هدفم اینه که توی شهر شیکاگو زندگی کنم. لایسنس دکترام رو از اونجا بگیرم. تا 27سالگی. یوتیوب 20میلیونی داشته باشم. اینستاگرام 45الی 50 میلیونی داشته باشم. یه ادم فروتن ساده ی سر بهزیر, اما قدرتمند باشم. ویدیو های ماجرایی و بازیگری از خودم اپلود کنم که واقعا نقش توش بازی کنم و گیرا باشه.و درمان کننده باشه. توی فیلم ها و تئاتر ها بازی کنم یا خودم نمایشنامه بنویسم و فیلمی بدم بیرون, روانشناختی. پس بنابراین روانشناسی, بازیگر, یوتیوبر و بلاگر اینستاگرام. بسیار فیت و کاملا خوش فرم باشم. موهام و پوستم خیلی خوب باشه. یه خونهی دلباز داشته باشم توی شیکاگو, یا پنت هاوس یا نمیدونم یجای زمینی که سبزی زیاد داشته باشه و برای احتیاجات خودم کافی باشه. یکی دوتا نگهبان, آشپز, خدمتکار تمیزکننده. پیانو بلد باشم بزنم و خونندگی هم بلد باشم به هرحال بازیگرم نمیشه که. رقاص باشم, ولی مهارتهای دفاعی هم بلد باشم. یه چندتا دوست خیلی پولدار هم داشته باشم. و یه کامیونیتی خیلی واید از فیلم سازها بازیگر ها و کارگردانا. خودمم دوسه تا فیلم بازی کرده باشم که بشدت هم داستان قوی بوده هم فیلمنامه و هم بشدت خودم قوی بازی کردم. چندتا کلینیک توی جاهای مختلف آمریکا داشته باشم. توی ایرانم همینطور. یا بیمارستان روانپزشکی. یه برند طلا و جواهر هم داشته باشم که توی چندتا کشور نمایندگی داشته باشه. به زبونهای انگلیسی, اسپانیایی, عربی, ترکی, فرانسه, آلمانی مسلط باشم. یکی دوتا زبون پایتون و اینا رو هم سرم بشه. مهارتهای عکاسی و فیلم سازی و ادیت ویدیو هم که حتما باید داشته باشم برای رسیدن به اونجایی که میخوام.مهارت دیجیتال مارکتینگ خوب, وسردراوردن از بازارهای سرمایه و گردش پول و اینکه در جهان داره چی میگذره. ماهی دوسه تا تور هم برم, جاهای مختلف امریکا, یا کشور های مختلف, با توجه به اینکه به زبونشون و فرهنگشون تسلط دارم. و مردم چون یک بازیگر هستم و یوتیوبر و اینا, مردم خیلی زیادی توی تورهام شرکت میکنن , و من یک جهش و قدم رو به جلو در زمینه ی روان جهانی شدم.

توی فیلم نامه نوشتن و راهنمایی کارگردانا که فیلم نامه ی قوی ای از لحاظ روانشناختی داشته باشن هم به دوستام کمک میکنم.

پادکست هم داشته باشم. که جنبه ی رواندرمانی داره. یا به مردم مشاوره میدم, یا اینکه با ادمای معروف مصاحبه بکنم و اونا تجربه شون رو خیلی ارامش بخش و دوست داشتنی توصیف کنن

نرجس مهتری رتبه ی هنری توی دانشجو های علوم پزشکی اورده

هرکسی راه خودشو میره فاطمه. سعی کن توی روزت بهترین خودت باشی

و من فهمیدم من ادم رقابتی ای نیستم، توی بچگیم اهل رقابت بودم چون میدونستم از همه بهترم. وقتی از همه بهتر نباشم فقط له میشم.

فاطمه هرکسی زمان بندی و اهداف خودش رو داره.

ایا تو، هدفت با اونا یکی بوده؟

نه نبوده!

برای اهداف و موفقیت های خودت تلاش کن

فکر نمیکردم هیچوقت از این پستای بزرگسالی بنویسم، اما قسمت شد انگار.

امرور اخرین روزی بود که افیشالی دانشگاه بودم. یعنی اخرین امتحان کارشناسی رو هم دادم که مثل خر سخت بود. سه چهار بار خونده بودم اما توی مغزم نمیرفت. به خوندن بیشتری نیاز داشت.

دیشبش مثل چی گریه کرده بودم و رسما یه منتال بریک داون رو پشت سرگذاشتم تا ساعت دو و نیم شب. چشام درومد.

صبح پاشدم و به خودم گفتم ببین، امتحان داری، میدونم که لبه ی یک فروپاشی روانی و بلاتکلیفی و فلان هستی، ولی خواهش میکنم فعلا post pone اش کن به بعد از امتحان.

خلاصه امتحانو دادم و وسط جلسه فهمیدم نصف سوالا رو ندیدم که پشت برگه بوده،

هیچی دیگه با یه بدبختی ای نوشتیم و فشار اوردیم به این مغزو.

بعدم که فرصد نشد فیلم فارغ التحصیلیو از شیدا بگیرم.

بعدم که رفتم قشنگ توی دستشویی دانشکده مقنعه و همه چیو دراوردم گفتم زشته با این قیافه بخوام برم سرکلاس یخورده به خودم برسم جون بگیرم.که، خوب کردم. جدی واقعا خوب کردم. یعنی این به درس عبرتی ش برام که هیچوقت همینجوری جلو همه درنیام. ادم نمیدونه کی یکیو میخواد ببینه که میخواد تاثیر خوبی از خودش به جا بذاره و تحت تاثیر قرار بده و نتوورکینگ کنه،

حسابشو بکن حالا مثل شلخته های دیشب گربه کرده، صبح پاشده هنوز صورت نشسته به دوی خرخونی زده و یه امتحان شیتی رو پشت سرگذاشته میرفتم جلوش مینشستم.🤣🤣🤣🤣🤣

وای خدارحمم کرد واقعا

بعدشم که صاف رفتم تو یه کلاس با یه اقایی که ۱۰ سال از خودم بزرگتره و مثلا خواسته بودم خودمو تحت فشار قرار بدم که از سختی امتحان له نشم و سریع فراموشش کنم. کار کرد مثل اینکه.

