بهنظرم چیزهایی که باعث شد استریکم رو از دست بدم یکی این بودش که انتظار شکست نداشتم. دوم این بودکه به حرفها و عقیده های دیگران از خودم بیش از حد بها دادم. سوم این بودش که، همین بیش از حده همه ی انرژیم رو خورد. چهارم این بود که، بعد از دانشگاه من واقعا حال انجام هیچ کاریو ندارم. اگه میخوای شب کار شو. یا حداقل بخشی ازروتینت رو قبل از دانشگاه انجام بده. انگار احتیاج دارم هیچ اتفاق بخصوصی توی دانشگاه نیفته که به تجزیه و تحلیل افراطیش بپردازم یا انرژیم رو بخوره. اگه بعد از دانشگاه بخوابم همه چیز شاید ازبین میره و کمرنگ تر میشه.و این موضوع فقط برای روزهای شنبه تا دوشنبه ست فکر میکنم، بعدش همه چیز خیلی اوکی تره.

نمیدونم. نمیدونم. نمیدونم باید چه تصمیمات بهتری اتخاذ میکردم که این اتفاق نیفته. شاید فقط باید انجامش میدادم.

شکست، اجتناب ناپذیره. شاید باورت نشه، ولی ایلان ماسک هم شکست خورده. دوسه تا راکتش با شکست مواجه شدن. تو نمیتونی بگی مشکل از اون بوده، یا کم تلاش کرده یا میتونست اونجوری نکنه یا اینجوری نکنه. فاطمه، شکست خیلی وقتا اتفاق میافته و اجتناب ناپذیره. چیزی که اهمیتش بیشتر از شکسته، اینه که ایا تو میتونی بعد از اینکه زمین خوردی، از جات پاشی؟ و چجوری از جات پامیشی؟

Im glad i moved on from M. It doesnt bother me anymore. I dont have feelings for him anymore. I dont know if its technically correct, i didnt love him, i was stuck with him, by my shame for a lonh periods of tine. And i mean those feelings.

SO YEAH, I M GLAD I MOVED ON

It wasnt deliberate capitalization

الان دوباره تست دادم وسعی کردم بیشتر خودمو بروز بدم

مثل اینکه واقعا intjام کارداش

امروز حالم خوبه. واقعا، جدی میگم. درسته، یسری مشکلاتی هست. اما الان خوبم. و ، باید سعی کنم خوب باشم و ادامه بدم

روزهای مثل دیروز باید کمتر پیش بیان. و کمتر باید روی شکست حساس باشی عزیز دلم

U didnt really mean it

باید صحبت کنیم

U dont have to be fucked up to o to a therapist

امروز ساعت 10:00 وبینار How to Teach Big English داری!

نیم ساعت قبلش وارد پنلت تو ایسمینار شو

راهنمای ورود:

esmn.ir/5u

اگه برای ورود به پنل مشکل داشتی از لینک زیر وارد وبینار شو:

live1.eseminar.tv/wb95768

اطلاعات ورود: نام کاربری ایمیل و پسورد شماره موبایلت

شماره پشتیبان: 09356669053

Fight back bravely and courageously girl. Thats the only thing we can do in this world. We cant have a guarantee to win, but we can make sure to do our best we can. And thats the only rhing we can do, and should do in this world.

I can really say, that i am a fucked up person.

Im trying to keep moving forwards, eventhough i dont know why im doing such. Or where im going.

But, i just wanna go i just wanna pass. I wanna change myself, so mabey i can change my experiences.

توروحم تو روحم توروحم

ارائه م بشدت بچگانه و غیرمنطقی بود

شاید بهتر باشه دعا کردن رو شروع کنم...

گیر نده فاطمه کلیک نکن لطفا

دیشب برای اولین بار احساس کردم واقعا تنهام. چقدر خوبه ادمی مثل م که حتی من دوسال پیش باهاش قطع ارتباط کردم هنوز اون گرما و حس تنها نبودن رو به ادم میده، هرچقدر کم.

