بهم بگو کی توی رویاته تا برات شبیهش رفتار کنم و برم توی نقشش.

دختریه که قدرتمنده! قدرتمنده یعنی که از پس خرجهای خودش برمیاد. برای اونها به اجازه ی کسی نیازی نداره. از پول سرش میشه و از تجارت. بخوبی برنامه ریزی انجام میده و طبقش رفتار میکنه. قوانین خودش براش حکم خدا رو دارن و بالاتر از اونها نیست. خودش, برای خودش فابل اعتماده. به قولهایی که به خودش میده میتونه اعتماد میکنه. با همه ی ادمها میتونه ارتباط برقرار کنه, اما باهاشون قاطی نشه. چارمینگه. ادمیه که معمولا اکثر اوقات ساکته. ولی بلده ادمها رو بخندونه. بلده اونها رو توی دستش بگیره. بلده به جاش صحبت کنه. و توی کار کردن و ارتباط برقرار کردن اونجا هم با ادما خوبه.

یا حداقل تلاش میکنه که اینطور باشه.

و اینکه, به خودش احترام میذاره. و برای خودش احترام قائله. کمن این رو اینطوری تعریف میکنم: تمیز میاد بیرون, اتاقش تمیزه, ماشین رو تمیز میکنه. درسته شاید چیزای زیاد باکلاسی نداشته باشه, اما همیشه به رنگ و تون و تمیزی دقت میکنه. و حتی ارایش صورتشم بهش میاد و تمیزه. یجوریه اینگار از این لحاظ یه سطح از بقیه ی آدما بالاتره.( اگه به چیزی هم برای تکمیل تیپش نیازه داشته باشه میخره, انقدر دیگه گدا و ندار نیستی که!) و خودش بلده برای خودش آشپزی کنه و چیزهای خوب بپزه. غذاهای سالم و خوب رو بلده و هیچوقت خودشو گشنه نمیذاره. کلا خودش چیزهای بیسیک زندگی رو بلده و کاراش وا نمیمونه به دیگران, از این لحاظ مستقله. از خودش و پوستش مراقبت میکنه, ورزشش سرتایمه. با ادمای آشغال نمیگرده. با ادمایی میگرده که همسطح خودشن. ورودی های ذهنیش رو کنترل میکنه. به چیزی وابستگی نداره. تنها به چیزهایی وابستگی داره که با مردن خودش تموم میشن. کسی نمیتونه اونها رو ازش بگیره, ارزشهاش و ویژگی های شخصیتیش.

آدمیه که منطقیه. طبق احساساتش پیش نمیره, طبق منطقش پیش میره. درسته, احساساتی داره, به اونها بها میده و سرکوبشون نمیکنه و پیش خودش ابرازشون میکنه و با خودش درموردشون صحبت میکنه, ولی توی برنامه ها و اینا , فارغ از اونها عمل میکنه.

آدم منضبظیه. یعنی که کاری که باید رو انجام میده, دیسپایت شرایط.و زمانش رو بخوبی میتونه کنترل کنه.

آدمیه که متمرکزه. یعنی که دیسترکتور شناسنده ای داره و کلا هواسپرت نمیشه زیاد.

به چیزی وابستگی نداره, به این معنی که گفتم.

پاسچر جسچر های بدنی اصیلی داره.

(دیگه حالا توضیحات بیشترش این میشه که توی کارش بشدت خوبه, خیلی بیشتر از حد نرمال و عادی,و انرژیش توی اتاق حس میشه.

بنظرم برایدintellectualization کنم. یمدت نکردم و خوب بود. الانم میکنم و خوبه, و اینو ترجیحش میدم

میدونی ؟ ترجرحی میدم بغیر از توانایی ابراز احساسات, قدرت تصمیم گیری درباره ی مسائل زندگیم رو هم داشته باشم

فروید عزیز،

من ممکنه از خالی کردن باد معده لذت ببرم,

ولی هرگز از ریدن لذت نخواهم برد.

فاطمه جان، قشنگم، دکمه ت رو بزن.

این دنیا جایی برای احساسات نداره.

