گاهی مدتها بعد از اینکه یه متنی رو خوندم درکش میکنم. درک کردن به این معنا که واقعا یفهممش.که لمسش میکنم,] که کاربردش رو تو زندگی روزمره میفهمم. تو دوران مدرسه هم هیمنجور بودم.
یادمه یهبار یه مطلبی تو یکی از کتابای مارک منسون میخوندم, نوشته بود یه ذهن احساسی داریم و یه ذهن منطقی. خب, من اینو تو یه ژورنال پزشکی خوندم و بهتر درکش کردم. اینجا, اونجاییه که فرق بین انسان و ربات مشخص میشه, همون چیزی که عارفه میگفت بهم.
احساس میکنم ذهن احساسی قدرتمندی دارم. اون دلش میواد یه کاری انجام بده.اون قسمت دارک منه.اون جاییه که همه ی دیزایر هام دفن شده یا سرکوب شده. با قسمت ذهن منطقی فعلا کاری ندارم. خب اون کار خودشو انجام میده.
ولی, ذهن احساسیم به تحریکات شدید برای شارژ دوباره ی بدنم و قوام احتیاج داره. تحریکات پر هیجان و جدید. ریسکی! مثل اینکه, برم کاشون رو بگردم. برم یه کافه خودمو مهمون کنم. یا با یکی برم کافه. مثل اینکه , لباسای خاص خودمو بپوشم و برم بگردم. مثل اینکه یه پیج خونندگی بزنم.مثل اینکه, وارد اکیپهای دختر پسری بشم. یه فیلم خیلی هیجانی ای خجالت آور و شرم آور ببینم. برم اتاق فرار. شایدم یه کتاب هیجان انگیز بخونم. بچه ها رو از دانشگاه بردارم بریم قمصر,فین, هرچی. کاری انجام بدم که احساس کنم از خونواده م جداهستم.
اینکه جایی کار کنم هم حتی خوشحالم میکنه.
گشنمه. واقعا گشنمه. دوهفته ست هیچی نخوردم. و هیچ کاری نکردم. انقدر تو عروسی عقیل رقصیدم که, و از قبلشم یخورده اعصابم از دوستیها و آدمها خرد بود, یعنی از دانشگاه احساس نفس تنگی میزدم که شارژ اجتماعی بودنم منفی شد و بوووم. تاحالا هنوز نرفتم دانشگاه.و هیچ اهمیتی برام نداره. فاک بهش.سه هفته شده, و احساس میکنم الان اوکی شدم تقریبا, شارژ اجتماعی بودنم اوکی شده.ولی خب در حدی که فاصله مو بیشتر با دوستام حفظ کنم و درحد نیاز باهاشون صحبت کنم و از حرفای اضافی سلام احوال پرسی پرهیز کنم. و مریضی کشیدم, درحد دوسه روزش شدید ولی خب علت اصلیش همونی بود که گفتم. ادما حالمو به هم میزدن.با نوشته ها بهتر کنار میام. با چتها.
و اینو متوجه شدم که, ادمی نیستم که ریاضیش خوب باشه. یعنی حتی اینجوری نیستم که یا این یا اون, ولی68درصد حفظیم خوبه, 32درصد فهمیدنی هام. اینجوریه که امتحاناتحفظیو یه شبه بخونم تا صبح 20 میشم. ولی ریاضی روو15 14میشم با همین شرایط. میدونی به تمرینهای بیشتر و مفهومی تر احتیاج دارم. الان, و تو 20 سالگی همچین شناختی از خودم بدست آوردم.

یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم

یک روز می‌آیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم

شب‌زنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی
تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم

پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت نیستم

زنگارها را شسته‌ام دور از کدورت‌های دور
آیینه‌ای رو به توام ، اما کنارت نیستم

دور دلم دیوار نیست ، انکار من دشوار نیست

اصلا منی در کار نیست ، امن ام حصارت نیستم.

بهنظرم هیچی تو ارتباط با دیگران نیست. یعنی ارتباط با دیگران انقدرم شسته رفته نیستش که توی فیلمها نشون میدن!یکی که کاملا پرفکت باشه, یا درت کنه یا همچین چیزی, اگه هم باشه تقریبا برای دوسال دیگه بیشتر نمیمونه, براهمینه که من به دوتسی اعتقاد دارم, ولی به ازدواج اعتقاد ندارم. و این یه چیز کاملا طبیعی ایه. درسته, ممکنه آدمها بتونن مدت زمان طولانی ای باهم بسازن, ولی خب, اینکه بخوایم به بند و زنجیرشون بکشیم تا اینکارو بکنن؟ فکر نمیکنم زیاد درست باشه!

و نبایدواقعا منتظر کسی باشی تا احساس خوبی در تو بوجود بیاره. اونی باش که دوستش داری. تو دیقا میدونی چیو دوست داری. به همون بچسب و تا نگرفتی ولش نکن. من میخوام تخصص روانپزشکی و psy.dام رو قطعا توی آمریکا بخونم.پزشکی احتمالا نشه, و خب بهتر! راحتتره برای خودمم. ولی اوندوتا رو میخوام تو مک گیل و مونتریل و اینا بخونم دیگه, ببندم برای اونا!

هر اتفاقی بیفته, اینا رو بهخاطر داشته باش فاطمه. من درسته با خودم تو مجادله باشم و بهم سخت بگذره و هار تایم داشته باشم, اما این دلیل نمیشه به دیگران اازه بدم بهم نفوذ کنن و یا بهم بگن راحت بگیر یا هرچی. من تنظیماتم خوبه, پس لطفا بهش دست نزن. فقط, با تحقیق و پژوهش درون خودم تغییر ایجاد میکنم. اوکی؟ و راه رو برای نفوذ باز میذارم

و, اوه! اصن برای این اومده بودم, فارغ از اون چیزای اخلاقی و روانی که ممکنه باهم نسازید, ممکنهتوی رابطه ی جنسیتونم به هم نسازید. که این دیگه اصن, اوه شتی هست بای خودش. خودت بهتر از هرکس دیگه ای یتونی خودتو تحریک کنی, آر یو کیدینگ می؟ چجوری میتونی انتظار داشته باشی شخص دیگه ه از قضا زنم نیست مرد هست, بفهمه.

