من توی خودم گیر کردم. دقیقا همین.stalk.
امروز به لیسانس به پزشکی فکر کردم. ۵الی ۶ ماه دیگه ازمونشه.
به خودم گفتم ببین، میتونی همه ی این احساسات، این کمبود هادو باهاش جبران کنی، همه ی این خودسرزنشی ها، و احساس ناکافی بودن ها، و همه ی معمولی بودنها، همه ی چیزایی که دیشب نوشتی.
بعد فکر کردم. عمیق فکر کردم.
بعد مائده به مامان گفت مامان میشه کلاس گیتار برم؟ مامان بهش گفت برو چیکارت کنم دیگه؟ بهش گفتم گیتارش ۸ تومنه. گفت ۸ تومن؟ پس اونو باید بگی بابا بخره. بهش گفت پولشو داری؟ مامانمم گفت دیگه مجبورم که جور کنم.
این واقعیت احساسات زیادی رو در من برانگیخت. اولا که بهش گفتم اگه بری یادبگیری باید یاد منم بدی، و میخوام یاد بگیرم منم. دوستش دارم.
دوما که من چندساله دیگه نتونستم دررابطه با موسیقی با خونواده م صحبت کنم بخاطر این شرمندگی که اونموقع کلاس نهمم سه تار رو ول کردم. و هروقت بخوام بگم میترسم بابا بهم بگه تو سر اون به اندازه ی کافی پولامو حروم کردی، و اصلا یکی از انگیزه های من برای کارکردن این بود که یه گیتار بخرم. متاسفانه بزرگ شدم. و فهمیدم مسائل خیلی بزرگتری نسبت به گیتار وجود داره. و ترجیح میدم پیانو بخرم.اما درهرصورت، این مسائل حتی از اونم بزرگتره و فعلا فقط باید پول سیو کنم، پول سیو کنم و به درد هیچی هم نخوره این پولا.
و من اصلا تا اونموقع هیچوقت برای خودم تصمیم نگرفته بودم که، اصلا نمیدونستم چیو میخوام، چیو نمیخوام، چیو دوست دارم یا چیو دوست ندارم. اصلا نمیدونستم چطوری به مامان و بابام نه بگم. همینجوری افتادم توش و مامانم زیاد راضی نبود. و مادربزرگم هم همینطور. و، معلمم یه مرد بود. این بخش خیلی سخت ماجرا بود. این شاید سخت ترینش بود.
من نمیخوام نقش یه قربانیو بازی کنم. حتی نمیخوام قربانی باشم.
و بعد به مائده (خواهرم)فکر کردم. به اینکه در آینده چی میشه. یه دختر مستقل جذاب که زبان بلده، موسیقی بلده و نقاشی بلده، و تازه رزین هم کار میکنه. درسای مدرسه رو فقط در حد درسای مدرسه پیگیری میکنه و عالی میخونه. و از الان تکلیفش با خودش مشخصه که میخواد چه رشته ای بره. تازه اسپانیایی هم داره میخونه. فیلماشم همه به اندازه میبینه، و رماناشم میخونه. و تعدادی هم دوستای خوب داره، و با ادما سازگاره.
من چی؟ بزور خودمو اضطرابمو جمع کردم که توی ۱۹ سالگی زبان درس بدم. همه ی زندگیم توی درس خوندن خلاصه شد که اونم به هیچ جایی نرسید. دغدغه م این بودکه کی باهوش تره. تیزهوشان. تکمیلی. لباسامو حتی تا اون سن مائده انتخاب نکرده بودم. حقیقتش، تا یکسال پیش انتخاب نمیکردم و برای تک تک لباسا و شلوارام جنگیدم.دیدگاهم اینبود که اینا همه ادمای معمولی ان، نباید معمولی بود. باید خیلی درس خوند و باهوش بود. من ادم باهوشی نیستم. اگه درس نخونم پس خنگم و با هوش نیستم. سارا داره تیزهوشان میخونه. کوثر داره تیزهوشان میخونه. دختر ارشدی رفت تیزهوشان. من اون کسی نبودم که بابا میخواست. من یه نا امیدی بزرگ بودم. و هستم. اون نا امیدی ادامه داره.اون ناامیدی، شده همه ی چیزایی که خودقبلیش ازشون بدشون میومد. شده هیچی. شده با ادما mingling around. با ادمایی که دوهزار نمیارزن(youre being mean to them) همونایی که توی دبیرستان ازشون دوری میکرد. Resentشون میکرد.