دکمه ی بی حسیت رو بزن. فقط اینتلکچوالایز کن

+امروز دوباره هیچی نخوندم، خیلی هم از قصد هیچی نخوندم، با اینکه حالشو داشتم.

همه ی بدنم درد میکنه. اه لعنت به ناصح.

انقدر صبح دویدم که همه جام گرفته. از کمر به پایین داغونم. ورزشپ نکردم امروز

ایشالله بمیری مردک اکبیری که میخوای انتقام همه ی بچه های کم توان و ناتوان رو از ما بگیری

راستی یادم رفت بگم. دیشب خواب میدیدم م دوباره برگشته و پشت گذاشته. گفت که شهردار میخوام بشم. و یکم درباره ی تجربیاتش و کتابای زیادی که خونده گفت یا بهم نشون داده شد. کتابا با اینکه حجیم بودن ولی مال سال 85 بودن.

حالا انشاالله که خیره

تو از من میپرسی هدف من چیه؟ هدف من همین موضوع این وبلاگه. آزادی و استقلال. و به کسی تعلق نداشتن. حداقلش اینه که, آژادی و استقلال داشته باشم و حتی به پدرو مادرمم کمک کنم و از زیر یوقشون دربیام دیگه.و چیزهایی باشم که فرهنگم بهم اجازه نداده. با ادمایی باشم که فرهنگم اجازه نداده. روابطی رو تجربه کنم که فرهنگم اجازه نداده. مکانهایی رو برم و تجربه کنم که هرگز شاید قرار نبوده برم. من میخوام بطور کامل خودم باشم. و درسته. این به این معنیه که خیلی از روابط رو نداشته باشم, یا حداقل , من نمیگم حذفشون کن, میگم براشون برنامه ریزی کن, و بای ده وی, الان همه ی روابطم خوبه, فقط محدود به کلاساست.

من میخوام تورو بسازم, هدفم اینه فاطمه خانم.

چشمم روی فراینده. چون تو حالا بیا و برای کنکور بخون, مسئله یا مشکلت حل میشه؟

گندزدی توی بهترین سالهای زندگیت. توی بهترین 5سال زندگیت گند زدی. احساس میکنم توی یه چهاردیواری گیرافتادم که دست و پام بسته شده. ترسهام دست و پامو بسته ن و نمیتونم کاری بکنم. انگار فقط پدرو مادرم برنامه ریزیم کردن که از طریق درس به یه جایی برسم, و من میخوام خارج از اون رفتار کنم, من میخوام دست به کارهای دیگه هم بزنم, اما نیروهای ناخودآگاه نمیذارن. فاطمه, تا میتونی اطلاعاتت رو بیشتر کن, گور بابای بقیه, تو باید به خودت کمک کنی. تو باید ناهشیار خودت رو هشیار کنی.و, خب درس خوندن چیزیه که من بخوبی میتونم انجامش بدم, .ولی این بسته شده به همه ی خاطرات بد بچگیم, و یجورایی میخوام سر باز بزنم, ولی سرباز زدنم فقط منجر میشه به فیلم دیدن, جرئت هیچکاریو ندارم. میترسم از اشتباه کردن, از به باد دادن پولایی که با جون کندن به دست آوردم. من رفتم کار کردم, تو فکر میکردی همه ی مشکل با کارکردن حل میشه, پس چیشد؟ چرا نشد؟

من دقیقا سر همون مسئله ای هستم که 4سال پیش حلش نکردم. این واقعیته فاطمه, هرجا مشکلیو حل نکنی, یا ریفیوز کنی از روبریویی با واقعیت, اون مشکله همینجوری باهات استاک میمونه تا حلش کنی, ببین مثلا دیگه اون مسئله ی ترسیدن و ترس اجتماعی و اینا رو نداری. و این چقدر باعث شده بود تو اونجوری که میخوای خودتو نتونی نشون بدی. الان, بعد از یک سال و نیم, من میتونم بالاخره مثل رویاهام توی کلاسام عمل کنم و به همون آسونی زبان درس بدم, تفاقا تا سطح یخلی خوبی از زبان رو هم میتونم تدریس کنم.

باید یکی کیی ترسهاتو پیدا کنیو بری دنبالشون.

