channel that energy on to your work
یچیزیو امشب باید بهت بگم و بعد بخوابم. خیلی مهمه. تا نگم هیمنطوری روی دلم میمونه تا هروقت که باشه.
حدسم درباره ی تو درست بود. تو از تدریست سوئ استفاده کردی. برای اینکه به ادما نزدیک بشی. تو از تدریست, برای ارضای میل خودت برای صمیمیت سوئ استفاده کردی. درواقع همه ی استفاده ای که این دوسال ازش کردی همین بود. چون تو همینی, همیشه همین بودی. جور دیگه ای بلد نیستی. وقتی خوب جرئتمندی میشیکه قدرت داشته باشی روی ادما. مثل یه خودشیفته توی این دوسال بازی کردی که انگار یه سلبریتی هستی, اونجا همه عاشقتن, حالا داری دوتا کلمه هم تدریس میکنی. و خیلی داری لطف میکنی که بهشون افتخار اشنایی و اینا میدی.
متاسفانه یک الگوی تکراری توی همه ی روابطت داره تکرار میشه و حتی نمیتونم بفلهمم اون چیه. تو نه تونستی با دوستات رابطه ی خوبی بگیری, نه با شاگردات.
من با خودم فکر کردم از کی اینهمه کم اعتماد به نفس و ضعیف شدی. که اینهمه خودت رو پایین آوردی و با بچه ها رفیق شدی که بتونن چنین بی احترامی ای بهت بکنن که وقتی داری باهاشون صحبت میکنی بذارن برن.
و متوجه شدم.
از زمان تیزهوشان. تو انچنان هویت خودتو, و ارزشمندی و عزت نفس و کلا ارزشت رو گره زده بودی به تیزهوشان, که کلا فروریختی. خرد شدی. از بین رفتی. و هنوزم پانشدی. و حتی یه مقاوت ذهنی ای داری نسبت به اینکه نکنه اشتباه بکنم, و چون احتمال این هست که اشتباه بکنم توی زندگی پس بهتره خودمو دسته بالا نگیرم, زیاد از خودم تعریف نکنم. تظاهر کنم زیادم خوب نیستم. حرفای بد به خودم بزنم تا حس خوب پیدا نکنم و گند بزنم. یا اینکه تا نکنه حس خوبم دروغین باشه, و اونقدری که فکر میکنم خوب نباشم. یا اینکه ترجیح میدم از خودم low فکرکنم و بزرگتر باشم, تا اینکه برعکس باشه, یه ادم توخالی باشم.
و اینکارو توی همه ی جاهای زندگیت انجام دادی, از جمله کاری کردی شاگردها خودشونو در حد تو ببینن, تا هر رفتاری میخوان باهات بکنن, تا اون صمیمیتشونو داشته باشی, تا از تو بدشون نباید. تا معلم محبوبی باشی, تا تاییدی بگیری برای اینکه بگی ببین, من معلم خوبی ام. همه دوستم دارن. من دوست داشتنی ام.
و خب بنابراون, همونکه گفتم خوب با خودت صحبت نمیکنی و یه مقاومت ذهنی داری نسبت به خوش بینی , داره باعث میشه تو یه چرخه ای بیفتی که هربار سعی به بهتر شدن میکنی به خودت میگی اخرش که چی, تو که به هیچجا نمیرسی, هیچوقت به هیچ جا نرسیدی و همیشه این زندگی بدبختی بوده و هیچوقت هیچ حس خوبی نداری و باعث میشه پروسه رو ولش کنی.a self fullfilling prophecy.
من دوست داشتم با کسانی صمیمیت داشته باشم. به کسانی اعتماد داشته باشم. هی نترسم و نلرزم از اینکه شاید توی حرکت بعدی بهم نارو بزنه. کسی که حس کنم ارزششو داشته باشه. از هر حرکتش فکر اینو نکنم که چطور میتونه در اینده با این بهم ضربه بزنه.
و میدونی؟ پدرم بهم احساس دوست نداشتنی بودن داده. من احساس میکنم این با هیچی جبران نمیشه. احساس دوست نداشتی و زیبا نبودن. نمیدونم حتی چطوری به خودم عشق بدم. و خودمو دوست داشته باشم. من دوست داشتم ادما منو دوست داشته باشن.
شکر خدا حداثل اینو میتونم ابرازش کنم. به این وضوح. با این رسایی. توی گفتنش مقاومت ندارم, thanks to M.
