درسته که، ممکنه کمی، کیفیت کاری که اصالتا دوستش داری با کیفیت کاری که اصالتا دوستش نداری، متفاوت باشه، اونم نه برای خدمتی که به دیگران عرضه میکنی، صرفا بهخاطر اون تجربه ی ذهنی ای که ازش بهت دست میده، اما بهنظرم(که این نظر شاید ادامه ی اون بحثی باشه که passionها هم احساساتی گذرا میتونن باشن درزمانهایی)اینکه کاریو به بهترسن نحوش انجام بدی ،و مرتب و تمیز و هوس برانگیز باشه برای خودت، بسیار بیشتر اهمیت داره. درواقع انجام دادن درست کار بیشتر اهمیت داره. و بقیه ش؟ انسانها همیشه چیزهای زیبا رو دوست دارن، بلندپروازی ها زیبا هستن و انسانها دوستشون دارن، موفقیت، شادی رو دوست دارن، وثتی تو یهکاریو خسلی تمیز مرتب و بهترین وار انجام بدی، همه ی اینها در پی ش میان دیگه. انگار همین لذته برای انسانها مهمه. شاید این دلیل همون حرفشون باشه که بعضی انساهای موفق میگن من فلان کار رو هم دوست داشتم، ولی از اینکاری که کردم هم راضی ام و از حرفه م راضی ام و دوستش دارم.
چه اتفاقی میفته اگه زود از خواب بیدار نشم و کارهامو این ماه انجام ندم و اهداف این ماه م رو دنبال نکنم؟
از ارمان و مهرسا و دکتر مکری جا میمونم درحالیکه اونها هی هرروز پیشرفت میکنن و لبخند میزنن
دیگه نمیتونم مثل قبل لبخند بزنم چون چیزی ندارم که دلمو بهش خوش کنم
تو کلاسا باید بشدت گوش کنم و سر از حرف استادایی دربیارم که دوهزار نمیارزن یاد بلد نیستن حرف بزنن.
اگه ارایشگری رو تنبلی بکنم توش استقلالم به تاخیر میفته و مقدار بیشتری توسط بابا کنترل میشم.
اگه طراحی سایت رو انجام ندم بازهم همین اتفاق میمونه
اگه اینکارهارو انجام ندم، یهماه دیگه، تو همین استیتی هستم که الان هستم.
و فقط درجا زدم.
با این تفاوت که حالم بدتره چون یه ماه بیشتر به عمرم اضافه شده، اما من تو همون استیت های قبلی ام.
فکر کنم دیگه هیچی اهمیت نداره.
شاید دیگه هیچی اهمیت نداره.
هوم، اره، اهمیتی نداره
بگذریم.
https://www.instagram.com/reel/ChXUQB5lzoV/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
در رابطه با پست قبلی idea
احساس میکنم تیو رابطه م با مهرافرین دارم شکهایی که به م بردم رو به اونم میبرم. و نمیتونم بهطور کامل بهش اعتماد کنم
+از اونجایی که بشدت ادم درونگرای برونگرایی هستی، میدونم عزیزم میدونم وقتی به یکی اعتماد کنی یعنی هرچیزی که درموردت هست رو میخوای اون بدونه.
_نه هرچیز یکه درموردم هست، خب گاهی بحث یسری چیزا پیش میاد، گاهی ادم دلش میخواد درباره ی چیزی که ذهنش باهاش درگیر شده با یکی حرف بزنه. منکه از همون اول نرفتم با مهرافرین اشنا شم همه ی پته م رو بریزم روی اب، الان ۱۰ ،۱۱ ماهه که بهصورت قوی باهم در ارتباط بودیم.
اگه اینجوریه، پس تو نمیتونی به هیچکس اعتماد کنی. اگه تو مرحله ای که تازه داری بهشون اعتماد میکنی، یهو همه ش هی شک کنی که نکنه طرف برگرده، نمیتونی تو عمرت به هیچکس اعتماد کنی. جردن پترسون میگه من میدونم تو ممکنه بهم اسیب بزنی، ممکنه اعصاب و روانمو به هم بریزی، اما ممکن هم هست بهترین رو از درون من بیرون بکشی، برای همین بهت اعتماد میکنم.