خدایا مرسی که سر راهم قرارش دادی، تورو خدا بساط نتورکینگ رو برام فراهم کن تورو خدا.

و دوست دارم از اینکه خودمو هل میدم جاهایی که بابام گفته نباید بری. متعصب اعصاب قورت داده. الان بد شد؟ اتفاقا خیلی هم خوبه.

خلاصه، هیچی والا جونم اومد تو دهنم انقد امروز با سرعت رفتم اینور اونور.

تازه به امتحانه هم یه ربع دیر رسیدم. ولی اوکی بود. بدون تقلب واقعا نمیتونستم وارد شم.

بعدم اومدم خونه، یکم ترشک خریدم که روز رو بشوره ببره، نیم ساعت فیلمم رو دیدم، و شیرموز و شامم رو خوردم و الان در خدمت شمام

Ready and fresh for a new start.

قربونت برم باترفلای، که انقدر امروز رو دووم اوردی عزیز دلم.

میبوسمت و از ته قلبم یه بغل محکم میکنم بهت

ماچچچ

من توی خودم گیر کردم. دقیقا همین.stalk.

امروز به لیسانس به پزشکی فکر کردم. ۵الی ۶ ماه دیگه ازمونشه.

به خودم گفتم ببین، میتونی همه ی این احساسات، این کمبود هادو باهاش جبران کنی، همه ی این خودسرزنشی ها، و احساس ناکافی بودن ها، و همه ی معمولی بودنها، همه ی چیزایی که دیشب نوشتی.

بعد فکر کردم. عمیق فکر کردم.

بعد مائده به مامان گفت مامان میشه کلاس گیتار برم؟ مامان بهش گفت برو چیکارت کنم دیگه؟ بهش گفتم گیتارش ۸ تومنه. گفت ۸ تومن؟ پس اونو باید بگی بابا بخره. بهش گفت پولشو داری؟ مامانمم گفت دیگه مجبورم که جور کنم.

این واقعیت احساسات زیادی رو در من برانگیخت. اولا که بهش گفتم اگه بری یادبگیری باید یاد منم بدی، و میخوام یاد بگیرم منم. دوستش دارم.

دوما که من چندساله دیگه نتونستم دررابطه با موسیقی با خونواده م صحبت کنم بخاطر این شرمندگی که اونموقع کلاس نهمم سه تار رو ول کردم. و هروقت بخوام بگم میترسم بابا بهم بگه تو سر اون به اندازه ی کافی پولامو حروم کردی، و اصلا یکی از انگیزه های من برای کارکردن این بود که یه گیتار بخرم. متاسفانه بزرگ شدم. و فهمیدم مسائل خیلی بزرگتری نسبت به گیتار وجود داره. و ترجیح میدم پیانو بخرم.اما درهرصورت، این مسائل حتی از اونم بزرگتره و فعلا فقط باید پول سیو کنم، پول سیو کنم و به درد هیچی هم نخوره این پولا.

و من اصلا تا اونموقع هیچوقت برای خودم تصمیم نگرفته بودم که، اصلا نمیدونستم چیو میخوام، چیو نمیخوام، چیو دوست دارم یا چیو دوست ندارم. اصلا نمیدونستم چطوری به مامان و بابام نه بگم. همینجوری افتادم توش و مامانم زیاد راضی نبود. و مادربزرگم هم همینطور‌. و، معلمم یه مرد بود. این بخش خیلی سخت ماجرا بود. این شاید سخت ترینش بود.

من نمیخوام نقش یه قربانیو بازی کنم. حتی نمیخوام قربانی باشم.

و بعد به مائده (خواهرم)فکر کردم‌. به اینکه در آینده چی میشه. یه دختر مستقل جذاب که زبان بلده، موسیقی بلده و نقاشی بلده، و تازه رزین هم کار میکنه. درسای مدرسه رو فقط در حد درسای مدرسه پیگیری میکنه و عالی میخونه. و از الان تکلیفش با خودش مشخصه که میخواد چه رشته ای بره. تازه اسپانیایی هم داره میخونه. فیلماشم همه به اندازه میبینه، و رماناشم میخونه. و تعدادی هم دوستای خوب داره، و با ادما سازگاره.

من چی؟ بزور خودمو اضطرابمو جمع کردم که توی ۱۹ سالگی زبان درس بدم. همه ی زندگیم توی درس خوندن خلاصه شد که اونم به هیچ جایی نرسید. دغدغه م این بودکه کی باهوش تره. تیزهوشان. تکمیلی. لباسامو حتی تا اون سن مائده انتخاب نکرده بودم. حقیقتش، تا یکسال پیش انتخاب نمیکردم و برای تک تک لباسا و شلوارام جنگیدم.دیدگاهم اینبود که اینا همه ادمای معمولی ان، نباید معمولی بود. باید خیلی درس خوند و باهوش بود. من ادم باهوشی نیستم. اگه درس نخونم پس خنگم و با هوش نیستم. سارا داره تیزهوشان میخونه. کوثر داره تیزهوشان میخونه. دختر ارشدی رفت تیزهوشان. من اون کسی نبودم که بابا میخواست. من یه نا امیدی بزرگ بودم. و هستم. اون نا امیدی ادامه داره.اون ناامیدی، شده همه ی چیزایی که خودقبلیش ازشون بدشون میومد. شده هیچی. شده با ادما mingling around. با ادمایی که دوهزار نمیارزن(youre being mean to them) همونایی که توی دبیرستان ازشون دوری میکرد. Resentشون میکرد.

آره، "م" (my secret therapist)بهم کمک کرد، من تراپی شدم. و درد کشیدم. همه ی عمرم درگیر بودم با خودم، و تا جایی که تونستم(که باید بیشتر از این میتونستم) جنگیدم

Uh, dont fucking cry, you bitch

و اقرات مثبتش رو خواهرام دیدن. چون اون زمانی که

Dont fucking cryyyyyy. Im not avictim. Dont sympathize with me. Dont pity me. I dont need that

وسط همه ی اون رنج ها بودم، م باهام مهربون بود، و بهم یاد داد که گاهی تو اون پایین فقط نیاز داری یکی حتی یه شمع روشن کنه تا گرم بشی. و اصلا دلم نمیخواست

My sisters to go through what i did in their whole life

Cuz its crazy. Its like you're trapped in a trusted circle. Youre basically stalk.