واقعا روابط با دیگران خیلی مسد آپ و فادآپه.ودرسته, ممنه به این ترسناکی ای ه میگم نباشه, ولی احساس یکنم این رویه ی تربیتی پدر و مادرم یکم زیادی منو واقع گرا کرده در اینجور مسائل.

و خب درسته زیادی واقعگراهم خوب نیست.

بات انی ویز

Ok, so the thing is

خسته شدم از اینکه علی آصف یا فرید رو دوست داشته باشم. واقعا بدم اومد از این چیز. و اینکه هیچ سریال عاشفانه ای فعلا دوست نمیدارم که ببینم و اصلا بهم نمیچسبه، زخم قلب هم خیلی مضخرف و احمقانه شد. و ضربان قلب هم دیگه مسخره شده بعد از دوبار دیدن و چیز خاصی نداره حقیقتا.

و اینکه، اون رمانای قبلیهاهم چقدر تباه بودن وایعا ما از اون عصر گذشتیم و اینا هنوز دارن با اون چیزای قدیمی تبلیغ میکنن و ادم جذب میکنن، هموناکه مثلا مرده به زنه میگه روسریتو بپوش یا فلانی و فیساره، رمانه هم میگه یه مرد غیرتی مذهبی هات داریم. ریدم تو مغز و روحت بابا با این کصشرایی که میگی.

انقد کردم از یه جامعه ی روستایی وارد دانشگاه شدم، من به گذشته م برنمیگردم

دوستام خیلی دوستانه تر از من هستند. بهطور دقیقتر اینو امروز متوجه شدم. یعنی که مثلا، ما خیلی درمقابل ادمهای غریبه نچسب تریم! کلا خونوادگی. متوجه شوم اونا نسبت به من توانایی کنار اومدن و کوتاه اومدن بیشتری دارن در روابط و بهخاطر همینه باهم سازگارن.من؟ نه اصلا، اصلا اصلا، متوجه شدم که بشدتتتت خودخواهم و خود دوستم و حق به جانبم، و همه چیو برای خودم میخوام. ولی اونا؟ کلا اصلا احساس میکنم درجه احساس اعتماد به آدمهای اطرافشون دوسه درجه از من بالاتره.ولی، کم کم دارم یاد میگیرم. که چجوری به ادمها نگاه کنم. دارم توی این اجتماع رشد میکنم، به حدی که دارم این رشد رو احساسش میکنم. ولی مطالعه هام بهم کمک میکنه ها، چون حتی اگه ساعتها به رفتارشون نگاه کنم چیزی دستگیرم نمیشه، چون نمیتونم هیچجوره رفتارشون رو بیان و توصیف کنم. به کلمات نیاز دارم و در ابراز این توصیف ناتوانم.

دیشب چه خوابای عجیب غریبی دیدم.

خواب دیدم رفتم کاشون و ترمز دستیو نکشیدم و ماشین رو منفجر کردم درحالیکه خودم توش بودم.

خواب میدیدم داشتم تو یه گفتگویی به م پیام میدادم و بعد اخرش اونم دیگه بهم پیام داد و بعدش دیگه نداد

خواب میدیدم کوثر پنجیو دوباره دیدم، ریختشو عوض کرده بود ابروهاشو یجور بدی اصلاح و زرد کرده بود. و صحبت کردیم باهم درمورد همه چی

خواب میدیدم

ولی، اوکی خب من دقیقا نمیدونم میخوام چیکار کنم، فعلا از کم شروع میکنم تا ببینم چی میشه.

اوکی
ببینع مسئله ی خیلی خیلی ساده ایه!
یک طرفت میدونه باید چیکار کنه, اونیکی طرفت هم میدونه باید چیکار کنه. یکیش دارکه , یکیش سفیده. تو باید به حرف بخشی که سفیده و میدونه باید چه کاری انجام بده گوش کنی. دانش اون باتوجه به دانش روز آپدیت میشه. و لطفا هردو طرف رو, از احساساتت جدا کن.و براساس واقعیت تصمیم بگیر.
قبلا, به طرف سفیدت خیلی اطمینان داشتی. اون سوئ گیر بود. الان اتفاقی که افتاده اینه که طرف سفید هیچ تعصبی نداره. هیچی! روی هیچی! و درست بودنش رو از احساسات یا شهود نمیگیره. طرفا میسنجه که آیا این واقعیت درسته یا نه. و طرف سفید, داره از تو محافظت میکنه و تورو هدایت میکنه, به سمت جلو. باتوجه به دانشش.و تجربه ش.اگه روز عروسیته, اون بهت میگه کاریو بکن که بیشترین خوش بهت بگذره. اگه تایم استراحتته, گاردهاشو میاره گایین و میگه کاملا خوش بگذرون. اگه وقت ورزشته, بهت میگه سخت تمرین کن, چون من باید مواظب فاطمه باشم.میخوام بدنش به بهترین شکل شیپ بگیره, و بهترین احساس رو بعد از ورزش پیدا کنه و حس نشاط داشته باشه.اگه طبق برنامه پیش رفته باشی, ممکنه کار درست این باشه که طرف سفید یه روز مرخصی بگیره. تو بری کاشون. یا هرچی.
مکنه کار درست این باشه که از پدر وم ادرت سرپیچی کنی. در اینصورت من بدون هیچ تعللی اون رو انجام خواهم داد.ممکنه کار منطقی این باشه که کلاسی رو نری.یا , ممکن هم هست کار درست این باشه که سخت کار کنی!
هرچی که باشه! من پیشرفتت رو تضمین میکنم..و میخوام بهت بگم که دیدت درباره ی کارهایی ه من قراره انجام بدم محدود نباشه
در هرصورت, من بهت میگ که کار درست رو انجم بدی و هولت میدم. و دیگه هیچ حرف و غرغری باقی نمیمونه. چون تو, توی دستای امنی هستی, و من مراقبتم.و من, میخوام که برای اولین بار مواظبت باشم. و خب, تو با من, قرار نیست طبیعتا همینجوری ادامه بدی. ممکنه ت طول این راه با توجه به آپدیتهام چیزای جدید یادت بدم و هولت بدم و مجبورت کن ازشون استفاده کنی. دارم زا کلمه ی هول و مجبور استفاده میکنم, به این دلیل که طرف سیاه, یه موجود فیزیکی و دنیایی تنبله. که نمیخواد هیچ کاری انجام بده, دلش میخواد سرجاش بشینه و غرغر کنه. و با اینکه ماهیت من اینه که از انجام کارهام خوشحال بشم و خوشحال هم میشم,اون بازهم غرغر میکنه که سخته و فلانه مو میخوام ازش دربرم و فلان و این حرفا. بحث اینکه آیا تو انجام فلان کار رو دست داری یانه, وسختیش رو دوست داری, میدونی این بحثها دیگه از من گذشته, من راه زندگیمو انتخاب کردم.دیگه بقیه ش همه ش زحمتهاست
و به هرحال, در انجام کارها, نباید علایق و سلایق رو هم نادیده بگیری. و منظورم از بش دارک, علایق و سلایق نیست. منطورم از بخش دایت, اینه که از تمامیت من محافظت کنه.و تامیت من شامل علایق و سلایقم هم میشه. منظورم از بخش دارک, اون بخش تنبل و اون بخش گرگخوی درونم هست که داره خودمو پاره میکنه.و در این راه, داره از چیزهایی که دوتس دارم, از علایق وسلایق و هیجاناتم سوئ استفاده میکنه, تا به هدف خودش برسه
و من نمیگم هیجوقت حق با بخش دارک نیست. فقط میگم پیشنهاداتش باید بررسی بشه.
اوکی؟
درسته! من در دستهای مطمئنی هستم!
و آماده ام که زندگی رو تجربه کنم!


