من خسته م. احساس میکنم از لحاظ روحی خسته شدم. از شدت قضاوت کردن خودم خسته م. کار درست رو میکنم درمورد خودم یه فکری میکنم، کار غلط رو میکنم دیگه واویلا. فکر میکردم خیلی ادم آروم و خونسردی هستم، ولی بذار یه توصیف دقیقتری بدم، ادم جوشی و استرسی ای هستم که نمیتونه دربسیاری از مواقع احساساتشو بروز بده. استرس میگیرم از اینکه بقیه مدرسهای زبان انقدر قد بلند و هیکلی ان، منم عین بچه دبیرستانی ها، انگار دانش اموزم، بعضی دانش اموزا از من بزرگترن. اتفاقا هیکلم خیلی هم خوبه، خیلی فیته، من نمیدونم چرا اینا اینجورن، چرا با استانداردهای رسانه ها نمیخونن؟ 😂😂هرکدوم حداقل دوتای منن.چیزدیگه ای که بهم استرس میده اینه که، انگار زبان بلدم، ولی نمیتونم تدریس کنم. آزمون ورودیش رو۸۰درصد زدم، ولی بازم اضطراب و استرس میگیرم.چقدر خوب شد درموردش صحبت کردم، احساس میکنم ارومتر شدم. عصری دیگه ماهیچه های دستم هی تیک میزد، روزهای قبلم هی جاهای دیگه م. یک بند یچیزیو میخوام فشارش بدم. لیوانم داشت تو دستم خرد میشد از بس فشارش دادم.تو اینارو توی برخورد بامن متوجه نمیشیا! سلام علیک میکنم، لبخند میزنم،خیلی سعی کردم سازگار بشم، یادبگیرم بقیه چیکار میکنن. خیلی سعی کردم که توی محیط حس نکنم قراره اتفاق خاصی بیفته، یا حمله ای بهم بشه، و حضور ذهن کامل داشته باشم، که بتونم بخوبی جواب بدم، و خیلی اوکی هم شدم اتفاقا.
یا هفته ی پیش که ارائه داشتم از شدت استرس اینکه خوب باشه،و بهتر از الیاس باشه شب اصلا خوابم نبرد، تپش قلبمو احساس میکردم، انگار که ماهیچه هام داشت میلرزید، ولی باید میبودی ببینی چه ارائه ای دادم. یعنی، اصلا احساس استرس و اضطراب نداشتم و همه شونو حریف بودم، بیشترشونم پسر بودن، و احساس کردم مشت محکمی بر دهان الیاس زدم، چون اون هوش اجتماعی بسیار بالایی داره. خودم از رفتار خودم تعجب کردم. خیلی قوی و باوقار و شوخ رفتار کردم.وقتی اومدم خونه احساس میکردم انقدر هورمونها وترنسمیترهای فعال کننده توی وجودم ازاد شده که هم واقعا خسته م، ولی هم بعد دوروز نمیتونم بخوابم، انگار یکی با چکش چندبار زده پس کله م. بازهم تا اخرشبش خوابم نبرد، بدنم نمیتونست آرام بگیره انگار، به زمان احتیاج داشت، دیگه به زور ساعت ۱ اینا بود خوابیدم..
منظورم اینه که اداره ش میکنم. با ادما خوبم، بخصوص توی قرار های اول، خیلی شوخ و برونگرا میزنم، یا دوسه ماهی با دوستام یه خوشگذرونی بشدت لذتبخش میریم. ولی بعدش وقتی به خونه میرسم، نمیتونم بدنمو اروم کنم، انگار خیلی از ظرفیت مغزم استفاده شده، انگار نمیتونم هورمونهای استرس و شادیم رو جمع کنم، تا روز بعدش فقط به دیوار زل میزنم، یا هیچکاری نمیکنم. در اتاق بسته ست و دیگه هیچکسو، واقعا هیچکسو نمیخوام ببینم. قبلا ها بهتر بودم، حوصله ی ادمادو توی مجازی و چت و اینا داشتم، الان دیگه دوماهی میشه کلا گذاشتمشون کنار همه چیو.
