یلحظه یه چیز خنده دار مسخره ای یادم اومد🤣

من ۲۲ سالمه. یعنی پزشکی هم حتی اگه بخونم باز خیلی جوونم، یعنی انگار مثلا از ۱۹ سالگی اینا شروع کردم. یعنی واقعا هیچی از دست ندادم

فردا میرم تو کارش،

نمیدونم چرا سنم یادم رفته بود، فکر میکردم پیر تر از اینا باشم.

از فردا دیگه میرم تو کارش و شکستش میدم

دلیل اینکه الان اینجا اومدم این بودش که مرتضوی بهم گفت چرا نخوندی تو که بخون بودی

و من واقعا احساس غم کردم، از اینکه اون فکر میکرد من میتونم و didnt live up to my potential

از فردا دیگه یه فرصت یه هفته ای برای خودم قرارمیدم، که جمع بندی کنم دوسه تا درسارو، حداقل یه بار خونده باشم.

من الان خیلی هیجان زده ام واقعا. خیلی هیجان زده ام که ۴۰ نفر پرسشنامه م رو پر کردن.

ولی باید احساساتمو کنترل کنم. چون هنوز چیزی مشخص نیست. باید خودمو ترین بدم که بعد از قطعی شدن نتیجه احساساتمو بروز بدم یا شادی کنم، یا بهشون تن بدم، یا کلا جوگیرشون بشم

بیا واقع بین باشیم. باید بخوابی الان. سعی کن فقط ریلکس کنی و dont care

فکر میکنی دیگه بخاطر چی هیجان زده ای؟

بخاطر اینکه ۵ساعت نشستم پای پرسشنامه م و تمومش گردم.

بخاطر اینکه هیجانمو نسبت به اوزاک شهیر از دست دادم.

بخاطر اینکه با کلی ادم صحبت کردم بخاطر پرسشنامه م، و باتوجه به اینکه ۴۰ نفر پرش کردن، بنظرم دوستم داشتن:)، اکثر هیجانم بخاطر اینه.

بخاطر اینکه با عاطفه جان صحبت کردم و مجبور شدم که خودمو خیلی با انرژی و اینا نشون بدم

بخاطر اینکه داشتم تا همین الان با دوستم چت میکردم

و، دلیل اصلی دومش بخاطر اینه که اوزاک شهیر رو داشتم میدیدم، و امروز روز پخش بود. فراگمانشم خیلی گوگولی بود.گوگولی لوس بود، ولی گوگولی بود.

همچنان، جیهان قبل رو نمیتونم پیدا کنم، ولی داره سعی میکنه که به قبلش برگرده. یا نمیدونم، شاید قبلا اش یه گاردی داشت، الان گارده داره میفته. شاید من درشناخت احساسات اشتباه کردم.

ولی واقعا جیهان رید. بدجورم رید. یجوری ریده که جمع نمیشه. با حاملگی مینه‌ تقصیر خودشم هست واقعا. من نمیتونم به مینه حس بدی داشته باشم.

انی ویز. فردا روز خوبی درانتظارمونه عزیزم. در حال زندگی کن، و یه هفته بهت فرصت میدم خودت رو به امتحانا برسونی، امتحانا از فیزیوی یک، و اناتومی یک هست. میخوایم در طی ۶ هفته، ۶ جلد کتابه رو تموم کنیم. Haydi bakalım

https://survey.porsline.ir/s/hSjmI3Dh

1 در ارزیابی موقعیت ها توانایی خوبی دارم

2 هنگام رویارویی با موقعیت های دشوار برای تصمیم گیری مشکل دارم

3 قبل از تصمیم گیری گزینه های گوناگون را در نظر میگیرم

4. وقتی با موقعیت های دشوار روبه رو میشوم احساس میکنم کنترلم را از دست خواهم داد

5. دوست دارم به موقعیت های دشوار از نقطه نظرهای مختلف نگاه کنم

6. قبل از انجام هر رفتار دنبال اطلاعاتی میگردم که سریعا در دسترس نیستند

7 هنگامی که با موقعیت های دشوار رو به رو میشوم احساس پریشانی میکنم و دیگر نمی توانم برای حل موقعیت تفکر کنم.

8. سعی میکنم مسائل را از نقطه نظر افراد دیگر نگاه کنم

9. اینکه برای برخورد کردن با

موقعیت های دشوار راه های بسیار زیادی وجود دارد آزرده میشوم.

10 خود را در موقعیت های دیگران گذاشتن برایم آسان است

11 وقتی با موقعیت های دشوار رو به رو میشوم نمی دانم چه کار باید بکنم

12 از جنبه های گوناگون به موقعیت های دشوار نگاه کردن مهم است.

13 در موقعیت های دشوار قبل | از اینکه تصمیم بگیرم چگونه رفتار کنم گزینه های مختلف را در نظر میگیرم

14 من معمولا به یک موقعیت از نقطه نظرهای مختلف نگاه میکنم

15 من قادرم بر دشواریهایی که در زندگی با آنها رو به رو میشوم غلبه کنم

16 من تمام اطلاعات و حقایق را وقتی علل رفتاری تعیین میکنم در نظر میگیرم

17 در موقعیت های دشوار

حس میکنم هیچ قدرتی برای تغییر شرایط ندارم

18 وقتی با موقعیت های دشوار رو به رو میشوم درنگ کرده و سعی میکنم به راه های مختلف برای حل آن فکر کنم.

