دیدی؟ این رنجیه که هرگز خوب نمیشه. این همون دردیه که فراموشش کرده بودی. جلوی چشمته. من فقط تصمیم گرفتم نبینمش، ولی هرچند وقت یکبار خودشو نشون میده. متاسفانه، این همیشه بامن خواهد بود، و من نمیتونم کاری درموردش بکنم. من بچه ی اول بودم، درسته دوست داشتنم زیاد بوده، ولی دوست داشتن زیاد توی زمانهای قدیم به معنی کنترل زیاد بوده صرفا، که اینم هنوز همینجاست و همینجا میبینی، وقتی میخوام شب توی دانشگاه وایسم، یا با دوستام برم جایی، یا با ماشین برم جایی. من اگه بخوام کارایی که دوست دارم انجام بدم باید بخاطرش به care giverهام دروغ بگم، و پنهون کاری کنم، البته نمیدونم این اپشن دروغ گویی اصلا برام اهمیتی داره یانه، ولی فانهای آدم نباید پنهونی باشه قطعا. انی ویز. و من توی نسلی ام که یک شکاف خیلی عمیق بین پدر و مادرها و بچه ها افتاده. و درکی وجود نداره. نمیدونم من ادم منزوی یا گوشه گیری ام، یا محیط اینجوری بار اورده، فکر میکنم هردوش. و من بچه ی اول بودم. مثل یه دست تمرینی واسه بچه های دیگه. همیشه ابزسد به مودب و پلایت بودن، دیگران رو ناراحت نکردن، دوست داشتنی هام رو نادیده گرفتن، لذت هامو نادیده گرفتن چون منطقی نبودن. ممکنه کمی ژنش رو داشته باشم، انی ویز. تو اگه کم بیاری و یکی اوور ولم شدم و پارالایز بشی یگوشه ی خونه تا هر خطری رفع بشه، باعث میشی همه ی این رنج ها به دردی نخورن. همه این رنج ها همون رنجی باشن که تورو از پا درمیارن، بجای اینکه قوی ترت کنن. چون تو هرگز جز درس خوندن هیچ فاکینگ کاری نکردی، همیشه افکار بلند پروازانه داشتی، اگه قدمی بخوای به سمت عقب برداری خودکشی میکنم چون تو با هیچکدوم از باورهای من نمیخونی، و همه ی امیدم رو به تغییر تو از دست میدم، پس اره، همه ی تلاشت رو بکن به بهترین وجه ممکن انجامش بدی، چون من میخوام خودمو به خودم ثابت کنم. برام هیچکدوم از وجهه های دیگه ش اهمیتی نداره. تو طبق این تربیت خونوادگی، ده ، دوازده سال کاریو انجام دادی که اگه روی هرکار دیگه ای میذاشتیش قطعا الان اینجا نبودی، انگار که بهترین سالهای عمرت رو هدر دادی. واسه دانشی که یک کلمه ش هم به درد نمیخورده‌. حداقل به دوستای بالاتر از خودت نشون بده عرضه داشتی از یه شانسی که داشتی استفاده کنی لااقل. لیلا هم سال قبل کونش پاره شد. همونی که فکر میکردی خیلی ازش بهتری، پس چی شد؟ چه اتفاقی واسه تو افتاد؟

و هنوزم فکر نکنی که وضعیت تغییر کرده همون اش و همون کاسه ست. دیگه از بابا خوشم نمیاد. قبول کردم، که رابطه ی ما بیشتر شبیه دوتا ادمیه که اینیکی خرجیه اونو میده واونیکی فقط میتونه در محدوده ی اون پرواز کنه، ولی خب بازم بخاطر همین ازش ممنونه.

تو برام مهمی. من میخوام بهت نشون بدم که عرضه ی انجام کاریو دارم. میخوام بهت نشون بدم مکنه درونگرا باشم، اما از پس ارتباطاتم و ادمها برمیام. که میتونم، تورو به ارزو هات برسونم، حتی اگه ادمها جزئی از اون باشن.