Dont fucking cry.

Ok

Im fine now

داشتم میگفتم. عمیق درمورد پزشکی فکر کردم. نتیجه این بود: حوصله ش رو ندارم. درسای روانشناسی رو ترجیح میدم حقیقتا. کار روانشناسی رو ترجیح میدم حقیقتش.

And i realized i missed the point.

مسئله من و بابام سر این قضیه فرق داشت. و من مسئله ی منو بابام رو قاطی کرده بودم. این که دبیرستان من یک شکست بود، و نتونستم بخوبی درسهارو یادبگیرم، و باید برگردم جبران کنم به بهترین نحو و برم پزشکی، یا اینکه اوکی هروقت ارشدم تموم شد حالا یه پزشکی ای هم میرم میخونم، کار ناتمومم رو تموم میکنم، اینکه دوستام تونستن پزشکی قبول بشن، منم باید میتونستم، ولی نتونستم. اینکه کلا دکتر بشم. نمیدونم، اینا مسئله ی من بود یا مسئله ی بابام. شایدم مسئله ی خودم بوده که الان حالم ازش به هم میخوره

پوینت اینکه من الان اینجا هستم این بود که اینجا رو دوست دارم. دوست دارم توی کلاسای روانشناسی باشم و درباره ی این مباحث بخونم و بدونم. زبان رو دوست داشتم.از بهترین روزای عمرم بود اون روزایی که داشتم واسه ارشد میخوندم و دانش روانشناسیم رو میبردم بالا. اضطراب ازمون و حس اینکه مجبورم بخونم یکم کسلم کرده بود، ولی من الان دوباره این موضوع رو به یاد اوردم. ک ه من روانشناسیو دوست دارم.

یسری عقیده هایی درمورد خودم هست که فکر میکنم از بیرون نشات گرفته. مثلا اینکه توکه ادم درونگرایی هستی، چطوری توی همچین رشته ای هستی؟ توکه اصلا با ادما ارتباط نمیگیری و فلان.من همیشه از درون به خودم میگفتم بنظرم توی ارتباط برقرار کردن هم خوبم، منتها اینا ادمای تایپ من نیستن و ترجیح میدم وقتمو با اینا نگذرونم.

و حالا که بحثش شد، در ادامه ی ادمی شدم که ازش متنفر شدم، باید بگم: تو روانشناس شدی که وقتت رو با همون ادمای brokeای بگذرونی که ازشون فرار میکردی، ایا این به روح و روانت اثر نداره؟

اینم یکی از اون مسائلیه که is strangulating me.

احساس میکنم همه ی اون حسای خوبی که به خودم داشتم بابت هرروز مطالعه کردنم، پادکست گوش دادنم، ورزش کردنم، کتاب خوندنم، کار کردنم، درس خوندن برای دانشگاهم، بیهوده بودن و دارن معناشون رو از دست میدن.

و هیچکدومم دیگه جز درس خوندن انجام نمیدم.

میدونی ریشه ی همه ی اینا این فکره که سارا دوسال دیگه فارغ التحصیل میشه و یه جوون پولدار و خوشگل و تحصیلکرده از بهترین دانشگاه ها میشه. و من؟ یک ادم آس و پاس هستم در خدمت شما.ایشونم دندانپزشک دانشکده شهیدبهشتی.

.

.

و بعد به خودم گفتم پوینت همه ی اینا همین بود. که تو لذت ببری از زندگیت. اره یسری چیزا دهن پرکنه، اما ایا تایپ من هست؟؟؟ اصن تو برو پزشکی دانشگاه تهران بخون، اگه دهن همه رو پر کردی جز دل خودت چی؟

باورم نمیشه ادم با استعدادی و با درک و فهم بودن تو، هنوز توی یکسری چیزای ابتدایی با خودش درگیر باشه.

این عقده ی در یه زندگی دیگه پزشک شدن، مثل عقده ی بابا، انگار که ترومای نسلی شده و به من انتقال داده شده.

تازه من هرچی دکترا رو دیدم اصلا نخواستم شبیه شون باشم، ولی روانشناسا رو چرا.

یکی دیگه از ریشه های اینجور حس کردنم اینه که توی این چهارسال هیچکاری نکردم. هیچ فاکینگ کاری نکردم. و هیچ پولی هم الان ندارم. و هیچ هنری هم ندارم. قشنگ به گا دادم زمانمو.

[گه نخور. صفر و صدی نگاه نکن بهش. یکسالش که اوکی، ادامه ی مدرسه بود و توی خونه بودی، ولی از تابستونش رفتی ارایشگاه کارکردی، سال دوم توی ارایشگاه کار کردی، از ادامه شیه دوسه ماه بیکار بودی چون اون حروم زاده یه دستیار برای خودش انتخاب کرد، چون "اون شوهر داره و بیشتر از تو به درامد نیاز داره" ایشالله به زمین گرم بخوری عاطفه جان، به حق پنج تن. بعدش رفتی زبان درس دادی، زیادم درس دادی. بعدش ۲۴ واحد ۲۴ واحد ترمارو با بالاترین نمره پاس کردی، استعداد درخشان شدی، شبا رفتی کار کردی‌، ترس اجتماعی بودنت کنار رفت، الان به دیدن ادما نیاز داری، overwhelm نمیشی.۶۰تومن سیو کردی تاالان. نگو هیچ کادی نکردی‌ بگو هبچ کتاب تکست بوک روانشناسی ای نخوندی. که تازه اونم ترم پنج و ۶ حدود ۲ماه و نیمشو هرروز دوساعت اینا مطالعه میکردی. توی تابستون سعی خودت رو کردی خودتو جمع و جور کنی و هرروز مطالعه کنی. هرچند اکثر روزها نشد.]

ولی خب، درسته، بیشتر از این میتونستی اگه سراغ این گوشی لامصب نمیرفتی و کلی فیلم نمیدیدی و مغزت رو با اینا خراب نمیکردی. [این جمله چقدر شبیه حرفای مامانمه]

من فقط به اون صدای خیلی ضعیف درونم، که felt like right گوش کردم. که felt like me.