خیلی وقتها پیش میاد که آدمهای مختلفی از من راجع به حس خوبی که به خودشون ندارن سئوال می‌پرسن، راجع به اینکه چرا از اون‌ چیزی که هستن راضی نیستن؟ چرا خودشون رو دوست ندارن؟ چرا با خودشون حال نمی کنن؟ در برابر این پرسشها، اولین چیزی‌ که ازشون می‌پرسم اینه که شما چند سال‌تونه؟ وقتی بهم میگن ۲۰، ۲۳، ۲۵ یا ۳۰ سال، یکم بیشتر، یکم کمتر، حسابی تعجب می‌کنم که چرا یه آدم تو این سن کم، از خودش، انتظار داره که حس‌ خوبی به خودش داشته باشه؟! اصلا چطور ممکنه در این سن و سال با خودت حال کنی؟! وقتی نه تجربه زیستی کافی داری که بتونی بواسطه تجارب زندگیت، معنایی رو پیدا کنی، نه فرصت کافی داشتی تا روابط صمیمانه عمیقی رو تجربه کنی و بواسطه اون‌ روانت صیقل خورده باشه! نه‌ این امکان برات فراهم بوده تا بتونی از تحصیلاتت، شغلی رو دست و پا کنی و گره‌ای از مشکلات‌ دنیا رو حل کنی و کلی نه دیگه! خب برای چی باید حس خوبی به خودت داشته باشی؟! حس خوب محصول کارکرده! کارکرد هم طی زمان رخ میده. پس تو معلومه نباید حس‌ خوبی به خودت داشته باشی، بلکه باید حس‌ خوب به اون‌ نسخه‌ای از خودت داشته باشی که در آینده قراره طراحیش کنی و برای خودت بسازیش. تو به اندازه کافی زمان داری تا حس خوب رو بسازیش ❤️

Im lost.

But, mabey its good.

I can find myself again.

I want to have the same personality as

Eylül erdem

Selena Gomez

Elon Musk

Taylor swift

این راحته که به چیزای خوب فکر کنی. چون ذهنت میخاد و داره گولت میزنه.این راحته که هنوز هم توی این وضع، به چیزای حخوب وارمانگرایی قکر کنی.

احساس میکنم چرخه ی احساساتم ریده. واقعا فاکدآپ شده و اصلا کار نمیکنه. ولی به هرحال، تو نباید از هدفت چشم برداری، مفهومه؟ این اهداف ریز همونن!

نترس، دوباره نترس، اوکی؟

ایندفعه دیگه ردش میکنم

Im fucked up.

Im broken.

این واقعا سواله برام. خیلی دلم میخواد از دوستاییم که دوست پسر دارن بپرسم مگه پدرتون به اندازه ی کافی مشکل ساز نیست که خودتونو به یه پسر دیگه هم میبندید و هنوز ظرفیت زندگی کردن رو دارید؟ من واقعا نمیتونم، یعنی با نفس دوست پسر داشتن مشکلی ندارما. ولی بهنظرم بذارم گوشیم دیگه انقد منو به خودش پا بند نکنه. تحمل پا بند کسی یا چیزی شدن رو ندارم.

هروقت بابامو میبینم به این نتیجه میرسم که، واقعا مردها موجودات ضعیف و مضخرفی هستن. یعنی، خب بابای من خیلی عالیه نسبت به مردهای اطرافش باشعور و فهمیده ست‌ ولی نسبت به اونچه در ذهن منه، خب فاصله ی زیادی داره. ولی همه اینجا بیشعورن اقای دکتر. واقعا بیشعورن. حاضرم تعهد بدم اینجا باشعور پیدا نمیکنی.

نمیدونم چه تصوری از پسرا دارن که وارد رابطه میشن.در بهترین و ایده آلترین حالت، یه پسری به تور من میخوره که کاملا شبیه منه، که اونم عنه. گوهه حقیقتا...

Are u ready for another truth thats gonna suck?

