Writing does not help.
I forgot the rest of my thoughts.
I know who i am i think
Writing does not help.
I forgot the rest of my thoughts.
I know who i am i think
عاح! نمیدونستم تهش اینطوری میشه! نه! واقعا خوب شد انگار! از قبلش بهتر شد. چقدر خوب شد که حرف زدم! از خودم قبلش پرسیدم آیا این اونه؟ و بعد گفتم قطعا نه! اون یه ادم تاثیرگذاره. درسته نمیتونم اطمینان حاصل کنم همه ی ارتباطاتش صمیمی باشه. ولی حداقل انقدر هم افتضاح نباشه.
عاخیش.شاید دارم کمی بیشتر از انچه که خودم بودم میشم
نمیدونم چیکار کنم، هیچ چیزی به ذهنم نمیرسه. جز امیدوار بودن، جز دنبال کار گشتن، خدایا، خودت بهم کمک کن، هیچ چیز به ذهنم نمیرسه جز زبان خوندن، درس خوندن، عمیقا ناراحتم. و عمیقا افسرده ام، ولی هنوز به رو نرسیده. شاید دارم تلاش میکنم پنهانش کنم.
هیچ راهی جز تلاش کردن به ذهنم نمیرسه. به خوبی باور پیدا کردم شاید. به اینکه یچیزی اتفاق میفته. و باید تا لحظه ی اخر تلاش کنم میدونی؟ من همه ی عمرم روزی ۵بار تلاش خوندم، ولی به یکباره ولش کردم و دیگه اصلا نگفتم، این نشون میده، عادتها هرچقدرم قوی، تورو تبدیل به یه ربات نمیکنن، تا زمانیکه کاریو انجام بدی، بردی، تا زمانیکه انجام ندی، نه! یا مثل همون تونیا یادته؟
قهرمان اول جهان شد ولی بعد دیگه تا دوسه ماه تمرین نکرد! پس ابن واقعا خود ماییم که انتخاب میکنیم! که چه کاریو انجام بدیم چیو نه!
و همه چیز تو این دنیا ایز عه متر آف چنس! سو، یو شو ترای یور هاردر، تو فایند وان!
I want to be muvh more powerful than my dad, and i kinda can, cuz i read books, and kinda cant, cuz he got the money, so,
U know?
I wanna be much more powerful than my dad, so i can rule him, and he is forced to listen, and take me serious, and never, can he ever rule me again, and just represent his suggestion.
I want freedom, i need it af.
Well u know, other times i woulda warn myself، its just obsstinacy, dont do sth crazy.
Now i tell Myself, well fuck it. Let it be obstinacy, hah, like i care.
Well, life sucks, it truely sucks
+no no no no nooooo, u are being so sensitive now.
_no i really mean it, he loves me conditionally. U know? He loves his biases more than me. He doesnt like me to dance, and he doesnt like me to talk to boys, and he's actually so fucking terrified of that shit, and he doesnt even trust me on that issues, and he's level of being terrified of that shit literally equals to me being sensitive to every single fucking thing in this world.
+But, its fine, I can grow, i can heal myself, and i can go outside of his circle and never see him again.
_ u know i actually dont like men, i never did. And any time i start to love him, he ruin it all over again, making me believe men, can never love u or be loved. And worse, to not be able to communicate w them and get my rights. OMG, i literally and truely hate this religion that bans boys and dances. Im not gonna get fucked by sayin hello to boys. But in your imaginations, im sure i got fucked more than so many fucking times.
+i just hope i go out his world and never comw back again. No serious touches, or talks. U know.?
-no one wants to hear me in this house. I love them but its not enough i think. After so so so many difficult times, now i came out to talk, i finally found the courage. To express myself without censor or i aint know, to be able to laugh easily, at least to express frankly and honestly. I cant put my family in M's place. I just cant. I would've always have this void i think. Cuz i cant trust anyone.
And yes life sucks, cuz, our mental health sucks.it can be hurt in so many fucking ways. My family, is not mine. Is not of me I think. U know, its not just a gap anymore, its fucking wormholes.
