تحمل کن، خواهش میکنم خماری بکش، و درد رو به اغوش بکش.
تحمل کن، خواهش میکنم، تا فراموشش کنی.
درد بکش، تا کمتر درد بکشی.
تحمل کن، خواهش میکنم خماری بکش، و درد رو به اغوش بکش.
تحمل کن، خواهش میکنم، تا فراموشش کنی.
درد بکش، تا کمتر درد بکشی.
بیا، بهت گفتم این رویه ی فیلم دیدن اخرش تورو یجا گیر میندازه، بفرما خانم، گیرافتادی یانه؟
حالا خماریشو بکش.
Dont tell him your feelings, just dont
نذار بیش از این پیشش خرد بشم.
بهنظرم مشکل تو اینه که زیاد روی زندگی حساس میشی، همین🤷♀️
وقتی زیاد حساس میشی، نمیتونی بخوبی لذت ببری،
و من میخوام کاری انجام بدم و لذت ببرم.
همین. زندگی از نزدیک تراژیکه، توی لانگ شات کمدیه🤷♀️
بزرگسالی یه حال خاصی داره! انگار درکم از همه چیز بیشتر شده. پنجره ی دیدم گسترش پیدا کرده, و دیگه چیزهای غیر مهم رو جدی نمیگیرم.
داشتم فکر میکردم, آدمها چجوری میمیرن؟ واقعا ها؟ یهلحظه بوی مرگ رو استشمام کردم. خیلی یهویی. بهطور جدی. تو نمیدونی کی میخوای بذاری و بری. نمیدونم حقیقتا دقیقا حکمت اینکار خداوند چیبود.چجوری دیگه زنده نیستن؟ باید سعی کنم واقعا go through it کنم, برای کارهایی که باید انجام بدم, چون یروزی, این بدن میمیره, و من این بدن رو ترک میکنم. باید سعی کنم با هر آدمی توی زندگیم به بهترین نحو برخورد کنم, و قدر خودم رو بدونم, چون واقعا ارزش نداره. باید بهترین برخورد رو باخودم داشته باشم, و بیشترین کمک رو به خودم بکنم.
خدا هرکسیو برای انجام کاری فرستاده, و هرچیزی رو برای انجام کاری خلق کرده. من میدونم برای چی خلق شدم. پس اگه عمرم قد نداد, چرا تی یکمشو انجام ندم؟ که نه شرمنده ی خودم و نه خدا بشم؟ هوم؟
حداقل, شرمنده ی خودت نشو.
ببین, تو میمیری اخرش. همین امروز هم میمیری.تو یه آرزویی داری. و میخوای بهش برسی. هرکاری که دستت هست انجام بده تا زودتر بهش برسی, خب؟ هرکاری که دستت میرسه. و همین الان ازش لذت ببر, چون تو از فردات خبر نداری. از همین واقعیته. و همین, میشه به هدف رسیدنه تو!من نمیتونم آرزوهای دور و دراز داشه باشم. من فقط میتونم تو واقعیت زندگی کنم.
ساعت ۱:۳۷بامداد.
۲۹تیر ۱۴۰۱
حقیقت و ترو ریلیتی اینه که میانگین مطالعه م ۵ دقیقه ست. سه روزه هیچ کاری نکردم و هیچی نخوندم، با ادمای وحشتناکی دارم زندگی میکنم و دور و برم هستن، خانواده م رو نمیگم. احساس میکنم افکار و ایده هام واقعا فقط توی سرم هستن و یه ادم بدبخت و بیچاره مثل همه ی ادمای اطرافمم. احساس میکنم چیزی ک نمیخواسنتم داره سرم میاد و روزهامو همینطوری دارم از دست میدم، با انتظارات زیاد. احساس میکنم دارم زیادی احساساتی میشم و واقعا یکیو دلم میخواد که دوستم داشته باشه. و جای خالیش حس میشه. کم کم دارم اعتماد به نفس پیدا میکنم، شاید کله خالی به ادم اعتماد به نفس میده. کارنتلی گیرکردم توی تله ی افکارم و مغزم و حتی نمیتونم یه سینگل moveبخورم. مثل ادمهای اطرافم شده اتیتیودم، and i feel like im stulk, and what if i stay the same day after day and then it becomes such strong that i cant even change it huh??
