اعصابم از این بی برنامگی خرد شده. سیریسلی. و واقعا نمیدونم چریکار کنم. میخودام ساعت کلاسامو عوض کنم همه رو بندازم ظهریا بعد از ظهر که صبحا یکم کارامو در ارامش انجام بدم

ولیتو نمیتونی اینکارو انجام بدی. هدفت رو به یاد بیار. هدفت این بود که صبح ها دو ونیم یا سه بیدار بشی و همه ی کارهات رو انجام بدی.و حالا بلفرض که تونستی کلاس خودتو جابجا کنی, بعدش چی؟ بالاخره که یجا این روتینه به هم میخوره.

خیلی خب. در هرصورت, الان کاری نمیشه کرد. تنها راه نجات اینه که , روتینهای امروز رو انجام بدی بصورت کامل, چون امروز پیشرفت میکنی. امروز باید دو ساعت و نیم بخونی. پنجاه دقیقه بخونی, یه ساعت زبان و یه ده دقیقه فرانسه. یچیزی بخور سرحال بیای. یکم ریلکس کن. و بعهد شروع کن همه ی کارهات رو انجام دادن. بقیه ی کارها هم پروموت میشن و باید حتما یه پست روانشناسی بذاری, و یه هایلایت یا استوری.

یه چیز مقوی بخور که حالت جا بیاد. و بعد بشکنش به قدمهای کوچک.

اول نیم ساعت درس.done

پنج مین استراحت.done

20 مین زبان.done

5مین استراحت.done

30 مین درس. just 25min is done

پنج مین استراحت.

20مین ریدینگ

5مین

30مین درس

5مین

20مین زبان

30مین درس

20مین ریدینگ

30مین درس

20مین زبان

10مین فرانسه

تولید محتوا برای روان

یکم درگیر کلاسم شدم. حقیقتش دلم برای عربی سوخت. یکم احساس کردم امروز کمتر دوستم دارن.

خب به درک. واقعا به درک. امیرعلی نباید نظم کلاس رو به هم میزد.

میدونی؟ از این به بعد دیگه هرکلاسی رفتم اول کلاس پرسش میکنم. بعدم باید برای هرچی به مشکل خوردم از باغستانی یا شعبانی یا مونا بپرسم

انی ویز. نیفت توی رقابتی که تو رو به کسی تبدیل میکنه که هدفت نیست. بنظرم تو از نظر دانش خیلی بهتر از آزادوار هستی.

چقدر خوبه که شبه, و هیچ خبری نیست. و خودمم و خودم.

درهر صورت. نمیدونم یکهو این غبار ناراحتی چیبود روم نشست. واقعا امیرعلی حقش بود. از این به بعد هرکلاس دیگه ای برم, برام تجربه شد دیگه, رو نمیدم به پسرا و با احترام برخورد میکنم. وقت میدم به صمیمیت. اون خودش فواصل رو پر میکنه

یه حقیقتی که وجود داره اینه که, میل به موفقیت و موفق شدن ا همیشه در زندگی من خواهد بود و جاش با هیچی پر نمیشه. احساس میکنم شاید نیروهای ناخودآگاهی وجود داره که منو از این کار منصرف میکنه. شایدم تقصیرخود خود بی لیاقتمه کاملا

میخوام دوباره یه چالش شش ماهه رو شروع کنم و یسری اهداف بذارم برای خودم و بدون لیمیت فکرکنم.

کاری که ایلان ماسک گفته رو انجام بدم و ببینم چه اتفاقی میفته. و میدونی؟ هیچی نگو, هیچ نظری نده, اصلا انرژیت معطوف خودت نباشه. فقط انرژی رو معطوف به کارت بکن