مثلا یکی از کارایی که هرگز نتونستم انجامش بدم این بوده که مدت طولانی روی خودم تمرکز کنم و هفته ای 100 ساعت کار کنم, تا بتونم خودمو ابراز کنم.

بسم الله فاطمه, کار زیاد هست. اول با کمن شروع میکنمی, بعد تمرکزمون رو برای مدت مدیدی میذاریم روی 100 ساعت در هفته. بعدش دیگه میذاریم روی اهداف. ولی همچنان تمرکز روی سیستم و فرایند باشه.هدفم اینه که خودمو آدم کنم. و آدم وارانه رفتار کنم و برای خودم حداقل قابل اعتماد باشم.

الان ادمم. ولی نمیدونم چه اتفاقی میفته که یهو کنترلمو از دست میدم و میرم بینج واچینگ میکنم یه سریال مسخره ای که شاید هزاربار دیدم. شایدم واقعا باور ندارم, یا دقیبا نمیخام که اونکارا رو انجام بدم. یه متن باید برای خودم بنویسم, از چرا هام, و هروقت خواستم وسوسه بشم با چیزهای دیگه, بلند بلند برای خودم بخونم و بعد سریع صاف برم سراغ کارهام. از همه چیز بنویس فاطمه. از ظلم هایی که در حقت شده, از اینکه از این زندگی اینجا خسته ای.از اینکه میخوای یه زندیگ با استقلال و آژادی داشته باشی, خونه ی خودت, حتی شهری که داری توش زندگی میکنی رو خودت انتخاب کرده باشی. دانشگاهی که داری توش درس مخیونی رو. آدمایی که باهاشون در ارتباطی و حتی فرهنگی که داری رو. مهارتهایی که دوست داری یادشون بگیری. و کلینیک هایی که اداره شون میکنی. کار کردن توی حوزه ی سلامت روان رو. بازیگرو خواننده بودن رو. یک پیج داشتن برای ابراز خودم رو. یک بیزینس داشتن رو.

i got into a fight, again. and .

, not that the fight itself has deep meanings in my life, its that its in the morning and i was gonna not talk to anyone to maintain my focus, which now is fucked with some ninsense a bout marriage and those kina stuff

anyways. ima try to do it again. but man, i just wnted to say

whatever you're tryna do, you're alone in this world, basically you're left out

(im posting it now. it was for a few days ago

nothing motivates me anymore. i think i'm lost.

this is the true nature of life. nothing is certain. and how can you live, in a world like this?

what meaning, you attach yourself to, that keeps you from all the distractions around?

اکی! تو با اعتماد به نفس رفتار کن. یسری قوائد و قوانین برای زندگی خودت و رفتار هات داشته باش, و همیشه اون دفتره پیشت باشه تا زمانت و کارهایی که میکنی رو کنترل کنی. فقط صبر داشته باش و سعی کن عاشقانه انجامش بدی و بعد میبینی که اون علاقه هه بوجود میاد.

پس, خوابت رو در اولویت قرار بده.

ارزشهات رو اولویت بندی کن, که کردی.

و یک زندگی با سکون و تمرکز و آرامش داشته باش.

و act like you own it

و با این جمله من منظورم واقعا همینطوره ها! نقش یه نفر که توی رویاهات خودتی رو بازی کن. برای یک سال ببین چه اتفاقی میفته. و رویاهای تو, تورو کجا میبره.

وقتی بخوای واقعا همچینطور آدمی باشی, کلی تحقیق یمکنی, با ادمای اونجوری همنشین میشی, و ارتباط میگیری تا واقعا شبیه شون باشی.

من منظور واقعیم اینه

میدونی وقتی مدت زیادی سکوت داشتی و روی حالت فوکس مود بودی, از بقیه ی ماجرا دیگه باید با boring بودنش کنار بیای.

دوم اینکه, فقط انجامش بده, و اینطوری باش که you own it همین. و تو میدونی چطروی اینجوری باشی, نه فقط با تظاهر, بلکه با بودنش.

دارم چیزایی مینویسم که صد سال بعد خودمم منظور خودمو نخوام فهمید

و الگو گیزی, همین دوتا مایندستت باشه بنظرم کافیه.

