من واقعا این چندوقته بشدت ناامید شدم نسبت به خودم. یعنی همه چیو دراپ کردم واقعا. نه برای ازمون استخدامی خوندم، نه برای ازمون بهداشت. همه ش فقط اوزاک شهیر رو دیدم. تکلیفم باخودم معلوم نیستش. و حقیقتا نمیدونم چی میخوام از زندگیم. من درباره ی زندگیم توی دبیرستان بهت توضیحدادم. من قبل از دبیرستان ادمی بودم که خیلی درس میخوندم واقعا، خب جوی که توش یودم یه مدرسه ی دولتی ساده بود با ادمایی که اصلا درس نمیخوندن و منم کاری به کار کسی نداشتم. و من
به اوزاک شهیر عزیزم.
من ازت ممنونم. تو بهم یاددادی سرعتم توی مکالمات رو بیارم پایین. با چشمهام و صورتم احساساتم رو منتقل کنم, و اشکالی نداره اگه یکم میمیک هام طول کشید یا برای فهم مطلب کامل توی چشمهای فرد مقابل نگاه کردم. تماشای تو یکی از لذتهای زندگیم بود. تو اصلا روی مخم نبودی. اره یکی دوقسمتی که الیا رو زورکردی ازواج کنه و اذیتش کردی بودی, ولی بغیر از اون اوکی بودی. من عاشق بازیگرات بودم. و اون شبی که امتحجان ناصح داشتم رو هرگز یادم نمیره. که یه شب تا صبح نشستم و همه ش تورو دیدم. تو علایق من رو ارضا کردی, و درسهای زیادی هم بهم دادی. عاشق وقتی بودم که جیهان و الیا یواش یواش دارن به هم نزدیک میشن و طبق شناخت میرن جلو. عاشق این بودم که جیهان ادم منطقی و با درک و فهم و حمایتگریه. و خب, یکم حسودیش زیادی بود ولی چون حق داشت حرفی دراون باره نمیزنم. عاشق گفتگو های یکم یکم پیشرونده ی الیا و جیهان, که عمیق بود, درهرقسمت بودم. عاشق این بودم که بازیگرا داشتن نقشهارو بازی نمیکردن, زندگی میکردن. و عاشق این بودم که روابطشون باهم respectful و با boundariesهست. عاشق کمدی خیلی کم در پس صحنه هاش بودم. و عاشق این اسکیپ کردن صحنه های شخصیت های فرعی بودم.
اوزاک شهیر عزیزم. تو دقیقا امیال منو توی خیالهام ارضا کردی.
عاشق این بودم که احساسات داره از طریق چشمها منتقل میشه, و سکوت داره خیلی بیشتر از حرفهاشون حرف میزنه.
و من با دیدن دوباره و دوباره ی تو, توی زبان ترکی راه افتادم. تونستم جمله و اینا بنویسم. تونستم بعضی احساساتمو به ترکی بیان کنم.
اوزاک شهیر عزیزم من عاشقت بودم. نمیخوام جمله رو به زمان حال بگم, چون دیگه بریدم. تو منو خیلی معطل کردی. عمرم و زندگیم رو ازم گرفتی, و در ازای این درسهایی که بهم دادی, قیمت گرونی رو گرفتی. تمرکزم, مغزم, انرژیم, علایقم, اثرات به شخصیتم, اهدافم. من ازاینکه توی یه رابطه ی یکطرفه با تو باشم زیادی خسته شدم. و بنظرم درس دیگه ای نداری که بهم بدی, اکه داشتی توی این چندقسمت میدادی. ازاینجا به بعد رابطه مون دیگه مفید نیست. دیگه جذابیتی نداره. و داره گروه تموم میشه. گفتن اینها برای من سخته. چون میدونم درپسش پدرم باید دربیاد تا بالاخره ترکت کرده باشم, ama olsun , شاید این اخرین درسه, برای اینکه هیچوقت هیچکی رو به خودم ترجیح ندم. از وقتی کس دیگه رو به خودم ترجیح بدم, به گا هستم. اخرین درسه, برای اینکه بدونم, هر عادت ریزه میزه ی لذت بخشی, اول با یه کار کوچیک شروع میشه. مغز قابلیت پیشرفت توش داره, و یه سریال که اولش فکر میکنی چیز خاصی نیست توی زندگیت, ممکنه مغزت بهش گیرکنه و معتادش بشه و همه ی زندگیت رو تا سالها به هم بریزه. همه چی از یک leak کوچیک شروع میشه قشنگم. همیشه قبل از اینکه توی چاه بیفتی به این فکر کن که ایا بعدش مسئولیت بیرون اومدن ازش رو, مسئولیت خارج شدنش از بدنت رو به عهده میگیری یانه؟
این درس باید یادم بمونه.