Its so sad. It literally is.
Its not me, but i'd never been myself. I dont know myself but it doesnt feel right either. Kinda miss sth i'd never have
i'd never see..
...............
تاریخ بعدی:
۳۱مرداد.
I want to be the type who you cant ignore
زندگی عجیب و سختیه. میخوام سعی کنم دیگه وارد جزئیات ریزش نشم و به جزئیات ریز توجه نکنم. هرکاری انجام بدی، بالاخره یه downsideای داره. هرچیزی پرایسی داره. تازگیها این فوبیا رو گرفتم که نکنه به اندازه ی کافی با خونواده م ارتباط نداشته باشم و قبل از اینکه به اندازه ی کافی باهاشون ارتباط داشته باشم از دستشون بدم؟ ولی وقتی کنارشونم، دقیقا نمیدونم باید چیکار کنم کع به اندازه ی کافی باهاشون ارتباط داشته باشم.
دلم میخواد یکی دوستم داشته باشه، اما کسیو ندارم کع دوستم داشته باشع. کسی ک یکم همچین حتی خوشمم نمیومد ولی یکوچولو حس خوبی میگرفتم ازش هم شرایطش جور نبود.
خلاصه بهنظرم، اگه روی کارت تمرکز کنی وgo through itکنی، دیگه اینا اهمیت پیدا نمیکنه، چون خودتو دوست داری و با رویات میری تو رابطه. بعدم خدا بزرگه.
خجالت نمیکشی همینجور مثل حیوونا میخوری و میخوابی؟
مشکل اینه که من کاملا خودم رو از دست دادم. و نمیدونم چطور برگردونم، و هرلحظه این از دست دادنه محکم ک محکم و محکم تر میشه. پریود شدم، و واقعا حالم و مودم خوب نیست اما میدونم این یک بهونه ی کافی نیست.من اونو میخوام، واقعا میخوامش.
من اون هدفمو میخوام، اما خسته تر از اونی هستم که حوصله داشته باشم.
Somtimes i think, will the world around u, and ppl's perception of u, and the things u passionate about or makes u happy, really matter if u have certain dose of dopamin or serotonin in your head?
+ most definitely not
دلم میخواد فیلم ببینم، ولی واقعا چه فیلمی؟ هیچی سراغ ندارم،
دلم میخواد کیک بخورم، همین دیروز خوردم، ولی بازم دلم میخواد، ولی چاق میشم.
احساس میکنم تو تکلیفت انگاری که با خودت مشخص نیست نه؟؟ هنوز داری وزن چیزهارو میسنجی، اینا یسری انتخابهای مشخصی هستن🤷♀️
من لانگ ترم رو انتخاب میکنم،
باید اون ویدئو انگیزشی رو ببینم
روانشناسی خیلی منو غمگین کرده
انگار که همه چیز به قبل برگشته و ریست شده، بعد از اون حقیقت تلخی که بهت گفتم
+داری حرفهای بهزاد چاووشی رو به غلط و منحرفانه معنی میکنی،
_خودم اینو متوجه هستم، ولی این برا اون نیست، این صرفا برای اونه که خسته شده بودم از اینکه چیزیو که میبینم نگم.
همون چیزایی که گفتم، امروز حتی قدرت ارتباط گرفتن و محکم صحبت کردنم روهم یکجورهایی از من گرفته بود و صدام انگار از ته چاه میومد، و انگار ک بلد نبودم صحبت کنم. انگار کسیو میخوام که هی تاییدم کنه اما تعریف نکنه، چون نمیتونم تعریف از خودم رو بپذیرم، یا به ندرت میپذیرم. خدایا این کمکی هم ک به ما با فرستادن م کردی انگار که لنگ میزد.طرف منش لنگ میزد.
یک ادمیو فرستادی که من به هیچ وجه نمیتونم اطمینان پیدا کنم ایا روانشناس هست یانه، یا اصلا کیه. یا یجوری ام ک نمیتونم تعریف یا تایید قبول کنم، یا نمیتونم اعتمادکنم، میدونی؟ یجاهای این ماجرا لنگ میزد.