با تمام این تواصیف، وقتی کنار دوستامم ولی همینجوری سرجام ساکت نشستم و هیچی نمیگم، احساس میکنم با خودم قهرم، مدام خودمو قضاوت میکنم که" اه، چقدر خشک و یبسی، چقدر مهارت اجتماعی بلد نیستی، ای بابا یچیزی از خودت درار. یه تیکه ای بپرون. نگاه کن اونا دارن باهم میگن میخندن، لابد فکربدی درموردم میکنن، احساس میکنم دیگه ازم خوششون نمیاد چرا بیاد؟ من تکلیفمو باهاشون مشخص نمیکنم که بهشون نزدیکم یا ازشون دورم. احساس میکنم دوستم دارن، ولی یجوری دارم باهاشون رفتار میکنم. ولی داری منو خیلی قضاوت میکنی، هرکسی جای من بود دقیقا همینجور میتونست رفتار کنه، برحسب شرایط. چرا نمیفهمی ۲۴ فاکینگ واحد برداشتی، همینجوری پیش بری ۶ترمه تموم میکنی اخر سال بعد ازمون ارشده.از الان داری اماده میشی دوماه دیگه تدریس کنی. همه ی امتحانات فشرده ست. باید با ماشین دوستت بری بیای چون از خودت وسیله نداری.خارج از تایم ماشین به زور پیدا میشه برارفت و امد. تو نمیتونی دنبال دوستات بری. همه به فکر خودشونن میدونی هرکدوم اگه جای تو بودن زیاد نمیتونستن دنبال رفیق بازی برن. و تو هم درکشون میکردی، یا زیاد بهشون فکر نمیکردی،ولی تو هی همینجوری منو قضاوت میکنی."
من واقعا احساس شرمندگی میکنم. یه زمانی مجازی بودیم حدود دوترم، و من واقعا ادم اجتماعی ای نشون دادم خودمو، چمیدونم انرژیم بالابود نمیدیدم ادمارو. و، بسیار دوستان نزدیکی پیدا کردم، و الان، تنهام، فقط یجا برای خودم نشستم، هواسم تو کار خودمه، کارای خودمو پیش میبرم، هرجور که راحتم رفتار میکنم، گاهی باهاشون قاطی میشم گاهی نه، و این حس اکواردنسش داره اروم اروم منو از پا درمیاره.
انقدر همه چیز قاطی شد فکر میکنم نفهمیدی چیشد. ارائه هارو اداره میکنم. تفریحات اجتماعی باتریمو خالی میکنه. سعی میکنم کمتر بهطور روزمره با ادما ارتباط داشته باشم که انرژیم حفظ بشه. و، اموزشگاه، منو میترسونه و اضطراب میده بهم. احساس میکنم در سطح مدرسها بلد نیستم و خیلی باید بشینم زبان بخونم، احساس میکنم هنوز یه دانش اموزی ام که همینجوری اومده خاله بازی، ولی مدیر اموزشگاه تحویلم میگیره...و احساس میکنم قضاوتهای خودم داره روانمو خسته میکنه. از دور،وقتی تنها نشستم ادمارو دوست دارم، ادمای شوخ رو دوست دارم، اجتماعی بودن رو دوست دارم، از نزدیک، هم دوستشون دارم و میخندوننم، ولی نمیدونم چرا از نزدیک بهشونم فقط یه گوشه نشستم و نگاه میکنم. و انقدر این جوه بهم فشار اورده دیگه دیگه تصمیم گرفتم دوستش نداشته باشم. درونگرایی خودمو دوست داشته باشم، چون فکر کردم فرقه بین چیزی که دوستش داری و چیزی که باهاش راحتی.