Which was always there, but i kept gnoring him/ her. Cuz it didnt make sense with other ppls perception of me, or my environment. But in those rare moments when i could get the chance to be that, and actually listen to that, i could feel like myself. Like my true self.

And those moments happened more in these 3 yrs.

Im not the person i used to be. These words are not hard to process even for myself anymore.

Whrn i measure the scale of my change with sth as simple as avoiding and being horrified by a male teacher to setting all my classes with males , and actually improving my skills on communicating with them, and getting the hang of what they are like, imagine how you processed in broader scales.and it takes time honey, you werent just doing nothing.

و خب، داشتم میگفتم، اره، و هیچ باری روی دوش مائده نیست. اون ازاد و رها هر کاری بخواد میکنه، منم پشتشم و ازش حمایت میکنم اگه با محدودیت مواجه بشه. ولی،

You know? I just kinda wonder what its like to be her. Just free of all the burden, of being supposed to be sth. And just flow your soul into your purpose.

و میدونی؟ شاید باید به بلوغ برسم و تمومش کنم. شاید تو که اینو میخونی فکر کنی هنوزم همون اش و همون کاسه هست توی خونه ی ما، ولی نیست. من دعواهامو کردم. دعواهام با مامانم و بابام تموم شده. اما سایه ی اونها، هنوز منو haunt میکنه انگار. درسته که دیگه کسی سرزنشم نمیکنه، ولی خودم نمیتونم بس کنم و به خودم رحم کنم انگار‌.

واقعیت اینه که من خودم رو گم کردم.

من توی زندگی بیتجربه بودم. نمیدونستم چیو باور کنم، و چیو نکنم. تنها بودم. بشدت از لحاظ عاطفی تنها بودم و همه منو تنها گذاشته بودن. من برم میومد از اینکه تو یه افتادم و دارم طبق praise های یسری ادم پیش میرم و هدایت میشم، درصورتیکه خودم حتی از اول هیچ حق انتخابی واسش نداشتم. زندگی بزرگسالی داره خیلی سخت و خفه کننده به نظر میاد. شاید انتخابم، اینکه فارغ از پول ترجیح میدی کجا باشی، از اول اشتباه بود چون زندگی فارغ از پول نمیچرخه. زندگی روی پول میچرخه. شاید باید اجازه میدادم توی چرخه ی استرس و اضطرابم له بشم و حل بشم.

این از اول مشکل من بوده. عزت نفس پایین. اعتماد به نفس پایین. و من الان کسیو بابتش سرزنش نمیکنم، چون بهم حس قربانی بودن میده، ولی باید روی خودم کار کنم، خیلی بیشتر روی خودم کار کنم.

و الان، فکر ادمای دیگه داره خفه م میکنه. فکر اینکه کوثر داره یکی از رویاهای احتمالی منو زندگی میکنه، ولی من نمیدونم حتی اگه جای اون بودم چگونه عمل میکردم، همچنان که وارد تیزهوشان شدم و اونجوری نشد که پیشبینی میکردم.

ادم باید یه نگاه دقیق و واقعگرایانه به خودشم بکنه. مشکل من هوشی یا سخت کوشی نبود. مشکل روانم بود.

حقیقتش من خسته م. من از این بودنه خسته م.

از اینکه به هیچ دردی نخوردم خسته م. از خودم پرسیدم ایا من بعد اینهمه ارزو و اهدافی که داشتم، الان باید برای پول جای مامانم بشینم؟(معاون پرورشی) فکرش حتی دیوونم میکنه.

منکه میگفتم برای پول نمیرم اینهمه سال پزشکی بخونم. برای پول حاصری معلم پرورشی بشی؟ راسته میگن ادم میانگین ۵تا ادمی میشه که اطرافشن.

فاطمه، همه ی اینا نشون میده سوراخای جدی توی سبک زندگیت هست. مثل همین گوشی، اسکرول کردن بیمعنا، دنبال فیلم های ترکی دویدن و هی فیلم ترکی دیدن. تونهایتش یکمال استریک داشته باشی تو روتین هات. مگه دروغ میگم؟ خودت دستی دستی همه ی تلاشهات رو از دست دادی. همه ی فرصتهات برای یک زندگی بهتر رو از دست دادی. با یکروز که چیزی نمیشه هات. بکش. اینم جورشه‌. این خفت و خاری جزئشه

تو حالا میخوای هرچقدر دوست داشتی بهم بگو که حالت بده. اما من بهت میگم طبیعیه. پیامدهای کارای خودته.

ببین چی بودی و چی شدی، با تجربه کردن تضاد. الان شخصیتت رشد کرده؟

از اینکه تجربه کردم ناراضی نیستم. عقده ش تو دلم مونده بود. یه چیزی بود که اذیتم میکرد. اینا رو بذار به حساب بیتجربگی. و من اصلا مسئله م اون سالهای دبیرستانت نیست. من مسئله م از همون یکی دوسال پیشه. میگم یعنی خیلی تنبلی کردی که کلا لای هیچ کتابیو وانکردی، و دست به هیچ بیزینسی نزدی.

چون ترسو بودی. چون روی خودت کارنکردی، عمینجوری خام و بی تجربه اومدی بالا. فاطمه کار کردن روی خود یعنی چی؟ اینکه تو فقط از یسری چیزا اگاهی داشته باشی؟ یا نه روی خودت کار کنی واسشون؟ انجامشون بدی و بشن جزئی از شخصیتت.

یوقتا واقعا هیچ راهی جز انجام اون کاره نیست. تو هیچوقت قرار نیست کامل باشی، هیچوقت قرار نیست امادگی داشته باشی، و هیچوقت قرار نیست همه چیز کامل دراختیارت باشه یا همه چیو درباره ی یه موضوعی بدونی. تو با انجام دادنش میفهمی.

من ادمت میکنم.

میدونی فاطمه؟ ادما توی کتگوری های متفاوتی میفتن, برحسب عادتاشون, و با ادمای متفاوتی هم کلام و معاشر میشن.