تا جایی که میتونه دیده بشه, آینده سیاه, تاریک, و ترسناکه

حالم خوب نیست. اعصابم به وفور خرده. این اسکیزوفرنی بی صاحاب تموم نمیشه. هرموقع آزادوار رو میبینم بهش حسودیم میشه. دیروز حریری زنگ زده بود و گفته بود انت ایرانسل فلان و فیسال, خیلی رسکمی باهاش حرف زدم. گفت شما خود خانم ع هستی؟ گفتم بله خودش هستم, گفت شما خود خانم ع هستی؟ گفتم بله . گفت شما خانم ع نیستی, خانم ع منو میشناخت, تازه اولشم گفت ما خیلی به شما ارادت داریم. بیا برو تو کون خر, سنده , میخواستم بهش بگم حالا اگه تورو میشناخت چهکاری برات میکرد؟ چقدر این جماعت مردای ایران تا به روشون بخندی فکر میکنن میخوای بدی بهشون. ولی من دیگه دستم اومده. شما تا دوسه ماه اول با کسی رسمی صحبت میکنی, بعدش که یکم پیش رفت اگه صمیمیتی ایجاد شد, اونموقع به خود صمیمیت اجازه بده پیش بره. یهو از همون اول سلام و احوال پرسی و خنده کره راه میندازی خب اشتباه برداشت میکنن. حالا هرچقدرم روانشناس باشی. تو با همه نمیتونی صمیمی باشی, اصن این گنجایش رو نداری. تو نمیتونی با همه دوست باشی. ولی میتونی با ادمای زیادی اشنا باشی و روابط بنفیت داشته باشی, منظورم کاستومرهاست. تو باید مدت زیادی با یه ادم سر کنی که بفهمی حد و مرزهای خودشو میشناسه, یا نه, فقط منتظره رو بدی و پررو بشه. اگه منه یکم قدیمی تر با حریری تماس دیروز رو داشت, شاید یکم ناراحت میشد که pleaseاش نکرده. ولی الان, نمیدونم که واقعا تغیییر کردم یانه. اما یک حس رضایت خاصی از ریدن بهش, بهطرز محترمانه دارم. یعنی روحم ارضا شد وقتی اون جمله رو گفت, مثل عقب مونده ها که , اگه خانم عنایتی ود منو میشناخت. وای:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))پتانسیل اینو داره تا یه هفته بهش بخندم. یجور خوشحالی خاصی بود که بهش عادت نداشتم. اگه بخوام یه جمله به خود people pleaserام بگم, اینو میگم که , the delusion to be loved is the last illusion, give it up, and you'll be free

و اعصابم خرده. واثعا خرده صبحی پاشدم, ریده شده توی اعصابم. سه ساعت ظرف شستمو هیچکاری نکردم عملا. سه ساعتم پای درست کردن تمرینا نشستم. گه توی این اینترنت گوفتی.

فاطمه بخاطر همینه که بهت میگم باید از اینجا فرار کنی. و واقعا هم منظورم از فار کردن همینه. اینجا دیگه هیچ چیز خوبی برای زندگی کردن نداره. واقعا نداره. یسری مهارت یادبگیرو فرار کن. زبان هیچجا بدرد نمیخوره. بدرد کارکردن نمیخوره یعنی. مستر شو توی کارکردن با اینستاگرام, توی پروموت یه محصول و خدمتی, و بعد میبینیکه در همه جا به روت بازه. میتونی درامدهای کلان به جیب بزنی, الان دور و زمونه داره روی همین میچرخه. اپ های تیک تاک, پینترست و اینستاگرام و یوتیوب. چمیدونم کار با فوتوشاپ و طراحی پست و محتوای دیجیتال/. بردار همه ی دوره هاشون رو بگذرون. چقدر طول میکشه مگه. همه ش بیشتر از دوسه ماه؟ باید بیشتر کارکنی. مثلا صد ساعت در هفته. واثعا به هیچجات نباشه اگه زمانی هدررفت, فدای سرت, همیشه زمانی که جلوت قرار داره رو بپا که درنره چون زمانهای از دست رفته, زمانهایی که قراراه به هرحال از دست برن, تو در برابر اونها هیچکاری نمیتونی انجام ردی. فقط میتونی یسری تکنیکم بکار بگیری که وقتت کمتر هدر بره

هیچ چیز اینجا دیگه خوب نیست. نه پدر و مادری که مدام باید برای هرتغییر کوچک باهاشون جنگید. نه مردمی که بخاطر یه لباس پوشیدن فکر میکنن جنده ای. شایدم فکر نمکیکنن و مامان بابات فقط این فکرو تو سرت انداختن, به هرحال , فرهنگشون در همین حد پایین هست. نه ادم مورد اعتماد وصمیمی ای. نه ادمی که بشه بهش تعلق داشت. جز خواهرام البته. نه استادای خوبی. همه شون اسکلن. قشنگ معلومه یه نگاه به کتاب نکردن قبل اینکه بیان سرکلاس. این مملکت فقط جیب مارو خوب خالی میکنه, و اینکارو با لذت و به تمامی انجام میده. خودش, و همه ی مردمش, حمالهای مفتکی میخوان. و حتی اگرهم حمال مفتکی گیراوردن, ازش به خوبی استفاده نمیکنن, چون اهمیتی براشون نداره. حتما باید پول رو از جانشون بیرون کشید و انقدر دردشون بیاد تا اهمیتی بدن. تقریبا هیچ نقطه ی مثبتی نمیتونم پیدا کنم. بله, ممکنه نقطه ی مثبت, رشته م و کاری باشه که دارم انجام میدم, منتها پولش لذت رو از حلقم کشیده بیرون, وقتی تقریبا هیچکاری که در وسعم باشه نمیتونم انجام بدم.

