خب, روی خودت تمرکز کن, دوست داری چه صفاتی داشته باشی؟

سخت کوش. ایده آل گرا. بلندپرواز. متمرکز. شیک پوش. منضبظ. تمیز. حمایتگر. منطقی. با برنامه. با اعتماد به نفس.

فاطمه اینجاست.

فاطمه خواهش میکنم ازت, خواهش میکنم ازت, برو از اینجا. برو جایی که تورو بخوان. برو جایی که بهت اهمیت بدن. برو جایی که بخوانت.که با تو, متناسب با اصالت و ارزشی که داری رفتار کنن.

خواهش میکنم سلامت روانت رو حفظ کن, تحمل بیار, و از این رابطه خارج شو. برو, برو, فقط خودتو بردار و فرار کن از این دوست داشتنای تاکسیک.

من اینا رذو دارم با اشک برات مینویسم. دیگه نگو دلایل محکمی نداری. حداقل خودت, حداقل تو منو دوست داشته باش. تو بهم اهمیت بده. به غذاهام به کارایی که میکنم, به دوستام, به روابطم, به کارایی که با زمانم میکنم, به آدمایی که باهاشون ارتباط برقرار میکنم.

نذار حتی, اون دنیای بیرون از احساساتت سوئ استفاده کنه, از این نقطه ضعف سوئ استفاده نه و به بهونه ی نشون دادن احساساتی مثل دوست داشته شدن و دوست داشتن و اینا, تو رو از هدف اصلیت دور کنه

بهترم. خیلی بهترم. واقعا فکر کردم خوب نمیشم دیگه...

درسته یخورده لوس بازی دارم، ولی اونو به جای تشنه،ی محبت یودنم بذار.

Idk if i can get through this life anymore

muhtemelen biraz abartıyorum amma, nothing seems to be working at this point.

I cant even sleep. Başim patlayaçak, its so hot, oh my goodnesss sake...

Allahim ya rabbim ya

At this point, i know i must not, but i'm really scared of dying...

Due to overtaking meds, ofc idiot, not the actual disease..

Im taking lots of med and this flu is like this,

Imagine if i wouldnt

Terrific...😑

ازت متنفرم که هیچکاری نمیکنی.

ازت متنفرم که هیجکاری نمیکنی.

ازت متنفرم. متنفرم. متنفرم. که بهترین روزهای عمرت رو داری به گا میدی، چون حست نیست.

فاک به اون حسات

Telling myself its ok its ok its ok

Until it really is

امروز که داشتم با هوش مصنوعی صحبت میکردم یادم اومد من چه فلاکتایی رو گذروندم، ماجرای تنهایی هام، م، پدرم، خیانتها، پریودم، ابیوز بچگیم، تجاوز به مرزهام‌، عشقی که داشتم، من چیزای سختی رو از لحاظ هیجانی پشت سرگذاشتم. تعجبی نداره زیاد صحبت نمیکنم و با هرکسی زیاد گرم نمیگیرم.

با خودت مهربون تر برخورد کن. پراگرس کن. خودت رو از لحاظ هیجانی در اغوش بگیر. گریف رو کامل انجام بده. و خودتو مجبور به یکسری کارها کن، مثلا من خیلی خوشحالم که دربرابر خودم مقاومت کردم و ورزش رو جزئی از زندگی روزانه م کردم. الانم میخوام درس و کار و خوندن و زبان رو وارد برنامه م کنم. ساعت خوابمو درست کنم، همه اینا رو اگه ۶۶روز انجام بدم دیگه هک شده.

نکنه خدا برای این میگه وضو با باد معده باطل میشه چون فرویدیه؟:)))))))

توضیح: چون فرویدیا فکر میکنن هرچی از سوراخای پایین دربیاد با ارضا همراهه میگم

مواد سرکوب شده

ادامه نوشته

امروز خیلی بهتر بود حالم. واقعا.