19 می توانم به بیشتر از یک راه حل برای حل موقعیت دشواری که با آن روبه رو شده ام فکر کنم

20 قبل از پاسخ دادن به شرایط دشوار میتوانم گزینه های مختلف را در نظر بگیرم

وقتی ناراحت میشوم مشکل بتوانم روی سایر مسائل تمرکز کنم.

۱۹ وقتی ناراحت میشوم احساس میکنم اختیارم دست خودم نیست.

۲۰

وقتی ناراحت میشوم باز هم میتوانم کارهایم را انجام دهم.

وقتی ناراحت میشوم از خودم خجالت میکشم که چنین احساسی دارم

۲۲

وقتی ناراحت میشوم میدانم که در نهایت راهی پیدا میکنم که احساس بهتر داشته باشم.

۲۳

وقتی ناراحت میشوم احساس میکنم ضعیف هستم.

٢٤

وقتی ناراحت میشوم احساس میکنم میتوانم کنترل رفتارهایم را در دست داشته باشم.

۲۵

وقتی ناراحت میشوم احساس گناه میکنم که چنین احساسی دارم

٢٦ وقتی ناراحت میشوم تمرکز کردن برایم دشوار میشود.

۲۷

وقتی ناراحت میشوم در کنترل رفتارهایم دچار مشکل میشوم

۲۸

وقتی ناراحت میشوم معتقدم کاری وجود ندارد که با انجام آن احساس بهتری پیدا کنم.

۲۹ وقتی ناراحت میشوم از دست خودم کلافه میشوم که چنین احساسی دارم

وقتی ناراحت میشوم احساس خیلی بدی در مورد خودم پیدا میکنم.

وقتی ناراحت میشوم میدانم که غرق شدن در ناراحتی تنها کاری است که می توانم S انجام دهم.

۳۲ وقتی ناراحت میشوم کنترل روی رفتارهایم را از دست میدهم.

وقتی ناراحت میشوم فکر کردن به هر چیز دیگر برایم سخت میشود.

وقتی ناراحت میشوم وقتی را به این موضوع اختصاص می دهم که بفهمم واقعاً چه احساسی دارم

٣٤

۳۵

وقتی ناراحت میشوم خیلی طول میکشد که احساس بهتری پیدا پیدا کنم.

وقتی ناراحت میشوم هیجانهایم را طاقت فرسا احساس می کنم.

من در مورد احساساتم صراحت دار

من به احساسم توجه میکنم.

من هیجانهایم را شدید و خارج از کنترل حس .

من از احساساتم بی اطلاع هستم.

من در فهم معنای پشت احساس هایم مشکل دارم

من متوجه احساساتم هستم.

www.ekesho

من دقيقاً می دانم چه احساسی دارم.

من به اینکه چه احساسی دارم فکر میکنم.

من در مورد اینکه چه احساسی درام سردرگم هستم

۱۰ وقتی ناراحت میشوم به احساس هایم اعتنا میکنم.

۱۱

وقتی ناراحت میشوم از دست خودم عصبانی میشوم که چنین احساسی دارم

۱۲

وقتی ناراحت میشوم شرم زده میشوم که چنین احساسی دارم

وقتی ناراحت میشوم در انجام کارها مشکل پیدا میکنم. ال

١٤ وقتی ناراحت میشوم غیر قابل کنترل میشوم

۱۵ وقتی ناراحت میشوم میدانم که مدت ها در آن حالت میمانم.

١٦ وقتی ناراحت میشوم میدانم که در نهایت خیلی احساس غمگینی خواهم کرد.

۱۷

وقتی ناراحت میشوم میدانم که احساساتم موجه و مهم هستند.

فاطمه, برای یکبار هم که شده توی زندگیت با واقعیت روبرو شو.

تو الان دوراه داری

یک, اینکه پزشکی بخونی. ده سال درگیرش باشی و بعد روانپزشک بشی, 10 الی 12 سال.

تو این بینا دیگه هرچی رسیدی تولید محتوا و اینا کنی, شایدم هیچی نرسی. توی این ده سال در بدترین حالت ممکن همه ش دستت تو جیب پدرت باشه. به هیچیک از علایقت نرسی, عوضش پرستیژ اجتماعی داشته باشی, پولش اخرش خوبه. و خب سختی درس خوندن و اینا زیاد داره.اما عوضش هیجان انگیزه, جون ادما رو نجات میدی. شایدم بمیرن البته. مرگ جزئی از زندگیه.اما سختی هایی رو داره که دوست داری, ساعت کاری زیاد, شب و روز توی بیمارستان بودن. اصلا خونه نرفتن. سختی های طرح.

وتازه خود پزشکی ای که تو میخوای بخونی 4 ساله/بعدشم که کلا میزنه توی روانپزشکی

میتوین تور هم بری, و میتونی کارهایی که دوست داریو بعدشم انجام بدی. یعنی کم کم اروم اروم با درست انجام بدی, بعدش که دیهگ پولت رسید درست و حسابی انجامش بدی. اما جون زیادی میخواد. بار سنگین و سختیش بیشتره. واقعا باید انعظاف پذیر باشی.

