دنیای وحشتناکیه, برخلاف روزهای قبل, که ناامیدی بهم مستولی شده بود و هرچقدر سعی میکردم با منطق خودمو اقناع کنم که این حسی که داری اشتباهه, اینطوری ینست, و بلاه بلاه بلاه, قانع نمیشدم و بیشتر ناامیدو دارک و سیاه تر میشدم, همه ش به این فکر میکردم که از همه ی دنیا عقب تر موندم و همه ی درها به روم بسته ست و هرکاری میخواستم بکنم باید توی بچگیم میکردک و دیگه الان همه ی درها به روم بسته شده و واقعا دیره و سن خره ی پیره شدم و هیچی به نتیجه نرسه چی و فلان؟
الان کاملا آروم, و سرخوشم و معتقدم که اومدیم از زندگی و از تجربه ی زیستن لذت ببریم, حالا من چه الان پزشکی بخونم چه چندسال دیگه, و هرجا باشی, به ادمها به عنوان دشمنات نگاه نکن که باید ناک اوتشون کنی. تو فقط برای خودت بهترین باش و بهترین طور کارت رو انجام بده, یجوری که حض کنی. پزشکیو بخون, چون دوست داری, من الان با روانشناسی هم دارم همینکارو میکنم, واقعا هیچجای دیگه رو به کلاسای روانشناسی ترجیح نمیدم, کنجکاویم نسبت به هرچیز دیگه ای به اندازه ی کنجکاویم نسبت به روانشناسی نیست. بعدم, رستگار رحمانیو ببین؟ پروفسورسمیعی گفته اگه یهنفربتونه جای من بشینه, اون رستگار رحمانیه, حالا رستگار رحمانی 6سال دیرتر اصن وارد پزشکی شده
خلاصه که این وحشتناکه که چقدر مود و خلقیات ما میتونه منطق وافکارمون رو تحت تاثیر قرار بده و به تبع اون تصمیماتمون رو.
یان برات یه تجربه و عبرتی شد, تا بهت بگم, و متوجه بشی که, هروقت سعی کردی واقعا حالت خوش نیست و حس وحال هیچیو نداری, برای بهتر شدن مودت,باید اولا که یه کاری انجام بدی, دوما , احساساتت رو بپذیر و باهاشون نجنگ و دراغوششون بکش, اما بهشون اعتماد نکن که افسار زندگیتو بدی دستشون.
هرچند, من یه انتخابی کردم با اتوجه به اینا, چندسال پیش و از تیزهوشان اومدم بیرون, اما هنوزم بهنطرم پشیمون نیستم ازش, چون جایی که هستم رو دوست دارم
خلاصه که, واقعا الان رو مود این اصلا نیستم که خودمو با دیگران مقایسه کنم و کوثر و ستایش حالا و اینا, ایناهاهم یه بنده خداهایی بودن که برا زندگی خودشون تلاش کردن و به یه جایی رسیدن, و منم که زاشون خبر ندارم, حالا خبرم داشته باشم انشالله خوش بهشون بگذره. منم هرجا باشم سعی میکنم همه رو حریف باشم و جوری باشم که بهم خوش بگذره. چون درهرصورت, بخش زیادی از زندگیت توی مسیره. زندگیت خود این مسیره ست