ادم اگه برای این زنده نباشه برا چی زنده باشه؟

من خسته م. احساس میکنم از لحاظ روحی خسته شدم. از شدت قضاوت کردن خودم خسته م. کار درست رو میکنم درمورد خودم یه فکری میکنم، کار غلط رو میکنم دیگه واویلا. فکر میکردم خیلی ادم آروم و خونسردی هستم، ولی بذار یه توصیف دقیقتری بدم، ادم جوشی و استرسی ای هستم که نمیتونه دربسیاری از مواقع احساساتشو بروز بده. استرس میگیرم از اینکه بقیه مدرسهای زبان انقدر قد بلند و هیکلی ان، منم عین بچه دبیرستانی ها، انگار دانش اموزم، بعضی دانش اموزا از من بزرگترن. اتفاقا هیکلم خیلی هم خوبه، خیلی فیته، من نمیدونم چرا اینا اینجورن، چرا با استانداردهای رسانه ها نمیخونن؟ 😂😂هرکدوم حداقل دوتای منن.چیزدیگه ای که بهم استرس میده اینه که، انگار زبان بلدم، ولی نمیتونم تدریس کنم. آزمون ورودیش رو۸۰درصد زدم، ولی بازم اضطراب و استرس میگیرم.چقدر خوب شد درموردش صحبت کردم، احساس میکنم ارومتر شدم. عصری دیگه ماهیچه های دستم هی تیک میزد، روزهای قبلم هی جاهای دیگه م. یک بند یچیزیو میخوام فشارش بدم. لیوانم داشت تو دستم خرد میشد از بس فشارش دادم.تو اینارو توی برخورد بامن متوجه نمیشیا! سلام علیک میکنم، لبخند میزنم،خیلی سعی کردم سازگار بشم، یادبگیرم بقیه چیکار میکنن. خیلی سعی کردم که توی محیط حس نکنم قراره اتفاق خاصی بیفته، یا حمله ای بهم بشه، و حضور ذهن کامل داشته باشم، که بتونم بخوبی جواب بدم، و خیلی اوکی هم شدم اتفاقا.

یا هفته ی پیش که ارائه داشتم از شدت استرس اینکه خوب باشه،و بهتر از الیاس باشه شب اصلا خوابم نبرد، تپش قلبمو احساس میکردم، انگار که ماهیچه هام داشت میلرزید، ولی باید میبودی ببینی چه ارائه ای دادم. یعنی، اصلا احساس استرس و اضطراب نداشتم و همه شونو حریف بودم، بیشترشونم پسر بودن، و احساس کردم مشت محکمی بر دهان الیاس زدم، چون اون هوش اجتماعی بسیار بالایی داره. خودم از رفتار خودم تعجب کردم. خیلی قوی و باوقار و شوخ رفتار کردم.وقتی اومدم خونه احساس میکردم انقدر هورمونها وترنسمیترهای فعال کننده توی وجودم ازاد شده که هم واقعا خسته م، ولی هم بعد دوروز نمیتونم بخوابم، انگار یکی با چکش چندبار زده پس کله م. بازهم تا اخرشبش خوابم نبرد، بدنم نمیتونست آرام بگیره انگار، به زمان احتیاج داشت، دیگه به زور ساعت ۱ اینا بود خوابیدم..

منظورم اینه که اداره ش میکنم. با ادما خوبم، بخصوص توی قرار های اول، خیلی شوخ و برونگرا میزنم، یا دوسه ماهی با دوستام یه خوشگذرونی بشدت لذتبخش میریم. ولی بعدش وقتی به خونه میرسم، نمیتونم بدنمو اروم کنم، انگار خیلی از ظرفیت مغزم استفاده شده، انگار نمیتونم هورمونهای استرس و شادیم رو جمع کنم، تا روز بعدش فقط به دیوار زل میزنم، یا هیچکاری نمیکنم. در اتاق بسته ست و دیگه هیچکسو، واقعا هیچکسو نمیخوام ببینم. قبلا ها بهتر بودم، حوصله ی ادمادو توی مجازی و چت و اینا داشتم، الان دیگه دوماهی میشه کلا گذاشتمشون کنار همه چیو.

با تمام این تواصیف، وقتی کنار دوستامم ولی همینجوری سرجام ساکت نشستم و هیچی نمیگم، احساس میکنم با خودم قهرم، مدام خودمو قضاوت میکنم که" اه، چقدر خشک و یبسی، چقدر مهارت اجتماعی بلد نیستی، ای بابا یچیزی از خودت درار. یه تیکه ای بپرون. نگاه کن اونا دارن باهم میگن میخندن، لابد فکربدی درموردم میکنن، احساس میکنم دیگه ازم خوششون نمیاد چرا بیاد؟ من تکلیفمو باهاشون مشخص نمیکنم که بهشون نزدیکم یا ازشون دورم. احساس میکنم دوستم دارن، ولی یجوری دارم باهاشون رفتار میکنم. ولی داری منو خیلی قضاوت میکنی، هرکسی جای من بود دقیقا همینجور میتونست رفتار کنه، برحسب شرایط. چرا نمیفهمی ۲۴ فاکینگ واحد برداشتی، همینجوری پیش بری ۶ترمه تموم میکنی اخر سال بعد ازمون ارشده.از الان داری اماده میشی دوماه دیگه تدریس کنی. همه ی امتحانات فشرده ست. باید با ماشین دوستت بری بیای چون از خودت وسیله نداری.خارج از تایم ماشین به زور پیدا میشه برارفت و امد. تو نمیتونی دنبال دوستات بری. همه به فکر خودشونن میدونی هرکدوم اگه جای تو بودن زیاد نمیتونستن دنبال رفیق بازی برن. و تو هم درکشون میکردی، یا زیاد بهشون فکر نمیکردی،ولی تو هی همینجوری منو قضاوت میکنی."

