متوجه شدم اولویت های زندگی من چی ها هستن.

پول

تحصیلات

رسیدن به خودم.

دسته بندی پول شامل:

سواد مالی, سرمایه گذاری ها, مهارتهای فروش و مذاکره و خود را ارائه دادن. شرکت توی دوره های سواد مالی و بازارهای مالی و اینجور چیزها. یکاری کنم پولم برام کار کنه تا بتونم زندگی خوبی داشته باشم. درست کردن کامیونیتی اگه پروداکتی داری. از افرادی که میتونن بشناسنت.

دسته بندی تحصیلات شامل:

درس خوندن توی بهترین دانشگاه ها و همیشه شاگرد اول بودن. بیشترین میزان علم و اینا رو داشتن. توی سریع ترین زمان. درست کردن یه کامیونیتی از افرادی که بشناسنت

دسته بندی رسیدن به خودم و خودمراقبتی و اینا: یا همونpersonal growth:

روتین های مراقبتی پوستی و مویی و سرم ها

حموم

باشگاه

آرایش ها و مواد آرایشی خوب

پوشیدن بهترین لباسهایی که میتونم.

باکیفیت کردن تایم خوابم

با کیفیت کردن تغذیه م. و خیلی مراقبش بودن. آشغال نخوردن( خودت آشپزی کن) و سرتایم غذا بخور.

پادکست گوش دادن. خوندن آهنگ و ضبط خودم. تمیز و مرتب کردن محیط اطرافم تا حد امکان, چون من به خودم احترام میذارم. واقعا رسیدگی به محیط اطرافم. پرورش گل و گیاه توی جایی که زندگی میکنم

رسیدن به تفریحات و علاقمندیهام, مثل یادگرفتن زبونهای جدید(ترکی, فرانسه, آلمانی, اسپانیایی). خوندن. یادگرفتن موسیقی. یادگرفتن رقص. یادگرفتن آشپزی. گشتن با دوستام. کافه و پارتی و از انیجور چیزا رفتن. کلا بیرون رفتن و تفریح با دوستام.

همه ی این دسته بندی ها و موارد باهم همپوشانی دارن توی خیلی از جاها.ولی خب ترتیبش همینیه که بهت گفتم

و دوستایی هم که میگیری باید همسطح خودت در این دسته بندی ها و موارد باشن.البته یه چیزی هست به اسم دوست عادی و معمولی, یچیزی هست به اسم دوست نزدیک. خب دوستای نزدیک منظورم بود. و اگه کسی اینجوری نیست پس یکم از دسته بندی دوستای نزدیکت حذفش کن.

و همه ی اینا رو باید آروم آروم انجامشون بدی

فعلا برای هفته ی بعدی: تمرکزم روی اضافه کردن باشگاه, کلاس فرانسه, زبان و پول به روتین هاست. همچنین یه ربع به مطالعه م اضافه میکنم و ریدینگ رو تا جایی ادامه میدم که بتونم یه ویدیو ازش درارم و همونموقع درمیارم.

پس:

10 دقیقه مطالعه درباره ی پول و اینکه چجوری میتونیم توی کلاسهاش شرکت کنیم و از اینجور حرفا.

یه ربع اضافه به مطالعه. (1/5ساعت)

ثبت و کنترل خواب

برو دنبال کلاسای باشگاه و فرانسه

یه ربع زبان, فیلم خوندن یا صحبت کردن درباره ی کلمات کتاب با پای

چیزهایی که هرروز باید باخودم تکرارشون کنم:

your self-respect should be stronger than your emotions

you are what you consume.

update yourself, heal yourself from the pain

my aim is to solve better problems, and for that, i should pass this level's problems.

هروقت خواستی وسط کارت یه کار کوچولوی دیگه انجام بدی یا کلا اولش فیلم ببینی یا هر دیسترکت کننده ی دیگری, یادت باشه که همون دوسه دقیقه هه بخشی از تورو باخودش میبره. بخشی از تمرکزت رو میگیره و تو دیگه 20 الی 30 دقیقه طول میکشه تا به اون وضعیت عادی قبلیت برگردی.