They are just limiting u. And i fuck anyone whose in my way. I'll pay them my price back, and we'll be even. So, that'll be fine.and if u think its not, then just think aboit their responsibility in deciding to born a child and bringing her up.
Im gonna reach beyond my limits. N im gonna show him what else can i do, other than listening to his bullshits. And obeying what he says. I hope i make him so fiercely fucking angry. When he can do nothing. Im gonna turn my pain into power
Im just bored of not doing things, to avoid faliure or mistake. I wanna fully embrace life. Cuz when it sucks anyways, i aint care how much, anymore.
+after a really long time, i think this, was the most bottom of heart thing i wrote. Im not gonna deny it, nor would i exaggerate the depth or width of it. No, im gonna look at it just the way it is. And im gonna accept it. And embrace it. Cuz i feel like nothing other than the pain itself, can heal me.
یکی از باگ های جوونی هم اینه که ادم ایده آل گرا و کمال طلبه.
دلش میخواد کارهای خوب انجام بده، یا شرف داشته باشه، و یا انقلاب کنه، بدون اینکه cost ای بپردازه.
دلش میخواد انتخاب هایی انجام بده که براشون هیچ بهایی رو نپردازه. درصورتی که هر انتخابی انجام بدی آپساید و دون ساید داره. حالا یوقت این شرایط ایده ال فراهم میشه، که اونم فراهم نمیشه، انقدر بهای پرداختی کمه که به چشم نمیاد، ولی در اکثر موارد این شرایط برقرار نمیشه، و این باگیه که انقدر اشکاره که خود من حتی دارم به چشم میبینمش.
نه ، با بابا کنار نیومدم، سختمه بگم کنار اومدم، ولی پیشنهادات خوبی میده، و نظرات خوبی داره. همسر خوبی نیست، ولی شاید پدر خوبی باشه.
اما نظرات خوبی داره.
She's in rel with her cousin,
Omg, she gon have n awkward endin
😂😂😂
Lets be happy we gon go end it with a wedding at least😂🤍
از انویژن پست قبل یادگرفتم هرجتا که بری, بالابری و پایین بیای, همین تسکها رو گردنته. پس هرروز رو به عالیترینروشی که میتونی زندگی کن, تا لاون هویت والا و برتریکه میخوای رو بدست بیاری. و روزها بالاخره از پس هم میگذرن و تو به خواسته هات یا بالاتر از اون میرسی. و زندگی همینه. اینکه کوچکترین چیزهارو اونجوری انجام بدی که انگار الان فقط برای اونلحظه ساخته شدی. که فلانکارو انجام بدی. چون درسته که روزها میگذرن و تو به اهدافت دست پیدا میکنی ولی درهرصورت یک uncomfortable truthای ای هم وجود داره.سعی کن از خودت لذت ببری. چون ازا لان تا اخر عمرت, زندگی همینه. و همین تکرار چیزهای خسته کنندهست که توو به اهدافت میرسونه. همه ی زندگی, همین لحظه ست که تو داری اینمتن رو مینویسی. میبینی؟ پس سعی کن همین لحظه کارهای ارزمشمند انجام بدی.
Without these narratives—without developing a clear vision of the future we desire, of the values we want to adopt, of the identities we want to shed or step into—we are forever doomed to repeat the failures of our past pain. The stories of our past define our identity. The stories of our future define our hopes. And our ability to step into those narratives and live them, to make them reality, is what gives our lives meaning.
اوکی. سو باید یه داستانی برای خودم داشته باشم که روایت کنه از مشکلات بهتری که باهاشون مواجهم. هوم؟این میشه تخیل کردن؟
+دقیقا!
