میخواستم درباره ی دیشب باهات صحبت کنم. که عارفه بهم گفت پیجت رو بصورت رایوت فالو دارم و تعقیبت میکنم. من یه لحظه واقعا ترسیدم, حالا چیز خاصی هم پست نمیکنم , ماه ها شاید بدون اینستاگرام میرم, ولی خب, فکر اینکه این ادم منو فالو میکنه و درموردم با دوستاش صحبت میکنه رو دوست نداشتم. از هزاروجبی مشخصه ادم خاله زنکی هست. حس خوبی نددارم بهش, غیبتشو نمیکنم, ولی حس خوبی ندارم بهش, اینطور بگم.
بعد رفتم و دیدم توی فالوور هام و دیدم, به به, فقط خواجه حافظ شیرازی منو فالو نمیکنه. از بس هرکی بود و نبوده بخاطر اینکه فالوورهام زیاد بشه اکسپت کردم. بخاطرا ینکه ادما دوستم داشته باشن و عاشقم بشن اکسپت کردم. من خیلی دوست دارم ادما عاشقم باشن. حالا اینکه من قبول بکنم یا نکنم جداست, ولی نمیدونم این چه مرزیه. که دوست دارم دوست داشته بشم. شاید چون اونجوری که میخواستم بهم بها داده نشده و دوست داشته نشدم. میدونی چی باید جای دوست داشته شدن رو بگیره؟ اهمیت دادن به خودم.
به ورزشم, بدنم, پوستم و از این حرفا.
اتفاق دیروز بهم یاد داد, اگه تو ادما رو دوست داشته باشی یا مهربونی به سمتشون پراکنده کنی, یا هرنوع اوانسی بهشون بدی, به این معنی نیست که درمقابلش اینها رو هم دریافت خواهی کرد. هرکسی به فکر خودش و منافع خودشه. پس تو هم به فکر خودت و منافع خودت باش, و اون صدای عارفه ی گه رو هم که میگه تو خیلی خودخواهی رو بریز دور!
زندگی همینه فاطمه! بهش عادت کن! سعی کن همین گه بودن رو زیبا کنی و معنی ازش بیاری بیرون.
امروز به خودم گفتم مجبوری مگه؟ اولا که, من هنوز به موضوع سختی برخورد نکردم. اینا که برام سخته بخاطرا ینه که بار اوله روبرو میشم و پایه ی دبیرستانم یادم رفته, اما تا اینجای کار راحت بوده, فقط خیلی بوده. و من ادمی نیستم که از این غر هنا بزنم پس کلا گله و شکایت رو از دایره ی لغاتت حذفشون کن.
مجبورم. میدونی؟ مجبورم.اینطوری باید میشد. اینطوری باید پیش میرفت.
خلاصه داشتم میگفتم درباره ی موضوع اصلیم. هرچی ادم شارلاتان هست داشت منو فالو میکرد.انقدر اکانت فیک داشتم که ماشالله, قشنگ طعمه ی خوبی برای استاک هستم. برای خودت حد و مرز قائل باش فاطمه. چون تو اجازه ی استاک کردن به ادما میدی که یه ادم خیلی خوب نمیاد تورو استاک کنه. اصلا بنظرم استاک کردن واقعا کار چندشناکیه. همه ی ادما مثل تو نیستن فاطمه. به خوبی تو, و به بی ازاری تو نیستن. تربیت های متفاوتی داشتن هزارتا اسیب دیدن, اختلال روانی دارن و فرهنگشون پایین تر از توعه. الکی اتو نده دستشون. دیشب بهم میگفتی اگه خودت میخوای بقیه رو فالو کن ولی ادم الکی راه نده توی پیجت ها, یادته؟ بنظرم خودتم ادم الکی رو فالو نکنـ, ه راه بده. اشتباه تو اینه که حد و مرزهای مشخصی نداری. که چی؟ میخوای با پیج شخصیت خیلی فالوور بگیری که بقیه تورو بشناسن؟ اره چقدرم که فعالیت داری. واقعا ادم حق به جانب و پررویی هستی. اینستا رو پاک میکنی و درعوض هی اجازه میدی فالوت کنن تا اگه یروزی یه فعالیتی رو شروع کردی با اینهمه فالوور شروع کنی؟ اولا که عزیزم دو نوع پیج داریم, یکی پیج شخصیه, و دیگری پیج بیزینس. پیج شخصی مال دوستان, اشنایان, خانواده و کساییه که تو دلت میخواد عکساتو باهاشون به اشتراک بذاری و جای گوه نخوراست.