دو, اینکه روانشناسی بخونی,

با خوندنش حال کنی, در طی ش ورزشهایی که دوست داری رو یاد بگیری, گاها بری بیمارستان, روی بازیگری و تئاتر کار کنی, روی خوانندگیت و پیانو کار کنی, چون میتونی و توانش رو داری, روی پرسنال برندینگت کار کنی و روی محتواهایی که به انتشار میذاری خب بیشتر کار کنی

اما بعدش نمیتونی توی کشورهای مختلف کار کنی. پرستیژ چنان بالایی ممکنه نداشته باشه. میتونی روی پادکستت کار کنی. طول تحصیلشون یکیه, ولی روانشناسی سبک تره و کمتره. 9 سال میشه تقریبا.دیگه تا بیای به خودت بیای و جمع و جور کنی 10 , 11 سال اینا میشه.

لذتش بیشتره بنظرم.

نتایج هردو چی؟

1. پزشکی: ممکنه ادم استرسی ای بشی که خیلی منطقگرا و ایناست. و کلا ادم سفت و سختیه. یعنی ناناز الان و اینجا نیست. تحت فشار های شدید قرار بگیری. میتونی روانشناسی و خیلی بیشترش مثل هیپنوتیزم رو انچجام بدی. یا روانکاوی رو, تخصصی تر.بستگی به جرئت و جربزه ی خودت داره که مشتری پیدا کنی.

2. خب سختی درس که قطعا داره. ولی خب کارش سبک تر و کم مسئولیت تره. بازیگری یکم ریسکیه. و خب, دیگه بستگی به جرئت و جربزه ی خودت داره که مشتری پیدا کنی.

تصمیم نهاییم رو گرفتم. من تصمیم میگیرم منطقی با این قضیه برخورد کنم و بهاش رو هم بپردازم. تصمیم میگیرم پزشکی رو بخونم, و در عین حال اینستاگرام و یوتیوب و اینا مو هم راه بندازم و درباره ی کتابها و نحوه ی زندگی و جورنالینگ و اینا صحبت کنم. پیانوعه رو هم میگیرم. اما دیگه همه ش رو روزی یکی دوساعت و اینا. اینجوری. برنامه ریزی میکنم, به هرحال ده ساله, راه درازی درپیش داریم. و قراره خیلی سخت بگذره. اما من به تغییر باور دارم .و میخوام تغییر کنم. میخوام مسلط بشم روی احساساتم. میخوام انعطاف پذیری زیادی داشته باشم, و میخوام زا حداکثراستعدادهام نه, بلکه , از بیشترش استفاده ببرم و ظرفیتم رو بیشتر کنم. من میخوام ادمی باشم که تاحالا نبودم. مثل ادم قبل از تدریس زبانم. ادم تا دست و پاش گلی نشه بطور خوبی نمیتونه زندگی کنه. نمیتونه توی مغزش تئوریهارو بسازی و به خودش بقبولونه اوکی , توانایی های من اندازه ی همین تئوری هاییه که توی مغزم دارم. بهتر میشی. من به بهتر شدنت اعتقاد دارم.

من میخوام واقعا تغییر کنم و از اینرو به اون رو بشم.

تصمیم اخرته؟

تصمیم آخرمه.

فاطمه فکر کنم قسمت شاد و خوبه ی زندگی همینجاست! یعنی همینجایی که تو هستی.

چون وقتی برسی هم چی میشه؟ با مشتی ادم روبرو میشی که داستانهای فجیعی داشتن، که تو حتی توی فیلماتم از کنارشون رد میشی چون خیلی دل نازک هستی و دلت نمیاد. با مشتی درد و رنج روبرو میشی که باید باهاشون کنار اومد و زندگی کرد. با تعریف دقیق تجاوز روبرو میشی، یا قتل، یاخودکشی، با شرایط بد پدرومادر کسی.

حتی شغلتم خوشحالت نمیکنه.

حالا نه صرفا روانشناسیا، روانپزشکی، اصلا هرجور پزشکی ای‌. دیدی اون دختره که باردار بود و سکته کرده رو؟

اصلا پوست ادم چروک میشه اینهمه داستان منفی و کلمات منفی رو بهش بگن.

😂😂😂

والا بخدا. یعنی میگم حس میکنم نازک نارنجی تر از اون هستم که بتونم رویاهامو زندگی کنم. یا بتونم چیزایی که فکر میکنم دوست دارمو تجربه کنم.

تو از روانشناسی یا روانپزشکی چی میخوای؟

بنظرم روانکاوی های جذاب.

امم، یاددادنش. که خب کلی باید درمان کرد اولش تا یادگرفت.

کارکردن برای سازمانهای جاسوسی توی شناخت و تشخیص مجرما و اینا. حالا سازمان های جاسوسی ام نه، ولی مثلا پلیس.

تور رفتن و کارگاه برگزار کردن. خیلی دوست داشتم بازیگر بشم اما با شرایط الانم ممکن نیست.

اینکه پادکست روانشناختی داشته باشم، درباره ی منتال هلث صحبت کنیم.اینکه رواندرمانگر هارو اموزش بدم و کلینیک داشته باشم

اصلا واقعا ادم انرژی منفی میگیره از لینکه اینهمه پای درد و رنج مردم بشینه. مثلا ببین، من خب انرژی منفی سطحی میدادم به م، خدایی. درگیری فلسفی طور بود چیز خاصی نبود.

شما همینکارایی که میخوای بکنی رو، میبخشیندا, همین الانشم میتونی بکنی. راه اندازی پادکست، چمیدونم اینستا و یوتیوب و اینا.

دیگه درکنارش درسم بخون. حالا میخوای باکلاس باشه درست پزشکی بخون.

دیگه باید یادبگیری منضبط باشی و منضبط رفتار کنی. من شخصیت تورو میخوام بسازم.