من واقعا احساس شرمندگی میکنم. یه زمانی مجازی بودیم حدود دوترم، و من واقعا ادم اجتماعی ای نشون دادم خودمو، چمیدونم انرژیم بالابود نمیدیدم ادمارو. و، بسیار دوستان نزدیکی پیدا کردم، و الان، تنهام، فقط یجا برای خودم نشستم، هواسم تو کار خودمه، کارای خودمو پیش میبرم، هرجور که راحتم رفتار میکنم، گاهی باهاشون قاطی میشم گاهی نه، و این حس اکواردنسش داره اروم اروم منو از پا درمیاره.

انقدر همه چیز قاطی شد فکر میکنم نفهمیدی چیشد. ارائه هارو اداره میکنم. تفریحات اجتماعی باتریمو خالی میکنه. سعی میکنم کمتر بهطور روزمره با ادما ارتباط داشته باشم که انرژیم حفظ بشه. و، اموزشگاه، منو میترسونه و اضطراب میده بهم. احساس میکنم در سطح مدرسها بلد نیستم و خیلی باید بشینم زبان بخونم، احساس میکنم هنوز یه دانش اموزی ام که همینجوری اومده خاله بازی، ولی مدیر اموزشگاه تحویلم میگیره...و احساس میکنم قضاوتهای خودم داره روانمو خسته میکنه. از دور،وقتی تنها نشستم ادمارو دوست دارم، ادمای شوخ رو دوست دارم، اجتماعی بودن رو دوست دارم، از نزدیک، هم دوستشون دارم و میخندوننم، ولی نمیدونم چرا از نزدیک بهشونم فقط یه گوشه نشستم و نگاه میکنم. و انقدر این جوه بهم فشار اورده دیگه دیگه تصمیم گرفتم دوستش نداشته باشم. درونگرایی خودمو دوست داشته باشم، چون فکر کردم فرقه بین چیزی که دوستش داری و چیزی که باهاش راحتی.

و، توی خونه هم احساس میکنم کسی صدامو نمیشنوه. همونه که گفتم. باید از غفلت و اعتمادشون به خودم هی سوء استفاده کنم، از وقتایی که منو به حال خودم میذارن، وگرنه اگه بخوام یه کاریو علنی انجام بدم نمیذارن. و خب، خیلی کارا یسری ظواهری داره که مشخص میشه. امروز واقعا احساس کردم توی دارم داد میزنم، ولی کسی صدامو نمیشنوه. بهشون میگفتم اوکی، نذارین من فلانکارو انجام بدم، ولی اگه واسه بچه های بعدیتون همونکارو انجام دادین، بدونین من ناراحتم، و بهم برخورده، چون فقط اعتماد به من و اینکه دستتون با بچه اول سفت شده، باعث میشه این کارا برا بچه های بعدی انلاک باشه. و من اینجوری راضی نیستم. من باید براش بجنگم، گلومو پاره کنم، خودمو به اب و اتیش بزنم. دلیل اصلی ای که بابا اجازه نمیده باماشینش برم کاشونم پول نیست، دلیلش اینه که چون دخترم میترسه برم دنبال یللی تللی.

من دارم بشدت سعی میکنم به دوستام نزدیک بشم یا کاری براشون انجام بدم، یا صمیمیتمونو احیا کنم، ولی نمیتونم. نمیتونم، نمیتونم، نمیتونم. احسای میکنم شرم ناکامی در روابط و این اکواردنسها بشدت اروم هی داره جمع میشه تا اخرش منو بکشه.