داشتم میگفتم. بابا رو دوست ندارم. دیگه هم خودم باهاش حرف نزدم. پریروز مهدیه داشت بهش میگفت بابا کدوممونو بیشتر دوست داری؟ منو یا فاطمه رو؟ من میدونم تو فاطمه رو دوست نداری، منو بیشتر دوست داری. بابا بهش گفت نه. ولی فقط همین نه، اونم احسای میکنم چون زشت بود. در هر صورت، میخوام بهت بگم که، حتی فانتزی بافی هم درمورد چیزی نکنی توی ذهنت لایف ساکس، and it will be this way for ever and always, and you'll be alone, u should go all the way down the road by yourself. U should learn to live alone. ANd its ok. Im just upgrading u, ok? I want u to find your power. I want u know, even though these all happened to u, its not the end of the world, and u have yourself. And u can save you. However hard it gets. Eventually, you'll find a way out. Its judt the start of it, and the starts always suck, is always hard, it gets easier down the road. And you shoud know that it will all pass, you'll see next week, and the week after that and the week after, just like u saw weeks after conqure, and years after that, and u barely remember what you've been through. Hell u can cut the mustard. Ive been through hell and i survived. Well no i didnt actually, u just tolerated, i want to survive this time, i dont want to be a passive sheepish one whos waiting for a man to be survived, if anyone could have loved me, that would have to be my dad firstly, im not saying im not lovable, thats not my issue or focus of thinking right now, im judt saying, your dont expect your lover to do things your dad couldnt. Like supporting you emotionally, or idk, whatever.

U, is the onlyone who'll never let u go. And is the only one who'll always love u.

Own your piwer, to the fullest.

امتحانات و سختی ها و موقعیتهای استرس زا بدانند و اگاه باشند،

خانم ف.ع داره میاد توشون:))))

احساس میکنم کسی توی خونه از من خوشش نمیاد.

بابا ک اصلا خوشش نمیاد. اره، خب وقتایی ک من موفق میشم رو دوست داره، همین.

مائده، کمتر از وقتهای قبلتر.

مامانم، دوستم داره ولی ناراضیه. خوشش نمیاد.

شتفا

امیدوارم یکروز بتونم خودمو ابراز کنم. بتونم فاصله م رو با بابا حفظ کنم. بتونم خودمو تو اینستاگرام اونطور که هستم ابراز کنم و همه خود واقعیم رو ببینن. من امیدوارم یروز انقدر قدرت داشته باشم ک دوستهای اجتماعی پسرمو فرو کنم تو چشم بابام، ساعت ۱۲ شب.

من امیدوارم یکروز انقدر قدرت داشته باشم ک زینب بهرام زادگان رو پیدا کنم ، یا یجوری ابروی بابا رو ببرم.

من دعا میکنم، و امیدوارم.

من دعا میکنم و امیدوارم.

You know theres a point. Theres a moment in your life when u feel like youre floating, u are suspended, between 2 or several selves, in that moment u realize its always been u, that should have chosen the way u wanna live and the type of person u are

Now, this, is exactly the point where your old self and your future gonna have conflicts. U choose the one who wins.

I want to give the chance, to the future selves of me to live and to change the world.

Because the film i saw, was humiliating, and was a big lie.

Its the world, ya know it hurts, and dont worry youll get used to it. It would become sth normal to you and u wont feel like youre shatterin into small pieces.

Ive felt that phrase alot, earlier in my life. Now i feel like im stronger.

So, lets go the next step

But it was a good experience, ya know

Would i be able to?

Where the fuck am i headed to?

Feel like everything is just higher level than me. Like i cant escape this misery.

Would i be able to make it eventually??

I hope so. I dont know i just feel like med school is just not my thing. Its just too faraway from me, ya know?