و منم ک 🤷♀️هه!
If i hand you my emotions would you even wanna take it??
.
.
.
.
.
+No You Dont
بذارید به حال خودم باشم. واقعا بذارید به حال خودم باشم، من احساسات دارم، احساسات من افکارمن، همین چیزایی ان ک اینجا مینویسم، من همینم ک هستم، مدلم همینجوریه، ادم نشون دادن احساسات برای چیزای مسخره رو صورتم نیستم، برای ادمای مسخره هم، دارم خودم میشم و از این موضوع مفتخرم.
صورتم داره میسوزه، داره میسوزه و داره میسوزه. آه، از شر صورتم. دلم میخواد بکنمش بندازمش دور، که انقدر از نازیبایی رنج نکشم.
یک اینده ی دور و درازِ ناپیدا!
دقیقا، تداعی ازاد.
اخ صورتم، صورتم صورتم، صورتم از بین رفته، خدایا رحمی به حالم کن و خوب بشه.
دلم نمیخاد منی ک اینهمه وقت زیبایی برام چیز بی ارزشی بوده حالا بهخاطرش
Im fucked up, eventhough u saying dont tell me that
Im fuvked up
Im trying not to be
تو باید ببینی تعریفت از خوش گذرونی چیه،
خوش گذرونی، درسته که ارتباط با بقیه هم به نوعی حساب میشه و این یکی از نیازهای اساسی ماست، اما به شرطی که باعث نشه خودت رو give upکنی تا بتونی به اون نیاز پاسخ بدی، این اصلا چیز منطقی ای نیست. نیازهای روانی مهم ان، نمیگم مهم نیستن، ولی وقتی نمیشه بهشون پاسخ داد، چیکار کنیم؟ بعد تازه، کلی ادم هست ک میتونی با استفاده از اونا بهشون پاسخ بدی، تو وقتی یه کاریو انجام میدی، یخورده با استادا خوش و بش میکنی، این خودش ارتباط برقرار کردنه دیگه، یا با دوستای جدیدی اشنا میشی که کمکت میکنن، این خودش یه نوع ارتباط برقرار کردنه.
هرچقدر بیشتر پیشرفت کنی، بیشتر از اینجور ارتباطات نصیبت میشه.
من میتونم نیاز ارتباط با دیگران رو با اهدافم objectش رو عوض کنم، اما اگه با خودشون این نیاز رو برطرف کنم جوری منو به هم میریزه و از خودم دور میکنه و احساس تنهایی بهم میده که کلا تخریب میشم سر ارضای یه نیاز.
هر انتخابی هم سود داره هم ضرر. من مورد اول رو انتخاب میکنم. یعنی عوض کردن ابژه
میدونی؟ این روزها خیلی خودم و truthخودم، و کلا truth و reality برام اهمیت پیدا کرده، یکجورهایی obsessedشدم باهاش.
