هرادمی باید خودشو با تجربه کشف کنه. با اشتباه کردن. هیچوقت نمیتونیم به چیزای تئوری ای که توی مغزمونه اعتماد کنیم اونا دچار ان تا سوء گیری شناختی هستند. باید در واقعیت امتحانشون کنیم. مثلا من فکر نمیکردم ارایشگری خوب دربیاد ولی اومد و فکر میکردم تدریس زبان خوب دربیاد ولی نیومد.

میبینی؟

هرکدوم از ما هیچی درمورد خودمون نمیدونیم. با اینکه خیلی علم هست در این باره ها، ولی هرکسی باید تنها تنها خودش علمِ خودش رو بدست بیاره، تا با استفاده دز اون بتونه به بهترین وجه ممکن زندگی کنه و راهشو پیدا کنه. اگه زبانه رو امتحان نمیکردی تا اخر عمرت هی باهاش کلنجاد میرفتی. پس همیشه اول یهکاریو امتحانش کن تا مدت زمانی، بعد...

تو دوتا خود داری. باید کارهارو به بهترین روش و جرئتمندانه ترین روش انجام بدی، تا اون خودی که حس میکنه حس کنه، نه ، من میتونم انگاری. من خیلی توانا ام. اعتماد به نفس پیدا کنه. نترسه. توکه کاراتو یجوری انجام میدی، اونم اعتماد به نفسشو انجام میده، یا میترسه، یا همینجوری که هست، مثل یه بچه نشسته و میترسه و گریه میکنه از ترس. پس، خودت میتونی کاری باهاش بکنی. تو اول یکاری انجام میدی که یه حسی به خودت درست میده. اول یه بهونه ای واسه زود از خواب پاشدن میاری، که اونیکی خودت هم دیگه بهت اعتماد نمیکنه. اول بیحال ورزشه رو انجام میدی که اونیکی خودت احساس میکنه ناتوانی و تواناییت رو از دست دادی و دیگه ادم قبلی نیستی و ترایتش داره خدشه دار میشه و باز میترسه و دوباره فکر میکنه هیچوقت هیچی نمیشی.

الرایت؟ پس به بهترین و جرئتمندانه ترین شیوه انجام بده کاراتو

تو زمان نامحدودی نداری. یا منظورم اینه که اینطور نیست که بگی اوکی جوونم، و میتونم، هر روزش زمان نداری، پس چطور امید داری که برسی؟ هر روز کلی کار داری انجامش بدی، و تو ممکنه بگی میتونم زمان اختراع کنم، ولی خب زمان رو از کجا میخوای اختراع کنی؟ از تایم خوابت بزنی؟ که یه زمان دتریمنتال هست. باید از تایم مفید و بهینه استفاده کنی، و اون محدوده، و اگه اینکارو نکنی، همون تایم بهینه و محدودت هم میسوزه.

چیز دیگه ای که باعث شد استریکم توی کلمات زبان رو از دست بدم این بود که تا قبل از ۷ تایی شدن من فقط هرروز برای یه کلمه یه معنی رو حفظ میکردم، و الانم اینجوری خیلی برام راحته که برای هر کلمه یه معنیو حفظ کنم ولی وقتی ۷تایی شد شروع کردم وحشی وار کلمات رو عمیق مطالعه کنم و برای هرکدوم ۴،۵تا معنی حفظ کنم. خب هم بهش عادت نداشتم،

هم اینکه ۷تا کلمه دیگه حفظ نمیکردم، خیلی بیشتر از ۷تا بود،

هم اینکه یهو خیلی سخت شد، و مجبور بودم اون ست رو دوسه روز بخونم، بعضیا شو هنوزم دارم میخونم براشون

و بوم،

استریکم رو از دست دادم.

راه حل: دقت کن امادگی داری برای روش جدیدی که به کار میگیری یانه. یهو طرز زندگیت رو عوض نکن, طرز هر چیزیو

Beware of the ambiguities that scare you, but u are not even aware of them

بهنظرم چیزهایی که باعث شد استریکم رو از دست بدم یکی این بودش که انتظار شکست نداشتم. دوم این بودکه به حرفها و عقیده های دیگران از خودم بیش از حد بها دادم. سوم این بودش که، همین بیش از حده همه ی انرژیم رو خورد. چهارم این بود که، بعد از دانشگاه من واقعا حال انجام هیچ کاریو ندارم. اگه میخوای شب کار شو. یا حداقل بخشی ازروتینت رو قبل از دانشگاه انجام بده. انگار احتیاج دارم هیچ اتفاق بخصوصی توی دانشگاه نیفته که به تجزیه و تحلیل افراطیش بپردازم یا انرژیم رو بخوره. اگه بعد از دانشگاه بخوابم همه چیز شاید ازبین میره و کمرنگ تر میشه.و این موضوع فقط برای روزهای شنبه تا دوشنبه ست فکر میکنم، بعدش همه چیز خیلی اوکی تره.

نمیدونم. نمیدونم. نمیدونم باید چه تصمیمات بهتری اتخاذ میکردم که این اتفاق نیفته. شاید فقط باید انجامش میدادم.