+من نمیگم اعتماد نکن، من میگم جوانب احتیاط و شرط عقل رو رعایت کن. اینجور ادما که تو باهاشون دوست میسی، مجازی ان، و دیسپایت رابطه ی قوی ای که باهاشون داری، و اشتراکات زیادی که باهاشون پیدا میکنی، و شاید احساسات قوی ای که ترنسفر میشه، از درک کردم و فهمیدن، تو ندیدیشون، چطور میتونی بهشون اعتماد کنی؟ چیزهایی که مهری از تو میدونه بیشتره یا چیزهایی که تو از مهری میدونی؟ به همون مثابه، چیزهایی که م از تو میدونه بیشتره یا چیزهایی که تو از م میدونی؟ تو داری با یه تصاویری از ادما، که بیشتر گفتگوهاش رو خودت تشکیل دادی خام و خر میشی، این صدای منطقه. هرچقند حسشون خوب باشه. کی بدش میاد یکی هی باهاش صحبت کنه؟ وقتی میتونه باهنونا تا اخر عمرش تهدیدش کنه؟
_من چیزی نمیگم که کسی بتونه باهاش تهدیدم کنه،
البته درمورد م یادم نیست چی گفتم
_...
من تنهام. وقتی میخواستم خیلی به م اعتماد کنم، رهاش کردم، چون دلم تنهایی خودمو میخواست. اعصاب نداشتم.
به هرحال،
با دانشی که نمیدونی میخوای باهاش چیکار کنی چیکار داری؟
خب حالا که راهت رو پیدا کردی،
میخوای به چیزی اطمینان کنی، به احساساتت اطمینان نکن، به اونچه که کاغذ از عملکردت نشون میده اطمینان کن.
من نمیدونم وقتی یه گندی میزنم چه ریاکشنی باید داشته باشم. مسخندم، فکر میکنم چون این واکنشی بود که برای بازکردن اخمای بابام بهم همه ی بچگی انجام میدادم. که از شدت واکنشش کم کنم و بهش این منظور رو برسونم که قصدی نداشتم و نمیخواستم خطا کنم. ولی تو باید گذشته رو از حالت جدا کنی. مردم اون بیرون، پدرت نیستن، که تو بلافاصله بدون فکر کردن به اینکه اوکی الان بهم اخم میکنه یا الان طرف ازم عصبانی میشه، بهطور مضحکی بهشون لبخند میزنی.
این چه کار احمقانه ای بود دیروز؟ وقتی ماشینو پارک کردی؟
+احساس کردم گند زدم( با اینکه نزده بودم و فقط ماشین رو درجای معمول خودش پارک نکرده بودم، چون کوچه شلوغ بود و جای پارک مارو گرفته بودن،)و بعد همسایه بغلی از خونه ش اومد بیرون و در پارکینگشو بازکرد(که من در پارکینگ اون نزده بودم) و چون من داشتم مضحکانه میخندیدم و نگاه به ماشین و اون داشتم، و بهنوعی داشتم معذرتخواهی میکردم که کنار دیوار اون زدم، داشت با تعجب و تفکر بهم نگاه میکرد.
گذشته ت رو از حالت جدا کن، همه ی ادمها قرار نیست اون ریاکشن مادرت، یا پدرت رو بهت داشته باشن، و قرار نیست تو یه ریاکشن به همه ی ادمها نشون بدی، و درسته، درست کردنش تایم و انرژی میبره، اما خب، دارم بهت میگم.
اگه همه چیز واقعی و برطبق واقعیت اتفاق میافتاد که دنیا دیگه اون تنوعش رو نداشت. احساسات، مثل یه نسیم ان، میان و میرن، تاحدی قابل کنترل ان، تا حد بیشتری نیستن، احساسات و مودها منظورمه. دلسته، توباید حرفه ای که بهش علاقه داری رو پیدا کنی، مثل منکه روانشناسی رو پیدا کردم، ولی حتی ممکنه منهم گاهی بهش علاقه نداشته باشم، مثل صبح ها که میخوام بخوابم. مثل بعضیوقتها که مودش نیست، یا مغزم اینور اونور میپره. یا وقتهایی که رو مود هیجان هستم. احساسات، مثل یه نسیم ان که تو تجربه شون میکنی و میتونی ازشون لذت ببری، و جدیشون نگیری، یعنی من فکر میکنم که این طرز برخورد صحیح با اونهاست. کلی نگر باش نسبت بهشون، زیاد تجزیه و تحلیلشون نکن. توجه کن به قیدهایی که استفاده میکنم درجملاتم، من اونهارو با دقت زیاد انتخاب میکنم. و همین.بحث اینکه به چی علاقه داری و میخوای چیکار کنی، خیلی متفاوته با اینکه مودت نسبت بهش اکثر اوقات منفی باشه و تورفکر کنی که نه، این علاقه ی من نیست.