_امم خب, تخیل من این, میشه که, ببین قالب کلیش اینه که , من میخوام تا اخر کارشناسی یه رزومه ی خوب برای خودم داشته باشم و یه آرایشگاه خوب راه بندازم, میخوام برای ارشد برم تهران. هفته رو دو قسمت کنم. هم آرایشگری کنم هم کدنویسی و هم یه رزومه ی خوب برای خودم جمع کنم و تا میتونم از قسمتهای پزشکی روانشناسی هم سردربیارم. میخوام یه پیج روانشناسی هم راه بندازم.
به هرحال, زندگی خرج داره. مگه اینکه یه فرجی بشه. و بعد دیگه 24 سالگی پاشم برم اونور و پزشکی بخونم یا یه کارای هنری ای یچزی انجام بدم.
اوکی سو.امم... اره! میخوام پزشکیو تو مونتریل یا اوتاوای کانادا بخونم. و فوق رو توی مک گیل. تا بتونم با همکاری با دانشجوهای خوبش یه شرکت هم راه بندازم. بیمارستان راه بندازم. تئاتر ها و برنامه هایی در جهت سلامت روان. من میخوام حال ادما رو خوب کنم.
The other way to change your values is to begin writing the narratives of your future self, to envision what life would be like if you had certain values or possessed a certain identity. By visualizing the future we want for ourselves, we allow our Feeling Brain to try on those values for size, to see what they feel like before we make the final purchase. Eventually, once we’ve done this enough, the Feeling Brain becomes accustomed to the new values and starts to believe them
همه ی متن که خیلی کراشه, ولی من کراش زدم رو اونجایی که میگه, مغز احساسیت شروع به عادت کردن به ارزشهای جدید و باور اونها میکنه. اوکی؟ یعنی حتی برای ذهن احساسیت هم طول میکشه تا بله اون ایمجینیشن ها باور پیدا کنه. باور یه نوع عادته, یه چیز دم دستی ای نیست که تو صبح از خواب بیدار بشی بگی اوکی از این به بعد به فلان چیز باور پیدا میکنم. و باور ها, با عادت کردن به انجام کارهای فیزیکی شکل میگیرن.
استخر
نقاشی با هرچیزی
خوندن اهنگ و پستش تو صفحه م
یادگرفتن یه زبان جدید
فرانسه ترکی المانی اسپانیا
کتاب خوندن
ورزش جانانه و یه حموم مشتی بعدش
وقت گذروندن با دوستا(کانون)
رفتن جایی با دوستا
تئاتر
فیلم انگلیسی سینمایی عاشقانه کمدی
بتونم برقصم
فراورده های قهوه ای: هات چاکلت، نسکافه، کروسان، کاپوچینو،
با ماشین بابا برم دور دور و اهنگ با صدای بلند بذارم
یچیزایی رو باید بگم.
نمیدونم برای عقیل باید چجور فکری بکنم، حالا امیدوارم که دختره خوب از اب دربیاد و همون اول نخاد دو میلیارد مهریه رو بگیره. امیدوارم خوب باشه. و براش ارزوی خوبی میکنم.
دوم اینکه، عقیل هرچقدر خیلی عقلش برسه، اما، نباید تو این سن و تو این وضع ازد میکرد، به من مربوط نیستش. واقعا مربوط نیست، اما کار درستی نبود! به قول بچه های دانشگاه احمقه.
سوم آنکه، اینا که به ما میگن حجابتونو حفظ کنین یه ادم حسابی گیرتون بیاد منظورشون از ادم حسابی یه ادمی مثل خودشونه، انگار ما کم گیرشون بودیم که اینا ارزو میکنن یکی عین خودشون گیرمون بیاد. دیدم چقدر ادم حسابی به طور ادمای مذهبی خورده. تا جاییکه عقلم قد میده، مردهای مذهبی همه ادمای هوسران و ضد زنی هستن. هرذره ای از مذهب که درونشون باشه، به همون اندازه.
ادم باید دقت کنه طرفش ادم بدی نباشه، ولی مذهبی زیاد و اینام نباشه.
چارم اینکه، ای وای چی میخواستم بگم؟
اها، اینکه هر انسان موفقی، داستان عاشقانه ی شکست خورده ای داشته، اغلب، در اینم مورد چاره ای نداریم!