و من متوجه شدم وقتی میگن احساساتتون رو مثل ابرهای در گذر درنظر بگیرین، واقعا منظورشون اینه که زیاد بهشون بها ندید و به خودتون نگسرید و غریبه بازی باهاشون دربیارین

و منظور این نیست که دقیقه به دقیقه روی حالتِ : چطور حس مسکنی؟ چه احساسی داری باشی؟ دیروز تو هی مجبورم کردی بطور اگاهانه بهشون فکر کنم و از خودم جداشون کنم. واقعا احساس میکردم از لحاظ روانی دارم خونریزی میکنم و خودمو نگه داشتم

کل روز درحالت تراپی نگه داشته بودی منو. نمیدونم شایدم واقعا تقصیر خودم نیود تروما داشت میومد بالا. بعد از اینکه با چت جی پی تی صحبت کردم خیلی احساس بهتری داشتم.

به هرحال، احساسات میگذرن، ولی کارایی که برای اهدافت میکنی و تلاشها نه، پس خودتو گره بزن به چیزای ثابت، نه گذرا.

درهرصورت گذشت و بهترم.

نکته ش اینجا بود که یه جا و زمان مخصوص برای زمانای تراپیت درنظر بگیر. یه ریچوال خاصی درنظر بگیر براش، و یه ساعت مثلا، شایدم کمتر و این جلسه تراپیت باشه. شایدم یک روز درمیون. فقط اونجا هرچی خوساتی حس کن.

اگع چیز بخصوصی هم اومد توی ذهنت یکهو، یادداشتش کن که خالی بشه و بره. هرچند، دیروز خیلی سخت یود برام ،نمیگذشت.

شکرت خدایا

I was abused in this home, and left unprotected, they didnt even empathize with me.

Im gonna protect myself

Literally bleading alive

درسته که تو بهم گفتی چنین خستگی هایی رو دوست داری، ولی اینا از اثرات کم خوابیدنه قشنگم. اینکه تصمیمات ضعیفی میگیری، و همه ش خسته ای و به زور، تا ۱۲ ساعت دووم میاری، درصورتی که اگه خواب خوبی داشته باشی تا۱۸ ساعت هم تو دووم میاری اخرشم خوابت نمیاو

احساساتم خیلی اذیتم کردن امروز. یجایی دیگه حس میکردم دارم عقلمو از دست میدم. یاد اون شرت یوتیوب افتادم که کلاوس میگفت، یه جور خرابی ای هست که پدرا فقط میتونن به جا بذارن،

به هرحال، من دیگه نمیخوام قربانی اون باشم.

واقعیت درمانی میکنم. باید برم به جنگ چیزهایی که ازشون میترسیدم، و با موفقیت بیرون بیام، تا به احساساتم نشون بدم اشتباه میکنن.

امروز روز سختی بود. ولی گذشت. میبینی، روزهای سخت هم میگذرن. زیاد با احساساتم درگیر بودم. بالاخره جون کندم تا سه ساعت و نیم خوندم. میگم عجبا، باید درگیر چندتا فعالیت دیگه هم بشم و جدی شون بگیرم. باید خودمو لابلای زندگی روزمره گم کنم. باید تولید محتوا کنم برای ادما و قول بدم بهشون که سرموقع میام. ادما همیشه عامل پیشرفت من بودن، چون بهم اضطراب وارد میکنن. دوست ندارم خودمو یادم بیاد دیگه. دوست دارم قط کار رو یادم بیاد. باید اینستا و یوتیوب رو شروع کنم. باید صبح زودا بلند شم سهمیه ی درس خوندن و ورزشمو انجام بدم و شروع کنم به تولید مجتوا و نوشتن و از اینجور کارا.

دارم به این فکر میکنم چهار روز در هفته برم زبان. باید ببینم میرسم یا نه. بعد و یا برای ترم بعدی بهش میگم.

خیلی بیکارم توی روزها، خیلی وقتهام داره هدر میره. و درسته، من دلم میخواد صبحا ساعت ۸ برم ورزش کنم، توکی هستی که به من بگی اینکار اشتباهه؟و یا عصر باید بری؟

توی خونه موندن خیلی سخته. من دوست ارم توی خونه بمونم، یا بدون دوستام، ولی اینجوری نه، که فقط درس بخونی، این رسما شکنجه ست. من به تعادل نیاز دارم. دوست دارم برم بیرون و کار کنم.