در ازای این درسهایی که بهم یاددادی, احساس غرور و افتخارم نسبت به خودم, حس خوبم نسبت به خودم, علاقیاتم نسبه به کارو تحصیلم از بین رفت. شدم یه مغز پوک. کنترلم از دست خودم خارج شد و به دست کسایی افتاد که حتی نمیشناسمشون. تونستن از من پول بیشتری به جیب بزنن. به قیمت بیشتر زیر یوغ بودن خودم.
شاید یکی از درسهای دیگه ای که ازت گرفتم اینبود که احساساتم, فقط یه موجن, من نباید کنترلمو از دست بدم و اونها کنترلمو به دست بگیرن, باید بهشون نگاه کنم و بفهمم که اونا من نیستن. باید بغلشون کنم, نذارم اونا بغلم کنن.
یکی از درسهای دیگه از ترک کردن تو، این بود که، با احساساتم هرچقدر سخت و غیرقابل تحمل باشن، سکوت کنم و دم نزنم و لبخند بزنم و سعی کنم خودمو سازگار کنم. هیچ راهی توی دنیا برای دور زدن درد وجود نداره. اون درد میگرده و میگرده و میاد دوباره تورو پیدا میکنه، و تا وقتی نتونی ازش عبور کنی، نمیذاره به مرحله ی بعدی زندگی بری. هیچ راه در رویی برای درد، جز همون سکوت و تلاش و سازگاری میدا کردن وجود نداره. هرچیزی جز مقابله کردن باهاش، از زیرش دررفتنه.
و اینکه درد به من قدرتمو یاداوری میکنه. اینکه چقدر میتونم قدرتمند باشم.
اوزاک شهیر عزیزم, من مسئولیت همه چیزرو میپذیرم, چیزی تقصیر تو نیست, من یه الگوی بد دارم توی زندگیم از اینکه همیشه با ادمایی توی رابطه باشم که رابطه مون یکطرفه است. من توجه و محبتی دریافت نمیکنم, ولی عوضش اونا همه ی زندگی و فکر و حواسم رو occupyکردن.
من خسته ام از انتظار, برای ادمها, تا دوستم داشته باشن. من دنبال قدرت و بهتر کردن خودم میرم. they go fuck themselves.
نمیدونم توی چندسال آینده ببینمت, اما اینطوری که روند فیلمت پیشمیره, و حالا توی قسمت بیستم تازه یه بغل کردن همو, احتمالا تا دوسه سال اینده همو نبینیم, هرچند من امیدوارم که هرگز همو نبینیم.
امیدوارم بشدت موفق بشی و بترکونی عزیزم.
و برای خودم, امیدوارم هرگز از یادت نبرم, تا یاد و خاطره ی تو, همیشه مانعی بشه برای اینکه دیگه سراغ فیلم چه ترکیش چه هرجاییش با هر بهونه ای نرم.امیدوارم ترسی که بهم دادی, همیشه جلوی چشمام بمونه. این مهمترین درسیه که ازت گرفتم. که باید تجربی امتحانش رو پس بدم, اینکه اگه به عواقب کارهات فکرنکنی, و خودت غافلانه و جاهلانه بندازی توی یسری لذتهایی که فکر میکنی کوچک اند, بعدش باید تاوانش رو پس بدی, پس قبل از اینکارا, از خودت بپرس ایا میتونی مسئولیت بیرون کشیدن خودت ازش رو به عهده بگیری یانه؟ چون نگاه کردن از بیرون گود و قضاوت کسایی که یه لذتی رو چشیدن, هخیلی عاقلانه تر, و خیلی راحت تر از اینه که پای خودت در همین حین توی گود باشه. بعلاوه, تاثیر یسری چیزها توی مغز هرگز از بین نمیره
تو تداعیگر فرهنگی بودی که توش زندگی میکردم. و پرکننده ی خلاهایی بودی که توی اون فرهنگه بود.باید همیشه تورو یادم باشه, تا یادم باشه که من با تو, درد رنج آشنا رو, به رنج نا اشنا ترجیح دادم. چون ما ادما از ابهام میترسیم. با اینکه دقیقا همه ی دلیلم برای موفق شدن جداشدن از این فرهنگ و زورگویی ها و غیرتها و کنترلگری های مردهاست.
