خواب بدی دیدم، و دوستش داشتم. از اونجاییش یادم میاد که مائده ، کلا میز کامپیوتر رو برای خودش تغییر داده بود پوزیشنشو، که مثلا کسی توشو نبینه، و کلا یه اسکرین دیگه اورده بودن براش، اسکرین من سرجاش بود، و ققط همون کیس رو اورده بود به اینیکی وصل کرده بود. و داشت فیلم های کره ای میدید، عاشق چیزای کره ای بود، برنامه های ترنسفر از گوشی به موبایل و اینا نصب کرده بود کلی چیزای اینطوری. و تازه من باهاش جنگمم شده بود حالا، و بالا بود، نمیدونم سر چی جنگم شد باهاش، رفتم دیدم کلی از لواشارو انداخته تو سطل آشغال، که چی؟ حالش بد بوده. و حتی زیاد چیزی بهش نگفتن.ل هش گفتم خب دور انداختی چرا نذاشتی من بخورم اگه خودت نمیخواستی؟ چرا اینهمه پول هدر میدی؟ و هیچکی چیز خاصی بهش نگفت طبق معمول چون بابا سرش تو گوشیه، و کلا به هیچی گیر نمیده، و مامان هم کلا به هیچکی هیچی نمیگه احساس میکنم بابا ولش کنش فقط روی من اتصالی کرده.
و من قهر کردم رفتم پایین و بعد دیدم بله بساط کامپیوتر اینجوری به راهه، و شیون شدید کردم و گفتم چرا اینجوریش کردید و این چه وضعشه و فلان و فیسار، ولی هیچکی به حرفم گوش نداد، فقط رو ایوون وایساده بودن ببینن چی دارم میگم، بابا سریع رفت سر موبایلش بشینه و مامان و مائده همینجوری وایساده بودن. و مم با جیغ و داد و گریه، گفتم چرا اینکارو با میز کامپیوتر و خود کامپیوتر کردی، گفت خب مشکلت چیه؟ به مامان گفتم اره، حالا اگه من بودم، صد تا نغ و نوغ به کارم میاوردید و اصن من تو سن اون چی بودم؟ کسی که داشت دوره ی ۴ساله ی دوری از اینترنتش رو از سر میگذروند، در فکر دزدی از نت مدرسه بود، با هزار ترس و ولا، و با هزار ترس و ولا تر از اینکه بابا نفهمه که نت دیال آپ وصل کردم.
[همیشه فکر میکردم اون باعث شد عشقم از بین بره، ولی نه! الان که دارم فکر میکنم مثل گذشته فکر نمیکنم. با قطع کردن اینترنت عشق من از بین نرفت. واقعا از بین نرفت، فقط اون هدف داشتنه باعث شد کمرنگ بشه، و اون دینه، آه! اون دین لعنتی، من ازش متنفرم. آره، اون دینه باعث شد سرکوب بشه. من با سرکوب از هر حیث مخالفم. هرجوری هست در سطح خودآگاه حل کن، چرا در سطح ناخوداگاه میفرستیش؟
من حتی روانی تر شده بودم از عشقش]
و حالا مائده، داره فیلم میبینه، اسکرینو هرجور دلش بخواد میچرخونه و شما هم همکاری میکنین، فقط مشکل تون با من بود، نه میدونی بهخاطر چیه؟ بخاطر اینه که مائده بهتون نمیگه، داره از تجربه های من استفاده میکنه. [من چقدر بچه ساده و دلپاکی بودم که از احساساتم باشما حرف میزدم. نباید دیگه حرف بزنم. هرگز نیاید. اون تجربیات باعث شد در حرف زدن از هرچیزی با خونواده م تا مدتها گارد بگیرم. تا مدتهای خیلی خیلی زیاد، نمیدونم ۶سال؟ یا ۷سال؟من خیلی بهشون اعتماد داشتم هه!من از این پیچیدگی روابط انسانی متنفرم، همزمان به تایید اونها برای کارهام هم احتیاج دارم. از هر نیرویی که باعث میشه برای تایید کارهام بهشون احتیاج داشته باشم متنفرم. واقعا متنفرم.]
نمیدونم هودی میپوشه و از اون انگشر ها میخواد، ولی به من که رسیده بود، [هی تو باید منطقی رفتار کنی و درگیر این هیجانات تین ایجیری نشی و نمیدونم همه ش اونا رو مسخره میکرد اونایی که شاید من دلم میخواستشون. و من تبدبل شدم به یه ادم بشدت درونگرا که اصلا با دیگران حرف نمیزد، چرا؟ چون کلی باید و نباید روش بود. شاید خودشون هم متوجه اون نشده بودن، ولی انگار من همیشه به تایید اونها نیاز داشتم و همه ی حرفشون برام اهمیت داشت، حرفهایی که برای خودشون اهمیت نداشت.اینا، این قضاوتها اینکه تو باهوش نیستی، الان میری پیش کلی کولی میشینی. اونا همه بچه هاشون تیزهوشانن، اینا به قدری منو ترسوند که من در روابطم مشکل داشتم، من سالها استاروینگ بودم از ارتباط با دیگران، بشدت ترسیده بودم.]
و بعد توی خوابم به این نتیجه رسیدم، هرچیزی که تو زمان من بهم اجازه نمیدن، تو زمان خواهرام بهشون اجازه خواهند داد، هرچیزی که برای منع کردن رو، با بهونه ی زمانش نبود و زمان تغییر کرده توجیحش میکنن و برای اونا اجازه میدن. پس تو هرکاری دلت میخواد اتجام بده، و برای اونم کار کن! براش کار کن، تا خودتو ساپورت کنی و هرکاری دلت میخواد انجام بده. برو سراغ آرایشگری و تمرینش کن و دیگه تو آرایشگاه کار کن. گیتار رو راه بنداز، و ماشین بابا رو هم برای رفتن به اونجا راه بنداز. سه تار رو بفروش و وسایلشم بخر هرچی که نیاز داری براب بلاگر موسیقی شدن. من هردوتا بلاگر رو میشم!
روی آرایشگری کار کن، بشدت کار کن، دیگه میخوام تا دوسه هفته دیگه برای عاطفه شاطریان کار کنم. اگه ماشین دستم باشه میتونم عصرها بعد دانشگاهم برم پیشش.
اگه ماشین دستم باشه میتونم این کار رو انجام بدم، شنبه که میتونم صبحش برم پیشش. یکشنبه دیگه واقعا ارزش نداره، عصرش میتونم پنج و نیم برم پیشش تا ۹.
دوشنبه هم همینطور، ۵ونیم تا ۹
سه شنبه هم، صبحش میتونم تقریبا ۱۰ برم پیشش تا ظهر، عصرشم میتونم ۵ونیم برم پیشش تا ۹
چارشنبه هم میتونم عصر کامل پیشش باشم، و پنج شنبه.
تا وقتی این ساعتای خوندنت زیاد نشده برو پیشش یکم کار کن، الان وقتشه.