حتی وقتی رفتی برای انجام کاری فکر نکن ایگو دیگه ولت کرده.حتی ممکنه روی کیفیت کارت اثربگذاره بنابراین, try actively and consciously

+هروقت یادم میره بهطرز بدی دوباره یادم میاد که من به اینجا تعلق ندارم. این ادم ها و این فضا به من تعلق ندارن,ـ چون لایک مایندد نیستیم. من باید برم از اینجا. باید برم. یانچجا نمیتونم خود واقعیم باشم, بدون هیچ شرمی. هیچکس تو محیطی که مریض شده نمیتونه شفا پیدا کنه. الان صرفا حالت خوبه بخاطر اینکه آَوبی نیست, یا تغییرات عمیق و گسترده ای نمیخوای ایجاد کنی. یادت باشه دفعه ی آخر چقدر زجر, سختی, درد و رنج و اضطراب و افسردگی و تنهایی کشیدی, و هنوزم وقتی خرجی میکنی احساس میکنی سرباری. دردهات رو یادت نره

+مگه بدهکاری به کسی؟؟؟

There is a difference between rest and self destroying

کام آن, ناامیدی فقط وقتت رو تلف میکنه. تو که به هرحال ادامه میدی

تو, برای دیگران و کارها و ارزو ها و دریم های اونا حتی با اضطرابت روبرو شدی و شکستش دادی. متاسفم که برای خودت و رویاهات نمیتونی بجنگی و ثابت قدم باشی

تا همین یکسال پیش وقتی به پشت سرم نگاه میکردم و بهم میگفتن شادترین لحظه ی زندگیت رو تصور کن, چیزی به ذهنم نمیومد. باورش برای خودمم یخورده سخته که هیچی نبوده. ببین اینجوری بوده که حالم خوب نبوده.

این یه سال اخیر, و هرچقدر به اخیری که به امروز هست نزدیک میشیم خوشحالم. حالم خوبه. نمیدونم دقیقا چرا. ولی شاید بخاطر ادپت و سازگاریه و میل به پیشرفت و هبیت ها و پیشرفتهای کوچیکم و یادگرفتن اینه که باید از همین چیزای ریز ریز خوشحال باشم. اینمکه رشته م رو دوست دارم. اینکه یاد دادن زبان رو دوست دارم. و حتی اینکه تولید محتوا درحیطه ی رشته ام رو هم دوست دارم. هرچند هنوز شروعش نکردم.

چیزی که منو خوشحال میکنه رسیدن به خودم و اینده و تلاشهامه. اینکه بدونم تلاشهام استمرار داره.

وخوشحالم که این خوشحالی دقیقا همون خوشحالی ایه که باید باشه, نه خیلی زیاد که تو ذوق بزنه, نه خیلی کم که کافی نباشه, steady عه.یوتیمیاست. and is just enough to keep going

دوراه بیشتر برای پیشرفت تو نیست. یکی اینکه خودتو تو شرایط سخت قرار بدی. دو اینکه خودت به خودت سخت بگیری.

به راه دوم اطمینان کامل ندارم، و چاره ی راه اول برای شروع پیج اینستاگرام و یوتیوب رو بلد نیستم

مگه اینکه ذهنتو گول بزنی

مگه بدهکاری به کسی؟؟ با تو ام؟ مگه بدهکاری به کسی که درمقابلشون احساس شرمندگی کنی؟ یا حس کنی حتما باید رضایت اونها رو جلب کنی؟ یا اینکه برای دوستانه تر بنظر رسیدن حد و مرزهای خودت رو زیر پا بگذاری؟؟؟؟

مگه بدهکاری به کسی؟ که احساس شرمندگی کنی بابت انتخابی که اون تو زندگیش داشته و تو نداشتی؟؟؟؟؟؟

اتفاقا بنظرم خیلی انتخاب خوبی کردم که روانشناسی رو انتخاب کردم. این تقصیر من نیست و بخاطرش نباید شرم داشته باشم که توی کانتکستی هستم که هرکی دستش اومده روانشناسی خونده چون فقط قابل دستیابی بوده، من روانشناسی میشم که قابل دستیابی نباشه خب. از هرلحاظ روانشناسی رو بیشتر دوست دارم. میتونم توش غرق بشم. میتونم به ادمها یاد بدم، به رشد و گسترش خودم و ادمها کمک کنم. پای دوربین برم و صحبت کنم. تئاتر راه بندازم. اصن همه ی چیزهایی که توی بچگی ارزوشو داشتم توش هست. میتونم رمان نویس بشم، و چیزای روانشناختی طور بنویسم, که بتونه درمان کنه. محتوا های روانشناختی تولید کنم. زبان رو دوست دارم. به زبان انگلیسی درمان کردن. وای.

+کانسپت من درباره ی خودم داره عوض میشه، یکی از ایده هایی که توی این کانسپت جدید میخوام اساسی و پایه ایش کنم، پذیرفتن تجربیات جدید، کشف کردن ورژنهای دیگری از من در بطن تجربیات جدید، و یافتن فرصتها، و شناخت و تمرین با ادمهاست. به عبارت دیگر، توانایی adapt، و پذیرش و سازگاری با هرچیزی.