آره، "م" (my secret therapist)بهم کمک کرد، من تراپی شدم. و درد کشیدم. همه ی عمرم درگیر بودم با خودم، و تا جایی که تونستم(که باید بیشتر از این میتونستم) جنگیدم
Uh, dont fucking cry, you bitch
و اقرات مثبتش رو خواهرام دیدن. چون اون زمانی که
Dont fucking cryyyyyy. Im not avictim. Dont sympathize with me. Dont pity me. I dont need that
وسط همه ی اون رنج ها بودم، م باهام مهربون بود، و بهم یاد داد که گاهی تو اون پایین فقط نیاز داری یکی حتی یه شمع روشن کنه تا گرم بشی. و اصلا دلم نمیخواست
My sisters to go through what i did in their whole life
Cuz its crazy. Its like you're trapped in a trusted circle. Youre basically stalk.
Dont fucking cry.
Ok
Im fine now
داشتم میگفتم. عمیق درمورد پزشکی فکر کردم. نتیجه این بود: حوصله ش رو ندارم. درسای روانشناسی رو ترجیح میدم حقیقتا. کار روانشناسی رو ترجیح میدم حقیقتش.
And i realized i missed the point.
مسئله من و بابام سر این قضیه فرق داشت. و من مسئله ی منو بابام رو قاطی کرده بودم. این که دبیرستان من یک شکست بود، و نتونستم بخوبی درسهارو یادبگیرم، و باید برگردم جبران کنم به بهترین نحو و برم پزشکی، یا اینکه اوکی هروقت ارشدم تموم شد حالا یه پزشکی ای هم میرم میخونم، کار ناتمومم رو تموم میکنم، اینکه دوستام تونستن پزشکی قبول بشن، منم باید میتونستم، ولی نتونستم. اینکه کلا دکتر بشم. نمیدونم، اینا مسئله ی من بود یا مسئله ی بابام. شایدم مسئله ی خودم بوده که الان حالم ازش به هم میخوره
پوینت اینکه من الان اینجا هستم این بود که اینجا رو دوست دارم. دوست دارم توی کلاسای روانشناسی باشم و درباره ی این مباحث بخونم و بدونم. زبان رو دوست داشتم.از بهترین روزای عمرم بود اون روزایی که داشتم واسه ارشد میخوندم و دانش روانشناسیم رو میبردم بالا. اضطراب ازمون و حس اینکه مجبورم بخونم یکم کسلم کرده بود، ولی من الان دوباره این موضوع رو به یاد اوردم. ک ه من روانشناسیو دوست دارم.
یسری عقیده هایی درمورد خودم هست که فکر میکنم از بیرون نشات گرفته. مثلا اینکه توکه ادم درونگرایی هستی، چطوری توی همچین رشته ای هستی؟ توکه اصلا با ادما ارتباط نمیگیری و فلان.من همیشه از درون به خودم میگفتم بنظرم توی ارتباط برقرار کردن هم خوبم، منتها اینا ادمای تایپ من نیستن و ترجیح میدم وقتمو با اینا نگذرونم.
و حالا که بحثش شد، در ادامه ی ادمی شدم که ازش متنفر شدم، باید بگم: تو روانشناس شدی که وقتت رو با همون ادمای brokeای بگذرونی که ازشون فرار میکردی، ایا این به روح و روانت اثر نداره؟
اینم یکی از اون مسائلیه که is strangulating me.
احساس میکنم همه ی اون حسای خوبی که به خودم داشتم بابت هرروز مطالعه کردنم، پادکست گوش دادنم، ورزش کردنم، کتاب خوندنم، کار کردنم، درس خوندن برای دانشگاهم، بیهوده بودن و دارن معناشون رو از دست میدن.
و هیچکدومم دیگه جز درس خوندن انجام نمیدم.
میدونی ریشه ی همه ی اینا این فکره که سارا دوسال دیگه فارغ التحصیل میشه و یه جوون پولدار و خوشگل و تحصیلکرده از بهترین دانشگاه ها میشه. و من؟ یک ادم آس و پاس هستم در خدمت شما.ایشونم دندانپزشک دانشکده شهیدبهشتی.