چطوری؟ مغز احساس کننده؟ هوم؟
نمیدونم. یک درجه پایین تر از نرمالم. از اون مود گرفته هایی که ارومه و دوستش دارم. و یک انرژی زیاد نهفته درخودم رو هم آحساس میکنم، اما نمیتونم بروزش بدم، حسی مثل اینکه یکم نوراپی نفرین هام از حالت نرمال زده بالا و باعث فرسودگی شده.
الان حوصله ی ادمها و حرف زدن باهاشون رو ندارم، حقیقتش احساس میکنم چشمهام خیلی برق زدن و درخشیدن و خسته شدم. راستی، از چشات خوشم اومد:)))))))))
غیبتی که خواستم بکنم این بودش که، واقعا دوست ندارم توی کلاس پیش دوستام بشینم، انقدر زیادن که مجبور مسشم میز اخر بشینم و یکوچولو هم که حرف بزنیم یه بخشی از جزوه میپره و حالا بیا و درستش کن. احساس میکنم دارم این صمیمیته رو از دست میدم، و نمیدونم، یجورایی بیتفاوت رفتار میکنم نسبت به اینکه بین دوستام چیزی باشه که بهم نگن. برام اهمیتی ندارن، و همه ی زندگی همینجور بوده. درحقیقت من یکیو میخوام که مثل خودم باشه.همینقدر اروم، و همینقدر عمیق، یکوچولو بیشتر عمیق ولی.
اره، انقدرا افتضاح نیستم، ولی دوست دارم گاهی حرف بزنم و خودمو خالی کنم.
ولی از حرف نزدن و تل انبار هم به همون اندازه خوشم میاد
چشمام
ایا چیزی وجود داره که مغز احساسیم واقعا ازش لذت ببره؟
گرفتار روزمرگی شدم، باید هرروز برنامه ی تازه ای بچینم.
اوکی، خب مغز احساسی من واقعا از کتاب خوندن لذت میبره. چیکار کنم که شبیه کارای توعه؟
میدونی در این باره ی کراش دوتا موضوع مطرحه.
یکی اینکه اگه کسی به خودش برسه و مثل امروز من هی ناز و عشوه بیاد و چشاشو براق نشون بده، کسی که میخاد اینجوری عاشق بشه صد سال سیاه که نشه.
Sadly, the realization that this boy is not shit is too painful for girl’s Feeling Brain to handle, so she convinces herself that he is, indeed, shit. She nitpicks his tiniest flaws. She notices every errant word, every misplaced gesture, every awkward touch. She zeroes in on his most insignificant mistakes until they stand bright in her mind like a flashing strobe light screaming, “Run away! Save yourself!”
So, she does. She runs. And she runs in the most horrible of ways. She leaves him for another boy. After all, all boys are shit. So, what’s trading one piece of shit for another? It means nothing.
یاد خودم افتادم. اینکه نمیخواستم به کسی وابسته بشم, که کسی منو کنترل کنه. یا گرفتار علاقه م به کسی بشم...
هه! افتر ال, خیری از علاقه ندیدم
خب ترلان خانم, برنامه چیه؟
براسا همون قولت. هوم؟
1)روزی سه و نیم ساعت مطالعه دروس, تا 25 روز.
2)مرحله ی قبل+ روزی یک ساعت مطالعه آزاد.
3) 1+2+نیم ساعت لغت زبان خوندن
4) در روزهای تعطیل, یعنی چارشنبه, پنجشنبه, جمعه, سه ساعت کدینگ
شنبه, اگه سرکار نرفتی, 2ساعت کدینگ
5)+نیم ساعت مطالعه آزاد
6)در روزهای تعطیل روزی نیم ساعت ورزش
7)در روزهای تعطیل روزی یک ساعت ورزش
8) درروزهای تعطیل روزی 2ساعت ورزش
9)درروزهای تعطیل روزی 4ساعت کدینگ
10)درروزهای تعطیل 4ونیم ساعت مطالعه برای ارشد و دانشگاه
11)درروزهای تعطیل 5ونیم ساعت مطالعه برای ارشد و دانشگاه
12)روزی 1ساعت لغت زبان خوندن در روزهای تعطیل
هریک از مراحل 25 روز پشت سرهم
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟
فهم مهمی بود.