تا یادم باشه که چاه های روانیم چیا بودن و روشون کارکنم. حل و فصلشون کنم. راه حل براشون پیداکنم, وگرنه خیلی راحته که یه predatorاز راه برسه و از همه ی اونا برعلیه خودم استفاده کنه, چون من ازشون آگاه نیستم.
حرف زدن اسونه. دل کندن از تو سخت خواهد بود. مغزم به دنبال بهانه هایی برای برگشتن به تو خواهد بود. اما من مریضم. عفونت تو, دوسه ماهی هست که درونم نفوذ کرده. باید صبرکنم. ادامه بدم, و انرژیم رو جای دیگه ریستور کنم. خیلی امیدوارم که موفق باشی, و به خدا میسپرمت.
خدانگهدار bebeyim
یه نظریه ی خیلی twisted دارم که gut ام داره بهم میگه و زیاد مطمئن نیستم. اما، توی اکثر اپیزودها، اوزان خیلی خوب بازی کرد. این اپیزود یخورده بازیگریش افت کرده بود، منظورم اینه که من احساس uncomfortable ازش گرفتم، خصوصا وقتی آلیا رو بغل کرد.
از طرفی، مشت هایی که به دیوار زد و دیوانه شدنی که جلوی صدافت نشون داد وقتی گفت آلیا میدیم به شاهین دیگه خیلی واقعی بود.
اگه کنار خانواده دوستی و حواسش به زنش بودن درواقعیت زندگیش بذاریم, یه نتیجه میشه گرفت، اینکه زنش بهش گفته تو احساساتی به صینم داری؟ و اون مضطرب و نگران شده، و خشم پشت این انرژی جابجا شده به اون لحظه که صداقت به جیهان گفت آلیا رو ازت میگیرن، و قشنگ اونجا خودشو خالی کرد، و وقتی صحنه ی بغل یا صینم داشتن نگرانیش از بابت زنش و این صحنه ها، باعث شد راحت نباشه.
باید چهارپنج تا مقاله ی خوب کار کنم، با همینی که زیر دستمه شروع کنم،
اس پی اس اس و پایتون و ۴تا از این زبونای برنامه نویسی رو یادبگیرم
کار با نوشن اینا رو هم یادبگیرم,سایت و اینا برای خودم بزنم، ۴تا دوره روانکاوی برم، روی زبان انگلیسیم کار کنم، فرانسه و المانی و بعدش ایتالیانو رو هم بذارم روی کار
درسای روانشناسیم رو خیلی عمیق بخونم.
پادکست و یوتیوب و پستهای روانشناسی راه بندازم، همه به زبان انگلیسی.
فارسی رو هم درکنارش ادامه بدم، ولی بصورت خیلی غیر جدی. و در حد بلاگری.
روی مهارتهای مالی و اینامم تمرکز کنم و یادشون بگیرم
دوتا ورزش رزمی هم یاد بگیرم که اگه زد و قبول شدیم تو مملکت غریب از پس خودمون بربیایم.
خیلی چیزا هست که باید روش کار کنم، فقط محض تفریح میخوام سازهامم کنارشون ادامه بدم همین! روزی یه ربع ده دقیقه یا نیم ساعت کافیه.
ولی اینبار روی هدف تمرکز نمیکنم، روی کوالیفای کردن تو، روی باتمرکز انجام دادن جزء به جزء کار و روی قابل اطمینان کوالیفای شدنت برای استقلال خودم و تکیه بهت، کار میکنم.