چیزی که مهمه دیسیپلین و انجام دادنشه، نمیگم مایندست بی تاثیره. ولی عامل قطعیه تاثیرگذار دیسیپلینه، مایندست خنثی، و پازیتیو تقریبا یه کاریو انجام میدن، اما مایندست منفی، خب کار رو خراب میکنه روحیه ت رو خراب میکنه، معلومه تاثیر میذاره.
و تو فرق بین این دوتا رو متوجه میشی، نمیدونم مرزشون چیه، ولی متوجه میشی، مغزت متوجهت میکنه. که چی، کار نمیکنه(what does not work out)و چی، کار میکنه.
پس دیسیپلین رو تمرین کن.
تو کی هستی؟
من چیزی نیستم البته، ولی یه شخصیتی وجود داره که
فقط برای اون جملع ی بسیار صادقانه ای که توش بود، نمیفرستمش.
فکر میکنم مردها تو یه رنجی(range)قرار دارن که یه سرش آرمانه، و یه سرش فرهاد. آرمان رو، نماد یه روانشناسِ روشنفکرِ باسواد درنظر بگیر، کسی که ملایمت داره، به حرفت گوش میده، و خلاصه، یه جنتلمن واقعی، نیاز نیست برای هر خواسته ت آویزونش بشی، و میتونی خودتو بدون ترش از قضاوت بهش نشون بدی. فرهاد، نماد کسیه که باید تو رابطه باهاش سرسخت باشی، هرچی بشنوی، هی به خودت یاداور کنی که نه، چیزی تو دلش نیست، واقعا منظورش این نبوده، بهخاطر هر خواسته ت آویزونش بشی، اصرار کنی، مصمم باشی پوستت کلفت باشه خلاصه، حساس نباشی و بهت برنخوره. از داد و بیدادشون نترسی. میدونی؟ نمیتونی وقارت و رفتار اصلیت رو حفظ کنی.پدرم تو این range,از فاصله ی خنثی تا فرهاد قرار داره. من فیلمی رو تماشا کردم و طریقه ی برخورد با اینجور افراد رو یادگرفتم. و خواستم عملیش کنم، و خوب پیشرفت. پوست کلفت شدم و بهم برنخورد. اما بیش از مدتی دووم نیاوردم. احساس بی کفایتی میکنم. احساس ترس میکنم. احساس ناکافی بودن میکنم، و دلم میخواد قایم بشم. دیگه نمیخوام کاری انجام بدم. شایدم مغزمه که داره باهام بازی میکنه. یک رفتار اوتیستیک و ربات گونه دارم، بدین معنا که برای بسیاری از رفتارهام، یا صحبتهام، اگر تمرین قبلی نباشه هیچ پایگاه داده ای ندارم که برای انجام رفتار بهش رجوع کنم و ازش کپی برداری کنم. مثلا تو آرایشگاه اوکیه، انقدری رفتم که از استادش تعارف زدن و رفتار خوب رو تو ارایشگاه یاد بگیرم، کم کم دارم راه میافتم که برای زنها چی مهمه. زنها موجودات عجیبی ان واقعا، نمیدونم چرا انقدر به زیبایی اهمیت میدن، هرکاریو انگاری که باید کتابشو بخونم، که خیلی از کتابها احساس میکنم ناکافی نوشتن، با جزئیات کارهارو توضیح ندادن، مثل همین کتاب راهنمایی رانندگی، و بعد تستاشو بزنم که راه های پس و پیش اون کار رو بلد باشم، و بعد نکات تستهارو بخونم، و بعد اماده میشم برای انجامش و خیلی هم خوب انجامش میدم. من نمیتونم وقتی پدرم بهم میگه درختهارو آب بده، بخوبی آبشون بدم، حتما یا یکیشو جا میذارم یا یه اتفاقی میافته، با اینکه همه ی هواس و تمرکزمو میذارم روش. احساس میکنم مغزم داره باهام بازی میکنه. عاطفه میگه بعضی از هفته ها انقدر پر انرژی و تیز هستی که کیف میکنم، بعضی از هفته ها حتی حال صحبت کردن و تکون دادن میمیک صورتت رو هم نداری. اینحرفو گاهی معلمهام هم میزدن بهم. من سعی میکنم هواسم باشه، اما بعضی روزها حتی تو شنیدن و درک کردن حرفهای طرف مقابل هم مشکل دارم/ این دوسال واقعا عالی بوده، کانون