یادبگیر از همین الانت خوشحال باشی. شاید چون توی اینده هم چیزی نداشته باشی که تورو خوشحال کنه

اینها چیزاییه که دارم بهش فکر میکنم. هنوز به عمل نیاوردمشون.

باید خودتو محکم بگیری فاطمه, و خودتو هل بدی. باید هدفت رو بسیار مقدس بدونی. هیچی رو بالاتر از اون قرار ندی.

من متوجه شدم بعد از اینهمه چیزهایی که توی زندگیم تجربه کردم, این شخصیت و وضعیتی که الان دارم خیلی هم طبیعیه. من هیچ ادم خاصی نبودم. هیچی! و هیچی از شرایط من خاص نبوده. دقیقا مثل همه ی دخترای این فرهنگ و خطه بزرگ شدم. همه ش ترسیدن از هرکاری که بخوان بکنن. مدام کنترل شدن. فقط بهشون گفتن که درسشونو بخونن و دختر خوبی باشن, با ایمان باشن و حجاب رو رعایت کنن و به پسرا نزدیک نشن. تازه به منم گفته بودن که به فیلم و سریال و حتی رمان نزدیک نشم. حتی به پسرا نگاه نکنم یا سلام نکنم با یه لبخند, به مثلا فروشنده ی فروشگاه.

واقعیت اینه که من در اون برهه از زمان کلاس دهمم, خیلی overwhelmشده بودم. احساس میکردم خونواده خیلی داره کنترلم میکنه و به دست و پام میپیچه] اما بطور ناخودآگاه چنین احساسی داشتم. و خب مثال عینی و بارزش هم درس خوندن بود. از اونموقع دیگه من نتونستم درست و حسابی هم درس بخونم. و هیچکاری نکردم, و همه ش هم احساس تروماتایز شدگی داشتم از اینکه نکنه کاری رو انجام بدم که تهش دوستش نداشته باشم؟

اما دیگه کافیه. هر اتفاقی هم بیفته و شرایط هرجور هم که باشه, من میخوام اون جنگنده هه باشم.

میدونی؟ مفهومی هست به اسم انعطاف پذیری. ادما وقتی با تغییرات روبرو میشن, به ناچار خودشونو تغییر میدن تا با شرایط سازگار بشن و بتونن ادامه بدن. وقتی من توی خونواده م تغییر کردم, در بقیه هم تغییرات ایجاد شد و جریان عوض شد. به نحوی تعادل همه به هم ریخت و بار دیگه همه متعادل شدن. ادما از تغییر خوششون نمیاد. نه من از تغییر کردن خوشم میاد نه بقیه. چون این یه درد ناشانا, با نتیجه ی نااشناست. اما وقتی دودوتا چهارتا میشه, در اکثر مواقع تغییر چیز خوبی از اب درمیاد.

وقتی اتفاقی میفته, ادما اول سعی میکنن انکارش کنن و ندید بگیرنش, و دوم سعی میکنن هی پرس و جو بکنن, به جنگ با اون اتفاقه برخیزن, سعی کنن اون اتفاق رو تغییرش بدن. اما اتفاق اتفاقه. تغییر نمیکنه. مرحله ی سوم سوگ و پذیرشه. و چهارمی انطباق خود با اون موضوعه.

جنگ اصلی تو میدونی چیه؟ اینه که خودت رو تغییر بدی. و از لفظ تغییر منظورم واقعا یه تغییر بزرگه. و از بزرگ منظورم ثابت و پایاست. اگه تو یجوری تغییر کنی که اون تغییره جزئی از وجود و شخصیت و منشت بشه, بقیه مجبور میشن باهاش کنار بیان. راه دیگه ای نیست واسشون. یا کنار میان یا حذف میشن از دایره. به همین خاطر, همیشه, کلا جنگ تو اینه که خودت رو تغییر بدی. تا شرایط هم پابه پای تو بیاد. روی خودت, توانایی هات و قدرتت و مهارتهات تمرکز کنی. و با اونها یکی بشی.

و از بلا, به نفع خودت استفاده کن. تو ادمی هستی که استعداد انفعال رو به وضوح داره, استعداد خودداری و تذهیب و خودنگهداری و اینا, از اینا درجهت منافعت استفاده کن.

حالا وقت تمرینه. هرچی بلدی و هرچی یادمیگیری توی زمین ازش استفاده کن. مانترا کن و هی تکرارش کن.

نامه ی خداحافظی, از خودم.

من دیگه نمیتونم ادامه بدم توی این کثافت. که ظاهرش شبیه ازادیه و حتی حسش شبیه در بند بودنه. من ترجیح میدم در بند دیسیپلین باشم, تا در بند تعهد تموم کردن یه سریال. من نمیتونم تو کثافت ادمهای معمولی غرق بشم. اینجا جای من نیست. به اینجا تعلق ندارم.

راه های صبی ای که الان فعال هستند باید غیر فعال بشن و هیچی از این سخت تر نیست. اما در میانه ی تغییر به این فکر کن که جهنم خدا رو به اینکه الان اینجا و اینطوری هستم ترجیح میدم. منظورم از اینجوری, هدردادن روزهای زندگیم بدون هیچ هنریه. بهتر نکردن خودمه. این پوچیه. سعی کردن در بهبود ارتباط با ادماییه که نمیتونن اونجوری که میخوام دوستم داشته باشن. و اون بخوره توی سرم, ادمایی که من تنهایی ترجیح میدم ارتباطمو باهاشون خوب کنم. در رابطه م باهاشون درمان پیدا کنم. ولی تنهام. این تلاش یکطرفه ست. چرا دارم جمع میبندم؟ بابام. حتی مامانم بهتر از بابامه.