و وقتی میگم همه چی بده, ینی واقعا مثل قبلنا نیست که یکم چیزی خوب باشه, واقعا همه چیز بده. خونواده فضول و گهخورن. هوا, گرم] واقعا گرمه, همه ی کشورا هشدار مرگ میدن برای این هوا, اما هنوز توی این هوا دین ما بهمون هشدار میده اره جهنم رو شما ندیدین. مواظب باشید جهنم نرید. من ریدم توی اون دینتون. واقعا از سرتا پا. و توی این هوای گرم, برقو برامون قطع میکنن. اب کم داریم. توی خیابون ذوب میشیم. ما واقعا ادمای سختجونی هستیم. خدامیخواد مارو بکشه, ولی ما هنوز به چیزای کوچیک, معجزه های کوچیک, امیدواریم و خوشحال میشیم. من متنفرم. از این مردم. از این آب و خاک. از این پدرومادری که هرگز حس اعتماد نداشتم بهشون. که منو با دینشون شکنجه کردن و انقدر اضطراب و استرس بهم دادن که مثل موش پیش خودم میلزرزیدم. چیزی از من میخواستن بسازن که حتی خودشونم دوستش نداشتن. و منو صدسال عقب انداختن .متنفرم, زا این دین. متنفرم, از بیپولی. متنفرم, از این گرمای هوا, متفنرم از اینکه غذای خوشمزه ای نداریم بخوریم که منو به زندگی امیدوار کنه. متنفرم از اینکه یه دست لباس درست و حسابی ندارم. همه ش شندره پندره ست.

متنفرم از اینکه یه دوست درست و حسابی ندارم, همه کسخلن.

متنفرم از این کشور.

و مدونی فاطمه؟ این تنفرت, هیچ راه چاره ای نداره, یه نقشه بریز. درستو بخون. پیجت رو راه بنداز. رشدش بده, رتبه ی اول بهداشت رو بیار, زبانهای ترکی و انگلیسی و فرانسه و المانیت رو خیلی خوب بخون, و سال دیگه من نمیخوام اینجا باشم, هرجا, حتی ترکیه میخوام خونه و کسبو کار خودم رو داشته باشم, اما نمیخوام دیگه توی زندگی در اینجا ادامه بدم.

میخوام ریشه هامو از اینجا بکنم, و یه جای دیگه , ریشه بدوونم. و میدونم این خیلی سخته. باید خیلی عوض بشم, از هر لحاظ. باید به درد اجازه بدم از مغز استخونم عبور کنه و تحملش کنم و بپذیرم