ترجیحا هم برای دکترا اپلای میکنم که صاف بریم دکتر شیم.
یه فکری به سرم زد
اگه درسامو خوب بخونم، اموزش و پرورش قبول شم، پولامو سرمایه گذاری کنم و جمع کنم، دوباره درسامو زبانامو مهارتهای دیجیتالمو خوب یادبگیرم و اپلای کنم برا دانشگاه های کانادا وامریکا در وهله ی اول و بعد ایتالیا، شانسم زد و قبول شدم و رفتم چی؟
اونجا بیزینسم راه میندازیم یا شعبه شو میزنیم،
Heh? Nedersin?
الرایت. من نمیدونم اخرش میخوام به کجا برسم. اما راهی که دارم الان میرم رو دوست دارم. و فقط قدم بعدیم رو میدونم. بنظرم همین کافیه.
و اینکه, من متوجهخ شدم که به هیچوجه توی راهت نباید کم بیاری وقتی یه تصمیمی رو گرفتی.
و اینکه , حرفم نمیاد, ولی محکم باش یخورده, خودت رو جمع و جور کن
بذار اگاهت کنم. این اگاهی های نصفه نیمه ی ناهوشیارت رو ردشو بگیرو و هوشیارشون کن. حرفشو بزن پیش خودت. تو کاملا هوشیار بودی. خوابت رو برای بابا تعریف کردی چون میدونستی سر به سرت میذاره و کمی باهات حرف میزنه و تو محبتش رو میخواستی. میخواستی خودتو یکم براش لوس کنی.
هیچوقت کسی بهم محبت نکرده, فقط برای اینکه بخواد بهم محبت کنه. همیشه خودم یه تقلبی رسوندم.
+داری در حق مائده بی انصافی میکنی. و مهدیه ی عزیزم
و البته, دوستای عزیزم, که اونا بنظرم سطحی بودن, یا اگه عمیف بودن خب, دیگه از دستشون دادم...
لازم به ذکره یاداوری کنم که تو تحت تصمیمات پدرت هستی؟ الرایت تا اینجای کار جنگیدی و یسری ازادی ها بدست اوردی, ولی تو تا پول نداشته باشی هیچی نداری, متوجهی؟ کلاسای بازیگری یا موسیقی ای که میخوای بری هیچه, کاری به قدرت تصمیمگیری اون ندارم اصلا, بخوادم نمیتونه اینکارو برای تو بکنه, فاطمه, مهم ترین کاری که یه زن توی این دنیا باید بلد باشه اینه که از خودش محافظت کنه. من کاری به بابا و اینا که دارم, ولی جدای از بابا, باید بدونی بابا هم یجاهایی برای تو دستش نمیرسه. و حقیقت تلخ رو باید قبولش کنی, زودتر از اینکه خودش رو به تو بقبولونه.
بچسب به استخدامیه. حداقل یه سال روی روال بیفتی یخورده. چارجا سرمایه گذاری کنی یچیزی از سرمایه گذاری و اینا بلد باشی, یکم کارایی که دوست داری رو انجام بدی, برای بعدش خدابزرگه.
موسیقی:جدیدا سکوت را به هر نوع موسیقی ترجیح می دهم
امروز این realization رو پیدا کردم که, هیچیتوی این دنیا نیست. تو باید ایمان فعال داشته باشی نسبت به چیزایی که برات اتفاق میفتهو محکم در جهتشون حرکت کنی, اگه به هیچی نرسی, خب, جان از اولشم مگه همین نبود؟ تو چیزیو از دست ندادی, ولی حداقل محکم تلاش کردی, پلاس, من فکر نمیکنم هرگز, ایمان فعال به جایی نرسه. هرگز.
تو یه انرژی در دنیا پراکنده میکنی, و بعد, دنیا همونو به تو برمیگردونه
حقیقتش من دیگه ناراحت نمیشم. به دل نمیگیرم. فقط میگم چشم و رد میشم و کار خودمو میکنم. تو وقتی با ادما بحث میکنی که امید به متقاعد کردنشون داری. یا عوض کردنون, یا براشون اهمیت قائلی.