And i should prove myself, to the world, now that im not going to any good university or sth.

And thats gonna fuck my ass of.

But, its ok, yeah, i think it is. Because success is not as hard as those days, ya know? Now u change in line with your process, and doing things is not as hard as they used to be, but the thing is, there is the factor of chance, that i hope i can overvome but, anyways,

Im enjoying my life. I think i have peace now. And the more i go forward, the more i feel more united and consistent.

Well the truth is, i can never know for sure, how would i felt if i had read these books those days, but, now i have peace. I really love it

And i need more of this stuff af. I need to help myself and my mind more. Im gonna break this sick cycle. Im not gonna lose like the last time, hopefully

امروز پیامربهرام پور گفت، اگه پارتنر مورد نظرت بیاد بخواد باهات صحبت کنه، همینجوری، تو چه واکنشی بهش نشون میدی؟

و من فهمیدم اصلا نمیتونم رفتاری از خودم متصور بشم در ارتباط با مردها، رفتار دوستانه ای، من فقط بلدم احساس گناه کنم و به چیزای بد فکر کنم. به این فکر کنم که اون بهم نظر داره یا ممکنه داشته باشه، یا چجوری میبینتم یا خوشش اومده ازم؟ یا هرچیزی از این قبیل‌.

اصلا مفهومی مثل این چیزای عقب مونده ی اینجایی ها که به طرف بگی بیخود کرده اونم عاسق بیمحلیت بشه و بگه دوست دارم ک سرش تو کار خودشه و به بقیه محل نمیده ، پس برم خواستگاریش براشون تعریف نشده و من واقعا این نرم رو دوست دارم،

اره دوست دارم چون ادم روشنفکری ام. امیدوارم روزی بتونم نرم های مریض وجودم رو درمان کنم.

قلدری مجازی: نوعی آزرگری مکرر و عامدانه از طریق وسایل الکترونیکی مانند تلفن همراه, کامپیوتر و ... به دیگران.

تفاوت قلدری مجازی و واقعی در اینست که افراد در قلدری های اقعی باید برنامه ریزی از پیش تعیین شده ای داشته باشند.

افرادی که مرتکب قلدری میشوند, چه در فضای مجازی و چه درفضای واقعی, در برخی خصوصه ها مثل نیاز به قدرت و کنترل دیگران, پرخاشگری, اشتراک دارند.

فاکتورهای پیشبینی کننده ی بروز رفتار قلدری مجازی در افراد

سه دسته عامل کلی میتوانند قلدری مجازی در افراد را تبیین کنند:

1)قرار گرفتن در معرض رسانه های اجتماعی:

رسانه های مجازی و اجتماعی که در معرضشان هستیم, روی رفتار ما اثرگذاراست. درتحقیقات نشان داده شده افرادی که بیشتر از فضای مجازی استفاده میکنند به میزان بیشتری از خود رفتار قلدری اجتماعی را بروز داده اند. یافته‌ها نشان داده که بین اعتیاد به فضای مجازی با قلدری سایبری به میزان37/0 رابطه‌ی متوسط مثبت وجود دارد. هم‌چنین اعتیاد به فضای مجازی به میزان تقریبا قوی52/0 با بی موبایل هراسی در ارتباط بوده است.

همچنین, به دلیل اینکه برخلاف روابط واقعی,در روابط مجازی, فرد واکنش سریعی به حرفها و گفته های خود در رابطه نمیگیرد, کمتر در حرفهایش ملاحظه به خرج میدهد.و خودسانسوری کمتری دارد. همین موضوع, زمینه را برای بروز پرخاشگری نسبت به دیگران مناسب میکند.

استفاده ی نادرست از فضای مجازی زمینه را برای طعمه ی قلدرهای مجازی قرار گرفتن محیا میکند. انتشار تصاویر یا اطلاعات شخصی ممکن است شمارا یکی از قربانیان احتمالی قلدرهای مجازی کند.