من عشق پدرمو میخواستم. ولی نشد. عیبی نداره.

این محیط ظرفیتش پر شده. ازین پس ماجرا اینه که توی محیطی که مریض شدی بهتر نمیشی؛ باید بری جاهای جدید و روابط جدید رو تجربه کنی. اما هم هی دلیلم هم این نیست.

من از اینکه یه ادم بی چاره ی بی کس باشم که دختر فلانی هست خسته شدم. من میخوام برای خودم جایگاهی توی جامعه داشته باشم.پول داشته باشم. مستقل بشم. میدونم راه پول دراوردن پزشکی خوندن نیست. اما همینجوری توخونه ترسو ترسو نشستن هم نیست.

مسئله ی من یانجا پزشکی نیست. من از تو خسته شدم. من از اینکه اویزون ادما باشم خسته شدم. از اینکه careکنم برای ادما و درجوابش چیزی دریافت نکنم, از این people pleaserبودن خسته شدم. از صبور نبودنم, ایمان نداشتنم, اینکه هیچ هدفی توی زندگی ندارم که باهاش یکی شده باشم خسته م. از انیکه تو به خواسته های من گوش نمیدی و اسیر هوا و هوس و غریزه ت میشی واقعا روحم خسته شده. پیر شده. احساس میکنم صد سالمه.

میخوام خودمو شرایط زندگیمو عوض کنم.

نامه ی خداحافظی خوبی نشد. و این تغییر با درد زیادی همراه خواهد بود, طبیعتا وقتی در و در هی فیلم میبینی و عفونت وارد زندگیت میکنی, بعدا دراوردن راحت نمیشه.

اما من واقعا خسته م . ازا ینکه دنبال چیزای فرعی, و درامای زندگی دیگران باشم. یه ادم بی حد و مرز باشم که پای فضولی هرشخصی رو توی زندگیش باز کرده

ریدن توی سریال مورد علاقه م متاسفانه. دیگه هیچ صحنه ای از زوج اصلی نیست‌ فقط در لحظات یخت کنار هم هیتن. و درست و منطقی داده رابطه ی بینشون پیش میره، ولی انقدر دریت و منطقی پیش میره که نمیتونم تصورشون ونم کادای عاشفانه باهم انجام بدن و عقم میگیره از تصورش.

واقعا قسمتهای اول رو بسیار بیشتر دوست داشتم، اون نگاها، که همو ارزیابی میکردن، بازی ها جدی تر بود، بیشتر میپسندبدم.

نمیدونم الان انگار نرم تر شدن. شاید بیشتر دارن له هم نزدیک میشن. نمیدونم.

ولی میدونم که دیگه اصلاکنجکاوش نیستم

میخواستم درباره ی دیشب باهات صحبت کنم. که عارفه بهم گفت پیجت رو بصورت رایوت فالو دارم و تعقیبت میکنم. من یه لحظه واقعا ترسیدم, حالا چیز خاصی هم پست نمیکنم , ماه ها شاید بدون اینستاگرام میرم, ولی خب, فکر اینکه این ادم منو فالو میکنه و درموردم با دوستاش صحبت میکنه رو دوست نداشتم. از هزاروجبی مشخصه ادم خاله زنکی هست. حس خوبی نددارم بهش, غیبتشو نمیکنم, ولی حس خوبی ندارم بهش, اینطور بگم.

بعد رفتم و دیدم توی فالوور هام و دیدم, به به, فقط خواجه حافظ شیرازی منو فالو نمیکنه. از بس هرکی بود و نبوده بخاطر اینکه فالوورهام زیاد بشه اکسپت کردم. بخاطرا ینکه ادما دوستم داشته باشن و عاشقم بشن اکسپت کردم. من خیلی دوست دارم ادما عاشقم باشن. حالا اینکه من قبول بکنم یا نکنم جداست, ولی نمیدونم این چه مرزیه. که دوست دارم دوست داشته بشم. شاید چون اونجوری که میخواستم بهم بها داده نشده و دوست داشته نشدم. میدونی چی باید جای دوست داشته شدن رو بگیره؟ اهمیت دادن به خودم.

به ورزشم, بدنم, پوستم و از این حرفا.

اتفاق دیروز بهم یاد داد, اگه تو ادما رو دوست داشته باشی یا مهربونی به سمتشون پراکنده کنی, یا هرنوع اوانسی بهشون بدی, به این معنی نیست که درمقابلش اینها رو هم دریافت خواهی کرد. هرکسی به فکر خودش و منافع خودشه. پس تو هم به فکر خودت و منافع خودت باش, و اون صدای عارفه ی گه رو هم که میگه تو خیلی خودخواهی رو بریز دور!

زندگی همینه فاطمه! بهش عادت کن! سعی کن همین گه بودن رو زیبا کنی و معنی ازش بیاری بیرون.

امروز به خودم گفتم مجبوری مگه؟ اولا که, من هنوز به موضوع سختی برخورد نکردم. اینا که برام سخته بخاطرا ینه که بار اوله روبرو میشم و پایه ی دبیرستانم یادم رفته, اما تا اینجای کار راحت بوده, فقط خیلی بوده. و من ادمی نیستم که از این غر هنا بزنم پس کلا گله و شکایت رو از دایره ی لغاتت حذفشون کن.