های دانشگاه، کلاسا، بچه ها، چون از طریق صدا در ارتباط بودیم، یا تکست، یا شاید برخوردهای کمی داشتیم، نمیدونم چطور میخوام تو دانشگاه رفتار کنم، وقتی تو این یکسال، بخوبی با همه ارتباط برقرار کردم و همه کلی رو حرفم حساب باز میکنن و کلی قبولم دارن هرکاری بخوام انجام بدم،نمیدونم، شایدهم بد نشه البته./ در درک کردن حرف آدمها مشکل دارم. واقعا مشکل دارم، انگار حتما یه راهنما باید کنارش باشه که دقیق نبودن ، یا ناکامل بودن حرفاشون رو بهم راهنمایی کنه منظورشون دقیقا چیه. گندهای بدی زدم، دارم بیشترم میزنم، کنارهمه ولی اکثرا کنار بابام بدترم، شاید چون بیشتر داد میزنه سرم و بیشتر دعوام میکنه و احمق صدام میکنه. من نمیخوام بدتر بشه، کاملا هواسمو جمع میکنم که به همه چیز باشه، اما بازم اتفاقی میفته.یهچیزی یادم میره، یهکاریو نمیکنم، اما من فقط براساس اطلاعات موجود دارم رفتار میکنم. احساس بی لیاقتی میکنم. بهم میگن از قصد داری اینکارو انجام میدی، از قصد داری گوش نمیدی. ولی واقعا دیگه نمیدونم باید چیکار کنم. انگار همین اطلاعاتی که دارم از ادمها دریافت میکنم رو هم باید با یه کاغذ و قلم بنویسم، و حفظش کنم تا در دفعات بعدی ارتباطمون بهتر عمل کنم. سعی میکنم کتاب بخونم، تابتونم بهتر زندگی کنم،آدموار تر، اما طول میکشه، اطلاعات قطره چکونی بهم میرسه. من واقعا دلم میخواد چیزی یادم نره، اما، .. اه دارم روانی میشم دیگه. حتی یه to do listساده رو باید حفظ کنم، یا تمام مدت ذهنم رو نگه دارم روش و دوره کنم، بهطوریکه نمیتونم روکارهای دیگه عمیقا تمرکز کنم، تا یادم نره ترتیبشو. فاک بهم/دیگه حسی به اینجا ندارم. قبلا دلم برات تنگ شده بود، الان حسی ندارم، خیلی عادی، انگار که تازه با اینجا آشنا شدم و همینجوری میام الله بختکی یه سر میزنم و میرم و جالبه، ولی حوصله ی آشنایی جدید ندارم.به حسهام اجازه ی تجربه شدن دادم. از ع خوشم میاومد و بهش ابراز کردم، 😂😂حتی نمیتونی حدس بزنی چجوری😂😂احساس میکنم برای ادما عجیب باشه، ولی با نشون دادن افکارم و جملات مودم توی استاتوس واتسپم بهش، نمیدونم تاچه حد درک کرد یا اصلا درک کرد یانه، با یکجورهایی نشون دادن خودم در بین جملاتم😂این ته ابراز علاقه ی منه😂😂 خدایی وقتی تنها کسی هستی که هنوز از استاتوس کسی هاید نشدی علاقه نیست پس چیه؟ و الان دیه هیچ حسی ندارمربهش. باهاش مثل یه ادم عادی برخورد میکنم. خیلی عادی نگاهش میکنم. خیلی عادی حرف میزنم. 🤷♀️ احگار که هیچ کس خاصی نیس.ولی میدونی؟ این مدلِ حسامو دوست دارم، اینکه احساساتم درهرزمینه ای جز پیشرفت کمرنگه، باعث میشه کمتر باخودم و مودهای گذرام و احساسات بیمنطقم درگیر بشم. در اکثر مواردم واقعا حس خاصی ندارم.فقط پیشرفت نکردنه که واقعا میتونه نابودم کنه ازنظر روانی و جسمانی.
https://www.instagram.com/p/ChSkuBKoraO/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
دلم خواست برای م کامنتی بنویسم، اما نتونستم چطور سر صحبت رو باز کنم، درنتیجه کنسله، خواسته بودم در رابطه با اون بازی های مغزم بنویسم، در رابطه با رنج تایپهای مردان، رفتار اوتیستیک و ناکافی بودن پایگاه داده هامموقع صحبت و رفتار کردن.