اره خب، من به بابا بدهکار بودم. هنوزم هستم. امید دارم به روزی که فرار میکنم ،به روزی که میرم، و به روزی که بدهیامو صاف میکنم

زیاد ادما رو جدی نگیر، خصوصا اونا که پولی بابت گفته های تو نمیپردازن دیگه بشدت

چون پشیزی چیزایی که میگی براشون اهمیت نداره

اسمال تاک ها همینی ان که هستن، اسمال تاک ان فقط

حتی ریز تر از اسمال هستن

هرکاری میخوای بکنی از الان بکن. این زمانهای ریز ریزی که از دست میدیشون, اینا همه اثر مرکبشونو روی زندگیت چندسال دیگه نشون میدن. میدونی با چی؟ با کم کردن سرعت پیشرفتت. هی میگی عی بابا. چرا پول درنمیارم. ای بابا چرا از این وضعیت خلاص نمیشم. عی بابا یان زندگی درست بشو نیست. نمیتونم از ماتریکس خارج بشم.

تو همیشه میدونی چیکار باید انجام بدی. ولی انجام نمیدی. این نیرویی که درون خودت هست و با خودت مقابله میکنه رو خفه کن دخترم. اگه از سال پیش, همونموقع که بهت گفتم ببین, این یه مطلب جدیده من میخوام اینو با بقیه به اشتراک بذارم میذاشتی انجام بدم, الان یکسال بود که مشکل حل شده بود. اگهزودتر میرفتی زبان درس بدی, اونموقع الان پول بیشتری داشتی و بیشتر موفق بودی. ای کاش به حرف م گوش میدادم. واقعا ای کاش به حرف م گوش میدادم .الان, با این سنم, میتونم بگم این یکی از بزرگترین حسرت های منه.

اما خب, من الان ادم اونموقعم نیستم حقیقتش. خونواده م هم خونواده ی اونموقع نیستن. احتمالا به زمان بیشتری نیاز داشتم. اما خب به هر حال خدا راهو برام باز کرده بود. در هرصورت,
چه چیزی از این ماجرا یادمیگیری؟

یانکه زودتر انعطاف پذیر بشم و سعی کنم با هرچیزیکه درمقابلم هست, هر شرایطی که درمقابلم پیش میاد بیشترین سازگاری رو نشون بدم.

لاان باید چیکار کنی؟ فکر میکنی اگه الان چیکار کنی بیشترین کمک رو به خودت میکنی؟

باید فیلم برداری از کارم رو شروع کنم. اول اینستای فارسی رو راه بندازم. بعد کل کتاب رو و اونچه که درموردش فکر میکنم و اینسایتها و تجربیات و همه چیز رو یه ویدیوی یوتیوب بکنم به زبان انگلیسی که زیرنویس فارسی هم داشته باشه. مهارتهای ادیت ویدیو و سئوی ایسنتا و اینا رو یادبگیرم.

باید دربارهی مهارتهای پول, اداره ی پول, تاجر بودن و بیزینس و اینا کتاب بخونم و ببینم دنیا چخبره, از مردم بپرسم چجوری اینکارو بکنم, سیگنال بگیرم و اینا.ترید کردن. باید ازشون سردربیارم.

و باید یه تجارت, مثل اکسسوری و اینا راه بندازم, اینجوری که ارزونترین ها رو پیدا کنم, و بعد عکسشونو بذارم توی پیجم, یا با پدرومادر حدیث همکاری کنم و همونا رو بفروشم.

جرئت داشته باش و خودت رو هماهنگ کن. بزن برو تو دل شیر.

یا اینکه کلا تمرکز کنم روی ویدیو های روانشناسی و اینام برای چندماه. بعدش اینا رو لینک کنم بهشون. یا نه دوتا مساوی پیش ببرم و بعد یهو لینک کنم به همدیگه.

کوچکترین کاری که همین الان میتونی در راشتای همه ی اینا انجام بدی چیه؟

اولا روتینهامو انجام بدم. بعدش برگه های زبانمو تصحیح کنم. بعدش کار مقاله هه رو به انجام برسونم. بعدش پیج اینستای انگلیسی و فارسیم وکانال یوتیوبم رو با اسم یوثومیا بزنم. بعدش توی پیج فارسیم بیو و عکس پروفایل بذارم, ویکم توضیحات بنویسم از اینکه میخوام چیکار کنم. بعد اول سه تا ریلز میذارم, بعد سه تا پست بعدی رو یه عکس سه تایی میذارم با عنوان ایگو ایز ده انمی, و یخورده جگول پگوا و ساده باشه, کپشنش رو هم یه کوتی که خیلی زیبا بوده از این کتاب میذارم, بعدش دوباره سه تا ریلز کوچک دیگه از کتاب درمیارم و توی یه روز پستش میکنم, صبح ظهر شب, یا چمیدونم اصن همه پشت سرهم.

در همین حین یه چند تا توضیح کوتاه یا تجربه یا چمیدونم نوشته هایی که لمست میکنن رو استوری میذارم خیلی ساده.