یکی دیگه از مایل استون هایی که باید رد کنی میدونی چیه؟

اینکه بتونی با همه به لهجه ت حرف بزنی. حداقل, نمیگم با هرکی تازه بهش رسیدی, با همه ی دوستایی که الان اینجا پیشت هستن توی کلاس. این واقعا برای من کار سختیه, عین نشون دادن خودمه, ( حالا انگار تا الان خودمو بهشون نشون ندادم) عین فروریختن یک دیوار دفاعیه, عین راحت بودنه, عین برداستن عیان یک نقابه. ولی الان, بنظرم توی عمرم نزدیک ترین نقطه ست بهم برای انجام این کار.

خب فاطمه.

دلم میخواد از یسری احساسات و افکار باهات صحبت کنم. دیروز تمرکز نداشتم الان دارم.

تو ادمی نیستی که ادمای زیادی توی زندگیت باشن, هرچند اینو دوست داری. تو توی دسته بندی مقوله ای قرار نمیگیری ابعادی هستی. من ادما و ارتباط برقراری باهاشون, و ارتباطات دوستانه رو دوست دارم, اما priorityهای دیگه ای دارم که بالاتر از اینها قرار میگیره, و از این جهت فکر میکنم, توی زندگی من , نهایت دوسه نفر بیشتر قرار نمیگیرن از لحاظ صمیمیت, و بقیه, دیگه درحد دوستی های معممولی.و واقعا روابط انسانی پیچیده ست, تو باید آدما رو بشناسی, و درقبال هرکدوم بطرز متفاوتی رفتار کنی. مثلا این ادمایی که من دیروز بردمشون کویر, واقعا ادمای بامعرفت و دونگ بده و گلی هستن, دقیقا مثل خودم, یعنی, مثل من که نه, واثعا معرفتشون از من بیشتره, ولی از لحاط اینکه مدیون کسی نباشیم و سریع دونگمونو بدیم و اینا. بچه های خوبی ان خلاصه

و من دیروز احساس کردم بشدت زشتم. واقعا زشتم. همه همینطوری عکس میگیرن و خیلی خوشگل میشه. من هنوز مثل بچه دبیرستانی هایی که با اینا اومدم, هم سنم کمتر میخوره و هم زشت ترم. حتی دیگه درباره ی اینگکه سنم کمتر میخوره هم مطمئن نیستم ولی اینکه زشت ترم چرا. تازه یه لباس گشاد پوشیده بودم و هیچی ازم پیدا نبود. و یجوری بود که , اره اینایی که سینه و باسن دارن چقدر خوبن و چقدر بهترن و چقدر , just خوب ترن و من اینطوری بودم که چرا؟ برای سک.س بهتر؟ وات ده فاک. و بعد تازه من ادمی ام که از بچگی هی مامانم بهت گفته نه تو سینه ت به ما رفته و چقدر سینه ت بزرگه و فلان, حتی عمه هام. و بعد الان سینه ی دخترای خودشون بزرگتر از منه( هرچند اونا شیر میدن) ولی خب.

به هرحال, من از بدنم راضی ام. حالا درسته که بدن اونا خوب بود و خوشگل بود. ولی من واقعا چاقی نمیاد بهم. مثل بادکنک میشم, بدنم زشت میشه. ولی درکل, باشگاه که میرم و خودمو توی آینه میبینم, واقعا از بدنم راضی ام. وقتی بهش فکر میکنم که وزن اضافه کنم, میبینم حال به بار کشیدن اینهمه گوشت و وزن رو وقتی همه جا میرم ندارم. انگار یچی بهم آویزون باشه. همچین حسی دارم درموردش. تازه میخوام یکم وزنمو کمتر هم بکنم, چون یجاهایی از دست و پاهام احساس میکنم شله. شایدم خب دیگه در جریان ورزش سفت بشه, ولی به هرحال. 52کیلو بودم یا 54؟ اصلا یادم نیست.

در هر صورت, من فهمیدم شاید با زیبایی زیاد به جایی نرسم. بنابراین بشدت باید کارکنم روی قدرتم و روی پیشرفت هام.