دارم دوباره اهنگ سلنارو گوش میدم و این بشر برای من تجسم قدرته. دلم میخواد تجسم قدرت باشم.
فردا باید برم ارایشگاخسته م، دلم میخواد چند روزی بخوابم فقط.
دوباره رفتی سراغ پورن.
اما شدتش کمتر بود ایندفعه.
چرا کتاب انسان در جستجوی معنا رو نمیفهمم
باید برنامه ریزی کنم برای کارهایی که مسخوام انجام بدم، تکلیف رو مشخص کن چه کارهایی میخوای انجام بدی
میخوام روزی ۳ ساعت فقط مطالعه داشته باشم، که بخونم،
تقریبا روزی دوسه ساعت هم کلاس برم
روزی ۱۰تا کلمه ی ترکس و المانی بخونم و تمرین حل کنم
روزی ۳۰ کلمه ی انگلیسی بخونم.
و خب ارایشگاهم هست.
روزی دو نیم سه ساعت هم کدینگ انجام بدم،
دو دوالی سه ساعت ورزش کنم.
هدفم استقلاله، و اینو به اجزای کوچکتر تقسیمش میکنم.
هدف اولی که حتما باید انجام بشه اینه که، ترم پیش رو رو تا نیومده یه بار میخونیش.
یعنی دروس انگیزش و هیجان تحقیق و اسین و spssو دوتا متون و تحولی
روزی یه کتاب هم میخوام بخونم.
اینجوریم که انقدر کار دارم که نمیدونم کدومشو انجام بدم.در نتیجه هیچ کاری انجام ندادم.
بازم نسکافه میخوام،
واقعا نسکافه میخوام.
فکر میکنم مردها دو دسته میشن، یعنی دوسر طیف قرار دارن، حوصله ی توصیف صفات ندارم، ولی یکسر طیف آرمانه، و یکسر طیف لمو علیرضا، وسط طیف از همه بدترن، چون تکلیفشون مشخص نیست.
به هرحال، بابا درفاصله ی بین وسط طیف و عمو علیرضا قرار داره، نه حالا وسطشون، ولی خب میگم یعنی اینوریه.
ارتباط گرفتن، و پیشرفت با ادمایی مثل اونور طیف راحت تر و اسونتره و ترس از قضاوت کمتری وجود داره و بیشتر احتمال بروز خود هست.
منادمای دسته ی ارمان رو به دسته ی عمو ترجیح میدم حقیقتا.
بهنظرم توی خانواده های ما، ما هی از هم عیب میگیریم و منتظریم یکی خطا کنه تا درستشو بهش بگیم، تا از این طریق خانواده بهمون توجه کنه.اینجوری یادگرفتیم.
ما دائما درحال تلاش برای رسیدن به رویاهامون هستیم.یک دویا که تموم بشه سریع بعدی، اونکه تموم شد سریع بعدی، شاید چون درواقع، فقط داریم به نهادمون گوش میکنیم، نهاد همواره در پی لذته، حتی اگه پیداش نکرد، به تصاویر ذهنی بسنده میکنه. ما پیوسته حس میکنیم داریم به اون لذت غیرواقعی ای که ذهن برای ما تصویرش رو میکشه نزدیک میشیم، همین میشه یه انگیزه ای. درصورتی که ذهن، لذت رو چند برابر میکنع. له دنبال یه لذت غیرواقعی هستیم. اگه حتی بهش برسیم و همه چیز هم اوکی باشه، و هیچ مشکلی پیش نیاد، بازهم به اونچیزی که ذهن گفته نمیرسیم.
پس به جای اینکه به دنبال یه تصویر غیرواقعی، همه ی زندگیت رو بدوی، سعی کن مغزت همه ی تلاششو بکنه تا از همین حالات کمال لذت رو ببره
+مغزم تو ابن لحظه چیزی نمیبینه که لذتبخش باشه
_تعریفت از لذت چیه؟ و لذت رو در چی میبینی؟
تصوراتت رو تغییر بده
10 تا5 صبح خواب.1
5تا5:50 :صبحانه وشکرگزاری,وارم آپ,1
6 تا 7ونیم: پایتون2
7ونیم به بعد شروع روز3
اولین کاریک ه در شروع روز انجام میدی دوره ست.3
8تا 9ونیم شب هم پایتون4
9ونیم : حموم5
10 خواب1
ساعتهای مطالعه رو هم دیگه خودت تنظیم کن بین این زمانها
فکر میکنم متوجه شدم چیشد.