و یه فیلتر دستم گرفتم، فیلتر هدفم، و فیلتر خودم،
متاسفانه هیچکسی در واقعیت از این فیلتره رد نمیشه، شاید انگشت شمار اشخاصی
دهنمو برا خمیازه باز میکنم درد میگیره😑😑😑😑
خدایاااااااااااااااااا خواهش میکنم
از خودم متنفرم. از ایده ی خودم، نه از ایده ی خودم متنفر نیستم، ولی از خودم متنفرم. از چهره م متنفرم، از طرز ابروهام متنفرم، از موهام متنفر نیستم، فربودنشو دوست دادم، ولی از موهام متنفرم، بهخاطر کم پشتی و ریختنش و وز دار بودنش و اشفته بودنش و بلند نشدنش. از پوستم متنفرممم از خودم متنفرم ک هیچ پروداکت اسکین کر خوبی برای خودم پیدا نکردم از خودم متنفرم ک این بلا رو سر پوستم اوردم از پوستم متنفرم، همینطور داره میسوزه و میزوسه و میسزوه و قسمتهای بیشتریش پوست پوست میشه، همینطور لحظه به لحظه دارم زشت تر میشم. از دماغم متنفرم، از شکلش و اکسپرسی که از من ایجاد میکنه، از حالت جدی چشمهام متنفرم، چون حس بابا رو القا میکنه، حالت بابا رو القا میکنه از اینکه دخترونه نیستم متنفرم. از بدنم و شیپ و فرمش متنفرم. از سینه م، و شکلش نه، ولی سایزش متنفرم، از قد کوتاهم متنفرم. از پوست اشغالم متنفرم که یه لباس بپوشم تو تابستون زخم میشه و هیچ درمانی براش کارساز نیست. من از این بدن متنفرم، نمیدونم چجوری ابراز تنفر کنم ک کارساز باشه و احساس رهایی پیدا کنم، اما به غایت به غایت متنفرم و حتی نمیدونم مردم چجوری این شیپ و فرم و این فیگورهارو تحمل میکنن، چجوری چندششون نمیشه بامن حرف میزنن، ایا احساساتم از طریق چهره م منتقل میشه؟ وقتی تلاش میکنم چهره ای همخوان با احساساتم نشون بدم؟ یا کمه؟ یوقت زیاد نشه؟ اصن نمیتونم این پوست رو تکون بدم از بس میسوزه. از پاهای کوچکم متنفرم. از وزنم متنفرم. از چاقی شکمم متنفرم از چاقی زیر گردنم متنفرم. از اینکه رونم چافه متنفرم و از اینکه صورت بزرگی دارم متنفرم. اره همه بهم میگن کله ت کوچکه، ولی احساس میکنم صودتم بزرگه و لپهام به بد فرمیه. متنفرم متنفرم ک ابروهامو از بین بردم دیگه از ابروهام هم خوشم نمیاد محض رضای خدا، حتی یه اپشن تو این بدن پیدا نمیشه که دوستش داشته باشم یا دلم براش تنگ بشه.
همینجوری که خوابیدم احساس چاقی میکنم. درجه ی اخر انزجار و تنفر چی میشه؟ من همونم. متنفرم از اینکه صورتم و گردنم دورنگ شده، و بهنظرم دیگه توانایی اینو ندارم که برم جایی . واقعا دیگه نمیتونم نگاهای دیگران رومو تحمل کنم، دیگه نمیتونم نقد دیگران رو بپذیرم. قایم میشم و تاحد امکان بیرون نمیرم. موندم چجوری دیگران واقعا با من ارتباط برقرار میکنن و چندششون نمیشه؟ حالشون به هم نمیخوره از اینهمه ناهماهنگی و زشتی؟
بشدت دنبال تایید دیگرانم، بشدت، مخصوصا در این زمینه. دقیقا معتقدم اگه کسی بهت بگه زیبایی زیباتر میشی. م باعث شد تا یه مدت احساس زیبایی کنم، ولی تا همین حالا، هنوزم یکوچولو از حسی ک بهم داد درونم مونده، ولی دیگه نمیتونم این واقعیت رو انکار کنم وقتی همه دارن بهم میگن. وای خدایا پوست صورتممممممممممممممم😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑
از جای جوشها متنفرم، من از تو متنفرم فاطمه، متنفرم ازت به غایت
از اینکه دیگران بهم اهمیت میدن و میپرسن هی ازم متنفرم انگار ک خودم اونا رو رو صورتم ندیدم ک اینجوری تعجب اونهارو برمیانگیزونه.
متنفرم متنفر متنفر، هیچ حسیو به این شدت میتونم ابراز کنم.
حس میکنم اگه اب به صورتم بریزم خشک تر میشه، و نمیتونم بریزم و از خودم متنفر تر میشم. گه تو این علمی ک پوست رو نمیتونه درمان کنه. گه تو جایی که دارم زندگی میکنم.
احساس میکنم صورتم اگه از این سوختگیه درمان پیداکنه، مثل ادمای پیر بشه. من دارم خودمو به بیخیالی و اسودگی میزنم ولی، عاح خدایا،
نقدهای کوچک خانواده م هم برای من قابل تحمل نیست. و این خیلی خیلی خیلی خطرناکه. باید سریع تر ازشون جدابشم تا این وابستگیو ریشه کن کنم. من یه زندگی ازاد میخوام
I lost the side of who i was.