مجبورم. میدونی؟ مجبورم.اینطوری باید میشد. اینطوری باید پیش میرفت.

خلاصه داشتم میگفتم درباره ی موضوع اصلیم. هرچی ادم شارلاتان هست داشت منو فالو میکرد.انقدر اکانت فیک داشتم که ماشالله, قشنگ طعمه ی خوبی برای استاک هستم. برای خودت حد و مرز قائل باش فاطمه. چون تو اجازه ی استاک کردن به ادما میدی که یه ادم خیلی خوب نمیاد تورو استاک کنه. اصلا بنظرم استاک کردن واقعا کار چندشناکیه. همه ی ادما مثل تو نیستن فاطمه. به خوبی تو, و به بی ازاری تو نیستن. تربیت های متفاوتی داشتن هزارتا اسیب دیدن, اختلال روانی دارن و فرهنگشون پایین تر از توعه. الکی اتو نده دستشون. دیشب بهم میگفتی اگه خودت میخوای بقیه رو فالو کن ولی ادم الکی راه نده توی پیجت ها, یادته؟ بنظرم خودتم ادم الکی رو فالو نکنـ, ه راه بده. اشتباه تو اینه که حد و مرزهای مشخصی نداری. که چی؟ میخوای با پیج شخصیت خیلی فالوور بگیری که بقیه تورو بشناسن؟ اره چقدرم که فعالیت داری. واقعا ادم حق به جانب و پررویی هستی. اینستا رو پاک میکنی و درعوض هی اجازه میدی فالوت کنن تا اگه یروزی یه فعالیتی رو شروع کردی با اینهمه فالوور شروع کنی؟ اولا که عزیزم دو نوع پیج داریم, یکی پیج شخصیه, و دیگری پیج بیزینس. پیج شخصی مال دوستان, اشنایان, خانواده و کساییه که تو دلت میخواد عکساتو باهاشون به اشتراک بذاری و جای گوه نخوراست.

پیج بیزینس عمومیه و دیگه تو تعیین نمیکنی جای کیه هم گوه خور پیدا میشه و هم گوه نخور, مهم حد و مرز داشتن تو توی روابطته, که اجتازه ندی هرکی هر رفتاری دلش خواست باتو بکنه. یا در و پیکر که نداره, اگه هم کرد سگ محلش کنی.

چون تو عقده ی دوست داشته شدن داری, و دوست داری همه ی مردم رو راضی نگهخ داری ,و چون , تاکید میکنم عقده ی دوست داشته شدن داری, حد و مرزهای روابطت رو به هم میریزی, با شاگردهات دوستانه رفتار میکنی و اجازه میدی به خودشون بگن ای وای من چه گوه خاصی هستم که این بهم درس میده. درسته, تو توی اون دورانت پر از اضطراب و استرس بودی و خیلی احساس تنهایی میکردی, ولی اینکه بخوای به هربچه ای همینقدر رو بدی و پرروش کنی و دوست بشی باهاش, تا هر بچه ای که کودکی و تجربه ای مثل تو داره رو تنها نذاری و نذاری حس بدی داشته باشه و حس دوست داشته شدن بکنه, اشتباه محضه. یه اشتباه ناخودآگاهیه. متوجهی؟ زمان و مکان ممکنه شباهت داشته باشن, ولی موقعیت اون نیست. فقط شبیهه. همه شبیه تو نیستن. اونا تو نسیتن که بخوای بهشون کمک کنی. شاگردات دوستای تو نیستن, همکارات دوستای تو نیستن, دوستات هم نباید شاگرد یا همکار تو باشن. هرکسی رو بذار جای خودش, فامیل نباید شریک تو باشه. همکارات نباید شریک تو بشن. پارتنرت, پارتنرته. با دوستات باید لحظات صمیمانه رو به اشتراک بذاری.

من نمیدونم چرا توی روابط کاری و هرچی غیر دوستی از خودت اطلاعات و صمیمیت به اشتراک میذاری, نوبت به دوستات که میرسه نمیتونی. اصلا نمیتونی صمیمیت نشون بدی. سیستمت برعکس کار میکنه.

چون من به دنبال روابط با معنا هستم و دوستی ای که فقط برپایه ی صمیمیت باشه زیاد تو کتم نمیره. چون باید صمیمیتم رو افشا کنم اتفاقا نمیکنم.

خلاصه ی کلام. جمع کن خودتو. منافع خودت اولویت باشن, و بعد حد و مرزهات, و بعد حالا اگه مهربونی ای خواستی بکنی و هیچکدوم از اینا رو نقض نکرد, بفرما.

اره باید ارتباطبرقرارکردن یادبگیری, اما فقط دهنت رو ببند و به ادما گوش کن و انرژی های غیرکلامیت رو بفرست. نهایتش یه خلاصه از کلام خودشون بگو و یا یه خلاصه ای بگو که مثلا درست فهمیدی یا نه. به کلیشه هایی فکر کن که یکم دست ببری توی اطلاعاتش, خلاصه رو غلط بهش بدی و ازش اطلاعات اضافه تری بخوای.

والا بعد از اینهمه سال زندگی من به این نتیجه رسیدم. ادما اگه خوشون بخوان کنارت میمونن, اگه نخوان هم کنارت نمیمونن. تو فقط همونجوری باش که خودت عشقت میکشه, چون اگه بخوای با اونطرف رابطه رو همیشه راضی نگه داشتن یه رابطه ای رو شروع کنی, پایا نیست, برای خودت شبیه یه بار میمونه, و تورو به برده ی اونها تبدیل میکنه.

