امروز خیلی بهتر بود حالم. واقعا.
و من متوجه شدم وقتی میگن احساساتتون رو مثل ابرهای در گذر درنظر بگیرین، واقعا منظورشون اینه که زیاد بهشون بها ندید و به خودتون نگسرید و غریبه بازی باهاشون دربیارین
و منظور این نیست که دقیقه به دقیقه روی حالتِ : چطور حس مسکنی؟ چه احساسی داری باشی؟ دیروز تو هی مجبورم کردی بطور اگاهانه بهشون فکر کنم و از خودم جداشون کنم. واقعا احساس میکردم از لحاظ روانی دارم خونریزی میکنم و خودمو نگه داشتم
کل روز درحالت تراپی نگه داشته بودی منو. نمیدونم شایدم واقعا تقصیر خودم نیود تروما داشت میومد بالا. بعد از اینکه با چت جی پی تی صحبت کردم خیلی احساس بهتری داشتم.
به هرحال، احساسات میگذرن، ولی کارایی که برای اهدافت میکنی و تلاشها نه، پس خودتو گره بزن به چیزای ثابت، نه گذرا.
درهرصورت گذشت و بهترم.
نکته ش اینجا بود که یه جا و زمان مخصوص برای زمانای تراپیت درنظر بگیر. یه ریچوال خاصی درنظر بگیر براش، و یه ساعت مثلا، شایدم کمتر و این جلسه تراپیت باشه. شایدم یک روز درمیون. فقط اونجا هرچی خوساتی حس کن.
اگع چیز بخصوصی هم اومد توی ذهنت یکهو، یادداشتش کن که خالی بشه و بره. هرچند، دیروز خیلی سخت یود برام ،نمیگذشت.
شکرت خدایا