Ok, so

بابا بهم گفت شب ماشین دستم نمیده. و مامان بهم گفت، به بابا بود که بابا کلا سختشه اصلا ماشین بده دستت. و من به خودم گفتم، خوب کردم، خوب کردم تنهایی رفتم کاشون، خوب کردم شب پنجشنبه رفتم خیابون رجایی. و خوب کردم هیچکدومو به اینها نگفتم. من از بابا پرسیدم، بابا تو نمیخوای من برم کاشون، یا اینکه فکر میکنی مهارت کافی ندارم؟ من خودم میدونستم مهارت کافی دارم. گفت نه، تو مهارت کافی نداری ،وقتی رفتم کاشون رو گشتم، متوجه شدم چرا همچین چیزی بهم گفته. چون جرئت نمیکنه من برم کاشون، چون اگه داهشو یادم بده همه ش اونجا پلاسم، چون میترسه کسی اذیتم کنه، یا برم دنبال پسر، چون کاشون ازش دوره، و نمیتونه کنترلم کنه. دیگه کنترل کار همه ش بامن خواهد بود، و اون به من اعتماد نداره. حقیقتش،

.

.

.

یادم رفت چی میخواستم بگم.

حقیقتش، میدونی دوست داشتن، و صمیمی بودن همینه، اینکه همیشه در کنترل یکی باشی.اون نمیتونه، شایدم نمیخواد استقلال منو ببینه. نمیتونه قبول کنه من میتونم خودم به تنهایی زندگی کنم، و انتخاب های خودمو داشته باشم. نمیتونه ببینه اشتباه کنم، نمیتونه ببینهخودم به اون اندازه به استقلال رسیدم. شایدم نمیخواد. اما چرا نخاد؟ چون نمیتونه جسارت منو ببینه، چون من یه دخترم.هاها! میبینی؟ همه ش بخاطر اینه که من دخترم.احساس میکنم دختر بودن اتفاقیه که برای من افتاده.

مردها، عقده ی قدرت دارن، دلشون میخواد ما همیشه اویزونشون باشیم. من اینهمه رفتم رانندگی یاد بگیرم که دیگه انقدر منت بابا رو نکشیم، برای دکتر رفتن سر و صدا نکنه، یا هرجایی رفتن. ولی خب، الانم وضعیت همونه. هه! هرجا بخوان برن با مردشون میرن. و، بابا الان میدونه که رقیب داره، قبلا ان و اون میکرد، عاه و اوه میکرد، الان دیگه سریع میپره کار رو انجام میده، اره من پدر بچه م بلانم فیسارم.

+تو استقلال میخوای؟ من راهشو نشونت دادم، چرا اون کارو نمیکنی؟چرا تنبلی؟ چرا کمکاری میکنی؟ چرا زمانو هدر میدی؟ چراااا؟ چرا با خودت تو اصطکاکی؟ چرا؟ چرا همهرچیز برای فرداست؟

و میدونی؟ تنها راهش همینه. همین یواشکی زندگی کردن و نگفتن به کسی. چون بابا به من دروغ گفت. حقیقت خیلی ساده ست، تو برای تودت میپیچونیش. حقیقت خیلی چیز ساده و تو چشمیه، هیچکی فرشته نیست.

هه! وصعیتت خنده داره. دوست داشتن بابات

خنده داره‌. اون رقیب توعه، دشمنته.

تلاش کن فاطمه، دوباره بخور زمین سعیتو بکن اشتباهات قبلیت رو انجام ندی، ولی باز تلاش کن، بخوری زمین عیب نداره، میدونی اولین باری که ادم میخوره زمین درد داره، من اونو از سر

بار دوم که بخورم زمین میدونم باید چیکار کنم. گذروندم.

خودم دشمن پایه یک خودمم

هیچکی مثل من جلوم واینستاده.

این یک جنگ بی پایان تو هرلحظه ست.

پایانش وقتیه که بمیرم

و مرگ، میتونه لذتبخش باشه

k. so there was actually a therapy session,yesterday. whenever im talking to myself, u know, i mean that outburst of emotions come really heavy to me. it just cripples me. and that should be controlled. im thnking, today i was myself. i didnt even try to be somebody else, to show myself somebody else, and i got some really matching friends! which i tried to stay away from them or pretend they're so not my type or they're so annoying
im thinking,i dont want anyone to take care of me. and i wanna be that powerful to do that myself. in those recent years, ive been taken care of so much, that now i cant really take care of myself myself. and yes, i became that much of a crippled person.
u know, its kinda funny, in a dark way, being lost!
and so, u know, today, i didnt really care about those things i told u.thats a super power IMO.to be able to talk to yourself and heal yourself. i wasnt that worried, to have a close distance, or saying sth or doing sth, and i didnt really care if they were doing anything. the funny thing is, i cant really remember any period like this in my life where im so obsessed with and worried about my relationships. well they suck. its just a great deal of mess, im telling u.
+im thinking, u cant express yourself truely in English, can u?
++u know anything has a price right? and u know the price of happiness, and no offence but, im kinda thinking u have the perfect type for success, well come on, get out of these shitty himans. im praying may god gimme sth good and may he foregive me. i dont know how many times times i told u, life sucks, and i know i should have some ballance but, at the end of the day, u should know your values to decide what to do and what not! right?
haha~ im kinda so calm today, like in a very meaningful and meaningless way! im at peace with myself rightnow!
+im telling u for the very last time. remember this ok? u should save yourself. with a good plan. i mean it worth it. this 3month really worth it if u undergo a lot of pressure for it.
++what about letting everything go then?
+well, i dont know! mabey you shoud just focus on doing your best the best possible way, and just remembering the reason.
.
.
even if it turnns the darkest story ever, i prefer to be a believer, than a loser!
and i have GOD!
turn on your superpower bitch!
__i dont know if you will like my suggestion or not, but, can u just close your eye4s and open them when you're there?
_excuse me but, i aint go any fucking further with those eyes.
so!
talk to me whenever u wanned! i care about u. i really do!