بعدم سه تا پست دیگه از کتابه, تو یه روز.

بعد دیگه کتاب بعدی, کتاب بعدی دوست دارم همه چی به گا رفته باشه.

بعد توی اینستای انگلیسی همون عکس سه تاییه رو پست میکنی هرکدوم با کپشن انگلیسی شون و کوت دار و اینا. استوری هارو هم پیش میبری, نهایتش دیگه سه تا ریلز خوشگل از کتابه درمیاری میبندی تنگشو بعدم ویدیوی یوتیوب رو معرفی میکنیو تبلیغاتش رو میذاری.

به گارفته رو هم همینطوری میکنی ولی خب توی استوری ها از خودشون چیزهای جنجالی و دیوانه وار میپرسی, توی کامنتهای ریلزها هم همینطور. حداقل تیو دوتاش.

همین منوال رو تکرار میکنی. با جملات خوشگل کتابها هم ریلزهای دوسه ثانیه ای درست کن با اهنگهای معروف, یا اینکه خنده دارشون کن یجورایی. توی صفحه ی اصلی پستها نباشه بلکه توی ریلزها باشه.

کتاب بعدی هنر رندانه به تخم گرفتن باشه

کتاب بعدی چرا کسی تابحال اینها را به من نگفته بود میدونی هم هش حالت یاد دهنده دشاته باشه و اینگیجینگ. خودشون سوالهارو بپرسن و خودشون جواب بدن. یحالت تسهیلگر داشته باش. جتی از کامنتها ریلز درست کن.

بعدشدیگه بین کتابها یسری مطلب خودت هم منتشر کن از پادکستایی که خوندی. یا وبسایتها. و, روی همینا بچرخه دیگه .رشد و هیلینگ و ازاینجورچیزا

کتاب بعدی

خب خلاصه.

خیلی خوابیدم. از خیلی خوابیدن بدم میاد. دلم میخواد انقدر سرم شروغ باشه که از استرس بمیرم. حالا توی هفته بود میگفتم وای دلم خویاد یخورده ساتراحت کنم ببینم کی به کیه یکم به کارام برسم.

الان که دوروز تعطیلیم انقدر کاری ندارم انجام بدم که دارم به خودم میگم خوب شد انقدر کلاس گرفتی

واقعا هیچی بهتر از انعطاق پذیری و خود را با تغییرات و شرایط موافق کردن نیست.

پدرم درومد تا این اینترنت ایران مرا به بلاگفا برساند. این اینترنت, اعصابت را میگاید.

دلم میخواد درباره ی یسری چیزها ریفلکت کنم, اما نمیدونم دقیقا کدوم چیزها رو میخواستم.

دردت رو هیچوقت نباید از یاد ببری, بنظرم اگه واقعا میخوای به جایی برسی. اینطوری نباشه که زندونیت کنه. ولی حداقل هرروز یکبار چرایی اصلی کارهات رو به خودت یادآوری کن. درد تو, همون چرایی توعه.

+من زاویه دید کمخالفم. من فکر میکردم که هرچقدر روی دردت تاکید و امفسایز کنی, اون بیشتر تورو زندونی خودش میکنه. باعث میشه بصورت تک بعدی عمل کنی و هیچ چیز دیگه ای رو نبینی. همون اتفاقیذ که توی دبیرستان برات افتاد.

_ولی, اتفاقی که توی دبیرستان افتاد ناشی از چیزهای دیگه بود, نه صرفا درس خوندنتو. ناشی از فرهنگت بود. تو خوب نبودی. مریض بودی. توی قفس زندانی شده بودی. خدا تونست تورو نجات بده.میدونی؟ نم هیچ توضیحی برای اتفاقی که افتاده ندارم واقعا.قسمت بوده. ولی من از اینکه الان اینجا هستم خوشحالم. از اینکه این شهامت رو داشتم که اون انتخاب رو بکنم خوشحالم. بخوای یا نخوای من راه دیگه ای برای زندگیم انتخاب کردم و دارم از این راهه لذت میبرم. باید بیشتر تلاش کنم, ولی خب:))

انی ویز. داشتم میگفتم. بنظرم درد, fuelتوعه. اون چرایی رفتن از این ماتریکسه. امروز چون دوباره درموردش با مامان صحبت کردم و همه چیز یادم اومد. اینکه اونها, منو میخوان و دوست دارن, درصورتی که بنده شون باشم و گوش به حرفشون بدم و مثل خودشون باشم, ولی بعدش بخاطر همین از من متنفر میشن. خودم بخوام تغییری بکنم و بهتر بشم و درمان پیدا کنم, یا چیزی رو برای خودم انتخاب کنم و برای زندگیم تصمیم گیری کنم, همه ش بلا سرزنش و سکندگس اونها مواجه میشم. و این , کمبایند وید این جامعه ای که دارم توش زندگی میکنم و این دوستایی که دارم که فرهنگشون بشدت پایینه و همه بد همو میخوان تلاش رو به ظاهر بیمعنا اما همه تلاش میکنن, منو یجورایی فلج میکنن.