و حتی کاش میتونستم همینا رو برای م بفرستم. اما میدونم درموردم چه فکری میکنه و تحمل شنیدن قضاوتای اون توی ذهنم، یا بهطور اشکار توی حرفاشو هم ندارم.میدونم دقیقا چیزی که میخواد بگه چیه، و دقیقا همون جاییه که درد میکنه، و همونجاییه که منبع حرکت و انیگیزه ست برام، ولی خب درد میکنه. حتی نمیخوام کس دیگه ای جز خودم بهش نزدیک بشه. کاش میتونستم ذهنمو خفه کنم. احسایات و جوی که بهم میده رو از بین ببرم. گاهی فکر میکنم کاش میتونستم همه ی رگ و ریشه م رو از بین ببرم، یه شخصیت جدید میساختم، که بیشتر و بهتر میتونست با ادما کنار بیاد، حداقل درحد معمولش. ادما براش مسئله ی زیاد بزرگ و زومی نبودن. ادمی که بدون ترس از شکست هرچیزیو امتحان میکرد و توی جمع هرجور ادمایی میرفت. خودش میزان خطر رو اندازه گیری میکرد و برحسب اون رفتار میکرد. ادمی که انقدر خودشو قضاوت نمیکرد. اونچه که فقط هست رو میدید. ادمی که زمین میخورد و بلند میشد و توی این اتفاق هیچ فاجعه ای رخ نداده بود. خوبی ها و ایده های خوب و کانسپت های خوب رو از ادما جمع میکرد و بدی هاشونو میریخت سطل اشغال و ازشون دوری میکرد.

وای، یلحظه همه جا ساکت شد،

گوشام داشت اروم سوت میکشید ولی انقدر غرق نوشتن بودم متوجه نشدم، الان ساکت شدن...دارم روانی میشم. و بشدت دارم سعی میکنم عقلمو حفظ کنم. اضطرابمو ندید بگیرم، و علارقمش عمل کنم. الان خیلی بهترم، هم نوشتم، هم یه ساعت ورزش شدید انجام دادم، گرچه احساس میکنم همه ی خون بدنم خالی شد، چون پریود بودم، اما بهش احتیاج داشتم..

روانشناسا هم حرف مفت زیاد میزننا، گاهی وقتا حرف زدنم هیچیو حل نمیکنه. فقط سق زدن بیجاست...گوش دادن وپذیرشت(که از نظرمن با بیتوجهی فرقی نداره) رو میخوام چیکار؟ اگه این جوابته..

Listen to me,

Listennnn!

U R ENOUGH! U R ENOUGHGHGHGH

JUST FOCUS ON YOURSELF AND YOUR WORK, AINT ANYTHING FAR FROM THAT CAN STRESS ME CAUSE ME TO FEEL ANXIOUS

BECAUSE THEY DONT MATTER TO ME

IM ENOUGH. I AM ENOUGH. I AMMM ENOUGH

Standing in front of the mirror is by far the most wierd thing i experience everytime, imao. Like, really, think about it. Your default view of yourself is from within, and then u see a thing, an actual living thing, which is your cover, or your external facet, and youre just tryna recognize whats inside by just looking at it for minutes but then u realize, not only u cant recognize yourself this way, u couldnt even remember your face correctly. U just cant. Like its so wierd, after 20 yrs, i still dont know how should i look at myself, or what is she, and sometimes i think i still couldnt accept that this actually is me. Im not talking about aesthetics, im just saying, its wierd to have an external view of yourself.

Review هارو سر وقت و دقیقا طبق آنکی انجام بده. میبینی چقدر خوب همه چیز توی ذهنت مونده؟ این اشتباهو نکن که انکی مثل سیستم قبل نیست تا هروقت تونستم میتونم بندازمش عقب، نه، سیستم حافظه ت از بین میره اینجوری و کانفیوز میشه. وقتی بهت میگم یه کاریو باید دقیقا همین تایم انجام بدی یعنی باید دقیقا همین تایم انجام بدی وگرنه دیگه هیچ ارزشی نداره.

هم اینکه تایم خیلی کمتری ازت میگیره و بیشترین بازده رو داره

So, according to the last post, the best place i could ever be, is just here, the place i am now. And the best time is the present momebt, and the best thing i should be following that should be my goal, is myself! Just me. And so this gives me a sense of peace. Know the fact that i should do anything, for her to feel good, healty, beautiful in the ina nd out, update her the best as i can. Ya know.

And, take care of her, and her interests, bacuse ultimately, i am her, i live with her, till the last second of my life. We'll die together, never fall apart. And when she is happy doing sth, i am happy. And so the only things that matter in this life, i think is happiness, peace, calmness...

And thats how i feel like a whole, ya know. Early on, i thought my bad sides, are the problem and i should remove ghem completely , but now that the external factors been removed, i think im much happier.