I completely lost it.
Although, i dont want to be the one i was before, it wasnt good enough.
So, put an effort again.
U, building yourself, is a definite success
خواهش میکنم از اینکه هی از کارای من درما بسازی بیا بیرون، و انقدر بچگونه فکر نکن، و انقدر منو احساساتی نکن، من واقعا هیچ حسی نسبت به این تصمیمم ندارم که با بابا نرفتم، یا اینکه اصلا حس نمیکنم ناسپاس بودم نسبت به اینکه انقدر هوامو داشت و بعد از اینکه ماشینو زدم به تیر بازمگذاشت پشت فرمون بشینم، و خواهش میکنم درحالیکه جوجه دانشجو هستی ادای روانشناسا رو درنیار.
من نه ناسپاسم، و نه خواستم بهش بگم ناراحت شدم، من فقط از کویر و اون گرمای طاقت فرسا متنفرم و چرا برم اونجا بشینم و مغزم از شدت گرما نتونه هیچ کاری انجام بده و همینجوبی تو اتاقش بشینم تا وعده ی بعدی رانندگی و اینهمه وقت هدر بدم درحالیکه الان رو مودشم و پروداکتیوم و شبم خسته برگردم و فقط بخوابم، برا فردام باید برم حموم؟
درحالیکه این چندروزه من حس میکنم هواسم سرجاش نیست، و مغزم به اون تندی کار نمیکنه، اره شاید بخاطر اینکه همه بهم میگن، خب حالا در کار چه تاثیری داره؟
بالاخره در پی هرتصمیمی یسری سودها و یسری ضرر ها هست،
الان واقعا انرژی اینکه انرژیم تا کویر خالی بشه رو ندارم خب، بذار یکم تو حال خودم باشم
انقدر طرز زندگی تیپیکال و عادی ادمای اطرافت درونت رسوخ کرده،
که حتی مرتسی که شبیه شون نباشی، میترسی که یکوچولو تلاش کنی و عوخ بشی
انقلاب کن
فهمیدم موضوع از چه قراره, من یک نفس دارم که اون خود منه. اون همونیه که همیشه میدونه من دارم چیکار میکنم و باید چیکار کنم و باید هدفم چی باشه و اینها. و یک وسیله دارم, یک وسیله ی شگفت انگیز, که دارم باهاش کار میکنم. ممکنه الان بهنظر بیاد که اون داره منو کنترل میکنه, ولی اون درواقع فقط یه وسیله ست, من هرچی بهش یادبدم, اون همونو بهم برمیگردونه. هرچیو داخلش برنامه ریزی کنم همونو میده بهم. مغز یک واقعیته. و تنها طوریک ه تو میتونی مغزت رو و عملکردش رو ببینی و ارزیابی کنی, لاینه که عملکرد مغزتو بیاری رو کاغذ, تا از سیمپیچی هاش بهطور نسبی اطلاع پیدا کنی.همینجوری, تو نمیدونی که ساختارش از چیه . و جهنوع ساختمون و سیم پیچی ای داره, و حتی توانایی هاش براساس همون ساختار و سیم پیچ هست که مشخص میشه. ممکنه استثنائاتی وجود دداشته باشه, اما, در اکثر موارد, مغز واقعا براساس ریلیتیش عمل میکنه, براساس اونچه که واقعا هست.
و درنهایت, اگه نفس واقعا تلاش کنه, از پس مغز برمیاد. و خب, نفس میتونه کلاری کنه که مغز جوری تربیت بشه که درنبود نفس یا وقتهایی که نفس هواسش نیست هم کار مغز رو ادامه بده.
There is sth definitely wrong with me.
تعداد قفل کردن و لاک شدنهای مغزیم زیاد شده. انگار که هیچی از دنیا نمیفهمم. وقتی تو موقعیت ها قرار میگیرم فقط سعی میکنم روی موقعیت تمرکز کنم، انگار که تا دستورالعمل انجام یه کاریو ریز به ریز نخونم و حفظ نکنم و فلسفه و هدفش رو نخونم و اخرشم تستاشو نزنم که روی موارد پس و پیشش تسلط داشته باشم و نکات تستارو نخونم نمیتونم زندگی کنم، واقعا نمیتونم.