سختی برای همه هست. سختی واقعا برای همه هست. همه سختی میکشن توی زندگی شون. بنظرم خودتو واقعا به یه هدف ببند و ابسشن ذهنیت کن

تو یه عادت بد داری که ترکش کنی. لطفا

اوکی. اخر شبه. نیاز دارم یکی دوستم داشته باشه. نیاز دارم که طبقه ی پایین باشم الان. نمیدونم احساس ارامش بیشتری دارم. اینجوری خیلی تو حلق خونواده مم و اونجوری فکر میکنم فاصله ی مناسب رو دارین باهم. صدای شر شر بارونه فکر میکنم، شر سر که نه، نم نم.

ولی به این احسایت اجازه ی بروز میدم، فقط برای یه ربع. واقعا؟ سیریسلی؟ میخوای غمگین باشی برای اینکه کسی تورو دوست نداره؟ میخوای بدونی من واقعا چه فکری درمورد تو میکنم؟

این فکرو که تو واقعا کسایی رو داری که دوستت دارن. تو اینهمه دوست دادی و بین همه شون محبوبی، تو خواهرایی رو دادی که دوستت دارن. تو شاگردایی رو داری که دوستت دارن واقعا‌ تو داری در حق خودت کم لطفی میکنی.

اینهمه ادم به تو میگن خوشگل شدی. تو هنوز باور نمیکنی که خوشگلی تو یه مشکلی با شخص من، با یکم بزرگ بودن دماغم داری. که من نمیخوام تغییرش بدم چون بنظرم همینجوری خوبه و بخاطر همچین چیزای بچگونه ای بدنی که همینجوریشم ضعیف هست رو زیر تیغ جراحی نمیبرم. ببین به چه خوبی نفس میکشی؟ خوبه دیگه.

تو مشکلت اینه که نیمه ی خالی لیوان رو میبین، اره من با کسی توی رابطه نیستم. اره من یه بازیگر یا شخصیت معروفی نیستم. ولی همینم که هستم. اتفاقا اندازه ی خودم خوبم، و مردم باید از خداشونم باشه که با کسی مثل من برن توی رابطه.

دختر به این خوبی. تو پیپل پلیزر بشدت حساسی هستی که احساس کمبود میکنه، چون فقط یه مرد ندیدتش. گور بابای بابات عزیزم، گور بابای بابات. با اینهمه لوس بازیات مغز منو خوردی.

نه من غم و غصه داری نمیکنم برای اینکه دوست داشته نمیشم. اتفاقا خیلی ادما دوستم دارن. حتی خودمم خودمو دوست دارم که به تغذیه م اهمیت میدم. به ورزشم اهمیت میدم، ولی خب الان پریودم. و به درست کارکردن زندگیم سعی میکنم اهمیت بیشتری بدم.

So yeah

برای یکلحظه استرس اینو گرفتم که توی هیچکدوم از دوتا ازمون ارشد قبول نشم.

بعدش تصمیم گرفتم فقط روی نوشته های کتاب و اونچه که بهم میگن متمرکز بشم.

من از چاه بیرونت میارم فاطمه، فقط اعتماد کن بهم.

+گاهی فکر میکنم اگه رودروایسیت با بابا نبود که جایی قبول نشی، چی میخواست تورو از این زندگی فاکیت نجات بده.

الان وقت این فکرها و احساسات نیست فاطمه، الان سرکارم. پول و وقت مردم حروم میشه. اخرشب رسیدگی میکنیم بهش

برای یکلحظه استرس اینو گرفتم که توی هیچکدوم از دوتا ازمون ارشد قبول نشم.

بعدش تصمیم گرفتم فقط روی نوشته های کتاب و اونچه که بهم میگن متمرکز بشم.

من از چاه بیرونت میارم فاطمه، فقط اعتماد کن بهم.

+گاهی فکر میکنم اگه رودروایسیت با بابا نبود که جایی قبول نشی، چی میخواست تورو از این زندگی فاکیت نجات بده.

الان وقت این فکرها و احساسات نیست فاطمه، الان سرکارم. پول و وقت مردم حروم میشه. اخرشب رسیدگی میکنیم بهش

گوشه ی اتاقم نشستم. با موهای ژولیده. و هنوز جای خوابم رو جمع نکردم. میخوام فقط سکوت کنم. حتی نمیخوام فیلم ببینم. باهاشاحساس پوچی میکنم وقتی هی افکارم سر اونا بهم حمله میکنه. چایی زنجبیل دارچینم کنارمه و منتظرم سرد بشه. و حیرانم, که باید کدوم گوشه ی این زندگی رو بگیرم. دارم فکر میکنم اگه توی این زندگی هیچی نشد چی؟ اگه فقط یه ادم معمولی شدم چی؟ یه ادم, و یه شاگرد معمولی, که همکلاسی هایی داشته که بهترینا شدن. یه ادم غیرقابل پیشبینی که توی هر فازی از زندگیش با یه بادی پیش رفته. و هیچوقت طبق انتظار هیچکی پیش نرفته. ادما همیشه بهتر از اون چیزی که اون هست درموردش فکر میکردن و اون همیشه ناامیدشون کرده. هیچوقت خودشو باور نداشته.

اره من هیچوقت خودمو باور نداشتم چون اون باوره ازم گرفته شد.

فاطمه, بسه. بسه من دیگه نمیخوام هیچ حرفی از گذشته بشنوم. من الان ادم گذشته نیستم. با امکاناتی کهداشتم, با شرایطی که داشتم, با چیزایی که بهم گذشته بود, بنظرم پرفورمنس خوبی داشتم, نمیگم پرفورمنس عالی ای داشتم, ولی خوب بوده, نمیگم ناراضی ام.

ولی ازت ممنونم خود گذشته ی من, امیدوارم ورژن های پیشرفته تر و more persevereترت رو ببینم

ولی الان؟ من حالم خوبه! جدی میگم. واقعا خوبم. روی خودت تمرکز کن, و اگرچه که امروز فکر میکنی حس فیلم نیست, بازم ببین ولی دیگه برنامه ت رو هم سر ساعتش شروع کن. هرروز یکی دوقدم بهتر شو. همین. کمن چیز دیگه ای نمیخوام ازت

برو ماچ و موچ بقیه رو ببین و براشون خوشحال شو

فاطمه بهم بگو، تو واقعا در همین حدی فقط؟

در حد اینکه بشینی تو ماچ و موچ رفتن و دوست داشتن های فیک بقیه رو ببینی و باهاش خودارضایی مغزی کنی و لبخندهای پوچ بزنی؟

تو به این لذت مغزیه معتاد شدی.