یعنی اینکه چه اتفاقی افتاد.
و این بهنظرم یه جمع بندی و مروری بر کل اتفاقات گذشته باشه.
من بعد از امتحان تیزهوشان هیچیم نشد. دیدی که, آروم گرفته بودم و داشتم میخوندم هم.یکم کم تجربگی داشتم مبنی بر اینکه خب حالا تیزهوشان چخربه و بقیه چجوری هستن و نمیدونستم که مهم انجام دادن اتون کاره, نه زمانش که بگم عه خب عقب موندم یا به اندازه ی کافی تجربه نداشتم که بگم رقابت, رقابته , و ترسو بودم. خلاصه ش اینکه ,
معنای زندگیم رو گم کرده بودم, و عادتها و روتین قوی ای نداشتم.
همچنین, دفتر برنامه ریزی قلمچی رو جدی نگرفتم
برای مورد دوم که معلومه, در بقیه ی مراحل زندگی لطفا یه روتین قوی داشته باش. برای مورد اول, معمولا چندباری بیشتر این اتفاق تو زندگی نمیافته. در هر صورت, با یه برنامه ریزی درست, اگه فکر میکنی گم شدی, میتونی برای گم شدنت وقت بذاری. به هرحال, من اون دانش رو اونموقع نداشتم.
و بعد خدا م رو گذاشت سر راهم, تا یکم به درکم بیافزاید, و منو به این سمتی که همیشه میخواستم راهنمایی کنه. من تقریبا از بعد از آزمون تیزهوشان شروع کردم به فکر کردن, و از همونموقع میخواستم روانشناسی بخونم. ولی نمیدونستم انی حسه دقیقا چیه. از طرفی هم نمیتوسنتم با خودم کنار بیام که میخوام رشته ی به این بی ارزشی بخونم. خیلی خودمو ازش دور و ناممکن میدیدم اونو برای خودم.و, الان که فکر میکنکم, من بدون وجود م تو زندگیم نمیتونستم زندگی کنم, واقعا بیش از اون نمیتونستم ادامه بدم. عجزه ای بود تو زندگیم, البته, این دوریم ازش هم, که بهم فرصت فکر کردن و تصمیم دادن و بازکردن گره ها و حل کردن مسائل داد هم به همون اندازه معجزه بود.
الان میخوام فکر میکنم دوباره کنارم داشته باشمش. باید دعا کنم.
و , باید یه روتین قوی بسازم. درموردش فکر کن.
تاحالا بهطور جدی به مرگ فکر کردی؟ بهطور خیلی جدی؟ اینجوریکه همین الان که گوشی دستته یهو روح از بدنت جدا بشه و بمیری، و تو نمیدونی بعد از مرگ چه اتفاقی میافته، درسته دینت اسلامه و یسری چیزارو قبول داری و تازگی هم با حسین داری شروع به دوستی میکنی، همه ی لینا رو میدونم، اما امادگی داری سر ثانیه ای بمیری؟ چون هیچ چیز این آینده قطعی نیست، باید جوری زندگی کنی که از هر لحظه ت لذت ببری، بهنظرم انگیزه ی مرگ، این انگیزهرو فراهم میکنه.
انقدر تعادل داشته باشی که تو ۲۴ساعت به هرچیزت برسی. به همه چیزت برسی.
خواهش میکنم، دلم میخواد بخوابم
بعد ورزش نباید بخوابی.
آیا اماده ای خونواده و همه کست رو بذاری و بری تو قبر؟ بری تو مرده شور خونه؟
تمرین کن، این هول دادن های یهویی رو با خودت تمرین کن که بری تو دلش. و از هر لحظه ت، تا زمان داری لذت ببر، چون این، تنها چیزیه که میمونه.همین، این تنها خاطره ت هست.