حالم خوب نیست. اعصابم به وفور خرده. این اسکیزوفرنی بی صاحاب تموم نمیشه. هرموقع آزادوار رو میبینم بهش حسودیم میشه. دیروز حریری زنگ زده بود و گفته بود انت ایرانسل فلان و فیسال, خیلی رسکمی باهاش حرف زدم. گفت شما خود خانم ع هستی؟ گفتم بله خودش هستم, گفت شما خود خانم ع هستی؟ گفتم بله . گفت شما خانم ع نیستی, خانم ع منو میشناخت, تازه اولشم گفت ما خیلی به شما ارادت داریم. بیا برو تو کون خر, سنده , میخواستم بهش بگم حالا اگه تورو میشناخت چهکاری برات میکرد؟ چقدر این جماعت مردای ایران تا به روشون بخندی فکر میکنن میخوای بدی بهشون. ولی من دیگه دستم اومده. شما تا دوسه ماه اول با کسی رسمی صحبت میکنی, بعدش که یکم پیش رفت اگه صمیمیتی ایجاد شد, اونموقع به خود صمیمیت اجازه بده پیش بره. یهو از همون اول سلام و احوال پرسی و خنده کره راه میندازی خب اشتباه برداشت میکنن. حالا هرچقدرم روانشناس باشی. تو با همه نمیتونی صمیمی باشی, اصن این گنجایش رو نداری. تو نمیتونی با همه دوست باشی. ولی میتونی با ادمای زیادی اشنا باشی و روابط بنفیت داشته باشی, منظورم کاستومرهاست. تو باید مدت زیادی با یه ادم سر کنی که بفهمی حد و مرزهای خودشو میشناسه, یا نه, فقط منتظره رو بدی و پررو بشه. اگه منه یکم قدیمی تر با حریری تماس دیروز رو داشت, شاید یکم ناراحت میشد که pleaseاش نکرده. ولی الان, نمیدونم که واقعا تغیییر کردم یانه. اما یک حس رضایت خاصی از ریدن بهش, بهطرز محترمانه دارم. یعنی روحم ارضا شد وقتی اون جمله رو گفت, مثل عقب مونده ها که , اگه خانم عنایتی ود منو میشناخت. وای:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))پتانسیل اینو داره تا یه هفته بهش بخندم. یجور خوشحالی خاصی بود که بهش عادت نداشتم. اگه بخوام یه جمله به خود people pleaserام بگم, اینو میگم که , the delusion to be loved is the last illusion, give it up, and you'll be free

و اعصابم خرده. واثعا خرده صبحی پاشدم, ریده شده توی اعصابم. سه ساعت ظرف شستمو هیچکاری نکردم عملا. سه ساعتم پای درست کردن تمرینا نشستم. گه توی این اینترنت گوفتی.

فاطمه بخاطر همینه که بهت میگم باید از اینجا فرار کنی. و واقعا هم منظورم از فار کردن همینه. اینجا دیگه هیچ چیز خوبی برای زندگی کردن نداره. واقعا نداره. یسری مهارت یادبگیرو فرار کن. زبان هیچجا بدرد نمیخوره. بدرد کارکردن نمیخوره یعنی. مستر شو توی کارکردن با اینستاگرام, توی پروموت یه محصول و خدمتی, و بعد میبینیکه در همه جا به روت بازه. میتونی درامدهای کلان به جیب بزنی, الان دور و زمونه داره روی همین میچرخه. اپ های تیک تاک, پینترست و اینستاگرام و یوتیوب. چمیدونم کار با فوتوشاپ و طراحی پست و محتوای دیجیتال/. بردار همه ی دوره هاشون رو بگذرون. چقدر طول میکشه مگه. همه ش بیشتر از دوسه ماه؟ باید بیشتر کارکنی. مثلا صد ساعت در هفته. واثعا به هیچجات نباشه اگه زمانی هدررفت, فدای سرت, همیشه زمانی که جلوت قرار داره رو بپا که درنره چون زمانهای از دست رفته, زمانهایی که قراراه به هرحال از دست برن, تو در برابر اونها هیچکاری نمیتونی انجام ردی. فقط میتونی یسری تکنیکم بکار بگیری که وقتت کمتر هدر بره

هیچ چیز اینجا دیگه خوب نیست. نه پدر و مادری که مدام باید برای هرتغییر کوچک باهاشون جنگید. نه مردمی که بخاطر یه لباس پوشیدن فکر میکنن جنده ای. شایدم فکر نمکیکنن و مامان بابات فقط این فکرو تو سرت انداختن, به هرحال , فرهنگشون در همین حد پایین هست. نه ادم مورد اعتماد وصمیمی ای. نه ادمی که بشه بهش تعلق داشت. جز خواهرام البته. نه استادای خوبی. همه شون اسکلن. قشنگ معلومه یه نگاه به کتاب نکردن قبل اینکه بیان سرکلاس. این مملکت فقط جیب مارو خوب خالی میکنه, و اینکارو با لذت و به تمامی انجام میده. خودش, و همه ی مردمش, حمالهای مفتکی میخوان. و حتی اگرهم حمال مفتکی گیراوردن, ازش به خوبی استفاده نمیکنن, چون اهمیتی براشون نداره. حتما باید پول رو از جانشون بیرون کشید و انقدر دردشون بیاد تا اهمیتی بدن. تقریبا هیچ نقطه ی مثبتی نمیتونم پیدا کنم. بله, ممکنه نقطه ی مثبت, رشته م و کاری باشه که دارم انجام میدم, منتها پولش لذت رو از حلقم کشیده بیرون, وقتی تقریبا هیچکاری که در وسعم باشه نمیتونم انجام بدم.