2)عوامل شخصی:

فاکتورهای شخصی شامل محیط زندگی فرد, ویژگی های شخصیتی, عقاید و باورها, مهارتها و تجربیات او میشود.

آزمایشات تجربی گسترده درباره ی قلدری مجازی نشان داده اند که خصوصیاتی همچون بیتفاوتی اخلاقی, خودشیفتگی, افسردگی و همچنین خودکارآمدی رابطه ی مثبتی با احتمال ارتکاب قلدری مجازی از خود نشان داده اند. از سویی دیگر, عزت نفس, خودتنظیمی هیجانی, محبوبیت در محیط زندگی و پایبندی و تعهد به مدرسه, بهطور منفی با ارتکاب قلدری مجازی رابطه دارند.

همچنین برخی پیشبینی کننده های مثبت قربانیان قلدری مجازی شامل افسردگی, و بی تعهدی اخلاقی, و از پیشبینی کگننده های منفی آن, خود کارآمدی در دفاع از خود, خودتنظیمی هیجانی بوده اند

چه حسی داره هیچکدوم از برنامه های جهان واست فیلتر نباشه؟

زندگی جالبی نیست. نمیدونم. من دارم فکر میکنم، با سرعت دارم به همه چیز فکر یمکنم و ذهنم درگیره. میدونی. مهرسا گفت رفته تیزهوشان. بابا بهم گفت برو تیزهوشان اوجا همه خکبن. من خیلی نابالغ بودم. خیلی ترسو و مضطرب بودم. من یچیزیم بود. من که تورو باور دارم، اینا نشونه ی هوش زیاده، کی میدونه، شایدم احمقیت. همه ی ادمایی ک موفق شدن توی تیزهوشان بودن؟ من فقط میتونم به کتارا پناه ببرم برای باهوش شدن. کالچری ک توش زندگی میکردم به من اجازه ی فراتر رفتن رو نمیده. ذهنم وابعا مشکا داشته ک نتونستم جامعه ی تیزهوشانی رو بپدیرم. باید هرچه بیشتر از ادمای این جامعه دورب کنی. نتوورکینگ چی میشه. فکر داشتن یه سیستمی که درحال کاره و جواب میده استرسهامو در موجهه با جامعه ی جدید میخوابونه. ایا میتونم مهرسا رو شکست بدم؟ حس میکنم یچیزی از دست و پام داره میره بالا. مهرسا گفت اضطراب اجتماعی داشته. گفتم بیشتر درموردش حرف بزنه. تنها کسایی که میتونم خودمو باهاشون بیشتر اشنا کنم و بیشتر باهاشون حس همزاد پنداری کنم و جامعه ی خوبی میشن برام، فعلا فقط کتابا هستن. تا اطلاع ثانوی فقط کتابا هستن. مورنینگ روتینت خبلی درازه. ولی چاره ای نیس، واقعا چاره ای نیس. مگه اینکه اخر هفته ها بشینی فیلم ببینی با هفتاد تا استیتمنت ک روزای هفته رو سیو کنی. اونم فقط واسه یکی دوهفته. انی ویز.

چقدر ادما جلوتر از منن. خیلی جلو تر از منن.با اضطراب دوست شو و به عنوان منبع انرژی یا اکسایتیشن بهش نگاه کن.

و اینکه مطمئن باش با اپدیت کردن خودت، با ملاقات کردن ادمهای جدید، و با حفظ کردن عادتهای خوبت قطعا میتونی بهش برسی‌با کانستنتلی سعی در بالا بردن کیفیت کردنت.

با تسلیم سلفت نشدن، به خودت سخت گرفتن، ادوم اروم، تا یکپارچگیت حفظ بشه. و زمان بگذره و ادامه بده، و ادامه بده و زمان بگذره و خودتو کم کم کنترل کن و به ادمای جدید راه بده.

من مطمئنم یروز همه چیز بهتر میشه.