من متوچجه شدم باید ادمای خودمو پیدا کنم, تا احساس تنهاییم بره, ولی در هر صورت, اینکه ادما رو بشناسم هم به این پیدا کردن ادمه کمک میکنه. و من متوچجه شدم که , از دوستی با این ادما پشیمون نیستم و نمیذارم دوباره بهشون گیر بدی, چون به هرحال, تفاوتهای فرهنگی وجود داره و با این تفاوتهاشونه که زیبان. من معجزه ی شوخ بودن رو از اینا یادگرفتم.

به هرحال. تو باید یسری تکلیفهارو با خودت مشخص کنی.

من باید تنهاییم رو با اهدافم پر کنم. میخوام غرق بشم توی روانشناسی, توی بررسی و تحلیل آدم ها. توی رفتارهاشون, چیزهای پنهان.

و میخوام توی بازی مافیا حرفه ای بشم چون خیلی خوبه در این باشه. باید بازی مافیا های زیادی ببینم و تحلیل کنم و اگه جایی بازی مافیا میکنن منم شرکت کنم.

یسری بازی های دیگه هم همین الان از aiگرفتم.ولی تو میدونی باید چیکار کنی؟ تو باید تا حد امکان سعی کنی خودت رو در کارت غرق کنی, ولی any real life situationهم میتونه به اهداف تو کمک کنه.

پس, اولویت های من کاملا مشخصه. تو, همه ی هفته خودت رو غرق در کارت کن, و بعد, هر یک هفته یا دوهفته یکبار هم با دوستات بگرد یا هرچی. باهاشون هنگ اوت کن. یا با ادمای جدید آشنا شو. یا هرچی.

این دوتا در تضاد با هم نیستن. شاید تو life experienceهایی داشتی که در اونها اینها باهم در تضاد قرار میگیرن.درصورتی که نمیگیرن.

ولی خب , درسته, وقت یه هدف واحد و قطعی داشته باشی, حبث تضاد نیست. دیگه کلا همه چیز میره کنار به جز اون هدفه.

در هر صورت. من لاان یجوری شدم که واقعا به سکون و سکوت و تمرکز نیاز دارم. حتی, هیچ صدایی رو نمیخوام بشنوم. خسته م یکمی. ولی خب, باید پاشم و درس بخونم, حتی نمیخوام برم دانشگاه تا مدت مدیدی.

من خسته م . گشنمه واقعا و هیچی توی این خونه نیست. هیچی. گشنمه جدی.

پاشو, اول یچزی بخور. بعد دور و برت رو تمیز کن, و بعد, مثل یه خانم با اعتماد به نفس که you own this رفتار کن

درساتو بخون, و یه روانشناس خوب شو. و آرامش داشته باش. روی موسیقیت و خودت کار کن.

دست از استرس بیمارستان بکش. به اندازه ی کافی توی بیمارستان کار خواهی کرد.

روی کدنویسی کامپیوتر که دوستش داشتی کار کن.

دارم دیوونه میشم. مغزم از کنترل خودش خارج شده. بسیارزیاد همین الان دیوونه شدم و کنترل از دستم رفته.

خب صحبت کن. چه چیزی مغزت رو درگیر کرده؟ هرچی؟ نترس! بنویسش.

پزشکی! اینکه پزشکی نخوندم. اینکه کلاسش و دک و پزش بیشتره. و پولش بیشتره. اینکه دوستام همه پزشکی خوندن. همه دانشگاه تهرانن هم دوره ای هام. منم دارم روانشناسی میخونم. دارم برای ارشد میخونم, و حتی همین ارشد رو هم معلوم نیست قبول بشم یانه, چون به هرحال, دیر شروع کردم.

چون هیچوقت تجربه ی یه دکتر بودن رو پیدا نمیکنم ببینم چطوریه. یا یک جراح بودن چطوریه.

و اینکه آیا درآینده بعد از روانشناسی خای خواست پزشکی بخونی؟ آیا دیر نیست؟ آیا خجالت آور نیست؟ آیا شرم انگیز نیست؟ مخالفت برانگیز نیست؟ غیبت برانگیزنیست؟

نکنه درسهای پزشکی و جراحی جذابتر از روانشناسی باشه برام؟

آیا امکانش خواهد بود که خارج از کشور پزشکی بخونم؟ اینو دوست دارم!