.
.
و بعد به خودم گفتم پوینت همه ی اینا همین بود. که تو لذت ببری از زندگیت. اره یسری چیزا دهن پرکنه، اما ایا تایپ من هست؟؟؟ اصن تو برو پزشکی دانشگاه تهران بخون، اگه دهن همه رو پر کردی جز دل خودت چی؟
باورم نمیشه ادم با استعدادی و با درک و فهم بودن تو، هنوز توی یکسری چیزای ابتدایی با خودش درگیر باشه.
این عقده ی در یه زندگی دیگه پزشک شدن، مثل عقده ی بابا، انگار که ترومای نسلی شده و به من انتقال داده شده.
تازه من هرچی دکترا رو دیدم اصلا نخواستم شبیه شون باشم، ولی روانشناسا رو چرا.
یکی دیگه از ریشه های اینجور حس کردنم اینه که توی این چهارسال هیچکاری نکردم. هیچ فاکینگ کاری نکردم. و هیچ پولی هم الان ندارم. و هیچ هنری هم ندارم. قشنگ به گا دادم زمانمو.
[گه نخور. صفر و صدی نگاه نکن بهش. یکسالش که اوکی، ادامه ی مدرسه بود و توی خونه بودی، ولی از تابستونش رفتی ارایشگاه کارکردی، سال دوم توی ارایشگاه کار کردی، از ادامه شیه دوسه ماه بیکار بودی چون اون حروم زاده یه دستیار برای خودش انتخاب کرد، چون "اون شوهر داره و بیشتر از تو به درامد نیاز داره" ایشالله به زمین گرم بخوری عاطفه جان، به حق پنج تن. بعدش رفتی زبان درس دادی، زیادم درس دادی. بعدش ۲۴ واحد ۲۴ واحد ترمارو با بالاترین نمره پاس کردی، استعداد درخشان شدی، شبا رفتی کار کردی، ترس اجتماعی بودنت کنار رفت، الان به دیدن ادما نیاز داری، overwhelm نمیشی.۶۰تومن سیو کردی تاالان. نگو هیچ کادی نکردی بگو هبچ کتاب تکست بوک روانشناسی ای نخوندی. که تازه اونم ترم پنج و ۶ حدود ۲ماه و نیمشو هرروز دوساعت اینا مطالعه میکردی. توی تابستون سعی خودت رو کردی خودتو جمع و جور کنی و هرروز مطالعه کنی. هرچند اکثر روزها نشد.]
ولی خب، درسته، بیشتر از این میتونستی اگه سراغ این گوشی لامصب نمیرفتی و کلی فیلم نمیدیدی و مغزت رو با اینا خراب نمیکردی. [این جمله چقدر شبیه حرفای مامانمه]
من فقط به اون صدای خیلی ضعیف درونم، که felt like right گوش کردم. که felt like me.
Which was always there, but i kept gnoring him/ her. Cuz it didnt make sense with other ppls perception of me, or my environment. But in those rare moments when i could get the chance to be that, and actually listen to that, i could feel like myself. Like my true self.
And those moments happened more in these 3 yrs.
Im not the person i used to be. These words are not hard to process even for myself anymore.
Whrn i measure the scale of my change with sth as simple as avoiding and being horrified by a male teacher to setting all my classes with males , and actually improving my skills on communicating with them, and getting the hang of what they are like, imagine how you processed in broader scales.and it takes time honey, you werent just doing nothing.
و خب، داشتم میگفتم، اره، و هیچ باری روی دوش مائده نیست. اون ازاد و رها هر کاری بخواد میکنه، منم پشتشم و ازش حمایت میکنم اگه با محدودیت مواجه بشه. ولی،
You know? I just kinda wonder what its like to be her. Just free of all the burden, of being supposed to be sth. And just flow your soul into your purpose.
و میدونی؟ شاید باید به بلوغ برسم و تمومش کنم. شاید تو که اینو میخونی فکر کنی هنوزم همون اش و همون کاسه هست توی خونه ی ما، ولی نیست. من دعواهامو کردم. دعواهام با مامانم و بابام تموم شده. اما سایه ی اونها، هنوز منو haunt میکنه انگار. درسته که دیگه کسی سرزنشم نمیکنه، ولی خودم نمیتونم بس کنم و به خودم رحم کنم انگار.