این اون تیکه ی گمشده ی پازل بود.
هیچوقت یه مرد رو نباید انقدر برای خودتبزرگ کنی که انقدر نظراتش برات مهم باشه و انقدر نظراتش رو به خودت بگیری. و فکر کنی که راسته.
بهت حق میدم به هرحال, بخوای یا نخویا همچیم فردی تو زندگی تو بزرگ میشه. برای مردهای بعدی گفتم. نمیخوام بذارم هیچ مردی بهم آسیب بزنه. با هیچ مردی نمیخوام انقدر نزدیک بشم و انقدر یکی بشم. مردها خشن اند. من دوست دارم با یکی ادمونه صحبت کنم. بدون اینکه نیاز باشه خودمو اثبات کنم. یا صدامو ببرم بالا. یا قدرتی فرای قدرت من روی خودم داشته باشه. یا محدودم کنه در هر حال. این خواسته ی زیادی نیست, ولی حالت پیشفرض زندگی همه ی زنهاست.
باید رویاتو ادامه بدی. یجای قلبم درد میکنه ترلان. من سعی میکنم هرروز فشارش ندم تا کمتر درد بکشم. اما درد میکنه. بالا بری پایین بیای, درد میکنه.نادیده ش بگیری یا نگیری, درد میکنه. هراتفاقی بیفته, اخرش یه همینجایی که درد میکنه میرسیم.
حتی دقیقا مطمئن نیستم میخوام چیکار کنم.
یه قول سرراست و مستقیم بهم بده!دفعات قبلی ازت قول سرراست و مستقیم نمیخواستم چون معتقد نبودم که بتونی پایدار بمونی. ایندفعه بهم ثابت شد که تو میتونی پایدار بمونی. مشکلزا تو نیست. مشکلاز روانته. که با خوندن کتابها درمان میشه و خوب میشه. و میتونی خوب زندگی کنی.
فاطمه بهم قولبده از این کشور میری, میری کانادا, امریکا یا اسپانیا.کشورهای انگلیسی زبان رو ترجیح میدم. بهم قول بده انقدر پولدار میشی که بتونی خودتو زندگیتو جمع و جور کنی. بهم قول بده اسمتو عوض مکنی. میذاری ترلان رها. Tarlan Raha.بهم قول بده ملیتت رو عوض میکنی. بهم قول بده پا به پای کسی مثل سلنا گومز میرسی. بهم قول بده دیگه فارسی یادت نیاد. بهم قول بده تا مدتی ازا ین خونواده دور بمونی
من نمیگم خونواده م بده, یا اخه و چهه. من فقط مدتی به دوری نیاز دارم. متوجهی؟ مثل همون دبیرستانم. که چیز خاصیش نبود. دقیقا همونی که جردن پترسون میگه. گاهی دوری خیلی از مسائل و مشکلات رو حل میکنه. اونا میرن توی هوا و میچرخن و میچرخن و بعد خودشون درست میشن و سرجای خودشون قرار میگیرن.
من نمیگم کعه خونواده م بده. من میگم نیاز روحی من درحال حاضر دوریه.
باید دعا کنم. خیلی وقته دعا نکردم.
یچیزی میخواستم بگم, یادم رفت.
اهان! خواستم بگم هیچی برای من لاک سیاه نمیشه. هیچی جای لاک سیاه رو برای من نمیگیره.
اصالت داره.زیباست, خیلی بهتر از قرمز یا حتی زرشکیه یا حتی رنگ های مات, مثل رنگ پوست, یا سفید یا اکلیل ها.