ببین, ممکنه تو بگی همه ی اینا یجور فرایندهای عادی ایه. شکایت من از اینه که حتی یهنفر حمایتگر ندارم. یکی که یکم نوازشم کنه و بگه everythings gonna be alright sweety. just try to relax and get some sleep.

یعنی از طرف ادمایی که توی شهرای دیگه باهاشون دوست شدم خیلی بیشتر درک میشم وپذیرش میشم تا خود خونواده م. همه ی اینا رو هم اضافه کن که خونواده م در طی بزرگ شدن من بهم دروغ گفتن و از طرف پدرم خیانت دیدیم و بارها شاهد دروغگویی و ظالمیش بودم. یعنی اینکه , دیواری که پشت من بوده خراب شده. ولی میتونی به جنبه ی مثبتشم نگاه کنی. من خودم دارم سعی میکنم اون دیواره رو بسازم. و این بشدت حس بهتری بهم میده. و از بابتش متشکرم از خدا.

ولی یوفتایی چراییت رو یادت میره. اینکه تو یبه این دنیا اومدی که ازاد زندگی کنی. حداقل های زندگی اینه که خودت برای خودت پا به تجربه های جدیدی بذاری و خودت خودت رو کشف کمنی. بدون قضاوت. بدون هیچی. با پذیرش فقط. نه که بخاطر تک تک انتخابهات که چرا یجور خاصی نیست هی سرزنش و شرمگین بشی و احساس گناه بهت دست بده. من دلم میخواد قدرت داشته باشم. بیشتر از همه ی آدمهایی که حداقل توی زندگیم میشناسمشون. تا بتونم کارایی بکنم که تاحالا نکردم تجربه هایی داشته ابشم که تاحالا نداشتم. تا بتونم زورم به بابام برسه. چون میدونم آدم توی محیطی که مریض شده بهتر نمیشه. ولی ممکنه بدتر بشه.

دلم میخواد هیچ اثری از زندگی کردن من تو این بیغوله نمونه. دلم میخواد دور بشم. خیلی دور. دلم میخواد بتونم از خودم مراقبت کنم. خودم به تنهایی. دلم میخواد تجارب خودم رو داشته باشم. دلم میخواد خودم بودن , به طور کامل رو تجربه کنم. نه نصفه نیمه و سانسور شده.

دلم میخواد از اینجا برم. ولی هرجا باشم پول بهترین شرایط رو فراهم میکنه, درنتیجه...

:))))))))))

و میدونی من همیشه تنها موندم هیچوقت هیچ دوستی نداشتم.درسته. شهامت زیادی میخواد که از همهی این تنهایی ها عبور کنی. و محکم دست خودت رو بگیریو بری موفق بشی و موفق بمونی. انقدر یعنی تمرکزت روی کارت باشه که متوجه هیچکدوم از اینها نشی.

تو مثل یه ماشینی واقعا انقدر درخودت فرو نرو. در معرض هرچیزی باشی, و هرچیزیو مصرف کنی همون میشی. حساب تو از بقیه جدا نیست. تو هم مثل بقیه میمونی. ممکنه برای خودت مضر باشی و جلوی خودت رو بگیری. پس من باید حتی از تو مراقب خودت هم مراقبت کنم چون بعضا خیلی بی عقل و بی مخ میشی. ولی میگی خب چون خودمم اشکالی نداره. نه خیرشم از این به بعد همونم اشکال داره.

از خودت مراقبت کن عروسک. self care bana iyi geldi

و خب توباید بدونی تصمیمات تو یکسری داون سایدها هم خواهد داشت.... خوابم میاد. مست مستم

ساعت پنج و نیم صبحه. خوشحالم که دوباره این شانس رو پیدا کردم که این قسمت روز رو ببینم. شگفت انگیزه هواش. و صدای پرنده ها. و من به این نتیجه رسیدم که یکم تنش لازمه که توی بدن باشه و بدن برای راحتی کامل افریده نشده. اتفاقا وقتی زیاد میخوابم حالم خوش نیست. انقد بدنم راحت بوده که میخوام استفراغ کنم. و من این احساسات تو رو به رسمیت میشناسم

+کاش همونقدر که این احساساتمو به رسمیت مشناسی , احساسات دیگه م رو که گاهی میخوای سانسور کنی رو هم به رسمیت بشناسی.