مشکل سریال، یا بلند بودن و تعداد قسمتهاش، یا اینکه هروقت تموم بشه نیست. مشکل تویی! دقیقا خود تو.

فکر میکنم غول مرحله ی اخر این باشه که روزه ی لذت بگیری. یعنی در تمام طول ابن ۶ماه از هرکاری لذت میبری انجامش ندی. فقط لذتهای معنی دار، منظورم کارایب که باید انجامش بدی رو، انجامشون بدی. دیتاکسیکیشن باید از همه ی لذتها انجام بدی.

فاطمه , بس کن. این فلاکت رو رها کن. دیدن فیلم هایی که هیچ نفعی بهت نمیروسنن رو رها کن

+البته ترکی یادگرفتم باهاشون, sagol olsun onlara

anyways

ama buraya kadarmış

and what fascinates me is that it comes so naturally, i dont even have to struggle to form sentences

155 روز دیگه بیشتر وقت نداری فاطمه, خودت رو از این فلاکت نجات بده, بزن به دل سختی, تا تهش برو, از این ارون بیدگل لعنتی بزن بیرون ببین دنیا چه خبره. خارج از شهرت زندگی کن, فقط محض تجربه, تجربه نکرده از این دنیا نرفته باشی. برو جاهایی که فرصت های بیشتری هست. ریسک کن. زندگیت رو نجات بده.هیچی بالاتر ازا ین نیست فاطمه. هیچ چیز. این ندگیو تبدیل کن به اون چیز که میخوای. تو الان دقیقا در جای درست در مکان درست قرار گرفتی. حتی مهم نیست که اماده هم هستی یا نه. فقط خودت رو اکتیولی هول بده سمت سختی و باهاش اینگیج کن. همین. این کنکور یه بدبختی نیست. یه شانسه برای تو, که زندگیت رو نجات بدی

واقعا باید بشینم باتو دربارهی. دیدگاهت نسبت به خودم صحبت کنم. چون این فقط تویی که فکر میکنی عکسای من بد افتاده، و هرکی میره عکسات رو میبینه میگه خوب افتادن و حتی امروز جمالی بهم گفت که من فکر میکنم عکاسه رو تو کراش بوده حتی عکسای یهوییت خوب افتادن. و این واقعا یه حجم بسیار زیادی از خوشحالی رو اورد توی وجودم، جالب تر اینکه بقیه هم لایکش کرده بودن.

ننه من دیگه نمتتت.

تو با من، با شخص من و با تصاویر من مشکل داری. عکسا شاید خوب بوده اینکه تو فکر میکنی من ادم خوشگلی نیستم مشکل هست فکر میکنم.

someone has to just stop me. i cant do it. idk wtf am i doing. and im going absolutely crazy.

اعترافش برام سخته. ولی دارم هیچ کاری ,هیچ فاکینگ کاری انجام نمیدم. خالی شدم. تهی شدم از هرگونه معنا و هدف و حتی نمیدونم زندگیم رو به چی گره بزنم یا معنا و هدفش چی باشه. من نمیتونم حتی با خودم زندگی کنم و حالا که دانشگاهم منو ول کرده گم شدم. من خودم خودمو گم کردم. هرچند دانشگاه منو ول نکرده, ولی میدونی حسم شبیه چیه؟

شبیه اینکه من تو رو دوست ندارم, دوست ندارم به اهدافت برسی, برای همینم هیچکاری نمیکنم واست. و از قصد نمیخوام به آزمون ارشد برسی.

و نمیدونم این عدم انگیزه از کجا میاد

+ شاید از خود کارهات میاد عزیزم. یادت رفته انگیزه چیه؟ از نظر دکتر اسمیث؟

من کلا خودمو از دست دادم. داغون داغونم. پایین ترین وضعیت خودمم. باید اعتراف کنمـ, من بدون درد نمیتونم زندگی کنم. اسم درد گول زننده ست. زشته, ولی خب, دوست داشتنیه. من یه نفرو میخوام منو مجبور کنه کارهامو به هر وجهی که شده انجام بدم و اون ادم هیچکی به جز خودم نخواهد تونست باشه. اینجوریک ه داره میگذره من بشدت دارم احساس میکنم که ادم پوچی هستم که توی لذت های دنیا غرق شده و این من نیست این اصلا با اون خودپنداره ای که خودم از خودم داشتم نمیخونه. همه ی دنیا همینطوریه. میدونی چرا دکتر ها انقدر پول درمیارن؟ سالها بدون هیچ درامدی, حدود ده سال درس میخونن فقط. تو چطور اینشو نمیبینی؟ تو چطور فکر میکنی اون یه قمار نیست؟

من کارهایی که دوست دارم رو هدفمندانه میکنم فاطمه خانم. تو رو مجبور میکنم که انجام بدی و حتی اگه دوستشون نداشته باشی, به هرحال کار درست رو انجام بدی و خودت باشی. حتی اگه نخوای خودت باشی,] این درست بودنه باید تورو هدایت کنه, چون من همینم که هستم, من نمیتونم اروم و قرار بگیرم. خودتو سفت کن و یه راه حلی پیدا کن. خدا باتوعه. چرا انقدر دست کمش میگیری؟ زندگیت رو به زمانی که داری گره بزن. من خیلی پتانسیل ها توی تو میبینم, و به خودت اجازه نمیدم اونها رو از بین ببری, با هر بهونه ای. من به این نگاه میکنم فقط که اون کار در زمان درستش در اون روز انجام شده یانه, نه به اشک و اهت نگاه میکنم نه به بهونه های مسخره ت. نه به داستان سرایی های مغزت, نه به احساساتی که هی ابغوره شونو میپگیری الکی.