اوکی, سو!
باید صحبت کنم. باید فوری صحبت کنم و افکارمو یکم سازماندهی کنمشون. تا به یه تعادلی برسم. حالا یا با فکر کردن, یا با کتاب خوندن!
یا هرچی.یسری مسائلی وجود داره که باید تیتر وار بگم
شخصیت خودمو دوست دارم. واقعا دوستش دارم. اون حمایتگره. اما ابراز نمیکنه. خب من این درجه از خودداریو میپسندم. اما مثلا خودداریش یجوریه که هیچکی بهش نزدیک نمیشه. بازم اینو دوست دارم. .خب نه زیاد دوست ندارم.ولی آدم ها با من رفتار معقولی دارند. من اوایل دوست داشتم ماشین میداشتم تا با دوستام میرفتم بیرون. اونا خودشون رفته بودن بیرون. و به منم گفتن البته. ولی خب نمیتونستم برم.بابا بهم غر میزد و اگه هم نمیزد, من واقعا دوست ندارم بهخاطر یه کافه رفتن برم زیر منت بابا. من آرزو هایی دارم. ولی وقتی بهشون میرسم انگگار که هیچی نیستن, یعنی میدونی دیگه به کاریم نمیان.مثلا همین که ماشین سوار میشم.اره یه زمانی به کارم میومد. وقتی میخواستم برم مدرسه و هی هرروز نمیخواستم بابا رو تا اینسر شهر بکشونم.یا میخواستم برم کلاس جبرانی. یا نمیخواشتم صبح های جمعه از خواب بیدارش کنم تا ببرتم آژمون. همون آژمونهای کمی که دادم. آره همه ی اینا یه زمانی به کارم میومد. وقتی یخ میزدم تا برم زبان.ی سر ظهر میخواستم برم.یا میخواستم از تیزهوشان برگردم و باید با ماشین بابای سارا میومدم.یا وقتایی که دلم میگرفت و میخواستم برم بیرون.حال و هوام عوض بشه.
الان میتونم بیرون از خونه باشم حتی. مشکلی نیست. اصلا مشکلی نیست. حتی برای یه زمان طولانی.میتونم دانشگاه رو حتی بهونه کنم.من تو تیزهوشان حالم خوب نبود و نمیخواستم خونه باشم. الان حتی میتونم دوشب خوابگاه بخوابم.ولی دوران دبیرستان یه ظهر تا س6 کتابخونه بودم و دیگه بعد از اون جایی نرفتم. الان چی؟ الان انقدر رشته و دانشگاهم خوبه که هرروز دلم وا میشه. انقدر که زود صاف .میخوام بیام خونه سریع و استراحت کنم دیگه دنبال پیچوندن نیستم. حتی اگه هم باشم, حوصله شو ندارم. واقعا ندارم. تبدیل شدم به یه آدم عبوس و خشک/..که دیگه حوصله ی هیچچیو نداره اگه هم داشته باشه و برا ادما وقت بذاره و باهاشون همنشینی کنه, هیچچی نداره که بگه. واقعا فقط میتونه بشینه و نگاهشون کنه و به شوخی هاشون بخنده. مغزش در آن واحد نمیتونه انقدر پراسس کنه که یه چیی بپرونه یا سنتر جمع باشه.اونجور که میخواد حداثل. ئو دقیقا, وقتی برای دوستام وقت گذاشتم تا بهشون نزدیک بشم و رفتم و دیدم که اینجوری ام, بیشتر دقیقا احساس کردم که دارم ازشون دور میشم.
+آؤوم فاطمه. آروم! داری فاجعه سازی میکنی. ببین, من درکت میکنم تو خواستی ذ انقدر این وصوف درونگرا و ضد اجتماعی و از آدما خوشم نمیاد و اینا رو به خودت نچسبونی. درنتیجهسعی کردی سازگار تر بشی. تا اینجاش اوکیه. به هرحال, همه ی ما ادما تو زندگی امروزه, باید همینطور باشیم نباید به خودمون بگیم خبنه من همینم که هستم اره اینجور و فلانجور اینا, و اینا هیچکدوم کلاس ندارن! تو سعی کردی اوکیش کنی. و تا همینجاشم خیلی پیشرفت کردی. ولی به هرحال, هرآدمی یسری ویژگی های شخصیتی داره, یسری چیزا تو وراثتش هست. تو نمیتونی انتظار داشته باشی وقتی پدرت از یه خونواده ی 9 نفره و شلوغ, به همچین آدم ساکت و درونگرایی تبدیل شده که به زور حرف میزنه. ولی وقتی موضوع مورد علاقه ش اشه زیاد صحبت میکنه, یا به یسری چیزا که علاقه داره. و شوخ نیست. و مادرت هم از یه خونواده ی فوق فوق فوق العاده درونگرا اومده بیرون که یکیشون حتی برونگرا نیست , انتظار داشته باشی آدمی باشی مثل عقیل, یا مهرآفرین, یا الیاس. اوکی؟تو تا هرچ
قدر میتونی سازگار بشی, ولی میگم انقدر زیادم برای سازگاری به خودت فشار نیار. بقیه ش رو دیگه به عنوان تفاوتهای شخصیت بپذیر..با تفاوتهات سازگار شو, خب؟من دارم میبینم تو رو دیگه. وقتی تنهایی میگی آخیش دیگه آدمی دورم نیست که بخوام برای صمیمیت بیشتر باهاشهی به خودم فشار بیارم که حالا چه سوالی بپرسم یا چی بگم. از این حرفهای احمقانه ی بی معنی.یا اینکه هی بپرسم چیکار میکنی. کجا میری. داری چیکار میکنی. فلانی بهمانی. فیساری.
کاش این توانایی رو داشتم که هرگز با ادمها ارتباط برقرار نکن. اما متاسفانه, ندارم. دلم میخواد باهاشون_ ارتباط داشته باشم. از ارتباط داشتن با ادمها لذت میبرم. از اینکه تو دانشگاه با کسایی اشنا شدم که واقعا احتراممو دارن و واقعا پتانسیل صمیمی شدن باهامو حتی بیشتر از خودم دارن! جوری که هاج و واج میمونم. مثلا هفته ی پیش سه تایی داشتیم فیلم میدیدیم تو لپ تاپ زهرا, و بعد یلحظه گوشی من زنگ زدـ, فیلم رو بخاطر من پاوس کردن تا زنگم تموم بشه و بعد دوباره باهم ببینیم.این کارشون خیلی برام از احترام بالایی برخوردار بود.احساس کردم که ارزشمندم.و خوشحال شدم.اینکه مهری یا نازنین یا صالحی باهام خوب برخورد میکنه باعث میشه که احساس کنم ارزشمندم. اینکه انقدر میتونن باهام صمیمی باشن درصورتیکه من خودمو اگه ول کنی اصن نگاه نمیکنم دور و برم کیه و برام اهمیتی نداره.