و خیلبی پیر خواهم بود وقتی فارغ التحصیل بشم ازش و دیگه جوون خواهم بود.

+آیا میتونی رنجش رو بپذیری؟ بغیر از کلاسش, بغیر از لباسای سفید و ایناش, آیا میتونی رنجش رو بپذیری؟ شب بیداری هاش؟ درس خوندن تا سرحد مرگش؟ استرس هاش؟

+ مگه نگفتی هرکسی راه خودش رو میره؟

+ آیا اینا همه تاثیرات باباست؟

+ بنظرم روانشناسی بیشتر به روحیات تو میخوره. چون واکنشت زیر فشار و استرس رو دیدم.

انی ویز. اگه پزشکی نخونی چی؟

بیزینس راه میندازم, سلف برندینگ, روی روانشناسی کار میکنم, پادکست و یوتیوب میسازم و وبینار برگزار میکنم. اینا هیجان انگیز تر نیست؟ خیلی دوستشون دارم.

بیا آنست باشیم. روانشناسی جالبتر نیست؟ خدایی؟

جالبتره خدایی.

حالا اگه یروزی به پایداری مالی رسیدم و پول خیلی دراوردم, شاید برم پزشکی.

ولی الان همینطوریش, واقعا روانشناسی خوبتره. جالبتره. همه ی رویاهای کودکیم توشه.

بیا. اینم ریزالو شد.

چقدر دیگه میخوای روانشناسی رو به منصه ی امتحان گذاشتن بذاری ببینی ازش سربلند درمیاد یانه؟

فاطمه, من دوستت دارم. به جای هرکسی که هرموقع دوستت نداشته, یا نپذیرفته تت, یا هرچی. من به جای همه ی اوناه عمیقا دوستت دارم و میپذیرمت.

من دارم تا ته و درون تورو میبینم. چیزایی که بهشون علاقه داری و نسبت بهشون هیجان داری. و من تورو همینجوری که هستی, هرچقدر اماتور در بعضی از زمینه ها, هرچقدر اشتباه که مرتکب بشی, میپذیرمت. خودتو برام مهمی و اصلا مهم نیست چه کاری میکنی.

ولی من ازت مراقبت میکنم. بهت کمک میکنم بهتر بشی. درسته تو الان این احساسات رو داری, ولی باید یکیو داشته باشی بهش پناه ببری, مگه نه؟

اوکی خداکه اون بالاتس, ویل خب عدالتش هم برقراره. اینج من فقط برای تو کارمیکنم:))))))))))) و به خدا دعا میکنیم.

فاطمه , تمرکز کن, تمرکز کن روی خودت, میگذره تموم میشه میره و یه خود جدید از اینتو درمیاد. من مطمئنم. اگه فشار به اندازه ی کافی و به مدت کافی بهت وارد بشه شخصیت جدیدی از توش درمیاد

تو هنوز تکلیفت با خودت مشخص نیست انگاری.

تکلیف من خیلی هم خوب باخودم مشخصه. فقط تایم بسیار زیادیمیبره

درسته که تایم زیادی میبره, ولی بخشی از این تایم زیاد بردنه بخاطر اینه که گشادی, ریسک پذیر نیستی, میترسی راه هایی رو امتحان کنی که فارغ از خونواده ت هستن. وگرنه حالا انقدرم طول نمیکشه. میبینی فاطمه؟ هنوزم یک ترسویی.

اگه اطلاعات و دانشی نداری روش کار کن. ولی یانطوری هم هی زمانت رو هدر نده با هیچی.

میدونی احساسات الانت ناشی از چیه؟ اینکه دیروز هیچکاری نکردی. و تو الان نمیتونی خودتو ببخشی. ولی هرچقدر دیرتر خودتو ببخشی بیشتر به این احساس آسیب میزنی.

دوباره خودمو گم کردم.