گاهی فکر میکنم چقدر عجیبه، که من یه انسانم، چقدر عجیبه، چجوری انسان شدم؟ یادم نمیاد. آیا زندگی قبلی هم داشتم؟ یادم نمیاد، زندگی بعدیم چجوری خواهد بود؟ یه آدم بیچاره و نزار، توی جنگ؟ صلح؟ ارامش؟ سیاره ای دیگه؟
بهنظرم نباید نگران باشم، ۰ون خدا هواسش بهم هست. اما به هرحال، خوب زندگی کن، تلاش و همه ی سعی ت رو بکن خوب زندگی کنی، این به تو یادمیده برای ادمایی که تو زندگیت نمیمونن وقت اضافه اختصاص ندی. چه لاس زدن، چه هرنوع دیگه ای.
اینکه الان انسانم، و من، خود من دارای درک وشعور انسانی هستم، خیلی خیلی عجیبه.از کجا اومدم و قراره کجا برم؟ معلوم نیست.
پس چرا جوری زندگی میکنی انگار صد سال دیگه میخوای بمیری و چرا طوری زندگی میکنی انگار هرگز نمیمیری؟
خب ،عشق سیاه وسفیدم دیدیم، نظرت؟
احساس میکنم یکم بهم کمک کرد،
امم،
در شناختن اخلاق مردهایی مثل فرهاد اصلان،
مثل بابام وقتی داد میکنه،
یا اینجوری رفتار میکنه.
مثلا اینطور که فکر کنم هیچی تو دلش نیست،
یا وایعا قصد بدی نداره،
البته همه ش هم بهخاطر این نبود خب،
از قبل هم من یخورده از حساسیتهام کم کرده بودم خودم،
ولی به هرحال،
احساس میکنم چیزی که یادگرفتم سازش بود،
که یه دیسکلیمر همینجا بزنم،
اینا تو زندگی واقعی ارزشی نداره.
تو درواقع، نمیتونی هیچکسیو تغییر بدی،
شاید خیلی خیلی کم،
آدمها بعد از تو رابطه رفتن همه ی عادتها و کاراشون شدت بیشتری پیدا میکنه،
تجربه اینو نشون داده،
و تو نمیتونی ادمیو تغییر بدی، شاید اره، بعد از ۲۰ سال، یکم از عادتهاشو بتونی تغییر بدی،
ولی نباید زندگی رو بر پایه ی اون بنا کنی،
بعدم، کلا اگه تو زندگی اینجوری باشی،
بعد از یه مدت خسته میشی،
چون تو شاید بتونی یکم به شریک زندگیت کمک کنی،
اما قطعا نمیتونی روانشناس ۲۴ ساعته ش باشی.
خسته میشی از اینهمه نفهمی و نابلد بودن.
انی ویز،
من چیزهای زیادی فهمیدم،
و جردن پترسون بهم گفت که تو یه احمقی.
در ادامه باید بگم،
اما نباید عادت کنی که همه ی مردها اینجوری ان،
که این یه چیز عادی برای مردهاست،
به هرحال، اگه خواستی انتخاب کنی،
گزینه های متعادل تر، دلپذیر تر ان😁
وااااااای واایی واااااای😑😑😑😑
خدایا لطفا، خدایا لطفا، دری باز کن خدایا لطفا
همه ی اعصاب و رگ و پی و عروقم تیر کشیدددددددددد
بیچاره مامان. بیچاره مامان
وای وای وای وای وای وای واااااااای
گندزدییییییییییی در عرض و پهنا
انقدر اعصابم خراب شد که، هیچی درستش نمیکنه، هیچی هیچی هیچی
حتی همین نوشتننننن
وای خدایا وای خدایا اههههههه
خدایا خواهش میکنم یه پولی چیزی به مامانم برسون. خدایا خواهش میکنم، خواهش میکنم خواهش میکنم.
خدایا التماست میکنم به مامانم برسون
خدایا لطفااااا. دعا میکنم دعا میکنم دعا میکنم.
I promise you, u'll feel better at the end,
For definite.
I promise you! With my whole heart, that
U aint gonna feel empty, and nothing!
Just experience the life!
رنجت رو بنویس. دلالت برای موفقیت رو بنویس, تا همیشه جلوی چشمات نگهش دارم.
+ پول ندارم, درنتیجه قدرتی ندارم, درنتیجه روی زندگیم کنترلی ندارم. اختیار خودمو ندارم, که این از اولین حقوق انسانیه.
+جایگاهی توی جامعه ندارم, هیچکس منو نمیبینه. قوی نیستم. نمیتونم از خودم دفاع کنم.
+دخترم. صدنفر برای من تصمیم میگیره و سرش توی زندگی منه. از اینکه کجا برم, چی بپوشم, چطور با آدمها رفتار کنم.