و تایم لذت بردنت و چیزی که ازش لذت میبری رو من برات مشخص میکنم. من میخوام تو اصالت داشته باشی. نه که یه ادم دوهزاری باشی. درسته, دانشگاه و اینا مهمه, اما قبل از اون من خودم میخوام پدرت رو دربیارم. بدرت رو دربیارم که نه, صالا ولش کن. من دیگه حرف نمیزنم باهات. سعی میکنم بیشتر مغزم رو ساکت کنم و فقط به انجام دادن کار سر موعد مشخصش تمرکز کنم.

و درضمن, دیگه ای اس ام ار گوش نده, یا فقط درصورتی گوش بده که همه ی کارهای اونروزت رو انجام داده باشی. استراحت و لذت بردن رو برای چی انجام میدن؟ برای اینکه اونرزو خیلی کار کردی و خسته شدی و الان به یه چیز ارامش بخش نیاز داری. من بهت نمیگم همه ش درحال بدو بدو و اینور اونور رفتن باش من فقط میگم به وقتش کار کن, و لذت ببر. همه چیز به زمانش.

خیلی دیره.

انگار کلنگ خورده توس سرم، انقدر که امروز سرما بهم خورده، و هیجانزده شدم سر جشن خصوصا. چقدر خوب که دیگه حداقل توی تلگرام انلاین نشدم دامن زده بشه به هیجاناتم.

احتیاج دالم یکم اول خودمو اروم کنم. ولی نمیدونم چقوری. همه ش دارم توی اینستاگرام میچرخم و فیلم میبینم. حتی ای اس ام ار هم نمیتونه ارومم کنه

ناخدا زندگی نامه ش رو نوشته بود. چقدررر سختی کشیده این پسر از یه شهرستان خیلی کوچیک با فقر و نداری. همه ش از ایده و کارای خودش بوده. همه ش خودش آستقلال داشته. و تلاش کرده و هیچوقت نایستاده‌.. به همینش حسودیم میشه.

معمولا چنین ادمایی رو قصد دارم به عنوان پارتنر انتخاب کنم. چون میدونی؟ درسته که خیلی بهتره ادمیو پیدا کنی که بافتش کلا گرونقیمت و پولداری و مدلش پولداری باشه، ولی اینجور ادمآ هم خاکو تبدیل به طلا میکنن.

خودتم باید همینجوری باشی فاطمه جان، من حداقل توی این مورد میتونم به تو اعتماد کنم که you never run out of ideas.

The thing with you, is you lack the courage to،you fear so much, and unless you try it, youll never know if your fears are right, and you know what? Ots not even abt proving them wrong or sth, its about experiencing them for me. Cuz, in most cases, i could takeover them.

مغزم قفل کرده، بیش از حد تحریک شده. نمیدونم،دقیقا باید چیکار کنم یا به چی فکر کنم یا کدوم جنبه ی ماجرا رو بیشتر بهش فکر کنم. و ایا اصلا ارزش ناراحتی داره یانه. نه ناراحت که قطعا نیستم. حسودی میکنم. حسادت زیاد منو در بر گرفته ، مصلا به صبا، که همه ی پسرا رو روی دستش میچرخونه و میگن لاس زن خوبیه و هرروز با یکیه، و الان یه ادم خوب پیدا کرده، بنظرم اونی که بهش میگن خراب واقعا خراب نیست، منتها ادم شناس و تجربه دار خوبیه. و همه بهشون حسودی شون میشه.

و حسودیم میشه به شیدا، و هستی و لیلا، بخاطر پوست خوبشون، بخاطر اینکه براحتی اعتماد به نفس دارن در ارتباط با پسرا، و راحت دوست میشن و ارتباط میگیرن. و اینکه اونا خیلی رابطه ی خوبی با م. ناخدا داشتن، امروز توی جشن فارغ التحصیلی. ناخدا ادم دوست داشتی و باحالی بود. دوست داشتم باهاش ارتباط بگیرم.

و حسودیم میشه به فاطی که انقدر خوب و راحت شرایط بحرانی رو رد میکنه و جوک میسازه ازش. و خیلی کامفتبله خلاصه.

و ناداحتم از اینکه نمیدونستم وایعا منظورشون از جشن فارغ التحصیلی چیه. اینکه اون باغ دیروز رو نرفتم که فیلمی ازم تو جشن فارغ التحصیلی باشه و هرچی بود عکسای کویر بود. و الان یادم اومد که چرا فیلم توی ماشین بودنم که داشتم با اهنگ میخوندم رو ندادم براشون و نفرستادم که بذارن توی کلیپ جشن. البته تقصیر اونها نیست. یادم نبود. واقعا یادم نبود. اینهمه عکس خوب دارم باید میذاشتم توی کلیپ. اشکالی نداره خی یادم نبود. ولی یادت باشه، این اتفاق غیر عمدی ، اینکه اون عکس و فیلم ها وجود دارن رو نقض نمیکنه، اونها صرفا تو کلیپ جشن نیستن. اند ایتس اوکی.

عکسایی که ناخدا ازم گرفته رو دوست ندارم. واقعا دوست ندارم. خیلی بد افتادم. عکسایی که خودم از خودم گرفتم رو خیلی بیشتر دوست دارم من از دور خوب نمیفتم، برای دیدن زیباییم باید خیلی بهم مزدیک بشی، باسد منو از نزدیک بشناسی، حتی از لحاظ درونی هم همینطور.

گاهی به شیدا و اکیپ حسودیم میشه برای اینکه در نگاه اول میتونن اعتماد به نفس و خودشون بودن رو ابراز کنن، اونچه که نظرشون هست رو بگن، خودشونو بدون من من کردن ابراز کنن،

ولی من همچین ادمی نیستم. تراست ایشوز دارم و این اعتماد به نفسمو گرفته. تنفر انگیزم در نگاه اول. مثل مائده، که رفته بود توی جمع دوستام روش نمیشد سرشو بلند کنه و هی میخندید، خنده های عصبی. حتی نمیتونست از شدتش حرف بزنه. اونروز بشدت باهاش احساس هنزاد پنداری میکردم، و به خودم گفتم یعنی اینجوری به نظر میام؟؟ اگه اینطوره که حالم به هم خورد.