ولی میدونی, این زندگی هیچ سورس لذتی برای ما نداشته به جز همون فیلما که میدیدم. و خب همونم که فعلا حالت کاتش هستیم. فعلاع تا اینحای کار. و بهم بدهکار هم نیست از این لحاظ. اینو بهت بگم. هرچی لذت کمتر, بهتر, جنگجوتر میشی. من هیچ فضیلتی توی راحتی و ریلکسی ندیدم. یعنی هیچ معنی ای پیدانکردم. پوچی دیدم
تو این یکی دوروز اخیر هی دارم به این فکر میکنم که سکوت خیلی بهتره. حرف نزدن خیلی بهتره و حرف زدن فقط اتلاف انرژیه. باید روزه ی سکوت بگیرم. و روزه ی سکوت یعنی نه با کسی صحبت کنم و نه با خودم.
همه ی obsession ذهنیمرو این فیلمه گرفته. نباید به ذهنم اجازه ی صحبت کردن و هدف گذاری و هیچی بدم. حداقل تا بیست روز. همینجوری فقط روی سروایول مود باشم ذاتا فیلمه تا 20 روز دیگه منتشر نمیشه الهی شکر. فقط سعی کن توی این 20 روز زنده بمونی. توی این دنیا بمونی. الرایت؟
تقصیر من نیست واقعا. انسان بودن سخته. این انرژی زیاد و آبزشن زیادی که دارم رو باید خالی کنم. این یا نفرین منه, یا بلسفول بودنم.
درهرصورت. خلاصه.
و میدونی؟ این آبزشن کیو یاد من آورد؟ حامد زمانی رو. و بعد میم رو. و بعد تیزهوشان رو.
all of which, i was able to quit. so, why wouldn't i now?
i was forced to quit loving Zamani
I let gifted school slip through my fingers, or mabey that was fate idk.
and i decided to let go of M, before he lets go of me, before i get more attached. and it was hard as fuck.
now this is the fourth one i think. beceriyorum ya. sen beni cok hafif anlamistin
میدونی گاهی اوقات به شخصیتی که دارم, نحوه و طرز تفکرم و کارهایی که انجام میدم و فکرهایی که میکنم و احساساتی که دارم نگاهی میندازم, و بعد به تفاوتهام با بقیه نگاه میکنم. درسته, من سعی کردم تا حدودی تغییر کنم, و تغییر کردم, ولی این سیستمی که دارم, حسایی که دارم, و دیدگاه هایی ک دارم که مثلا اکثرشونlean towards منطقی بودن و نداشتن احساسات بیخوده, واقعا ناشی از اتفاقاتیه که پشت سر گذاشتم. ترک کردن دوستام. خیانت و دروغگویی از بابام. کنترلگری مامان و بابام و کل خونواده م روی احساساتم و انتخابام. انگار که اصلا منو دوست نداشتن. رفتارهای ریز و درشت. میدونی؟ فقط یه چیزیو منتشو دارن سرم, که اونم باید از شرش خلاصشون کنم. اونم بدنمه. غذایی که میخورم. اثرات زندگیم. نباید بذارم هیچی از من دستشون بیفته, حتی اثرات اونهارو هم پاک کنم, تا دیگه منتی هم نباشه برام .میدونی؟ باید جبران اینهمه پولی که برام دادن تا بزرگ بشم رو بکنم. تا وقتی که خلاص بشم
زندگی هیچوقت آسون نبوده برای من خب. حالا یا بخاطر یسری تلاشها, که ممکنه مثلا هرکی جای من بود اینهمه تحت تاثیر قرار نمیگرفت, ولی من فکر میکنم دامنه حساسیت پایین تری دارم و زود تحریک میشه اعصاب و مغزم. ولی با این دیدگاه نمیخوام خودمو محدود کنم, فقط برای اینجا گفتم.
گوشیمو سومین روزیه که انداختم دور و حسم به اونایی که اگه کارم داشته باشن زنگم بزنن یا هرچی اینه که,
go fuck yourselves bitches. lemme go.