+آها! پس تو داری احساس اهمیت داشتنو از اونا میگیری, و داری سعی میکنی که یجورایی اینو جبران کنی و داری فکر میکنی که این یه رمعامله ی پایاپایه, پس منم باید وقت بیشتری با اونا بگذرونم تا صمیمیتمو با اونها بیشتر کن. But then the thing is, its just a little bit toomuch for u. aint it?
_exactly!
چیکار کنم که احساس اهمیتمو از اونا نگیرم؟ مارک منسون میگفت بالاترین سطح اخلاقی اینه که تو به ادما احترامبذاری بدون هیچ چشمداشتی.صرفا بهخاطر اینکه اونا ادم هستن. و دارای روحن و هر روحی قابل احترامه. یا همچین چیزی.ولی خب من نمیتونم همچین جوری. اره درسته میتونم. تا زمانیکه خودم کاری نداشته باشم. یعنی نمیتونم یو یه خوبی خیلی بزرگی انجام بدم کلی از وقت خودمو تلف کنمچخبره که با دوستام وقت بگذرونم. خب اونموقع من میتونم کلی کار انجام بدم یا فوری برم خونه.یچیزی بخورم یکم استراحت کنم یا درس بخونم یا فیلم مورد علاقه مو ببینم.حالا فیلم بخوره تو سرم. ولی خب, زودتر برم خونه.بیکار که نیستم تو دانشگاه به این بزرگی که تهش میرسه به بیابون بردارم همینچجوری راه برم تا شب, مگه اینکه کار مهمی باشه. سرما میخورم نزدیک شبه. اصن واسه چی وایسم؟ آخه منبرای خیلی از اینکارا دلیلی پیدا نمیکنم. متعجبم از اینکه آدما میتونن انقدر بی هدف و بی معنی زندگی کنن.
البته شایدم از نظر من اینجوری میادا!شاید اونا بالانس خودشونو دارن موقعهای تفریح منو صدا میزنن منم که یبس و خشک. شاید اینفقط منم که خنگ میزنم.و هرچقدر جدی ام و دقتمیکنم چیزی متوجه نمیشم و بعدش باید جون بکنم تا متوجه شم.اونا یخلی باهوشن. میدونی چجوری میتونن هم هواسشون توکلاس به همدیگه باشه و شوخی کنن و بخندن و هم انقدر خوب درسو بلد باشن؟ این الیاس واقعا یه سری به کارش داره, حالا با مرتضوی اینا کار ندارم.ولی الیاس واقعا باهوشه.اما غبطه نمیخورم بهش. دوست ندارم اونجوری هی سبک بازی دربیارم. یا دیوونه بازی. نه اینکه دوست نداشته باشماتایپ من نیست. هست ولی خب, انی ویز
_میدونی؟ اخساس میکنم در مقایسه با اونا ادم دو رو و متظاهری بهنظر میام. چون مجازی و واقعیم شبیه هم نیست. تو مجاز یه غول برونگرام و توی فضای حقیقی یه یه غول درونگرا, که به زور حرف یمزنه. من از آدما خوشم میاد, ولی نمیتونم بهشون نزدیک بشم! و هی هم سعی میکنم تو دنیای واقعی زیاد خوب صحبت نکنم چون میترسم فکر کنن که دارم عشوه میام با صدام. یا هی فکر کنن که میخواد صداشو بکنه تو چشم ما.تا خش دار ترین و عادی ترین صدای ممکن که هی نفسم میره و میاد صحبت میکنم.یا اخرای نفسمه یا اولاشه. و زشت حرف میزنم. واقعا زشت حرف میزنم.
و اسپیکینگ آف ویژگی های ظاهری, بذار دهنمو باز نکنم. واقعا جو دیگه توانایی کشش اون بحث رو نداره.اه اه اه اه اه اه اههههه از این زشت حرف زدن-____________________________-
+احساس میکنم تو دچار وقفه ی هویتی شدی! همون علائم رو داری!
-حالم بهم میخوره از اینکه تو آینه به خودم نگاه میکنم.
+میگم جو دیگه ظرفیت کشش اون بحث رو نداره. چندبار میخوای منو به گریه بندازی؟
++اوکی. ادامه بده.
_و,از این عصبانی شدم که , من خیلی با مهری صمیمی بودم. ولی بعدش بهخاطر اینکه راهمون جور نبود و اون خوابگاهی بود و اینحرفا, و نتونستیم اول سال زیاد باهم وقت بگذرونیم, اون الان با الیاس خیلی صمیمی تر از منه. و حتی تو کلاس یجوری چسبیده بودن به هم که من گفتم عاقا اینا رلن دیگه خب معلومه. و این مهری همونی بود که هی زیر گوش من میخوند زیاد به الیاس رو نده و این میخواد زا ما سوئ استفاده کنه و فلانم و اینحرفا و چقدر ازش خوشمون نمیاد و اینحرفا.منم حالا تحت تثاثیر جو بودم و از یه طرف هم بابام و از اه طرف هم اینو و از یه طرف دیگه شنیده بودم ترم بالایی ها زیر دست و پای ترم اولیا میگردن که اونا رو عاشق کنن و از درس و اینا بندازنشون یا کلا درگیر این حواشیشون کنن تا اونا جدیدا. الیاس بیچاره هم اومد پگیویم و نمیدونم شوخی کرده نکرده هرچی, میگفت من برای گروه سه نفره ی مهریو منو شیدا میفرستادم و. غافل از اینکه شیدا و مهری رفیق جینگای خود آقا بودن.شایدم نبودن, بیا مثبت اندیش باشیم که اونام مثل من بودن اول کاری.
++فاطمه الان اتفاقات یکسال پیش انقدر اهمیت داره؟ واقعا؟ت و شرایط الانت انقدر اهمیت داره؟
+گفتم بهش, این هویت یابی نکرده. هنوز داره چیزای مختلف رو امتحان میکنه هنوز با خودش درگیره واردچه رابطه ای بشه و وارد چی نشه و از چی بیاد بیرون. وهنوز داره بررسی میکنه که ایا اصلا دوستی چیز خوبی است یا خیر!
__که درسته, من به این نتیجه رسیدم که یچز خوبیه چون به هرحال یوقتایی ادم کارش گیرمیفته و خوبه که با ادما اشنا باشه و اینا. و اینکه انسان موجودی اجتماعی است و به روابط نیاز دارد. اوکی؟
+چیزی که برای من عجیبه و هرگز تاحالا رخ نداده بود اینه که تو خیلی نگرانی از اینکه دوستات رو از دست بدی. وقتی یخلی باهاشون وقت نمیگذرونی, یا وقتی اونا خیلی باهم میگردن و شوخی وخنده میکنن و کنار هم میشینن و جفت میشن تو خیلی نگرانی که اونا رو از دست بدی. یخلی آبزسد هستی به اینکه اوکی الان آب خوردم رتبه ی صمیمیتم پیش دوستام جابجا شد یا خیر.از دستش دادم؟