+ نمیتونم هرکاری دلم خواست انجام بدم.
+دارم با آدمایی زندگی میکنم, و کنترل زندگیم دست آدماییه که,خود واقعی منو نمیتونن بپذیرن و قبول کنن.
+اختیار زندگیمو ندارم. اینجایی که هستم, دین زوریه, پوشش زوریه. ارتباطا یجوریه, نمیتونم بهخوبی با مردها ارتباط بگیرم, میدونم, جاهای دیگه هم نیست, اما اینطوری , که رو رفتار من کنترل داشته باشن؟ و اینجور کشوری؟ قطعا شرایط بهتر خواهد بود, دمه؟
+از بدنم لذت نمیبرم, اونطور نیست که میخوام, من تو کل عمر 20 سالم, یه لباس خوب که دوست داشته باشم ندارم. دلم میخواد کنترل داشته باشم. چیزی که الان دارم, فقط یه فریم از زندگی ایه که میتونم داشته باشم, منتها , تو انقدر با بزرگنمایی آرایشگاه سعی کردی رنجمو از یادم ببری, ولی این آزادیه فقط محدود به آرایشگاهه. من بازم بیشتر میخوام. خیلی بیشتر.
+دلم میخواد لذت ببرم. خیلی وقته , احساس میکنم یه لذت خوب رو تجربه نکردم.
اینکه روانشناسی، واقع و صادق و خودته، یکی از مزیتهاش نسبت به بازیگریه.
دیگه نباید فیلم های عاشقونه ببینی،
۱.چون احساس تنهایی میکنی و فکر میکنی کسی دوستت نداره، و باعث میشه قدرت تنهایی رو فراموش کنی، فراموش کنی که دختر مستقل به همه ی اونا میچربه و از همه شون زیباتره.
۲.روانشناسی رو نقض میکنه، پژوهش های بر مبنای واقع رو نقض میکنه و چیزای الکی به خورد مردم میده یه تعریف بشدت تحریف شده از واقعیت به مردم میده و خونه زندگی هاشونو خراب میکنه
۳.دروغه! دروغ!
وقتی دارم مطالعه میکنم، توی روانشناسی ، بیشتر خودمو پیدا میکنم. نمیدونم تهش میخواد به کجا برسه، و بیشتر خودمو اروم پیدا میکنم.در هر صورت، به ذهنم میرسه که این همون رشته ایه که من میتونم برای زنده موندن و سروایول، خودمو هنگ آن کنم بهش و دیگه هرگز وا ندم ازش، تا نجات پیدا کنم.
دارم سریال عشق سیاه و سفید رو میبینم، و گرچه اولش احساس میکردم خیلی کلیشه ایه، ولی اگه اولین در نوع خودش بوده و بقیه از رو این نوشتن، خدایی رو دست نداشته، در نوع خودش، و بهنطرم این امتیاز بالا رو فق، به این دلیل گرفته که جنبه هایی از واقعیت توش نمایانن. یعنی من هرجاش گفتم الان اگه فلان اتفاق بیفته معلومه ابکیه و به درد نخور، ناامیدم نکردن.
ولی انی ویز، اگه به کلیشه ای بودنش فکر نکنم، و نادیده ش بگیرم و سعی کنم فقط خود سریال رو ببینم، خب ببین چنین چیزی برا سریال بازهای قهار ممکنه کلیشه ای بهنظر بیاد، ولی نه برای من.
خود سریال، عالیه. به جرئت میتونم بگن، واقعا خوب بود، و روش کراش دارم، رو شخصیتهاش نه ها، رو سریال کراش دارم، و ۸ قسمت دیگه دارم که ببینم، و از الان احساس غم دارم که بعدش چیکار کنم و دلم برای شخصیتهاش تنگ میشه.
😂😂😂
+و من دیگه برچسب نمیزنم. به علایق، سلایق، فانها، هرکاری که هرکسی میکنه تا حالشو خوب کنه یا لذت ببره. که بگم اره این سریالها، مال این دسته از ادماست اونا نیست، این ژانر بیشتر مخصوص این ادماست، که بعد برای خفن بهنظر رسیدن برم هرنوع سریال با ژانر دیگه بردارم. یا فکر خاصی درباره ی ژانر رومنس بکنم، که برچسبشون بدم به یه عده یا گروه خاصی. 🤷♀️
این برچسب زدنهارو دوست ندارم. من هرکاری دلم بخواد میکنم.