پیج بیزینس عمومیه و دیگه تو تعیین نمیکنی جای کیه هم گوه خور پیدا میشه و هم گوه نخور, مهم حد و مرز داشتن تو توی روابطته, که اجتازه ندی هرکی هر رفتاری دلش خواست باتو بکنه. یا در و پیکر که نداره, اگه هم کرد سگ محلش کنی.
چون تو عقده ی دوست داشته شدن داری, و دوست داری همه ی مردم رو راضی نگهخ داری ,و چون , تاکید میکنم عقده ی دوست داشته شدن داری, حد و مرزهای روابطت رو به هم میریزی, با شاگردهات دوستانه رفتار میکنی و اجازه میدی به خودشون بگن ای وای من چه گوه خاصی هستم که این بهم درس میده. درسته, تو توی اون دورانت پر از اضطراب و استرس بودی و خیلی احساس تنهایی میکردی, ولی اینکه بخوای به هربچه ای همینقدر رو بدی و پرروش کنی و دوست بشی باهاش, تا هر بچه ای که کودکی و تجربه ای مثل تو داره رو تنها نذاری و نذاری حس بدی داشته باشه و حس دوست داشته شدن بکنه, اشتباه محضه. یه اشتباه ناخودآگاهیه. متوجهی؟ زمان و مکان ممکنه شباهت داشته باشن, ولی موقعیت اون نیست. فقط شبیهه. همه شبیه تو نیستن. اونا تو نسیتن که بخوای بهشون کمک کنی. شاگردات دوستای تو نیستن, همکارات دوستای تو نیستن, دوستات هم نباید شاگرد یا همکار تو باشن. هرکسی رو بذار جای خودش, فامیل نباید شریک تو باشه. همکارات نباید شریک تو بشن. پارتنرت, پارتنرته. با دوستات باید لحظات صمیمانه رو به اشتراک بذاری.
من نمیدونم چرا توی روابط کاری و هرچی غیر دوستی از خودت اطلاعات و صمیمیت به اشتراک میذاری, نوبت به دوستات که میرسه نمیتونی. اصلا نمیتونی صمیمیت نشون بدی. سیستمت برعکس کار میکنه.
چون من به دنبال روابط با معنا هستم و دوستی ای که فقط برپایه ی صمیمیت باشه زیاد تو کتم نمیره. چون باید صمیمیتم رو افشا کنم اتفاقا نمیکنم.
خلاصه ی کلام. جمع کن خودتو. منافع خودت اولویت باشن, و بعد حد و مرزهات, و بعد حالا اگه مهربونی ای خواستی بکنی و هیچکدوم از اینا رو نقض نکرد, بفرما.
اره باید ارتباطبرقرارکردن یادبگیری, اما فقط دهنت رو ببند و به ادما گوش کن و انرژی های غیرکلامیت رو بفرست. نهایتش یه خلاصه از کلام خودشون بگو و یا یه خلاصه ای بگو که مثلا درست فهمیدی یا نه. به کلیشه هایی فکر کن که یکم دست ببری توی اطلاعاتش, خلاصه رو غلط بهش بدی و ازش اطلاعات اضافه تری بخوای.
والا بعد از اینهمه سال زندگی من به این نتیجه رسیدم. ادما اگه خوشون بخوان کنارت میمونن, اگه نخوان هم کنارت نمیمونن. تو فقط همونجوری باش که خودت عشقت میکشه, چون اگه بخوای با اونطرف رابطه رو همیشه راضی نگه داشتن یه رابطه ای رو شروع کنی, پایا نیست, برای خودت شبیه یه بار میمونه, و تورو به برده ی اونها تبدیل میکنه.