حتی اگه بخوام شبیه دوستامم رفتار کنم پول کافی براش ندارم. یچیزایی دقیقا در تضاد با هم قرار میگیره، یسری لارج بازیا. پول پدر و مادر من کفاف اینو نمیده که از این خرجا بکنم. و یکسری باورهایی که توی من کاشته شده ریده به اکثر پارتهای زندگیم و باعث میشه اونجوری که بخوام نتونم دوستام رو همراهی کنم. و این منو، همونطوری که از خونواده م دور کرده، این موضوعات منظورمه، از دوستامم دور کرده، من در یک فاصله ای از هردوی اینها هستم، و تنهام.

بچه ها صبا و دیگر ورودی های دانشکده رو جاج میکنن بخاطر لاسو بودنشون و اینکه با لاس زدن به هر خواسته ای که دارن میرسن، ولی خودشونو نمیگن که از شیدا و لیلا و هستی سوء استفاده میکنن برای کمتر پول دادن و تخفیف گرفتن، البته خب در جهت کار خیر بود😂😂

اما خب، خوش گذشت امروز، نسبتا، با وجود این حسای بد. خوب شد که اومدم گفتمشون.

تازه نهارمم نگرفتم. ولی از عکسایی که گرفتم خودم راضی ام. و واقعا از دوربین گوشیم راضی ام که همراهی کرد.

ولی خب، پشیمونم نیستم از اینکه تا تونستم عکس گرفتم، احساس خالی شدن خوبی داره. انگار مونده بود روی دلم.

فاطمه پس اینهمه آدم چیکار میکنن؟؟ همه بدبختی میکشن؟ تو چرا روانشناسی رو انتخاب کردی؟

دارم عقلم رو از دست خودم از دست میدم. من یک دیوانگی درون دارم. احساس میکنم نیرو و قدرت خودم برای بیرون اومدن زا این چاه کافی نیست. و خودم توی خودم پیچیدم و گم شدم. از فکر یه رشته ی دیگه. از اینکه من جای دیگه به غیر از روانشناسی دووم نمیارم.

اینکه تو beat me out of me نمیکنی حخالم به هم میخوره. جدی واقعا حالم به هم میخوره. و واقعا, من نمیدونم, هرجا بری, باید خیلی تلاش داشته باشی تا روحت آروم بگیره

says the one who casually does nothing just for peace

نمیدونم شاید تو یه مقطعی تصمیم گرفتم دیگه نباشم.

مواظب حرفایی که از دهنت درمیاد باش. حداقل خودت این چیزا رو واسه خودت نگو.

من نمیتونم اینجوری به زندگیم ادامه بدم, هیچکاری نکردهن, هیچکاری نمیکنه. من دوست دارم خودمو پر تلاش و کاری ببینم. منتها زیر فشار کم میارم. به اندازه ی کافی رزیلینت نیستم. بریک داون میکنم

جدا حالم داره از این وضعیت به هم میخوره.

فاطمه, فکر پزشکیو حذف کن اصلا. جدی حذفش کن. فقط روی روانشناسی تمرکز کن, من تصمیم گرفتم برم دنبال رویاهام و یه زندگی با ارامش و huzurlu داشته باشم

ازت متنفرم

میخوای یه نقدی بهت بکنم؟ نقدم خیلی بجاست.

نقدم اینه که، تو، خودتو شبیه دخترای توی قصه ها میبینی. که خیلی خسته ن, خیلی زحمت کشیدن، خیلی باید استراحت کنن. خیلی بدی سرشون اومده، خیلی حق به جانبن.

والا ماکه ندیدیم همچین چیزایی رو. بنظرم اگه غمی چیزی هم داشتی به اندازه ی کافی بهش ساخته و پرداخته و فکر شده. و linger on شده روش.

تو ادمی هستی که خیلی باهوشی، از هوشت در جهت نادرست استفاده میکنی. هوشت داره تورو گول میزنه تا همینجور هی ول معطل دور خودت بچرخی و هی به همه چیز شک کنی و داستان های جدید از هیچ و پوچ بسازی.

هی ناله میکنی از اینکه تنهایی و دوست داشته نمیشی؟ چی باعث این وضعیت شده بنظرت؟ چون تو همه ی عمرت همینجور بودی، و اونروزا که خودت رو گره زده بودی به یه هدف، اصلا اینجور فکر نمیکردی، حتی فکر میکردی که خودتم توی این زندگی زیادی و سر و صدا داری. اصلا فکرشم نکن این موضوع رو گردن ادما بندازی که اونموقعم همه ی دوستات دوست پسر داشتن.

یچیزیو بهت بگم. فقط همین کنکور تورو ادم میکنه، بهش دل بده.

و اینکه، تو تکلیفت رو مشخص کن، میخوای یه دختر محکم قوی باشی که خستگی ناپذیره و اصلا پثتیک نیست و ادم حسابیا ازش خوششون میاد، یا اینکه همین موجود حق به جانبِ خوب حرف بزنِ الانت باشی که پی تحت تاثیر قرار دادن ادمای دیگه است.

کلا، من به این پی بردم، ادمیزاد موجود کثیف و اشغالیه، حق با فروید بود، باید انقدر خودشو تا ته تحت فشار قرار بده و بزنه که نای ناله کردن نداشته باشه، حداقل من اینجورم، باید با ادمای دیگه و موقعیتا خودمو مجبور کنم وگرنه اصلا هیچی به هیچی. و همه همینجورنا! سخت ترین نیرو برای راه افتادن، همون اولشه که میخوای راه بیفتی، چون اجسام تمایل به حفظ همین حالت الانشون دارن.

همیشه باید در تلاش برای بهتر شدن باشی، ادم بهتری شدن، اگه خودتو ول کنی به درجه ی حیوانی نزول پیدا میکنی، و روانشناسی برای ادماییه که روحشون زخمیه، و مداوای اون، نه که خودشونو گم کنن، خودشونم سرش هزارتا داستان بسازن.

همیشه یا باید در تلاش برای یه تجربه ی بهتر باشی، سا سرجات بشینی تا نهادت، این hayalleri شو با narrative های مختلف و خیالپردازی کردن ارضا کنه، بجای تجربه ی واقعی اونها.