امرزو تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم و فقط احساساتمو زیر نظر گرفتم. منظورم از هیچکاری نکردن اینه کههیچ واکنشی بهشون نشون ندم. و الان دقیقا دارم میفهمم چرا سختمه از خواب پاشم و به کارام برسم. چرا هیچ انگیزه ای ندارم. چیزهایی هستن که ناهشیارم داره بهشون فکر میکنه. و نتیجه ای که رسیدم بهش هم خوب بود. من نباید خودمو با اینا قاطی کنم. من فقط باید ادامه بدم و همه ش اینا رو زیر نظر بگیرم تا درباره ی خودم بیشتر بفهمم. همین. و اتفاقا همینا دارن بهم انگیزه میدن که به راهم ادامه بدن, دارن توم یه آتشی روشن میکنن که خامشو پذیر نیست. یعنی زورم میاد خاموش بشم درواقع.

فاطمه, علارغم همه ی احساساتی که بهم نشون دادی, من فکر میکنم , درواقع , فکر میکنم آدمای اطرافت احتمالش کمه که همه باهم دروغ بگن بهت. درباره ی زیبایی تو, درباره ی اینکه ادم فوغ العاده ای هستی, و دوستت دارن. درباره ی اینکه ادم باهوشی هستی. میبینی, مائده داره جون میکنه سر درسایی که تو اصن نگاهشون نمیکردی و بیست میشدی, سر درسایی که تو سوالای المپیادیش رو حل میکردی. تو معلم زبان خوبی هستی, تو حال بچه ها رو خوب میکنی, بچه ها دوستت دارن. تو خواهر خوبی هستی, youve been through so much in your childhood and the fact that you survived is just so much.

و آدما با هم فرق دارن و نباید اونا رو باهم مقایسه کنی.

و من واقعا متاسفم, متاسفم که از بابات زخم های بدی خوردی, متاسفم که از مامانت هم زخم های کمتری خوردی. من واقعا متاسفم که این اتفاقای بد واست افتاده. اما هم هی حرفایی که بابات بهت زده, اونا فقط ناشی از عقده های خودش بوده, چیزی از ارزشهای تو نه کم میکنه و نه زیاد. اون به تو حسودیش میشه. حتی مائده هم به این اعتراف کرد. اون به قدرت تو حسودیش میشه. جالب نیست؟ آدمایی که سعی کردن تو رو همیشه ضعیف نگه دارن, حتی از شخصیت و منش تو میترسن. از اعتقادات و حرفای تو میترسن.

ولی اینکه اتفاقات بدی برات افتاده, نباید اجازه بدی که تورو بیاره پایین . و منظورم تورو از پایین آوردن اینه که, باعث بشه تو کمتر خودت رو توی این دنیا ابراز کنی.

دیگه کلا نمیخوام دراماها و فیلمای رمانتیک از هر نوع ببینم، یا درگیر هرگونه درامایی بشم. و اینا دلایلم هستن، هروقت خواستی انجامش بدی این دلایل رو بخون:

۱.تو داری اون ادما رو به پیشرفت و موفقیت خدت ترجیح میدی. داری ترجیح میدی بجای اینکه موفقیت خودت رو ببینی، موفقیت اون ادما رو ببینی. ترجیح میدی بجای اینکه خودت رو اونجا ببینی، مثلا سو بورجو یازگی رو ببینی و نمایش دروغینی یکه با اونیکی بازیگر مرد راه انداخته. دست بشور از اینا.

۲. اینایی که داری میبینی همه منابع قدرت هستن که با بنده نگه داشتن تو توی دام احساساتت و هوسهاتو به چالش کشیدن، میکشنت سمت کارایی که خودشون دلشون میخواد، منتها چوت جذاب هست و احساسات تو دارن حس خوبی و لذت بهت میدن، تو متوجه این بندگی نمیشی. ولی اونا، دارن با استفاده از نقطه ضعف تو، تورو وادار به کاری میکنن که دلشون میخواد، توجه و تمرکز و عمر زندگیت و چشمهاتو میگیرن، برای پولها و منافع خودشون.