اینو برای زمانی مینویسم که تو از پزشکی ناامید و منصرف و بهش شک کردی.

ببین، من نمیتونم بگم میفهممت، یا میدونم، چون من نسخه ی قیلی تو هستم که تا نصفه شب فیلم ترکی دیده،پس نمیدونم و نمیفهمم. اما من بیرون ماجرای تو نشستم، و با خیال و فراغی اسوره و راحت میتونم تصمیم بگیرم. توی داخل ماجرایی!

میدونم که سخته، و میدونم که تو از دانش متنفر نیستی. و میدونم که تو قریحه و استعداد دنبال کردن کنجکاوی هات و اگاه شدن توی وجودته. از وجود اینا در تو مطمئنم. و من میدونم که تو ادم باهوشی هستی.

میخوام بهت یاداوری کنم که از قصد انداختمت توی پزشکی، و درکنارش بیزینس. من از قصد تورو توی این شرایط انداختم، تا با دردت ارتباط برقرار کنی، خودتو با شرایط جدیدی سازگار کنی، از قصد دقیقا توی همین جهنم انداختمت تا با واقعیت زندگی، بطرز harsh ای روبرو بشی ,و figure out your way around it

خاطرنشان میکنم، جایی که قبلا وایساده بودی، بسیار امن، بدون فشار، و حتی همیشه پلی به سوی بازگشت وجود داشت. اما من تصمیمم رو گرفته بودم، خیلی وقت یود تصمیمم رو گرفته بودم، من دیگه نمیخوام به اینجایی که الان هستم و دارم نامه رو برات مینویسم برگردم. [اینجایی که الان هستم: مردها تصمیم میگیرن و قطعیش میکنن، توی خونه هستم و زیر سلطه ی پدرو مادر، یه شغل معمولی دارم و با یسری خنگ سروکله میزنم، جایی که زندگی میکنم هیچوقت حق بامن نبوده، همیشه محکوم و سرزنش شدم، بهم خیانت شده، بهم تعرض شده، مرزهام رعایت نشده، و نتونستم به ادمایی که حقشونه، بگم. Go fuck yourself.]

الان وقتش بود که پل های پشت سرمو خراب کنم. بهت توصیه میکنم صبر کنی، حتی اگه کافی نیودی، حتی اگه فکر کردی اقتضاحی, اینم یکی از درسهای من بوده، که با این احساساتت روبرو بشی و find your way out, or in🤷‍♀️ صبر کنی، حوصله ی کافی نبودن رو بیاری، انعطاف پذیر باشی دربرابر اینکه گاهی اوقات قدرت در کنترل تو نیست، و این خیلی نرماله، دنیا میچرخه. و no one cares

اگه ادمای بدی هم راهت شدن، به هرحال باید بدونی تو ذاتا هیچوقت رابطه خوبی با ادما نداشتی که، اماfigure your way around them too. یا اینکه تمرین کن گوشت کر باشه نسبت به اونها، و محیطت انگار نه انگار که وجود داره و اصلا تاثیری روی تو نداره

یادت باشه من این مسیر رو انتخاب کردم تا یه ادم خونسرد و منطقی و آروم، و دورنگر از خودم بسازم,که احساساتش رو بغل میکنه، امانمیذاره اونا بغلش کنن.مهم نیست شرایط چی باشه.

خلاصه که من این مسیرو انتخای کزدم، تا از هرچی میترسیدم باهاش روبرو بشم. انقدر بهش زل بزنم و،باهاش یکی بشم که دیگه فرار نکنم،ازش. که یادبگیرم جاندارهایی جز انسان رو دوست داشته باشم. تا با مرگ روبرو بشم. تا درد بکشم و حین درد لبخند بزنم و به روی خودم نیارم. این فلسفه ی منه. و این سختگیری من نسبت به توعه.

من این مسیرو انتخاب کردم، تا تورو تنهای تنها بذارم, واقعیتی که باید دیر یا زود توی زندگی باهاش روبرو بشی، تا خودت پول دربیاری و به فکر جیب پدرت نباشی. و figure your way around چندبرابر کردن پولت.

انتخاب کردم تا توی شهر غریب زندگی‌کنی و زندگی کردن رو یادبگیری. ارتباط برقرار کردن رو یادبگیری. ادمای متفاوتی رو ببسنی انعطاف پذیرتر بشی و ذهنت باز تر بشه. قدرت انتخاب ازادت بره بالاتر.

من به همه ی اینها فکر کردم. در یک کلام، میخوام stoicism رو تمرین کنی. دربرابر هراتفاق بدی که افتاد. بله ممکنه مواردی یاشه که بهش فکر نکردم، اما هر تصمیم گیری ای هیمنجوره. تو از اول که همه ی سختی های راه رو نمیدونی ، اما بهترین تلاشت رو میکنی. و راه حلی پیدا میکنی.

