امروز روز سختی بود. ولی گذشت. میبینی، روزهای سخت هم میگذرن. زیاد با احساساتم درگیر بودم. بالاخره جون کندم تا سه ساعت و نیم خوندم. میگم عجبا، باید درگیر چندتا فعالیت دیگه هم بشم و جدی شون بگیرم. باید خودمو لابلای زندگی روزمره گم کنم. باید تولید محتوا کنم برای ادما و قول بدم بهشون که سرموقع میام. ادما همیشه عامل پیشرفت من بودن، چون بهم اضطراب وارد میکنن. دوست ندارم خودمو یادم بیاد دیگه. دوست دارم قط کار رو یادم بیاد. باید اینستا و یوتیوب رو شروع کنم. باید صبح زودا بلند شم سهمیه ی درس خوندن و ورزشمو انجام بدم و شروع کنم به تولید مجتوا و نوشتن و از اینجور کارا.

دارم به این فکر میکنم چهار روز در هفته برم زبان. باید ببینم میرسم یا نه. بعد و یا برای ترم بعدی بهش میگم.

خیلی بیکارم توی روزها، خیلی وقتهام داره هدر میره. و درسته، من دلم میخواد صبحا ساعت ۸ برم ورزش کنم، توکی هستی که به من بگی اینکار اشتباهه؟و یا عصر باید بری؟

توی خونه موندن خیلی سخته. من دوست ارم توی خونه بمونم، یا بدون دوستام، ولی اینجوری نه، که فقط درس بخونی، این رسما شکنجه ست. من به تعادل نیاز دارم. دوست دارم برم بیرون و کار کنم.