نایت روتینم میتونه این باشه که یه فیلم درسی ببینم از یه کارگاه، مثلا اینکه چگونه تدریس کنیم، یا مثلا یوتیوب گردی از اینکه چطور پادکست بسازیم، اینکه چطور مذاکره کنیم، میدونی یه چیز مفید و جالب که باید یادش بگیرم از یه فیلم یا یه ویس. بیشتر ترجیح میدم فیلم باشه. یا مثلا یه فیلم انگلیسی، یا تولید محتوا و بالابردن فالوور ها توی اینستاگرام، یا اینسپایر شدن با ارمان ومهرسا، میدونی؟

یا حتی از همون پیجهای روانشناسی هم ایده بگیرم. و از این کارا. اولویتم با کارگاه های فیلمطوره.

این زنه رو امروز خیلی دوستش داشتم، روش کراش زدم، شبیه بیرجه اکالای بود!

تقریبا از دو ساعت و ۴۵به خواب دیگه بدنه ی کار تموم میشه. یه ساعت ورزش میکنی، بعد یکم استراحت میکنی دیگه نهایت ۱ساعت و ۴۵ مین میشه. یه ۴۵ دقیقه هم یه فیلم اموزشی اینا میبینی و دیگه به سلامت.

قدم ۱:

یه تک خوابیدن برای ۵یا ۶ساعت، بیدار شدن ۶ صبح، صبحانه دیکلاترینگ، ورزش سبک، اسکین کر،ریدینگ، ۴۵مین انجام دادن کارها، کلمات.

تمرکز روی نظم، خانه ی عادات، و ۴۵مین انجام دادن کار

تا ۱۲روز

قدم دوم: ۱۲روز دوم:

روتین + ۲تا ۴۵دقیقه از ساعت ۲تا ۴عصر.

قدم سوم: ۱۳ روز سوم:

تمرکز روی هندل کردن قسمتهای قبلی و کار

قدم چهارم: ۱۲ روز چهارم:

تمرکز روی ورزش ساعت ۴ونیم تا ۵ونیم عصر

قدم پنجم:

یادت نره چرا این کارو انجام میدم:

بخاطر کنارگذاشتن خونواده م و تربیتشون، و اینکه منو آیسولیت کردن، و بابام دوستم نداشت. یه زندگی پرهیجان، و یه شخصیتی که خودم میسازمش. چیزی که تاحالا از خودم بروز ندادم، و کنار گذاشتن همه ی زندگی و خرافات و چرت و پرتهای قبلی.

بخاطر رقابت با مهرسا و آرمان.

بخاطر ساختن کمپانی خودم، و ترکیب کردن روانشناسی و هنر.

نمیدونم چرا مدت زمان زیادیه که ننوشتم. اینگونه حس میکنم ک مدت زمان زیادیه. ۰ون واقعا هست. شروع کردم افکارم و ایده هام رو در دایریو بنویسم. بیشتر ایده های سیستمی بودن،

امسب بالاخره نت یاری داد و فیلم مهرسا رو دیدم و کلی چیز یادگرفتم. واقعا اموزنده بود و نتونستم تا اخرش گوش نکنم، همبشه فکر میکردم به ادم سطحی ایه ک با پول تونسته به یه جایی برسه ولی وقتی گوش کردم بهش با خودم گبتم واو، مگه میشه ادم تو سن کم به همچین موفقیتی برسه؟

قطعا نمیشه، همونطور ک خودش هم گفت حدود ده ساله ک داشته کار میکرده. ولی من دلم میخواد رقیبش بشم. واقعا دلم میخواد رقیبش بشم.