_درهرصورت, کتاب شگفت انگیزی هم دارم میخونم. هی داره بهم یادآوری میکنه که humbleبودن باعث میشه زیاد دباره ی چیزی شگفت زده نشی, و بهش همونطوری که هست نگاه کنی. مثلا زیاد ذوق نکنی از اینکه صبح زود پامیشی چون همینه که هست. روز دومیه که اینطوره. شاید فردا خوابیدم. دوستش دارم کتابه رو

_ از استراتژیت برای تغییر خوشم اومد. همون ترست! تو اضطراب اجتماعی رو به پله ای برای تغییر تبدیل کردی و من سوپر خوشحالم برای این. موقعیت هایی رو فراهم میکنی که خودت رو باید باهاش adaptکنی

حقیقتا کارهات اصلا ثبات نداره. اصلا. دیروز میخواستی بری جنگ کنی با فعولی. ببین یهو چه استراتژی ای به ذهنت رسید.

همینجورم که داری تو بازار سکه ضرر میدی.هرچند توی لانگ ران اوکی تر میشه. ولی تو غصه نخور. مواقعیت برای حباب شدنش امسال انقد زیاد هست که, تازه ترامپ هم رئیس جمهور میشه. ولش کن. سعی نکن از چیزهایی که سردرنمیاری میک سنس کنی.

از وقتی اینستاگرام از زندگیم رفته خوشحال ترم. ولی امروز دیگه میخوام فیلم برداری رو شروع تر کنم.

میدونی یکی از فایده های صبح زود از خواب بیدار شدن اینه که هرچقدرم کار داته باشی روزت انقد خلوت میشه که جا برا همه چ

ی پیدا میکنی. و نمیدونم واقعااین چطوریه.

نماز هم نخوندم دیگه. مثلا داشتم عهد میبستم با خدا. واقعا نماز خوندن سخته. اما سخت تر از اون, اصطکاک هایی هست که با دین و نماز خوندن دارم. با وجود اون اسطکاک ها, نماز هم بیروح میشه خب.

من از تاثیرات شکرگزاری آگاهم. اما چرا واقعا باید انقد انرژی صرف کنیم هی, برای یزی که هنوز وجود نداره؟ بجای اینکه روی کار تمرکز کنیم, ها؟

خب تو برای همه ی چیزهایی که الان توی زندگیت هست شکرگزاری کرده بودی اولش, مگه نه؟ یکی دوسال پیش. و من میدونم که شکرگزاری هات قوی بودن, اما پایدار نه. شاید بخاطر همین همینقدر طول کشیده.

باید یکی یکی ترسهامو بشکنم. و بهشون غلبه کنم, میدونی؟ بنظرم اونقدرا هم کار سختی نیست. چقدر سخت میتونه باشه مگه؟ من اضطراب اجتماعیم رو اونطوری هندل کردم, بنظرم میتونست خیلی بدتر از اون پیش بره, درسته که خراب کردم, ولی بنظرم برای یه کسی که بیگینر هست, و اضطراب اجتماعی داره, خیلی بدتر میتونست پیش بره, و خب make room for your mistakes buddy چون بیگینر بودی.

باید هرروز یه کالکشن از سوالات پینترستیم بردارم و ریفلکت کنم روشون. بنظرم خیلی helpful اند.

داشتم زندگی پولدار ترین مرد آُیا و زنش رو میدیدم. و بنظرم اینطوری زندگی کردن رو ترجیح نمیدم. طرز زندگی کزدن من بیشتر زندگی کردنیه که اصالت داشته باشه. نه که بگم اونا اصالت ندارن ها. خبمن فقط میدونم که خیلی پولدارن چیز دیگه یا نمیدونم بنابر این نباید قضاوت کنم. شاید هم تفکر آخوندی اینجوری القا کرده که آره پولدارا بدبخت ترن. ولی من وقتی به زندگیش نگاه کردم دیدم همین زندگی ای که دارم و با بابا مامانم دارم خوبه, بد نیست. و ادم باید اندازه ی خودش و بلندپروازی هاش پول داشته باشه. ولی بیشترش دیگه زندگی رو لوس میکنه. هیچ هدف و اماجی برات نمیذاره, چون تو همه چیو از قبل داری براخودت. اونموقع حتی اگه کاری هم بخوای انجام بدی باید یه رنجی برای خودت ایجاد کنی و خودت رو درش غرق کنی. مثلا فرض کن خیلی پولدار باشی و بخوای پیانو یادبگیری. خب درهرصورت باید زحمتشو بکشی. اگه واقعا بخوای خودت یادبگیری.

عاشق این مهارتهایی ام که مستر شدن توش برای همه یکیه, یخورده بالاپایین.

خودت باید فرصتهارو برای خودت ایجاد کنی.

امروز باید ببینم اگه انتشارات دانشگتاه باشه کارامو بکنم برم دانشگاه برگه های امتحانای بچه هام رو هم کیانترم و هم پایانترم چاپ بکنم.