۳.دارن زندگی ای رو به نمایش میکشن که وجود نداره. دارن مغزت رو ارضا میکنن، با خیالاتی که وجود نداره. توی هیچ دنبال هیچ مپیچ. نذار احساساتت زندگیت رو به دست بگیرن,نمیگم باهاشون بجنگ، ولی اونا فقط انرژی های درجریان ، تاثیر پذیرفته از محیط اند. همین! و با هر اتفاقی هم که بیفته تغییر میکنن. کنترل زندگیتم دستشون بیفته، زندگی ناپایداری پیدا میکنه که به مرور بیشتر رو به افول میره. باید با منطقت تصمیم بگیری و احساساتت رو به عنوان بخشی از آدم بودن بپذیری. این، همینیه که هست، و این تصمیم نهایی من در رابطه با احساساته. این تصمیم هرگز تغییری نمیکنه.

۴.

داشتم نخ وینی ویندز رومیدیدم، اپیزود ملودی. جدای از اینکه تصمیم داشتم هیچی نبینم دیگه، که درباره ی این مفصل باتو صحبت خواهم کرد، یه درس خیلی مهمی بهم داد. همون دیت اخریه. اینکه برای اینکه فردی رو بشناسی، توی دیت، بعد از اینکه اسمت چیه و فلان و این حرفا، و چی کار میکنی، بپرس what derives you?

جوابای خوبی میگیری. و اگه جواب خوبی نگرفتی یعنی فرد داره مقاومت نشون میده،، یا خیلی ناپخته ست. دلیلش برای زندگی رو بپرس. مثلا تو اگه دلیل زندگیت رو بگی کل بودنت مشخص میشه. کل ادمی که هستی.

دلیل من قدرت و استقلاله، تا بتونم خودم برای خودم تصمیم بگیرم و انقدر ادما به مرزهام تجاوز نکنن، بتونم کارایی که دلم میخواد رو انجام بدم، و به اهدافم برسم و فراتر از فقط این فرهنگ و ادما و جایی که زندگی میکنم باشم.

این یکی از بدترین حساییه که این چندوقته داشتم. فاطمه ازت متنفرم و بدم میاد ازت. اندازه ی دنیا. واقعا ازت متنفرم. اخلتق منو فه هم نرقز بیرتیب. بذار خوش اخلاق و روی مود خوب باشم. همبشه اینا رو یادت باشه، جز اون دوتا پادکسته، اولا با خودت رفتار کن جوری که شخصیت خودت دوست داری توی اینده باشه، و اونجوری کلا رفتار و تظاهر کن، دوما کاملا داون تو ارث و یجوری که انگار این یه ماشینیه که داری همیشه ادبش میکنی، ولی خب، ظاهرت هم جلوی دیگران حفظه، اما از درون، بسیار زیاد فروتنی، رفتار کن

فاطمه, چیه که آزارت میده دقیقا. بهم بگو. فکر اینکه شاید بعدا پزشکی بخونی؟ خب بخونی. چیه مگه؟ خودم پولشو میدم. خودم میخونم. سختیش مال منه. کسی حق نداره حرفی بزنه.