بعد اونوقت تو میشینی فیلم ترکی عاشقانه میبینی، چون دلت میخواد حداثل کمی دوست داشته شدن ببینی. دنیا یجورایی مغایر با اونچه که من تربیت شدم و اون خونواده و اون شهری که دارم توش زندگی میکنم داره میچرخه، اگه بقیه ادمای عادی از صفر شروع میکنن، من باید از زیر صفر حقیقتش شروع کنم. نه لباسای درست و حسابی دارم، حقیقتا ژنده پوشم. نه میتونم با ادما دوکلمه حرف بزنم، و بخوام حرف بزنم حقیقتا پارالایز میشم. الان سر همین تدریس زبانه تو خودم ریدم، بابا اه این چه زندگی ایه؟

و میدونی؟ همه ی منطق تو ، از حرفهای مامان و بابات میاد. همه ی خشک بازیات، اینکه حوصله شونو ندارم، چون نباید داشته باشی، چون حرف زدن با نامحرم گناهه، چون ارتباط با ادما جلوی پیشرفتت رو میگیره، اینجور ربات بودنه، اونا منو ایسولیت کردن، حقیقتا ایسولیت کردن، ولی نمیدونستن این ایسولیت کردنشون منو از خودشون و خانواده های خودشونم دور میکنه. اصلا جایی به دنیا اومدم ک خوب پوشیدن و زیبا پوشیدن گناهه. به خودت رسیدن خودنمایی و گناهه. اینکه تو جامعه باشی و همه رو حریف باشی گناهه و در شان تو نیست. با دیگران در ارتباط بودن خوب نیست زیاد. باید فقط توی خونه باشی، فاطمه تو واقعا شدی اینا، بدکن اینکه خودت بفهمی. و حتی خودت نمیدونی از زندگی چی میخوای. خواهش میکنم فاطمه، لطفا، خودتو از این منجلاب نجات بده. اینا دارن ازت سوء استفاده ی عاطفی میکنن و جلوی پیشرفتت رو میگیرن. دیدی بابا چی گفت؟ دوباره برگشت گفت اینهمه خرجت کردم نرفتی دکتری پرستاری چیزی بشی، اگه میشدی الان وضع ننه اقا این نمیشد. اون حقیقتا منو دوست نداره. و نه تنها منو دوست نداره، ازم خوششم نمیاد. دوستم نداره واقعا یعنی. مریم میگه شاید از چیزی درمورد مامانت عصبانیه، تبعاتش داره روی سرتو خالی میشه.

با همه ی این اوقات تلخی ها، ایا هنوزم دوست داری دوست داشتن ببینی؟

دلم میخواد یکی رو پیدا کنم که خیلی دوستم داشته باشه، واقعا دوستم داشته باشه. اینا همه حق الناسه، من نمیبخشم.

چه دلیلی وجود داره، که ازش تبعیت کنم وقتی دوستم نداره؟ و ازم خوشش نمیاد، و منم دوستش ندارم؟

گاهی یه صدایی درون وجودم میگه وقتی بمیره برای همه ی وقتهایی ک باهاش گرم رفتار نکردی پشیمون خواهی شد. و بعد به خودم میگم، درست گفتی، وقتی "بمیره". چون این خاصیت مرگه. و این خاصیت زنده بودنه که تا وقتی طرف زنده ست واسش وقت نداریم. من این موضوع رو اسمشو inevitable misery میذارم.

زندگی خیلی مسیه، و این inevitable miseryعه وقتی تو باید بین سلامت روانت و والدینت یکیو انتخاب کنی.

تو خیلی قوی هستی از لحاظ روانی فاطمه و درسته، جدا شدن از خونواده برای هر ادمی سخته چون به هرحال care giverبودن. ول یاز یجایی به بعد یعنی از همین الان، باید مسئولیت اشتباهاتت رو بپذیری، بعد از شکست هات دوباره یادبگیری بلند بشی و ادامه بدی، خودت رو ایسولیت نکن. خودت زندگی خودت رو اداره کن، بدون دخالت کردن دیگران.

تو تاحالا ایسولیت کردن رو تجربه کردی و بازم حالت خوب نبوده و لهی، از الان به بعد یکم صداهای درونیت رو خاموش کن، و اونوری ادامه بده ببین حالت چطوره.