آدم ناخن بلند نیستم, ولی برای سیاه چرا! وقتی سیاه میزنم, احساس اصالت میکنم
چقدر بابا بد با من حرف میزنه. نمیتونست مسخره م نکنه؟ نمیتونست نظرشو آرومتر باهام درمیون بذاره؟ نمیتونست همه ی فکری که درموردم میکنه و همه ی نظرات شخصیش رو اعمال نکنه؟ این نوع طرز تفکر, دقیقا همونیه که من در ذهنم دارم و باعث شرمم میشه در موقعیت ها, اینجور قضاوت کردن.
اما ایندفعه دیگه فرق میکنه.پدر, برای من , فقط یک آدمه. من میتونم به خودم تمام روزها بگم حساس نشو, حساس نشو, حساس نشو, حساس نشو. ولی بعد از یمدت گاهی یادم میره. شاید همین باعث شده که کمی ضربه بخومرم. ولی , حساس نشو. ایندفعه فرق میکنه. پدر برای من فقطط یک آدمه. که نظرشو اینجوری میگه. پوینتش میدونی چیه؟ تو همیشه واهمه داری از اینکه یکی تورو اینجوری قضاوت کنه. خب, تادا! تو یکیو اینجوری داری که تو خونه اینکارو باهات میکنه. پس وقتی یه غریبه هم اینکارو. باهات کرد, سعی کن کم نیاری و جوابشو بدی. هرچند, من جلوی بابا هم نمیتونم.
اون نباید انقدر سخت منو مسخره میکرد و انتقاد میکرد.اون بهم خندید.
خب این چیزی بود که ازش واهمه داشتی همیشه. تو باهاش روبرو شدی اینبار, و کمتر از بارهای قبل به خودت گرفتی. من متوجه شدم اون ترس پنهانم چیه. اونی که نمیدونم چیه, اما یچیزی هست که دورم گارد پیچیده.
عجیبی. این اتفاق مال 5 ساعت پیش بوده. اومدی پایین, فکرکردی بهش و فکرکردی درست میگه, اما یکم یجوری حس میکردی. نشستی کتابتو خوندی, و یادداشت برداریتو کردی, و فیلمتو 3,4 قسمت دیدی. الان یادت افتاده اینا رو بگی.
داشتم فکر میکردم. داشتم منطقی و آرومتر میشدم, بهجیا اینکه یه نوشته ی فورانی بنویسم.باید قورتش میدادم.
آخه حتی اینجوری هم نبودی. کلا انگار به هیچجات نبود و از یاد برده بودی. احساساتت برام عجیبه. کسیو ندیدم مثل تو رفتار کنه. و یجورایی هم, از این نوع رفتار کردنت, و این مدلت خوشم میاد. بذار همینجور باشه!:))))))))))))))
بهطرز عجیبی احساساتت کمرنگه, و بهطرز عجیبی اذیتم نمیکنه.
احساس میکنم استعداد و ژنتیکشو داشتم, و تربیتهای بابا هم بی تاثیر نبوده!
Anyways
....
کجا بودم؟
عا همون حایلی که دورمو گرفته بود و همیشه ازش میترسیدم؟ آره!
میدونی؟ من بهجایی که خود آدمهای اطرافمو ببینم, قضاوتهای اونا درمورد خودم در ذهنشون رو میدیدم.وگرنه خودم زیاد ادم جاجمنتالی نیستم. چون هیچ پیشفرش فکری ای, خودم به تنهایی درمورد دنیا ندارم. جز اینکه از یه جایی خونده باشم تا ازش درباره ی فکر کردن درمورد این جهان کمک گرفته باشم.
این چه نانسنسی بود گفتم؟
منظورم اینه که من خودم انقدر ادم تندرویی نیستم به تنهایی, در مواجهه با اتفاقات اطرافم. اما خب بخوام صادق باشم, در قضاوت کردن خودم اینجوری ام. در قضاوت کردن خواهرم اینجوری ام. حالتهای چهره ام دقیقا همون نوع قضاوت رو نشون میده. و اه, زا قضاوت کردن متنفرم. و ازا ینکه قضاوت اونجوری بشم واهمه دارم.مخصوصا از کسایی که یکم مهم حسابشون کنم.باز خدارو شکر اینو پدرم بهم یاد داده که همه ادمای مهمی نیستن, اکثر ادما مهم نیستن. وگرنه تا الان فوت شده بودم.