میدونی که اگه کارو انجام بدی و به انجامش عادت کنی همه ی این حرفا خود به خود از بین میرن؟

خسته م . دلم میخواد درباره ی تروماهام حرف بزنم, ولی ترجیح میدم سکوت کنم بیشتر این روزها.

امروز سه چهار ساعت داتشگاه بودم. کلی بدو بدو و توی سف سلف وایستادن و توی جلسه با تمنا هم که احساس میکنم ریدم, ولی این ریدن به خودم مربوطه, و noo one gives a shit, no one actually remember what i said in that, and if they do, i dont give a shit

honestly i'm more focused on myself these days to give a shit about these things.

i may made some mistakes but i accept them. its sth that just happens in day to day life.

من خیلی خواستم این روابط رو نجات بدم و مشکل رو بگم. من خیلی خواستم رو راست باشم و خودمو بقبولونم به پدرو مادرم, که شاید اونا تغییر کنن. ولی نشد. فکر میکردم باید خیلی ادم خاصی براشون باشم که بخاطر من بتونن از تعصباتشون و عقایدشون بگذرن یا کمی کوتاه بیان.

اشتباه میکردم. فکر میکردم اگه دروغ نگم دختر خوبی ام. اگه پنهون کاری نکنم دختر خوبی ام, ولی راسیتش رو بخوای, من با پنهون کار و دروغ به وفور بهترین خاطره هارو ساختم .همون چیزهایی که در شان خودم بوده. مطابق با خودم بوده

و دیگه حتی اسمشونو پنهان کاری و دروغ نمیذارم, چون خودشون لیاقتشون نیست که راستشو بشنون.

من درباره ی تروماهای کودکیم با خود کسایی که اونا رو انجام دادن دارم توی این خنه صحبت میکنم و تنها واکنشی که میگیرم حتی سکوت هم نیست, بی توجهی و بی اهمیتیه.

و بر طبق فلسفه ی استویسیزم, ناراحت چیزی نباش,و تمرکزت رو بهش اختصاص نده که در کنترل تو نیست و کاری براش از دستت برنمیاد. بنابراین, نمیدونم انگار حسم بهش یچیزی شبیه اینه که اینا توی بچگیم اتفاق افتاده, و الان فاقد هیچ اهمیتیه. حرف زدن درموردش فایده نداره. باید قدرت مند بشی و کاری کنی که ادما بهت توجه کنن. که ادما توی مشتت باشن.

الان مثلا این یه مکانیسم دفاعیه؟ برای جبران؟ برای اینکه غمت قابل تحمل تر بشه با این امید؟

نمیخوامش! هیچگونه تحریف از واقعیت رو نمیخوام. غمت رو بپذیر. هرچقدر دارک. هرچقدر down. پوچیش و دوست داشته نشدنت رو احساس کتن. فقط این غم رو احساس کن. فارغ از هرچیزی. فارغ از این دروغی که شرطی سازیت کرده, اگه فلان چیز و فلان چیز رو بدست بیارم پس دوست داشتنی خواهم بود.

انقدر توی این غم بمون تا دیگه اهمیتی ندی. تا دیگه بی اهمیت بشه واست.

و خب حالا دریگه درکنارش برای اهدافت هم تلاش کن.

من نمیگم منفی گرایانه به ماجرا نگاه کن. ولی میگم واقعگرایانه بهش نگاه کن. واقعگرایانه ش اینکه که تو یه خونواده ای داشتی که بهت بی اهمیت بودن. دوستت نداشتن. حی کلمه ی محبت آمیزی بهت نگفتن, تا وقتی که بزرگ شدی. همین ادما همه ش بهت میگفتن ادمای غریبه ی بیرون ترسناکن و فاجعه ن, ولی درحقیقت ادمای اون بیرون خیلی بیشتر بهم کمک کردن با این فاجعه ای که توی خونواده م بود کنار بیام. و به قول علیزاده, من با ادمایی کنار اومدم سالها که خیلی عادی باهام برخورد کردن و دوستم نداشتن یا بی اهمیت بودن نسبت بهم, هر بدی ای از غریبه بهم برسه که دیگه هیچی نیست در این نسبت. چیزی حس نمیکنم دیگه درمقابل اونا.

پس لازم نیست بترسم