کتابای دختر مرادی رو بدم کتابخونه ی دانشگاه بهشون بگم جریمه هام رو پاک کنن.

دلم میخواد ببینم سالن مطالعه باز هست یانه.

برنامه ریزی کنم برای ایجاد یک پیج اینستاگرام و اد کردن هرگونه فامیل توش و چسی اومدن با زبان ماموزام و مثلا اینکه خیلی بلدن و از اینحرفا. تا مشتری بیشتری جمع کنم. باید سریعتر اینکارو بکنم تا ادامه ی مشتری هام هم نپرسیدن. زودتر باید اینکارو میکردم تا نیما و کوثرهم بودن.

بعدشم که کلاسای عصر رو دارم. اینو باید یجایی توی یادداشت هام برای ایگو دشمن است بنویسم که : آره واقعا درست میگه . میگه تو ممکنه ایده هایی داشته باشی, ولی برای اینکه حتی بتونی اونهارو به شیوه ی درست و صحیحی ابراز کنی به دنیا, همون کار میطلبه و تمرین. و در ابتدای کارت, تو نمیتونی خودتو اونطوری که هستی ابرازکنیو نشون بدی. ممکنه کسی که زیاد کار کرده باشه حتی یه تصویر خوبی بتونه از خود شفیک کنه که حتی خودش پشت اون نقاب نیست. چون بلده چطروی اونکارو انجام بده.

و من الان, بعد از یکسال زبان درس دادن, تازه داره زبونم وا میشه که خودمو اونجوری که هستم به انگلیسی ابراز کنم و اعتمادبنفس اینو داشته ابشم که کامل انگلیسی صحبت کنم. تازه این مال زبان بود که 10 سال بود داشتم میخوندمش. ببین برای مهارتهایی که تازه میخوام شروعشون کنم, مثل ایسنتاگرام یا یوتیوب دیگه چقدر طول بکشه تا ره بیفتم و اصن یه ادمی توی اون حوزه بشم.

خیلی باید کار کنی فاطمه, خیلی.

ساعت 6وبیست دقیقه ی صبحه. و من زود بیدار شدم , چون دیشب زود خوابیدم, اما درکل, حس خوبی دارم, یکم خنک تر از هوای معمول تابستون هاست و این خوشحالم میکنه.

و یسری ریفلکت ها به ذهنم رسید, یسری اینسایت ها.

تو تراپیست نیستی فاطمه. تو هنوز تراپیست نیستی. و تو داری خیلی با ادما نایس برخورد میکنی.منظورم از خیلی نایس, بی در و پیکر بودنه. نه خیلی نایس بودنی که با حد و مرزه, و هرکسی هرکاری دلش خواست بتونه بکنه. توی شرایط مختلف, تو نقش های متفاوتی رو ایفا میکنی, بعضی جاها معلمی. هدف یک معلم چیه؟ اینکه بچه هاش بصورت مستقل خودشون درسه رو بخونن, یا حداقل یخورده حساب ببرن و خودشونو لوس نکنن و کامل به معلمه تکیه شون باشه.حرفم اینه که تو بچه هاتو لوس کردی.مهربانی و روش خوش لازم هست, اما هرگز کافی نیست. معلم باید یخورده خصوصیت جدی بودن هم داشته باشه. یا حتی تو محیط کار, همه دوستات نیستن که باهاشون نایس باشی و خوش رو. غریبه هایی که تازه باهاشون اشنا شدی که دیگه اصلا زیاد نباید خوشرو باشی, چون نمیشناسی شون. نمیدونی چی پشت اون پرده هست. تو چطور وقتی به دوستات رسیدی خیلی هی به من گفتی من باید اینا رو بسنجم تا ببینم ایا لیاقت محبت منو دارن یا نه و بعدش بی اعتمادی بشه؟ ولی چطور به یه غریبه که میرسی خیلی نایسی؟

نه ببین اینا یکی نیست. نایس بودن با دوستا واقعا فرق داشت.

خب آره راست میگی. ولی منظورم اینه که , به غریبه ها که میرسی یجور وایبای نایسی میدی که اون ادمه فکر میکنه واقعا تو کفشی, نکن این کارو. و بنظرم این واکنش اگزجره شده ت واقعا وایبای بدی به طرف مقابلت میده.

وای حالا انگار چیکار کردم. حالا مثلا غریبه م کی بوده انگار. بکش بیرون بابا.

خلاصه منظور کلیم اینه که, یخورده این نایس بودنه رو از شدتش بکاه.

یسری حد و مرز برای خودت تعیین کن, و یکی دو قدم قبل از اون حد و مرزه وایسا, چون هرکسی حد و مرز خودش رو نمیدونه. , و اونا رو بطور واضح و شفاف بیان کن.