حالا خوبه سه روزه کنار گذاشتیش و همچین حسی داری
و در این لحظه, تیتر وبلاگ و نویسنده ش رو حذف میکنم, باشد که دسترسی بهش سخت تر شود
تیتر: تو دیگه آزادی, به هیچکس تعلق نداری
نام نویسنده: :)
انقدر این هوادارا صحنه صحنه کردن که واقعا هوسم شد. گفتم واقعا چه شق القمری خان کرد با دوتا بغل و چارتا بوسه. هیچی خلاصه این قسمت بغل داشتیم و به من که اصلا نچسبید, یعنی یه بغل رندوم همینطوری بود. بعدم کاش نمیدیدم اسپویل رو, هیجانش رفت واقعا. دقیقا میدونستم کجا قراره همو بغل کنن. بعتدم امروز پیشنمایش رو ندیدم و صاف رفتم خود اپیزود رو دیدم, حقیقتش حالش بیشتر بود. اصلا با کانسپت اسپویل مخالف شدم دیگه. همیشه موافق بودم چون کنجکاویمو نمیتونستم نگه دارم.ولی الان دیدم توی diziببینی واقعا هیجانش بیشتره, چیه اسپویل:/
انی ویز. صحنه ی مورد علاقه ی من از این قسمت همونی بودش که آلیا گفت من این چشما رو میشناسم. و نگاهاشون, و سرعت بازیشون اونموقع, همینکه آلیا یه پلک ریز زد. از خجالت. خیلی کمتر از صدم ثانیه بود. نمیدونم واکنش خود سینم اونسال بود یا آلیا. هردوشون میتونه باشه. اوزان خیلی خیره و جدی و مستقیم و اینتنس نگاه میکرد, من از اینور اسکرین آب شدم. یعنی من اگه بودم که نگاهمو مینداختم پایین جدی. ولی باید نگاه کنم. باید نگاهمو نگه دارم تا معتمد به نفس تر به نظر بیام, وخجالتی و باحیای دهاتی بنظر نیام. از دهاتی هم به دل نگیرا! چون خودم دهاتی ام اتفاقا دارم میگم. از فرهنگش و ادمایی که دورمن خوشم نمیاد
خلاصه. وهمونموقع تلفن آلیا زنگ خورد و رنگش پرید.
overall یکی دو قسمته احساس میکنم دیگه سریال اون اینتنس بودن و جذابیتش رو برام از دست داده و بیشتر وارد دیلی گرایند شده.ولی واقعا اینقسمت وقتی یسری صحنه های مربوط به فریت و کایا رو دیدم متوجه شدم که نه, این سریال جدی هیچی هم نداشته باشه بازیگرای خوبی داره, یعنی فقط باید بشینی از هنر بازیگری شون لذت ببری خدایی.
یخورده فقط سرعتش اومده پایین, بنظرم نسبت به اولای سریال اون سرعت خودش رو نداره. انی ویز.
خلاصه که این قسمت نسبت به قسمتای دیگه خیلی سریال نرمال و اینایی بنظرم اومد. یعنی دقیقا احساس کردم من بزرگش کردم. شایدم به دلیل این بوده که توی جمع هوادارای سریال بودم. وقتی تو جمع یسری ادم باشی که یچیزی رو مقدس میدونن همین میشه دیگه , تو ام فکر میکنی اون چیزه چقدر بزرگ و مقدسه. و اصلا صدای نظرات خودت رو نمیشنوی.
انی ویز. نظرم درباره ی قسمت امروز این بودش که, بد نبود. نمیدونم البته, شایدم بخاطر اینه که خیلی اسپویل از سریال خوندم و برام جذابیتی نداره دیگه خود سریال. یعنی خب واقعا حق دارن سازندگانش مثلا قسمت اینتنسی بوده. ماجرای مریم باز شده. اجمل رو آلیا فهمید. فکریه وارد سریال شد. همو بغل کردن. بیمارستانو گرفت اوعور رو اخراج کرد.
اه دیگه فراگمان و اسپویل و اینا نبین بذار یه قسمتی که میبینی بچسبه بهت بحضرت عباس.