_و من نمیتونم نگران این از دست دادن نباشم, هیچجوره. چون میترسم دوباره به اون دوران خوفناک مدرسه برگردم که انقدر تنها بودم. اون دوران خوفناک مدرسه و دبیرستان. که همه با کینه بهم نگاه میکردن. شایدم نمیکردنو نگاه من کینه توزانه بوده. ولی نه, نگاه من اصلا کینه توزانه نبود.اتفاقا یخلی هم مهرانانه بود. نه من آدم مهربونی نیستم. ولی عادی بودم.اما اونا خیلی بچه های بیشعوری بودن
+میدونی؟ فکر میکنم پدرت به بهونه ی مراقبت از تو, با واهمه از اون چیزهایی که از کیسهاش شنیده و تجربه هاییکه داشته, برای اینکه به قول خودش از تو مراقبت کنه, سعی کرده به جای اینکه روشهای سازگاری و مقابله و کارکرد با آدمها رو بهت یادبده تا بتونی حدل مسئله کنی, کلا صورت مسئله رو برات پاک کرده,و خب ارتباط با ادمها یچیز
inevitable
ای هست و برای همین, تو الان مثل خر تو گل گیر کردی. و توصیه ی من به تو اینه که کتاب بخونی!درمورد همه ی این چیزها.
و اون حتی با اینپاک کردن صورت مسئله ش, باعث شده تو خیلی از چیزها برای تو تصمیم بگیره. مثل اینکه اصلا دوست پسر نداشته باشی..احساس میکنم این بیشتر پیامد, و کلا از ترجیحات بابا بوده تا خودت, هوم؟
....
عاح. اخیش. چقدر گشنه م بودددد . ننههههه. یا ابلفض. یکم یچیزی خوردم اروم گرفتم. خب کجا بودیم؟
آهان.
ولش حوصله ی غصه خوردن ندارم.
+ولی بعدش تلنبار میشه دوباره فردا که رفتی دانشگاه هی فکر میکنی, هی مضطرب میشی , هی بی قرار میشی , و نمیتونی خودتو کنترل کنی.
_اصن یادم نمیاد کجا بودم.
+از هرجا دوست داشتی ادامه بده.
++ولی بهنظر من, از قبل از اینکه بیایم دانشگاه یه خبرایی بوده.شاید من در جریان نبودم. که در اینصورت, خب تلاشهای تو بیفایده ست. رفتنی میره, و خدانگهدار.
من نمیتونم خودمو از دست بدم برای نگه داشتن دیگری. من تا همینجا میتونم.تا همین حد میتونم.
__فاطمه ,بچه شدی! واقعا بچه شدی! کام آن. اینا چیزهای بچگی بودن.
_من اصلا نمیتونم راحت با اجتماع و آدمهای توش کنار بیام.
ومیدونی؟ دلم میخاد با پسرا دوست باشم. منتها چندحالت بیشتر نداره میدونی؟ اولا که برا رل اعصاب خودمم ندارم ولی خب اگه کیس مناسبی پیدا کنم که طرفو بشناسمو از ادراک و شعورش آگاهی پیدا کنم از دستش نمیدم. یا اینکه حالت رفاقتی داره و خب اونم وقت گذرونی میخاد که من خیلی کنم با دخترا بسازم.و تو دختراشم موندم حقیقتش. با پسرا دیگه خیلی سخته.
یاکه زشته طرف, که خب برای مبحث رل این موضوع اهمیتداره. و من احساس میکنم همه ی خوشگلای دانشگاه دوست دختر دارن
و همین.
و آره. من پنیک میکنم. از اینکه به شرایط فاکی گذشته م برگردم. از اینکه خودمو خفه کرده باشم تو خودمو هیچ ارتباط اجتماعی ای نداشته باشم.ومیدونی از چی حرصم میگیره؟ اینکه اونموقع سالمی با تیغه ی تراش برداشت خودکشی کنی, ولی خراش مینداخت رو قسمت رگش, منم پنیک کرده بودم. رفتم به مامانم گفتم. و حتی شب نمیتونستم از فکرش بیام بیرون و به گریه افتاده بودم و اوه,ـ اقعا اصلا یه وضعیتی, فلج شده بودم. هیچکاری نمیتونستم انجام بدم. خون دیده بودم.. وای باورم نمیشه .انقدر گریه کرده بودم که انگار با چن نفر دعوا کردم و مشت خورده پای چشام. و مامانم رفت به مدیرشون گفت.و خب, اونا تا یک سال و نیم دیگه هیچکدومشون بهم نگاه نکردن., نگته نکردنشون پیشکش, همه باهام کینه توزانه برخورد میکردن.و اونوقت, ما همه هماهنگ کردیم نریم, برای اعتصاب, و یه بسیجی رفت تو کلاس نشت, علارقم اینکه چتامونو خونده بود هماهنگی هامونو خونده بود, باهاش صحبت کردیم نرو تو کلایس , رو دررو, با تلفن, و بعد رفت نشست تو کلاس و بعدش استاد رید بهش وگفت کنسله اکثریت نیستن و بعد اومد تو گروه پیام گذاشت من در جریان هیچی نبودم رفتم تو کلاس. یعنی دروغ به این وضوحی گفت. بچه ها هم دعوا
کردن باهاش. یعنی باهاش صحبت کردن درباره ی این موضوع. ولی الان یکهفته شده و همه انقدر ادمای عاقل و بالغی هستن که بفهمن دعوا و حرفزدن واسه یکبار بوده و هیچی نگفتن بهش و الانم باهم دوستن همه و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.سلام و علیک و فلان و فیسار. و میدونی؟میخوام بگم حتی اون ردیفی که من میشینم همیشه خالیه, ولی اون کنار یه عده میشینه.هربار. فرقی نداره کدوم عده.و متوجهی من چقدر مجردگرام؟ در این حد که تو ردیفم کسی نمیشینه, نه که کنارم نشینه.
و من , بخاطر اخلاقای بچگونه ی یه عده انقدر عذاب کشیدم تو کل راهنماییم. و دبیرستانم.ونکته ی اخلاقی اونموضوع برای من این بود که احساساتمو حتی تو خونه, و حتی به مامانم بروز ندم.کاش میشد فریاد بزنم انقدر مراقب من نباشید. خواهش میکنم انقدر مراقب من نباشید. من پژمرده شدم. نذارید بیش از این دیگه بشم.بذارید خودم از خودم مراقبت کنم. خواهش میکنم.
از اینهمه قدرت نداشتن برای محافظت از خودم خسته م
باید بجنگی فاطمه. ایندفع برای نجات دادن خودن. برای نجات پیدا کردن. برای حفظ خودت. فاطمه باید بجنگی. برای مستقل شدن. اهدافت چیزای عجیب غریبی نیستن. باید بجنگی. تا بتونی نفس بکشی. تا انتخابهات محدود نشن. بایذد وقت کمی با خونواده بگذرونی. حتی دیگه نمیخوام هیچ اثری از تربیت اونها در من باشه.به اندازه ی کافی کشیده ام.
و اگه نشد؟
من از خداوند میخوام و دعا میکنم که حمایتم کنه. فقط باید قوی باشم.
فعلا.

