امرزو تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم و فقط احساساتمو زیر نظر گرفتم. منظورم از هیچکاری نکردن اینه کههیچ واکنشی بهشون نشون ندم. و الان دقیقا دارم میفهمم چرا سختمه از خواب پاشم و به کارام برسم. چرا هیچ انگیزه ای ندارم. چیزهایی هستن که ناهشیارم داره بهشون فکر میکنه. و نتیجه ای که رسیدم بهش هم خوب بود. من نباید خودمو با اینا قاطی کنم. من فقط باید ادامه بدم و همه ش اینا رو زیر نظر بگیرم تا درباره ی خودم بیشتر بفهمم. همین. و اتفاقا همینا دارن بهم انگیزه میدن که به راهم ادامه بدن, دارن توم یه آتشی روشن میکنن که خامشو پذیر نیست. یعنی زورم میاد خاموش بشم درواقع.
فاطمه, علارغم همه ی احساساتی که بهم نشون دادی, من فکر میکنم , درواقع , فکر میکنم آدمای اطرافت احتمالش کمه که همه باهم دروغ بگن بهت. درباره ی زیبایی تو, درباره ی اینکه ادم فوغ العاده ای هستی, و دوستت دارن. درباره ی اینکه ادم باهوشی هستی. میبینی, مائده داره جون میکنه سر درسایی که تو اصن نگاهشون نمیکردی و بیست میشدی, سر درسایی که تو سوالای المپیادیش رو حل میکردی. تو معلم زبان خوبی هستی, تو حال بچه ها رو خوب میکنی, بچه ها دوستت دارن. تو خواهر خوبی هستی, youve been through so much in your childhood and the fact that you survived is just so much.
و آدما با هم فرق دارن و نباید اونا رو باهم مقایسه کنی.
و من واقعا متاسفم, متاسفم که از بابات زخم های بدی خوردی, متاسفم که از مامانت هم زخم های کمتری خوردی. من واقعا متاسفم که این اتفاقای بد واست افتاده. اما هم هی حرفایی که بابات بهت زده, اونا فقط ناشی از عقده های خودش بوده, چیزی از ارزشهای تو نه کم میکنه و نه زیاد. اون به تو حسودیش میشه. حتی مائده هم به این اعتراف کرد. اون به قدرت تو حسودیش میشه. جالب نیست؟ آدمایی که سعی کردن تو رو همیشه ضعیف نگه دارن, حتی از شخصیت و منش تو میترسن. از اعتقادات و حرفای تو میترسن.
ولی اینکه اتفاقات بدی برات افتاده, نباید اجازه بدی که تورو بیاره پایین . و منظورم تورو از پایین آوردن اینه که, باعث بشه تو کمتر خودت رو توی این دنیا ابراز کنی.