Also, i wanned to mention that, its funny how i thought i wanned to live like selena Gomez, but now i dont becase u know the thing which we see about pple, is not the one's they experience. And so if i was in her shoes, i wouldnt be experiencing what her fans do, obviously that nuch of joy and excitement. I dont want to provide an answer for every step i take. I wanna be free. Help ppl. Enjoy. Just that. Chill babe!

And, please just dont mess with my mind,

U wither treat your mind like an english person, write your journey's so or persian

Well because the problem is, sometimes i cant get

And, please just dont mess with my mind,

U wither treat your mind like an english person, write your journey's so or persian

Well because the problem is, sometimes i cant make myself understood and so years later, i wouldnt be able to use these and the study, would be biased

نتیجه ای که میتونم از اینهفته بگیرم اینه که،

اینهفته رو خوب پیش اومدی، و تونستی هرطور شده با استرس مقابله کنی. اما، خیلی بهتره که فشار کار رو باز بیشتر و از زودتر تقسیم کنی، تا با چنین استرس هایی مواجه نشی، بتونی خیلی بهتر ارائه بدی، و این استرس زیاد و اضافه، از لحاظ روحی خسته ت نکنه و پراگرس روزهای آینده ت رو تحت تاثیر قرار نده.

همچنین،

I found this approach quite useful, that states, u should shape yourself with habbits, and create a new personality that can deal with matters and provide solution, because its part of that personality otherwise u will solve the first problem, then the second, then if you are so forced to do that ull solve third,but then you'll fuck up rhe forth and a coupleof consecutive others, and the sinus chart goes on like this, and u cant live in this world, u cant survive, by a sinus like progress. U got it?

And so the problem is u, not anybody else, or getting to that university or being admitted to that college or whatever. ItS YoU

این ازادی ای که الان داری لجیتیمت نیست، گناهه. یعنی، برخلاف اصول منه. بهت گفتم کار رو انجام بده، حتی تو میتونستی از ساعت ۱۰ انجامش بدی. ولی نخواستی، خودت نخواستی. وثتی من یه پورنشی برات اماده میکنم و برنامه میریزم، لابد میدونم که تو میتونی انجامش بدی.

فاک بهت

داشتم فکر میکردم من وقتی غم دارم، یا از یه چیزی ناراحتم، خیلی بیشتر اینجا ثبت میکنم. وثتی خوشحالم، یا حالم خوبه، زیاد به چیزی گیر نمیدم و چیزی برام اهمیت نداره

اندازه خر خوابم میاد ولی نذر کردم

نمیشه دوساعت بخوابم بعدش برم؟ اه شت

I think this approach suita me. The one that says, just focus on yourself. On making u and your health better. And making just and absolutely u, yourself better , in and out. Neither organizations matter nor names. Everything's just inside u!

Alright, i came out. The session finished, so,

I feel like i gave birth, fr

Oh my goodness sake!

Dealing with students and them nor doing homeworks, is just overwhelming

چیزایی که بعد از دراومدن از اون زبان کوفتی هرجور خواستی میتونی بهش فکر کنی:

خواستگاره ارونیه

ترجمه

پناه

الان لطفا فقط روی کارت تمرکز کن، اونا به خودی خودش حل میشن

یاح..چه خوابای زیاد و خوبی دیدم.دوستشون داشتم. خوشحال شدم

فکر کنم حال خوبی هم دقیقا مثل پوله، هرچثدر بیشتر حالت خوب باشه بیشتر حالت خوب میشه. خدانگهدار. خوابم میاد.

Internet's starting to get on my ny nerve

احساس میکنم پزشکی برای من ساخته نشده، و بیشتر یه چیزیه که ازارم خواهد داد. همین روانشناسیه رو خیلی خوب بخونم کافیه، نیست؟ هم به خودم کمک میکنه، هم به بقیه. هم میتونم همه ی چیزهایی که از زندگیم میخوام رو توش پیدا کنم. من از مطالعه ش لذت میبرم. از کار کردن در حیطه ش لذت میبرم. اگه واقع گرایانه فکر کنیم پزشکی فقط یه رنج مضاعفی رو به من وارد میکنه. پزشکیو باید بخاطر خودش دوست داشت. ۱۰ سال باید بخاطرش زجر کشید. واقعا دارم میگم. اگه بحث پوله که، داشتن پول به همچین چیزایی نیست.بهطاد چاووشی رو ببین؟

من به راحتی میتونم مسیر اونو برم، به چیزایی که میخوام برسم، سلبریتی بشم. کارایی که دوست دارم بکنم، از زندگی لذت ببرم، ایده هامو اجرایی کنم...بخوبی همه ی تمرکزم روی رواشنناسی و کار باشه تا پول دربیارم.