و، توی خونه هم احساس میکنم کسی صدامو نمیشنوه. همونه که گفتم. باید از غفلت و اعتمادشون به خودم هی سوء استفاده کنم، از وقتایی که منو به حال خودم میذارن، وگرنه اگه بخوام یه کاریو علنی انجام بدم نمیذارن. و خب، خیلی کارا یسری ظواهری داره که مشخص میشه. امروز واقعا احساس کردم توی دارم داد میزنم، ولی کسی صدامو نمیشنوه. بهشون میگفتم اوکی، نذارین من فلانکارو انجام بدم، ولی اگه واسه بچه های بعدیتون همونکارو انجام دادین، بدونین من ناراحتم، و بهم برخورده، چون فقط اعتماد به من و اینکه دستتون با بچه اول سفت شده، باعث میشه این کارا برا بچه های بعدی انلاک باشه. و من اینجوری راضی نیستم. من باید براش بجنگم، گلومو پاره کنم، خودمو به اب و اتیش بزنم. دلیل اصلی ای که بابا اجازه نمیده باماشینش برم کاشونم پول نیست، دلیلش اینه که چون دخترم میترسه برم دنبال یللی تللی.
من دارم بشدت سعی میکنم به دوستام نزدیک بشم یا کاری براشون انجام بدم، یا صمیمیتمونو احیا کنم، ولی نمیتونم. نمیتونم، نمیتونم، نمیتونم. احسای میکنم شرم ناکامی در روابط و این اکواردنسها بشدت اروم هی داره جمع میشه تا اخرش منو بکشه.
و حتی کاش میتونستم همینا رو برای م بفرستم. اما میدونم درموردم چه فکری میکنه و تحمل شنیدن قضاوتای اون توی ذهنم، یا بهطور اشکار توی حرفاشو هم ندارم.میدونم دقیقا چیزی که میخواد بگه چیه، و دقیقا همون جاییه که درد میکنه، و همونجاییه که منبع حرکت و انیگیزه ست برام، ولی خب درد میکنه. حتی نمیخوام کس دیگه ای جز خودم بهش نزدیک بشه. کاش میتونستم ذهنمو خفه کنم. احسایات و جوی که بهم میده رو از بین ببرم. گاهی فکر میکنم کاش میتونستم همه ی رگ و ریشه م رو از بین ببرم، یه شخصیت جدید میساختم، که بیشتر و بهتر میتونست با ادما کنار بیاد، حداقل درحد معمولش. ادما براش مسئله ی زیاد بزرگ و زومی نبودن. ادمی که بدون ترس از شکست هرچیزیو امتحان میکرد و توی جمع هرجور ادمایی میرفت. خودش میزان خطر رو اندازه گیری میکرد و برحسب اون رفتار میکرد. ادمی که انقدر خودشو قضاوت نمیکرد. اونچه که فقط هست رو میدید. ادمی که زمین میخورد و بلند میشد و توی این اتفاق هیچ فاجعه ای رخ نداده بود. خوبی ها و ایده های خوب و کانسپت های خوب رو از ادما جمع میکرد و بدی هاشونو میریخت سطل اشغال و ازشون دوری میکرد.
وای، یلحظه همه جا ساکت شد،
گوشام داشت اروم سوت میکشید ولی انقدر غرق نوشتن بودم متوجه نشدم، الان ساکت شدن...دارم روانی میشم. و بشدت دارم سعی میکنم عقلمو حفظ کنم. اضطرابمو ندید بگیرم، و علارقمش عمل کنم. الان خیلی بهترم، هم نوشتم، هم یه ساعت ورزش شدید انجام دادم، گرچه احساس میکنم همه ی خون بدنم خالی شد، چون پریود بودم، اما بهش احتیاج داشتم..
روانشناسا هم حرف مفت زیاد میزننا، گاهی وقتا حرف زدنم هیچیو حل نمیکنه. فقط سق زدن بیجاست...گوش دادن وپذیرشت(که از نظرمن با بیتوجهی فرقی نداره) رو میخوام چیکار؟ اگه این جوابته..