اوکی. چیزی که یخواستم بگ این بود که, گاهی, وقتی به زندگیم و اینکه چهکارهایی میخوام انجام بدم و چه چیزایی نمیخوام انجام بدم فکر میکنم یه ناامیدی عمیقی وجودم رو میگیره. وقتی به همه ی این پروسه فکر میکنم. ببین, من آدم رقابتی ای هستم. یعنی پنجاه پجاهم . میاونم باشم و میتونم نباشم. درفرآیند تلاش کردن, من احساس میکنم دارم تیکه پاره میشم و احساس میکنم یچیزی درست نیست. شایدم فقط نمیخوام بهم فشار بیاد و یه همچین چیزی. ولی وقتی با ادما رقابت میکنم اینطوری میشم که با کسی حرف نمیزنم.چون آدمای اون بیرون دروغگو ان. و اصولا دیگه با کسی نمیگردم یه گارد نسبت به همه دارم. که البته توی تیزهوشان فکر میکنم اونایی که رتبه های خوب آوردن همه شون اینطوری بودن یعنی حرفایی که داشتن با هم بزنن درباره ی تست ها یا نکته ها و فلان و اینا بودش.زیاد بود این گارد زیاد احساس نمشد.و بعد, بعد از این, یه حس غرور و یه چیز مسخره ای منو میگیره که.
اه نمیتونم به خوبی وضیحش بدم. واقعا نمیتونم چطور توضیح شبدم.
ببین, من میخوا تلاش کنم. اوکی؟ و اینکار دو جور میشه. با حس رابت یا بدون اون. اگه با حس رقابت باشه برای دستیابی به مثلا دانشگاه خاصی, وقتی به اون چیز میرسم,حسمو همه چیزم رو از دست میدم نسبت به اون سازمان. و بعد وقتی حتی تو جو بچه هاش قرار میگیرم, احساس میکنم لیاقتش رو ندارم. از بس که فروتن بودم و توی سر خودم زدم برای پیشرفت, که دیگه انجام دادن کاری, و پیشرفتی هم اگه بکنم, باورش نمیکنم. و تازه اگه باورش کنم, دوباره با ادما مشکل دارم میگم خدایا اینا چجور آدمایین, فلانن, فیسارن, و صدتا عیب روشون میذارم. و کلا, تو بگیر مشکل من اینه که نمیتونم با ادما ارتباط برقرار کنم و اون نیازهای روحیم برآورده نمیشه. و بعد توی رقابت, و توی اینکه اوکی یه چیزیو فرای خودم قرار بدم تا بهش برسم, این مسئله وجود داره که ,احساس میکنم زنجیری و زندانی ام. و درسته میدونم, زنجیر خواسته های خودم هستم. ولی همین حس رو دارم.و بع داوکی, الان که احساس رقابتی ندارم به خودم میگم, بیا اینهمه وقت داشتی که خودتو بشناسی و با خودت فکر کنی و فلان و بهمان, چیشد؟ خودتو پیدا کردی؟نه! من هیچ چیزی از خودم ندارم. هیچ فیلم مورد علاقه ای ندارم. هیچی ندارم که یکم تعادل احساسی و هورمونی بهم بده. حتی کسی رو هم نمیتونم توی زندگیم بپذیرم.احتیاج دارم یکم از اینجا دور بشم. واقعا احتیاج دارم یکم از اینجا دور بشم. ولی آیا اگه دور بشم تضمینی برای زندگی بهتر هست؟ پول ندارم. خونه ندارم. من یه خونه ی جدا میخوام. حتی اگه برم شهر دیگه باید برم خوابگاه. فعلا همچین چیزی امکان نداره. پس باید چیکار کنم؟
یه روتین آروم برای خودت درست کن, به زندگیت نظم بده. ساعت سه پاشو مثلا. همه ی کارهاتو انجام بده.آشپزی کن برای خودت صبحونه درست کن, نهار درست کن, کارهاتو انجام بده, بدون اینکه عامل دیسترب کننده ای داشته باشی.
تصور کن داری توی خونه خودت زندگی میکنی.
مود این روزها توی خونه همینه. دو نات دیسترب می. دو نات دیسترب می. دو نات دیسترب می. یعنی اشک السون, گرچکدن
و تو باید بدونی, همه ی زندگی, یه رقابته. و اوکی تو وقی به جامعه ی افراد فلان دانشگاهی که بهش رسیدی میرسی, اولا باید بدونی که تو با اونا برابری. تو لیاقتشو داشتی. و هدفتو انجام کار بذار. همین. واقعا هدف نهاییت رو انجام کار به بهترین نحو و در سریع ترین زمان ممکن بذار. فقط انجامش بده. فکر نکن. حس نکن! فقط انجامش بده فاطمه.
تو با این ظرفیت فکر کردن آخرش خودتو دیوونه میکنی, پس چرا از این ظرفیت برای پیشرفت خودت استفاده نکنی؟