و به نظر من، تو از ادما نمیترسی، از اینکه در روابطتت مرتکب اشتباهی بشی میترسی، وگرنه اگه بدونی حریف یکی هستی بیشتر میخوای باهاش وقت بگذرونی چون بیشتر میخوای خودتو نشون بدی. و ریپریزنت کنی، اگه بدونی پرفکت هستی.

باید خودتو از نو بسازی بیشتر با دوستات بگرد. اینو دیر فهمیدم دیگه سال و ترم و اینا تموم شد، ولی به این دوستا بچسب. جدی بهشون بچسب و ولشون نکن.هی تمرین کن هی تمرین کن در باب ارتباط برقرار کردن با دیگران.

و من نمیذارم ارمان و مهرسا از دستم دربرن. میگیرمشون، و پشت سرم میذارمشون. من وایعا دلم میخواد این کارو بکنم، و این کارو انجام میدم، هرچقدرم طول بکشه.

خوشحالم از اینکه چنین رقیبهایی دارم. باید پیجاشونو مطالعه کنم. و تو یه سال زمان دادی تا بهشون برسی.

و یادت نره، صبر، صبر ،صبر، صبره که مزیت رقابتی داره.

اگه زندگی دانشگاهی رو از زندگی خونگی جدا کنیم، زندگی دانشگاهی بشدت برای من لذتبخش تر از خونگیه. من واقعا بابا رو درک نمیکنم. باهاش خوش اخلاق باشم و هیچکاری نکنم باهام حرف نمیزنه، کاری هم بکنم باهام حرف نمیزنه، اصن نمیدونم فازش چیه، بعد بدجورم نگام میکنه اصن نمیگه خب چه انتظاری داره چیکار کردم باید چیکار کنم، انگار که خودم باید بفهمم چیکار کنم، یا من خیلی خرم یا اون خیلی انتظارش بالاست. اون از من چیزی ساخت که خودشم حالش ازش به هم میخوره.

میخوام راه بدم به زندگی دانشگاهی، و از بچه هامون یادبگیرم. میخوام مثل اونا رفتار کنم، رفتارهایی که از زندگی دانشگاهی یادگرفتم رو روی خودشون پیاده کنم، رفتارهایی که از زندگی خونگی یادگرفتم رو روی خودشون پیاده کنم.

دقیقا همین درسته. و بعد خودت ترجیح بده میخوای بیشتر توی کدوم بمونی. و همونجا بیشتر بمون!

من خیلی ادم کثافتی هستم، اعتراف میکنم. از دروغگویی استفاده میکنم تا با جلب ترحم دیگران نسبت به خودم، از احساساتشون سوء استفاده کنم تا به خواسته های خودم برسم. منتها انقدر خوب و بهموقع اینکارو انجام میدم که تو واقعا فکر میکنی به کمکت نیاز دارم یا نیاز عاطفی ای دارم. در قسمت عاطفی مغزم خلائی احساس میکنم. و فکر میکنم چقدر عجیبه که انقدر زود دفتر مامانبزرگ رو توی ذهنم بستم، و دیگه ناراحت نشدم، حتی از اونطرف، به زندگی عادیم ادامه دادم و هیچیم نبود، و هیچ دلسوزی ای احساس نکردم.

فکر میکنم یه سایکوپاتم. ادم بی اخلاقی هستم. نمیدونم، شایدم هنوز کمی تا حدی نسبت به عارفه عذاب وجدان دارم، نمیدونم. نه بابا اصلا موضوع اون نیست.

از اینکه دیگران رو تحت کنترلم داشته باشم گیلتی پلژر دارم.

خدا منو ببخشه بابت این بیشرافتی و دورویی

حقیقتش پنیک کردم و درحالت پنیک وجود دارم. روی مود هیچکاری نیستم و دقیقا روی مود هیچکاری نیتسم. مشکل مراسم و مرگ هم نیست و دقیقا فقط میخوام بخوابم.