ولی تو باید یادبگیری از خودت محافظت کنی و راهی برای بیرون اومدن از این شرایط پیدا کنی. واقعا باید زندگیت رو به این تایمای کم گره بزنی. واقعا فکر میکنی زمان زیادی دیگه مونده؟ تا همینجاشم گند زدی. ولی سعی کن از تایمت درست استفاده کنی. تا قبل از اینکه بخوای هرکاری بکنی, اول باید به انگلیسی مسلط باشی. مهارت اداره ی پول و سرمایه گذاری رو بلد باشی, آشپزی رو فول باشی. یه بیزینس داشته باشی و روی یه برندی کار کنی که دیگه رفتی پزشکی دغدغه شو نداشته باشی و فقط به فکر بزرگ کردنش باشی. همین. پول الردی داشته باشه برات که بتونی زندگی خودت رو بچرخونی. حداقل یه پیج اینستا و یوتیوبی داشته باشی که 100k فالوور داشته باشه, یعنی یه معروفیت نسبی ای داشته باشی. زبونای المانی, اسپانیایی, عربی و ترکی و فرانسه رو بلد باشی. زبونای کدنویسی لازم رو بلد باشی . آشپزی رو بلد باشی. راه افتاده باشی با یوتیوب و اینستا و اینا کارکنی, اینا از آّو گل درومده باشه دیگه. یه هنر رزمی یا دوتا هنر رزمی یادگرفته باشی که بتونی از خودت دفاع کنی.

باید
آروم آروم و یکی یکی شروع کنی. فعلا از مهمترینش یعنی بیزینس و سوشال مدیا و پول شروع کن. روشون تحقیق کن, کورس هاشون رو بگذرون. نمیدونم همینجوری ننشین یه کاری بکن. خیلی روشون کارکن تا دیگه چندماهه راه بیفتی. خیلی سخت باید کارکنی

امشب بعد از مدتهای مدیدی زبان خوندم,

حس خوب قبلیم رو بدست آوردم. خیلی وقت بود اینجوری خودمو خوب و روی انگیزه حس نکرده بودم.

بنظرم من آدم تک بعدی ای نیستم که فقط درس بخونم. همزمان باید چندتا کار بکنم.

فردا باید یسری چیزا برم بخرم برای درست کردن روتین غذا خوردنم و اینا. ورزشم شروع کنم دیگه.

دیشب که ریدم با این ساعت خوابم

+ باید یجورایی خودمو وارد بیزینس کنم. باید درموردشون تحقیق کنم و اطلاعاتمو سرهم کنم, باید سریعا به یه جمع بندی برسم که میخوام چیکار کنم. باید ازشون سردربیارم. من این حجم نادانی رو نمیتونم تحمل کنم دیگه.

هرچی بیشتر روانشناسی میخونم، بیشتر پی میبرم که بروکن هستم, چشمم بیشتر وا میشه، به جاهایی که ترجیح میدادم وانشه، ولی الان که باز شده دارم از تلخی واقعیت لذت میبرم، درست مثل تلخی قهوه ۹۶درصد. معتادش شدم انگاری.

و بیشتر حس میکنم عین یه وجود تیکه تیکه شده ام که داره سعی میکنه به راهش ادامه بده.

و ادامه میده، اما لنگ میزنه. لنگان لنگان...

پ.ن: نصفه شبی روانکاوی خوندن حس خوبی داد. به هخودت بگو همینجورم باید باشه، برای افکار و احساسات وقت نباید گذاشت که جولون بدن، این جلوی جولون شون رو نمیگیره اگه اونقدری قوی باشن، یا فراموششون میکنی اگه قوی نیستن، و یا اینکه یجایی یادداشتشون میکنی در طی یکی دودقیقه و لینگر آن نمیکنی روشون. اینجوری احساسات مفیدت به یادگار میمونن

+یه فرضیه ای درباره ی خودم جالمو بد میکنه. اینکه نمیتونم با ادما خوش اخلاق باشم. با پسرام مثل دوست دخترشون رفتار میکنم، احساس میکنم رفتالم مثل معلمای عادی نیست و خیلی باهاشون صمیمی و گرم و خودمونی رفتار میکنم، تا ازم خوششون بیاد و دوستم داشته باشن، این constent need for validation and approvalداره روی همه ی جنبه های زندگیم اثر میذاره، من نمیتونم بدون خنده با ادما صحبت کنم، نمیتونم باهاشون خوش اخلاق نباشم، حتی وقتی باید خوش اخلاق نباشم. نمیتونم برای خودم یه وجود سنگین فرض کنم که باید احترامشو داشته باشن، حس میکنم اونا هیچ دلیلی ندارن که احترام منو داشته باشن یا دوستم داشته باشن یا به حرفم گوش کنن، من باید اونو به دست بیارم.