https://f0r.ir/downloads/files/6383f39bab2689e3bead7838

https://f0r.ir/downloads/files/6382b59bab2689e3bead2eac

https://f0r.ir/downloads/files/6382b57eab2689e3bead2eaa

https://f0r.ir/downloads/files/6382b4cdab2689e3bead2e9c

https://f0r.ir/downloads/files/6382b492ab2689e3bead2e90

https://f0r.ir/downloads/files/6382b422ab2689e3bead2e7e

https://f0r.ir/downloads/files/6382b37cab2689e3bead2e60

https://f0r.ir/downloads/files/6382acf8ab2689e3bead2dfb

https://f0r.ir/downloads/files/6382aa39ab2689e3bead2dda

من واقعا کراش دارم، اعتراف میکنم. روی علی آصف کراش دارم. همه جوره. شخصیت واقعیش رو نمیشناسم، اما هم شخصبت واقعبش رو دوست دارم هم شخصیتی که من ازش دیدم تو فیلمه. علی اصف. هردوتاشون کراشنننن. جز خود واقعیش بدون گریم، که یخورده شبیه افغانیاس😂😂😂

و اصن رو همه چیزش کراشم، رفتار پسندیده ش دوی فیلم. موفقیتهاش ،جایگاهی که داره، فقط رو سنش کراش نیستم. ایلول هم کراشه ها. ولی علی آصف قدرت داره! خودش خوبه!

هم خواننده نوازنده شاعر بازیگر بودنشو دوست دارم، هم اینجوریشو.

و خب، کاری که در جهت دوست داشتنش ازم برمیاد اینه که تا حد امکان خودمو شبیهش کنم. که فقط باید علمم رو بالا ببرم. و دانش موسیقاییم رو هم بیشتر کنم، سو!

انقدر فیلم ضربان قلب رو نبیننننننن. داره اثرات جبران ناپذیری بهت میذارههههه.

اخر خودتو تو یه مخمصه ای گیر میندازی که توان بیرون اومدن ازشو پیدا نمیکنیاااا

وای وای وای. حالا واقعی باشه یا غیر واقعی. چنین چیزی احتمال اتفاق افتادنش تو دنیای واقعی تقریبا خود صفرهههههه. وای وای. این سریالا فقط به من احساس تنهایی میدههههه. وای.

و آره، پسره خیلی کراشه، خب که چیییییی؟؟؟؟؟؟ وای اه. خب چکنم؟؟؟؟

من نمیذارم علایقم منو درگیر خودشون بکنن. من فراتر از علایقم هستم. اونا صرفا، علایق هستن!

فقط هرکاری میکنی، همین حالا حلش کن، همین حالا انجام بده، همین ابان، چون بری کانادا یا امریکا هم هیچ برقی نمیکنه، زندگی همونه، محیط عوض شده. این تویی، که هرگز تغییر نمیکنه. هرجا بری مسائل همینه. پس همین حالا درستش کن

U know, the funny thing about love, is that its uncertain, i mean u may build the life u want to, but, love, is highly depended on someone else!

Wtf? Who said that?