و وقتی میگم همه چی بده, ینی واقعا مثل قبلنا نیست که یکم چیزی خوب باشه, واقعا همه چیز بده. خونواده فضول و گهخورن. هوا, گرم] واقعا گرمه, همه ی کشورا هشدار مرگ میدن برای این هوا, اما هنوز توی این هوا دین ما بهمون هشدار میده اره جهنم رو شما ندیدین. مواظب باشید جهنم نرید. من ریدم توی اون دینتون. واقعا از سرتا پا. و توی این هوای گرم, برقو برامون قطع میکنن. اب کم داریم. توی خیابون ذوب میشیم. ما واقعا ادمای سختجونی هستیم. خدامیخواد مارو بکشه, ولی ما هنوز به چیزای کوچیک, معجزه های کوچیک, امیدواریم و خوشحال میشیم. من متنفرم. از این مردم. از این آب و خاک. از این پدرومادری که هرگز حس اعتماد نداشتم بهشون. که منو با دینشون شکنجه کردن و انقدر اضطراب و استرس بهم دادن که مثل موش پیش خودم میلزرزیدم. چیزی از من میخواستن بسازن که حتی خودشونم دوستش نداشتن. و منو صدسال عقب انداختن .متنفرم, زا این دین. متنفرم, از بیپولی. متنفرم, از این گرمای هوا, متفنرم از اینکه غذای خوشمزه ای نداریم بخوریم که منو به زندگی امیدوار کنه. متنفرم از اینکه یه دست لباس درست و حسابی ندارم. همه ش شندره پندره ست.

متنفرم از اینکه یه دوست درست و حسابی ندارم, همه کسخلن.

متنفرم از این کشور.

و مدونی فاطمه؟ این تنفرت, هیچ راه چاره ای نداره, یه نقشه بریز. درستو بخون. پیجت رو راه بنداز. رشدش بده, رتبه ی اول بهداشت رو بیار, زبانهای ترکی و انگلیسی و فرانسه و المانیت رو خیلی خوب بخون, و سال دیگه من نمیخوام اینجا باشم, هرجا, حتی ترکیه میخوام خونه و کسبو کار خودم رو داشته باشم, اما نمیخوام دیگه توی زندگی در اینجا ادامه بدم.

میخوام ریشه هامو از اینجا بکنم, و یه جای دیگه , ریشه بدوونم. و میدونم این خیلی سخته. باید خیلی عوض بشم, از هر لحاظ. باید به درد اجازه بدم از مغز استخونم عبور کنه و تحملش کنم و بپذیرمش

میدونی چیو باید بپرستی؟ کوچکترین کارهایی که برای بهبود خودت انجام میدی. کوچکترین کارهایی که جهت احترام به خودت انجام میدی. و همیشه, یکچیز رو یادت باشه. احترام به خودت باید بالاتر از همه ی چیزهای دیگه باشه توی این دنیا. حتی, حتی حتی, بالاتر از همه ی کسایی که تورو بشدت دوست دارن.

من خیلی بهترم میدونی؟ از همه ی ادوار توی زندگیم خیلی بهترم.

امروز بابا بهم دوباره گفت اره باید رتبه ی یک تا ده آژمون ارشد بشی. من هیچ حس خاصی ندارم. هیچی از گذشته حتی, یا حتی هیچ حرف و چغلی و غری ندارم که بزنم. فقط اون رو, به عنوان آدمی که بهترین هارو دوست داره برای دخترش داشته باشه, درک میکتم. از رویا ها و خیالپردازی هاش میگه تا جرقه ی اون بلندپروازی رو درمنم روشن کنه. همین

اینبار از شانس, انگار که, بلندپروازیش, همراستا با بلند پروازی منه.

و من واقعا کاری ندارم باهاش, ببین, جدی میگم, دیگه اون ادم مهمی که توی زندگی من بود و خیلی تاثیر و اهمیت داشت نیست. دیگه اون ادم خودمم. و این تجربه و درس خوبی بود., اهمیت بده.

و من خودم مراقب خودمم. سعی میکنم. بیشترین تلاشمو میکنم که آَغال به خورد خودم ندم و این مهمه. ببین اهمیت بده. ارزشهات مهم ترین چیز توی دنیا باشن برات. کاری مهم تر از اونا نداری. ارزشها, و اهدافت