هرچی بیشتر روانشناسی میخونم، بیشتر پی میبرم که بروکن هستم, چشمم بیشتر وا میشه، به جاهایی که ترجیح میدادم وانشه، ولی الان که باز شده دارم از تلخی واقعیت لذت میبرم، درست مثل تلخی قهوه ۹۶درصد. معتادش شدم انگاری.

و بیشتر حس میکنم عین یه وجود تیکه تیکه شده ام که داره سعی میکنه به راهش ادامه بده.

و ادامه میده، اما لنگ میزنه. لنگان لنگان...

پ.ن: نصفه شبی روانکاوی خوندن حس خوبی داد. به هخودت بگو همینجورم باید باشه، برای افکار و احساسات وقت نباید گذاشت که جولون بدن، این جلوی جولون شون رو نمیگیره اگه اونقدری قوی باشن، یا فراموششون میکنی اگه قوی نیستن، و یا اینکه یجایی یادداشتشون میکنی در طی یکی دودقیقه و لینگر آن نمیکنی روشون. اینجوری احساسات مفیدت به یادگار میمونن

+یه فرضیه ای درباره ی خودم جالمو بد میکنه. اینکه نمیتونم با ادما خوش اخلاق باشم. با پسرام مثل دوست دخترشون رفتار میکنم، احساس میکنم رفتالم مثل معلمای عادی نیست و خیلی باهاشون صمیمی و گرم و خودمونی رفتار میکنم، تا ازم خوششون بیاد و دوستم داشته باشن، این constent need for validation and approvalداره روی همه ی جنبه های زندگیم اثر میذاره، من نمیتونم بدون خنده با ادما صحبت کنم، نمیتونم باهاشون خوش اخلاق نباشم، حتی وقتی باید خوش اخلاق نباشم. نمیتونم برای خودم یه وجود سنگین فرض کنم که باید احترامشو داشته باشن، حس میکنم اونا هیچ دلیلی ندارن که احترام منو داشته باشن یا دوستم داشته باشن یا به حرفم گوش کنن، من باید اونو به دست بیارم.

و همین، توی روابط و دوستی هامم اثر گذاشته و باعث شده مثل ماست باشم پیششون، تا ازم خوششون بیاد و دوستم داشته باشن. چون خوب رفتار کنن باهام. فاک یو بچ