اینکه حرف ادمهارو بعد از چندثانیه پروسس میکنم و جواب میدم توی رانندگی بشدت داره تو ذوق میزنه. گفتم دوثانیه. فرض کن دارم با سرعت میرم و بابا نزدیک یه پیچ میگه کم کن سرعتتو اینجا یه پیچ هست میخوایم بپیچیم ، اول باید نگاه کنم و دقیقا پیچ رو پیدا کنم. اگه چندتا پیچ هست، خب باید بگه پیچ اولی که بهش میرسیم رو میپیچیم.حتی اگه دوتا پیچ باشه، فرقی نداره.
و بعد من باید پروسس کنم که سرعت رو کم کن، دنده رو کم کن فرقی نمیکنه اگه درحین پیچ دنده کم کنی، هول نشو، بدون دنده هم میره. میتونی دنده رو عوض کنس ولی باز با ترمز بری. بنابراین اگه یک نبود باید پات رو کلاچ هم باشه که وسط پیچ خاموش نکنی، خب حاجی تا من برم اینارو پروسس کنم که ۱۰۰ متر اونور تر از پیچم😶 بعد اصن اسمایی که میگه رو من اصن بلد نیستم
اف یو، لیترالی اف یو.
یا این درمورد این نیست که هنوز بهش عادت ندارم و کلی باید دقت کنم و هواسم رو جمع کنم، درباره ی اینه که راه حل دیر به ذهک
احساس میکنم بله درسته، کله ت خیلی باد داره و بوی قرمه سبزی میده، اون تخمین های ایده الیستانه ت به درد واقعیت نمیخوره که هیچ، واقعیت رو خراب میکنه
+اما من نمیدونم چجوری بهطور واقعگرایانه ای کار کنم. واقعا نمیدونم.
هیچی از برنامه ریزی بلد نیستم.
_اوکی، تا ۲۱ روز برنامه ت رو برای من بنویس، من بر اساس اون دیتا ها یه برنامه میدم بهت.
++حاجی بیا تظاهر کنیم که اونیکه میخوای هستی
-الرایت، بذاربگم، زدم به تیر چراغ برق، و اولش اصن به هیچجام نبودش، ولی خب برای خالی نبودش عریضه خیلی تظاهر کردم که وای اره چقدر برای من ارزش داشت و چقدر خودم ترسیدم و چقدر چیز بود و اینا، ولی حقیقتش تنها چیزی که همچین بگی نگی یخورده به یه جاییم بود اینبود ک حالا باید پولشو بده. حتی خوشحال شدم ک تا چن روز دیگه به اون کویر لعنتی گرم نمیره.
ولی خب، انقدر واقعی تظاهر کردم که باورم شد و بدنم وارد یه شوک قوی شد. و خوابم برد بشدت. نمیدونم کافی بخورم یانه، اوه نمازم نخوندم.
تظاهر کن خودتی، همون خود معمولیت.
حرفهاتو باور نمیکنم، من فقط اعمالتو باور میکنم.
دیگه حرفتو باور نمیکنم. تو گفتی اونهمه چیز دوست داری تو دوپست قبل تر ولی چیکار کردی؟ فقط رفتی هایلایت دوروزه.
تا وقتی با اعمالت چیزیو بهم ثابت کردی، اونموقع پی مقبرم ک دوستش داری.
+حس میکنم بدنم مرده، انقدر ک بیحاله. نمیتونم نگهش دارم. فقط میتونم رو زمین ریلکس کنم و دراز بکشم. همین، همینقدر رها. نمیتونم گردنم رو نگه دارم، سنگینی میکنه. احساس میکنم شکمم انقدر اومده بیرون ک نمیتونم کنترل و تحملش کنم.
Dammit
I love going through the pain
U know its sth pretty strange i think
U dont wanna experience it, but thats exactly part of the process
To resist again your own resistence
Kinda wierd right?
And u should win again your own resistence cuz otherwise you'll fail,
But u kmow, its just wiring your brain, thats it🤷♀️