درسته که تو داری سایکوتراپی میخونی, اما اون فقط کارته, و حیطه های دیگه حیطه های دیگه هستن, یه اخلاق عمومی ای وجود داره, یسری ترجیحات و پرفرنس ها وجود دارن, اون سلیقه ایه, و تو میتونی اونو توی حیطه های مختلف زندگیت بکار ببری.

وقتی توی اتاق مشاوره هستی, دیگه اون اخلاق و سلیقه های تو ملاک نیست. بلکه اون حد و مرزهایی که بصورت رسمی سرشون بحث کردیم ملاکه. دیگه مهم نیست که تو

چی رو دوست داری و چی رو دوست نداری. بنابراین لطفا قیمه هارو نریز توی ماستها.

ولی اینا روی هم تاثیر میذارن, وایبی که ادما از اخلاقیات تو میگیرن, بشدت تاثیر میذاره روی اینکه اگه یوقت مراجعت باشن چطور برخورد میکنن, و اصن سراغ تو میان برای روانشناس بودن یا خیر.

خب که چی الان مثلا؟ برای اون باید سعی کنم یه پاپی نایس باشم که توی همه ی کاراشون پایه م؟

یو گات مای پوینت.

دارم به این نتیجه میرسم که تو برای پر کردن خلائ تنهاییت, وارد روانشناسی شدی. چون تو به حمایت , گرما و صمیمیت نیاز داشتی, نیاز داشتی دوست داشته بشی, دیده بشی, و الان داری همونو روی ادمها ریفلکت میکنی تا از خشک بودن خودت فرار کنی.

+میدونی وقتی داری میگی این خشک بودن خودت, این مفهوم خیلی برای من یه مسئله ی دوری بنظر میاد. من دیگه حتی یادم نمیاد چطوری میتونستم انقدر خشک باشم. و مقرراتی و بی رحم. میدونی؟ پیشرفت هیچکیو جز خودم نمیخواستم.خود چس پندار خود پیش کن بودم. و فکر میکردم واو, حلاا اینا میرن چه کاری درحقم بکنن و چقد منو به پیشرفت برسونن. درصورتی که , هه! این فقط یه ماتریکس بود که کسایی که خیلی دوستشون داشتم منو انداخته بودن توش.

اشتباه نکن من از خشک بون فرار نمیکنم, من خشک بودم و تا تهشو رفتم. ترجیح دادم اون راه رو نرم.

ولی درهرصورت, من بشدت, احساس تنهایی میکنم. بشدت. و برای همین احتیاج دارم یه هدفی داشته ابشم که به جونم بسته باشه و بخاطرش هرکاری انجام بدم, تا اون خلائه پر بشه و احساس نبود کسی اذیتم نکنه. کسی که بودنش هم, روی اعصاب و روان و زندگی و تصمیماتم راه بره. کسی که حتی لیاقتشو نداره, و منم نمیتونم اعتماد کنم

+شاید همه ی اینها توهم و طفره رفتن از موضوع باشه

_ شاید. تا انجامش ندی که نمیتونی بفهمی

امروز اندازه ی خر کار دارم .لعنت به این تابستون. لعنت به این بی پولی

داشتم یه ای اس ام ار میدیدم. و یه پسره بود. داشت بهم میگفت که عاشقمه و فلان. boyfriend pampering بود. و داشتم فکر میکردم اگه واقعا بخوام بهش فکر کنم و به خودم بگیرم, اصلا نمیتونم اینکارو بکنم.چون تو داری دروغ میگی بهم. و نمیتونم به هیچ وجهی باورت کنم. نمیدونم ایا باید اینو به خیانتهای بابا بچسبونم یانه. ولی اصلا نمیتونم اعتماد کنم که مردی اونطوری نباشه.اما خود من, حتی وقتی ایی اس ام ار یه نفرو تصویری ببینم هم, دیگه دلم نمیخوماد برم پیش مرد دیگه ای. حس بدی بهم دست میده

بای ده وی, خیلی خوشحالم که دوروزه نرفتم توی اینستاگرام , زندگی خلوت تر و خیلی بهتری دارم. اینستاگرام disturb کننده ترین چیزیه که به تمام عمرم دیدم. a bunch of shit that does not relate to me.

خلاصه. نمیدونم دوباره چطوری میتونم اعتماد کنم. نمیدونم اصن چطوری به قضیه نگاه کنم که ححتی برام قابل باور باشه, میدونی؟ توی چنین دنیایی, عشق, و دوست داشتن فقط از دور خوشه. دیدنش فقط از دور خوشه, من حتی برای خودم چنین چیزیو نمیپسندم, و اصلا قابل باور هم نیست.

میدونی چی تو زیباست؟

فروتنیت, در عین قدرتمندیت(ظبیعتا دربرابر کسایی که ازشون تواناتر هستی)