خلاصه, حالا کار ندارم. ولی روز انیتنسی بود خداییبرام. فکر کن همه کار بکنی, همه ی تیک های هبیت هات رو بزنی, و بعدش حالا تازه سر استرس و ضربان قلبو ترس و هیجان قرار بگیری , تازه سر شبه مثلا. یه خواب خوب نداشته باشی, فقط برای اینکه به خودت قول دادی فلان قسمت فیلم رو ببینی, و بخاطرش همه ی شب رو بیدار باشی.
ولی واعقا تا اخر عمرم پشیمون نیستم از اینکه امروز کارهامو کردم و پیشنمایش رو ندیدم, تا اخر عمرم. سخت بود. خیلی سخت بود, ولی انجامش دادم. و بهت افتخار میکنم بابت انجام دادنش دختر عزیزم
انی ویز. برم بخوابم دیگه. اما همچنان خوابم نمیاد
جیهان توی فیلم شهر دور به آلیا گفت من دوست نداشتن رو یادگرفتم, چون آدما چیزایی که دوستشون دارن رو از دست میدن, و من از از دست دادن میترسم.
خواستم یکی دوتا چیز مشابه بگم.
من دوست نداشتن رو یادگرفتم چون هرکسی که دوستم داشت مرزهای منو درید و بهش تجاوز کرد. منو هیچ حساب کرد و عزت نفس و اعتماد به نفسم رو ازم گرفت. و من از نا امنی میترسم.
من عدم دلبستگی رو یادگرفتم, چون به هرچی واقعا دلبسته شدم از دستم رفت. تیزهوشان. حامدزمانی. مامان بابام که اعتماد داشتم بهشون و خراب شد.
اینکه درموردش حرف میزنم به این معنی نیتس که هنوز خودمو قربانی گذشته میبینم. که تو بخوای بهم بگی خود قربانی پندار.
انی ویز.
خلاصه که خواستم بگم هیچیو نتونستم هیچوقت دوست داشته باشم. حتی خونواده ی خودمو. حتی مامانبزرگهاوم. فک و فامیلامو. نه حتی دوستامو. چون اعتماد نداشتم بهشون. چون زمان زیادی باهم نمیگذروندیم که کامل بشناسمشون.
و خب, درسته, این یسریperk هایی هم داره. زندگی بدون وابستگی خیلی راحته, و آسون.
البته حالا که فکر میکنم میبینم وقتی بزرگ شدم یسری دلبستگی هایی ایجاد کردم که توشون نا امید نشدم. مثل مائده. مثل مهدیه.
و میدونی؟ هیچی برام توی زندگی سخت تر از این نبوده که واقعا یچیزیو دوست داشته باشم, و بعد ازش مجبور بشم دل بکنم. یا اینکه مثل تیزهوشانه. انقدر تلاش بکنم براش و از دستش بدم. میدونی؟ درواقع هیچی سخت تر از این نیست که آرزوهایی که میخواستیشون, درواقع اونی نباشن که میخوایشون. ولی, اینم میگذره. متوجهی چی میگم؟ میگذره.
و من داشتم فکر میکردم, وقتی داشتم سحری میخوردم. که من حتی نمیتونستم با ادما ارتباط بگیرم وقتی که اونقدر احساس نا امنی و همچنین اضطراب اجتماعی داشتم. حتی یه سلام ساده رو نمیتونستم با اطمینان بگم. همه ش با خجالت یا شرم بوده. میفهمی؟ یه گریتینگ ساده. همینکه پرانرژی به یکی بگی سلام چطوری. چون نمیخواستم احساساتی بنظر بیام, یا هرچی. و من با بچه ها اینطوری نبودم توی کلاسام, بخاطر اینکه احساس نمیکردم خطری از جانب اونها منو تهدید کنه. حداقل توی سلام کردن.
و بعد به خودم گفتم تو فکر میکنی توی موقعیت های خطری عقلت بهتر کار میکنه و تصمیمات بهتری میگیری, درصورتی که تصمیمات تو, تحت واکنش به خطرهاست. بهترین هوشیاری وتصمیمگیری ها و واکنش رو میتونی زمانی داشته باشی که توی محبت و امنیت و اعتماد هستی.
اصلا تو با یه سلام کردن میتونی انرژیت رو انتقال بدی.
انی ویز.
خلاصه که همین