من از کلمه ی تربیت شده استفاده میکنم. ولی به هرحال, ترکیب ژن و تربیتی که به وجود اومده منم, و من یکی ام! اگه استعداد اینجوری بودن رو نداشتم, قطعا الان اینی نبودم که هستم.
پس همه ی creditش به بابا یا مامان نمیره
That's because FUN is the product of our value heirarchies. when we stop valuing sth, it ceases to be fun or interesting to us. therefore, there is no sense of loss, no sense of missing out when we stop doing it.
شاید برا همینه که از چیزای زیادی لذت نمیبری.
پنجشنبه:
1 اصلاح.4تا سشوار و ویو (که یکیشون زینب زین العابدین بود. یکیشون مامان دوتا بچه بود, و یکیش 12 سالش بود و یکیش 6سالش)
شنبه:
1رنگ مو متوسط
سه اصلاح. (همینی بودش که خانم آرونیه اومده بود میگفت شغل پسرم کارخونه ست، حالا شما برید ابن سینا بشین با درسخوندنتون،) و عروسش و همینی که موهاشو رنگ کردم گفت تو سوئیس کاندوم ریخته.
یه روز دیگه:
سه تا اصلاح انجام دادم. اونروزی که سارا کاشونیه طباخه اومده بود.
پنجشنبه:12 آبان:دوتا سشوار و دوتا ویو انجام دادم, اونروزی که صدیقه اومده بود, (ویو صدیقه و زنداداشش. سشوار خواهرش و زنداداشش)
جمعه 13 آبان:
یه سشوار و ویو موی بلند
یه سشوار و ویو موی متوسط(لایه گیری ش رو شنیونکار انجام داد، ولی کارشو خودم کردم)
یه اصلاح، که زهرا حسن زاده بود
سلام! من فاطمه هستم. تعادلم به هم خورده. در آِنه به خودم نگاه میکنم و احساس میکنم زیباتر شدم. امیدوارم دیگران زنجیره ی مهربانی منو ادامه بدن. کانستنتلی تلاش میکنم تا جرقه های مهربانی بزنم. احساس میکنم خیلی مهربانم. فکر میکنم از اون موقع هایی هست که feeling brainام کنترل ماجرا رو به دست گرفته و من باید کنترلش کنم. یعنی] یسری پیشنهاد بهش بدم.
فاطمه هستم. کارهای عجیب غریب میکنم .میخوام به خودم امید بدم. احساس میکنم زندگی تو این دنیا و بین این ادمها دیگه فایده نداره. ما فقط داریم کشته میدیم. جوونای همسن خودمو. و این ظلم از بین نمیره و بدتر میشه.
فاطمه هستم. عجیب شدم. چای میخوام. هی چای میخوام. و دوباره چای میخوام. سرمای هوا هم بی تاثیر نیست.
فاطمه بودم. داشتم میگفتم. میخوام تمام تلاشمو بکنم تا از اینجا برم. فقط از اینجا برم. از تک تک چیزهای اینجا برم. از اسلامش برم. از دین داشتنش برم. از فامیلهام برم. ازا ین نگاهای جنسیت زده برم. میدونی حتی اگه چنین چیزایی توی ختارج هم وجود داشته باشه, حداقل از خارجیا انتظاری نیست.
چون اونا مسلمون نیستن دیگه.دلم میخواد به خودم انگیزه بدم.ولی حال ندارم.فاطمه تو باید.... عاح! تصویرش زیباستا! ولی باید اول اون کتابه رو بخونم. تا یادم بیاد چیزهایی که یادم رفته. باید هی دوره ش کنم. یخلی مهم اند. خیلیخیلیمهم اند.