ولی تو نمیتونی اینجوری از خودت مراقبت کنی. شاید باورت نشه، ولی تو دیگه بزرگ شدی و باید بتونی از خودت مراقبت کنی. باید بتونی بتنهایی روی مای خودت وایسی این تنها خواسته ی من بوده برای همیشه اینکه از همه چیز مستقل باشم و خودم باشم.

فاطمه، کام ان به خودت بیا، خواهش میکنم.۱

بیا، ریدن تو روانم دوباره

گاهی واقعا دلم میخواد یه هارد سکس داشته باشم، همه جانبه،

https://docs.google.com/spreadsheets/d/1faFN-lERj5X_mzBA_69MVjbvjiLkmmrRJc0qJP91-F8/edit?usp=drivesdk

Am i fucked up?

IDK

چون کار مفیدی انجام نمیشه.

لطفا بهم بگو جلسه ی بعد درمورد چی صحبت میکنیم که اماده باشم توصیفات دقیقتری بدم.

من همینم ک هستم. متاسفانه یا خوشبختانه، هرجور که بهم خوب بگذره سر میکنم.

احساس گناه میکنم. از اینکه وایسادم خونه فیلم ببینم بجای اینکه برم سر مزار.

ولی فردا دوباره میرم سرمزار.

بابا گفت ابان اگه مامانم بود نمیذاشت خونه بمونه. و این دلمو اتیش زد و باعث شد احساس گناه کنم. از یکطرفم فکرم داره میگه خب که چی؟ فکرم تا اونجا رفت که، باید کوالیتی تایم با ادمای اطرافت رو به فیلمها و گوشی ترجیح بدی، اونا ادمای تو نیستن، اونا ادمای واقعی نیستن‌ بعد گفتم خب که چی؟ تا اخر عمرم اینجوری زندگی کنم؟ میترکم از شدت اجتماعی بودن. و وقتی خودم بمیرم چی؟ کلی کارایی بوده که دلم میخواست انجام بدم.

با خددم فکر کردم، من دیلی دوز ننه اقام رو اینجکت کردم. و ددسته، این حرفش یه تریگری شد که فلش بک بخوره به خیلی از خاطراتم. ولی من خاطراتم رو در گذشته ای دور قفلش کردم سعی میکنم دیگه بهش فکر نکنم. چون به هرحال، یه چیز نچرالیه.هرکی میمیره یه کوله بار خاطره از خودش بجا میذاره. که ادمای پشت سرشو میکشن.

و بعد بها ین فکر کردم که، اون دیگه فوت شده، (+از قصد از کلمه ش استفاده نکردم) و کاری از دست ما برنمیاد، یعنی هیچ کاری از دست ما دیگه برنمیاد. تموم شده رفته. و من امروز یه جزء قران به نیتش خوندم، کاری که یادم نمیاد اخرین بار کی کردم. منتی نیست، اما میگم، اتفاقات اروم اروم باید اینجکت شن، نه یهویی که پنیک کنم و قفل کنم. یکم باید به خودم بیام. و لطفا انقدر منو اذیت نکن. حداقل بذار بی ادبی کنم و بخاطرش تنبیه بشم. من به اندازه ی کافی توسط تو قضاوت شدم.

چی میخواستم بگم؟

اینکه خواب میدیدم یکی مرده، وسط این فیلم کارا پارا دیدنم، یک اتفاقی افتاده و یکی مرده و من مدتها بعد از تشیع جنازه و اینا دوباره میرم این فیلمه رو ببینم، به خودم میگم میبینی کارای دنیا رو؟ این سریال تو زمان زنده بودن مامامبزرگ شروع شد، ولی اون الان نیست و این قسمت مثل بقیه قسمتا نیست. دقیقا حسشو توی خوابم داشتم یعنی