ولی تو فقط توی کلاسات یه مهد کودک راه انداختی. و میدونی چرا بعد از اونها خسته نمیشدی و انرژی میگرفتی؟ چون نیازت رو ارضا میکردن. و تو احساس میکردی بالانس بیشتری توی زندگیت ایجاد شده.
تو خودتم قبول داری که اگه الان پزشکی میخوندی یا افتخار تیزهوشان رو داشتی, اعتمادبه نفست رو سقف بود نو متر وات, چون پدرت کلی بهت افتخار میکرد و کلی ادم حسابت میکرد. چرا یک نفری که ما نقشی توی انتخابش نداشتیم انقدر باید وزن سنگینی توی زندگیمون داشته باشه؟
محیط کار, اسمش روشه. محیط کار. و من پشیمون نیستم از کارام . یا احساس خجالتزدگی نمیکنم. تو باید این درس رو یادمیگرفتی. توی محیط کار, تو باید معتمد به نفس, پروفشنال, مطمئن و با اعتماد به نظر بیای , و هیچی از این مهم تر نیست. البته جایی که نمیدونی بگو نمیدونم.
و برای اینکه یه تدریس خوب داشته باشی, باید کلاس منضبظ باشه. باید اول بفهمن چی داری میگی. و باید انجام بدن چیزایی که داری میگی رو.
درواقع تو انگیزه های زیادی برای اینکارت داشتی. یکی دیگه از انگیزه هاتم این بود که به بچه ها زیاد استرس وارد نکنی. اگه فکر میکنن اولش خیلی سردرگمن, حس تنهایی نکنن. حس معذبی و عجیب غریبی نداشته باشن. حس تنهایی نداشته باشن. حس دوست داشته شدن کنن. ولی چیزی که نفهمیدی, این بود که هیچکس از تو نخواسته بود. هیچکس از تو نخواسته بود این خلا رو براش پر کنی, و وظیفه ی تو هم نبود. تو مسئولیت اینو داری که make yourself feel good, and heal yourself. ولی نه دیگران
تو یه معلمی. باید احساس یکم معذب بودن وناراحتی ایجاد کنی تا یادبگیرن.
اگه بخوام یه جمع بندی کنم, تو هم سعی داشتی احساس تنهایی و نیاز به صمیمیت خودت رو پرکنی, هم احساس تنهایی و نیاز به صمیمیت کودکیت, که توی اون سن و تنها بوده, هم با این دوست داشته شدنه احساس ارزشمندی و دوست داشته شدنت رو به خودت برگردونی, با تایید دیگران, و احساس ارزشمند و دوست داشته شدن کنی.
تو درواقع همون الگویی شدی که میگه خودشیفته ها دارن. داری از قدرتت توی زبان سوئ استفاده میکنی تا برای خودت احساس ارزشمندی و دوست داشته شدن پیدا کنی, چون از درون عزت نفس بشدت بپایین و احساس دوست نداشته شدن میکنی. این مشکل توعه.
و این نکته, دقیقا همین الان غم انگیز تر میشه, که تو فهمیدی دوستت شوهر کرده, از طریق پروفایلش فهمیدی. چه تو بخوای یا نخوای فاطمه, تو همه ی دوستایی که ادعا میکنی خیلی دوستشون داریو چقدر خوب بودن وفلان, تو داری اغراق میکنی توی نظرت, این یک, بخاطر اینکه همه شونو در حد اشنا نگه داشتی. با هیچکی نتونستی صمیمی بشی. و اینکه, همیشه بخاطر تو معذب میشم, چون احساس میکنم چیزایی رو داری میگی که واقعا حسشون نمیکنی, و اینجوری بیشتر داری پاچه خواری بقیه رو میکنی و خودتو بهشون میچسبونی تا دوستت داشته باشن, حالا این چسبوندنه نقدر مایلده که آویزونی حساب نمیشه, ولی قطع به یقین حس خوب الکی به دیگران دادن و دیگران اینو فهمیدن حساب میشه
انقدر دارم توی تعارض زندگی میکنم که اخرش روانرنجور میشم. به سرم میزنه برای تسکین موضعی برم فیلم ببینم, ولی بعد از دیدن فیلمه, یا فراگمانش بدتر میشم. دوباره هرچی یه هفته زحمت کشیدم, کریوینگ هامو نفس کشیدم و غلبه کردم بهشون از بین میره و دوباره روز از نو روزی از نو.
من خسته م از این شکننده بودن.
روز اول پریودیه فاطمه. با اینکه من قضاوت هات رو در باره ی چیزایی که درموردم گفتی قبول دارم, ولی خب طاقت بیار. یکمم بخاطر پریودی حالت خوب نیست بدترش میکنه.