آیا دلت میخواد با م حرف بزنیfeeling brain؟
اگه بخوام چیزی عوض میشه؟ باز خودم دوبارهدر رنجم
فاطمه هستم. نمیدونم کی داره حرف میزنه.
در ادامه ی پست قبل باید بگم, درسته بلد نیستم نقش بازی کنم, ولی اگه بخوام نقش بازی کنم انقدر داخل نقشم فرو میرم که اثرات روحی و جسمی بهم میذاره. و حتی خودمم باورم میشه. برای همین تا هدف خیلی خیلی بزرگی نداشته باشم, ترجیح میدم نقشی بازی نکنم, چون اول از همه خودم باورم میشه
من بلد نیستم نقش بازی کنم. بلد نیستم غیر واقعی باشم. من رو راست و صادق ام. درسته گاهی افراد توانایی پذیرش حرفهای منو ندارن.دراونصوذت ممکنه حرفی نزنم. یا اینکه چنان دروغ بگم که یه سیگنالایی هم به طرف میدم که آره, دارم دروغ میگم.
درمورد مامان, و چیزایی که بهش میگم, مثلا درمورد نماز, که بهش میگم نمیخونم, واقعا تحمل اینو نداره. اون میبینه لاک روی ناخنامه, و ترجیح داده باور کنه من هر دفعه لاکمو پاک میکنم نماز میخونم و دوباره لاک میزنم, تا اینکه باور کنه اصلا نمیخونم. همه ش لاکرو دستمه و بهم میگه نماز میخونی دیگه؟ میخونی دیگه بر اساس شواهد نمیخونم, ولی اون انگار دوست داره بشنوه که میخونم. شایدم خودش میدونه که دروغ میگم, نمیدونم چرا خودشو به اون راه میزنه و دلش نمیخواد چششو واکنه
من بلد نیستم نقش بازی کنم. بلد نیستم غیر واقعی باشم. من رو راست و صادق ام. درسته گاهی افراد توانایی پذیرش حرفهای منو ندارن.دراونصوذت ممکنه حرفی نزنم. یا اینکه چنان دروغ بگم که یه سیگنالایی هم به طرف میدم که آره, دارم دروغ میگم.
درمورد مامان, و چیزایی که بهش میگم, مثلا درمورد نماز, که بهش میگم نمیخونم, واقعا تحمل اینو نداره. اون میبینه لاک روی ناخنامه, و ترجیح داده باور کنه من هر دفعه لاکمو پاک میکنم نماز میخونم و دوباره لاک میزنم, تا اینکه باور کنه اصلا نمیخونم. همه ش لاکرو دستمه و بهم میگه نماز میخونی دیگه؟ میخونی دیگه بر اساس شواهد نمیخونم, ولی اون انگار دوست داره بشنوه که میخونم. شایدم خودش میدونه که دروغ میگم, نمیدونم چرا خودشو به اون راه میزنه و دلش نمیخواد چششو واکنه
ترس, اون نگرش شخصی سازی شده ی ما نسبت به مشکلاته. اون نگرسی که مارو درخودش غرق کرده. انگارکه یه عینکی زدی و دنیا رو باهاش همون رنگی میبینی, مثلا قرمز. ولی یادت رفته که این فقط یه عینکه. باور کردی همه چیز این رنگیه. غرق شدی تو دنیایی که قرمزه, انگار که این واقعیته.
وقتی تمرین میکنیم ترسمونو بذاریم کنار, وقتی تمرین میکنیم هی اون کاری که ازش میترسیم رو انجام میدیم, برای من, این احساس درآوردن عینک رو داره, یجورایی حس اینکه دارم یاد میگیرم حقیقت اون اتفاقه چیه, جلوه ی واقعیش چجوریه. انگار که دارم اون عینکه رو درمیارم
و میدونی, خب وقتی عینکتو دربیاری, بعضی چیزا خودشون قرمز هست, اما خیلی چیزای دیگه نیست!
عینکتو دربیار