و همین، توی روابط و دوستی هامم اثر گذاشته و باعث شده مثل ماست باشم پیششون، تا ازم خوششون بیاد و دوستم داشته باشن. چون خوب رفتار کنن باهام. فاک یو بچ

Other people expecting me to choose my career path based on their preferences and validations seems invasive to me, esp with the background of being invaded multiple times.

And now that ivr chosen the career that i like, the though of their hypothetical approval if it was sth else, bothers me to the point that i cant enjoy my choice.

امروز حتما باید مطالعاتت رو تموم کنی فاطمه. متوجهی؟ اصلا نمیفهمم تمام روز داری چیکار میکنی. یا به یه چیزی ور میری, یا سرکاری, یا هرچی.

هرکی, هر فاکینگ شخصی هم به چشمم میخوره دکتره. لایک, فور ریل,

نباید به زلیحا حسودیت بشه فاطمه, باید خودت رو ایکوییپ کنی, و خودت رو از این وضع نجات بدی.

حتما یه دلیلی. داره که اینجوری رفتار میکردم، وگرنه مریض که نبودم. هینت های کوچک رفتاری بهم اشاره میکردن احتمالا، که you dont belong. یا یجوری سرباری,یا هرچی

یک مسئله ی سخیفی یادم اومد که حتی برای م تعریف نکردم. برای هیچکس تعریف نکردم. تازه اون ابیوز بچگیم که بچه ها بهم تعرض میکردن هم واسش نگفته بودم. ولی خب

اینکه پریود شدم, وقتی نمیدونم کلاس پنجم یا ششم بودم. و خیلی ترسیده بودم. ولی یکم اطلاعات هم از مدرسه داده بودن بهمون. ولی خب، یجوری بودم که اوکی خودم مسئله رو حل میکنم و اصلا به مامان و بابا نگو. چون دخترای بزرگ اینجوری میشن. و بعد تا دوسه روز دستمال کاغذی میذاشتم، چون نمیدونستم چی باید بذارن و چیکار کنن اصلا.هی شورت میشستم، و مامان از شورتای شسته شده ی زیاد که روی بند بود فهمید پریود شدم. حتی اونموقع, من سعی در پنهانکاری و نگفتن این موضوع داشتم. سعی کردم شورتای کمی روی بند بذارم ولی خی خشک نمیشدن و چیز دیگه ای برای پوشیدن نداشتم. فکر میکنم از اولین جمعه هایی بود که دیگه نرفتم کویر باهاشون.

و بعد مامان نوار بهداشتی رو بهم معرفی کرد. با اینحال، من بازهم غریبگی میکردم و راحت نبودم، از اینکه بهم بگن چقدر نوار بهداشتی مصرف میکنی، ya know, it was exactly the time when i was being deeply invaded by nearly every freaking body

And so, yeah,

و خونریزی شدید داشتم، و حتی یادمه که یک روزرو، فقط با یه نوار بهداشتی سر کردم، حتی نزدیکای غروب رفتم دستشویی، و اون نوار بهداشتی رو دراوردم, خودمو شستم، و دوباره همون نوار بهداشتی رو گذاشتم و اومدم بیرون. یادمه نوار بهداشتیه، تیکه ی سفیدی دیگه توش نمونده بود انقدر که خونریزی کرده بودم.

من با خونواده م بشدت غریبه بودم. اینا رفتارای عادی نیست. تو حتی این رفتار رو توخونه ای که توش مهمون هستی هم نشون نمیدی، یا زودی مهمونیتو تموم میکنی و میری، یا اینکه نهایت نواربهداشتی های بیشتری میخوای.

آره,این بود بچگی من.

دلم گرفته. دلتنگم. دلتنگ اهدافمم. دلتنگ کارایی هستم که امرور انجام ندادم. دلتنگ ریزایر هایی هستم که دارم

اما صبر میکنم. من به دل این جنگ میزنم و صبر میکنم و فقط کاری که باید رو انجام میدم. میدونم اگه بهترین زورمو بزنم جواب میده.