و حالا بعد از اینها، دلایل دیگه م برای ورود به پزشکی ای بود که تنها راه چاره مه. من که به هرحال میخواستم درس بخونم و درشامم سنگین بود و میخواستم برم شهر دیگه با روانشناسیه، i might as well go through the end of it and study med. حالا که رنجیه که باید کشید، میدونی؟

تنها راهه برای اینکه من طبقه ی اجتماعی فرهنگیم رو عوض کنم و ازش ییام بیرون. و واقعا تنها اپشن جنگیدن و انعطاف پذیربودنه. حالا تو هرراهی برخواس بری، چه بیزینس راه بندازی، چه بازیگری کنی، چه هرکار great و فوق العاده ای انجام بدی، واقعا فکر میکنی زحمتش کمتر از پزشکیه؟ منتها من زحمت و ریسک های درس خوندن و مسیرش رو ترجیح دادم، چون جالب تر یودش برام.نتیجه ش که نجات دادن جون انسان و تغییر زندگی ها هست رو هم ترجیح دادم.

تو قرار بود دنیا رو عوض کنی درسته؟ ادمایی که الگوی منن حدودا ۲۰ سال روزی ۱۵الی ۱۸ ساعت کارکردن. تو الان میبخشیندا، انگشت کوچیکه شونم نمیشی.

میخوام بگم که هیچ راه دررویی برای موفقیت وجود نداره. هرکی ادم بزرگی شده، پوستش کنده شده و تونسته از اونطرف جهنم،ییاد بیرون. من موفقیت های معنادار رو میگم. ممکنه بعضیا یهو به موفقیت برسن ,اما چون دردشو نکشیدن،و پوستشون کنده نشده نتونن sustainاش کنن. اما درهر صورت میدونم که زندگی عادلانه نسست و جنگها و دردهای هرکسی فرق داره. نقطه ی شروع ها متفاوته، اما من به دردهای اینتنس و شدید ایمان دارم. ذاتا، این خود نورو ساینسه. You have to be extreme in order to change

پس خودتو از دست نده، اگه میبینی فشار زیاد شده، این به این مفنیه که دیگه داری خود های گذشته ت رو از دست میدی، هویت جدیدی پیدا میکنی، ادم دیگه ای میشی. هیچی از کنترلت خارج نشده، خودم این تصمیم رو گرفتم.

اگه بازهم مخالفت میکنی و میگی ولی این فشار له کننده ست و دارم زیرش میزام بجای اینکه رشد کنم، باید بهت بگم، این تصمیم توعه، که به درد نشون بدی چطور میخوای تورو تغییر بده! به چیزهایی که به درد نشون میدی دقت کن! رایطه ی خوبی باهاش بساز من میخوام اینو به تو یادبدم.

اگه ببازی چی؟ توی همین ابتدای راه قبولیش؟ یادبگیر به خودت اعتماد کنی که زندگی پس از باخت،هم وجود داره. قیمت،باختت چیه؟ حقیقتش من بخوام واقعگرایانه نگاه کنم اونقدرا هم بد نمیشه. اگه واقعا تلاشت رو بکنی با جون و دل. ولس از اونجا که باید به هزینه های احتمالی هم فکر کرد، به هزحال باید بعد از افتادن بلند بشی، درسته؟ یسری کارهای جانبی میکنیم که جبرانش کنه. و این زندگیه. نگران هدررفت یا باختن سالهای زندگیت نباش، نگران این باش که هیچ تلاشی براشون نکنی و راکد از دستشون بدی.

و اینکه پزشکی رو انتخاب کردم چون هم تصمیمش اعتبار بیشتری داره. هم میتونم توی جاهای دیگه ی دنیا، حداقل اطراف کشور خودمون، کار کنم براحتی. میتونم اگه خواستم وارد اژانس های جاسوسی بشم. میتونم برم توی دایره ی جرم و جنایت و اینا. یکمم هیجانات و ماجراجوییم رو دنبال کنم. میتونم تور بگیرم و روانشناس طور تور بذارم. میتونم دراما هارو پیگیری کنم یعنی اپشن های روانشناسیم اصلا محدود که هیچی، تازه یسری قفلاش بازهم میشه.

و دیگه از پولش هم نگم برات.

Hatirlatirim, نه فقط پزشکی,حتی همین یوتیوبه. و کارایی که میخوای باهاش بکنی. و اینستاگرامه رو هم همین طرز انعطاف پذیری رو بهشون اضافه کن

و، هرچیزی که تو در اطرافت داری یک بلسینگه، به منافعش فکر کن. مثلا اگه این امتحانا نبودن، تو هیچوقت حاضر نمیشدی برای مرحله ی بعدی از پیشرفتت. و هیچوقت نمیفهمیدی همیشه لازم نیست امادگی کامل داشته باشیم و این حقیقت زندگیه. پس امتحانا چیزای روی مخی نیستن. پله ی پرتابن

اینکه من فقط روی یک هدف تمرکز کنم و از اون به بعد سعی کنم فقط اونو ببینم، بخاطر این نیست که اون تموم بصه، یا تا اونلحظه صبر کنم، یا۷،۸ ماه فقط برای اونلحظه زندگی کنم، نه، این یه جلوه ی objectiveهست از اینکه منو از دیسترکشن های توی راه حفظ کنه. و باعث بشه مدت زمان طولانی ای ثبات و استمرار داشته باشم تا بتونم مثل اشعه ی افتاب که متمرکز میشه و میسوزونه اتفاقی رو رقم بزنم. و درسته من هی اسمشو، اون جلوه ی بیرونیش رو باخودم تکرار میکنم به عنوان هدف، اما تمرکزت باید روی بدون اون هدف باشه،یعنی مثلا بودن یک دانشجوی لیسانس به پزشکی، بودن یک تیزهوشانی، میدونی؟ شدنش درواقع!