خواب بدی دیدم، و دوستش داشتم. از اونجاییش یادم میاد که مائده ، کلا میز کامپیوتر رو برای خودش تغییر داده بود پوزیشنشو، که مثلا کسی توشو نبینه، و کلا یه اسکرین دیگه اورده بودن براش، اسکرین من سرجاش بود، و ققط همون کیس رو اورده بود به اینیکی وصل کرده بود. و داشت فیلم های کره ای میدید، عاشق چیزای کره ای بود، برنامه های ترنسفر از گوشی به موبایل و اینا نصب کرده بود کلی چیزای اینطوری. و تازه من باهاش جنگمم شده بود حالا، و بالا بود، نمیدونم سر چی جنگم شد باهاش، رفتم دیدم کلی از لواشارو انداخته تو سطل آشغال، که چی؟ حالش بد بوده. و حتی زیاد چیزی بهش نگفتن.ل هش گفتم خب دور انداختی چرا نذاشتی من بخورم اگه خودت نمیخواستی؟ چرا اینهمه پول هدر میدی؟ و هیچکی چیز خاصی بهش نگفت طبق معمول چون بابا سرش تو گوشیه، و کلا به هیچی گیر نمیده، و مامان هم کلا به هیچکی هیچی نمیگ‌ه احساس میکنم بابا ولش کنش فقط روی من اتصالی کرده.

و من قهر کردم رفتم پایین و بعد دیدم بله بساط کامپیوتر اینجوری به راهه، و شیون شدید کردم و گفتم چرا اینجوریش کردید و این چه وضعشه و فلان و فیسار، ولی هیچکی به حرفم گوش نداد، فقط رو ایوون وایساده بودن ببینن چی دارم میگم، بابا سریع رفت سر موبایلش بشینه و مامان و مائده همینجوری وایساده بودن. و مم با جیغ و داد و گریه، گفتم چرا اینکارو با میز کامپیوتر و خود کامپیوتر کردی، گفت خب مشکلت چیه؟ به مامان گفتم اره، حالا اگه من بودم، صد تا نغ و نوغ به کارم میاوردید و اصن من تو سن اون چی بودم؟ کسی که داشت دوره ی ۴ساله ی دوری از اینترنتش رو از سر میگذروند، در فکر دزدی از نت مدرسه بود، با هزار ترس و ولا، و با هزار ترس و ولا تر از اینکه بابا نفهمه که نت دیال آپ وصل کردم.

[همیشه فکر میکردم اون باعث شد عشقم از بین بره، ولی نه! الان که دارم فکر میکنم مثل گذشته فکر نمیکنم. با قطع کردن اینترنت عشق من از بین نرفت. واقعا از بین نرفت، فقط اون هدف داشتنه باعث شد کمرنگ بشه، و اون دینه، آه! اون دین لعنتی، من ازش متنفرم. آره، اون دینه باعث شد سرکوب بشه. من با سرکوب از هر حیث مخالفم. هرجوری هست در سطح خودآگاه حل کن، چرا در سطح ناخوداگاه میفرستیش؟

من حتی روانی تر شده بودم از عشقش]

و حالا مائده، داره فیلم میبینه، اسکرینو هرجور دلش بخواد میچرخونه و شما هم همکاری میکنین، فقط مشکل تون با من بود، نه میدونی بهخاطر چیه؟ بخاطر اینه که مائده بهتون نمیگه، داره از تجربه های من استفاده میکنه. [من چقدر بچه ساده و دلپاکی بودم که از احساساتم باشما حرف میزدم. نباید دیگه حرف بزنم. هرگز نیاید. اون تجربیات باعث شد در حرف زدن از هرچیزی با خونواده م تا مدتها گارد بگیرم. تا مدتهای خیلی خیلی زیاد، نمیدونم ۶سال؟ یا ۷سال؟من خیلی بهشون اعتماد داشتم هه!من از این پیچیدگی روابط انسانی متنفرم، همزمان به تایید اونها برای کارهام هم احتیاج دارم. از هر نیرویی که باعث میشه برای تایید کارهام بهشون احتیاج داشته باشم متنفرم. واقعا متنفرم.]

نمیدونم هودی میپوشه و از اون انگشر ها میخواد، ولی به من که رسیده بود، [هی تو باید منطقی رفتار کنی و درگیر این هیجانات تین ایجیری نشی و نمیدونم همه ش اونا رو مسخره میکرد اونایی که شاید من دلم میخواستشون. و من تبدبل شدم به یه ادم بشدت درونگرا که اصلا با دیگران حرف نمیزد، چرا؟ چون کلی باید و نباید روش بود. شاید خودشون هم متوجه اون نشده بودن، ولی انگار من همیشه به تایید اونها نیاز داشتم و همه ی حرفشون برام اهمیت داشت، حرفهایی که برای خودشون اهمیت نداشت.اینا، این قضاوتها اینکه تو باهوش نیستی، الان میری پیش کلی کولی میشینی. اونا همه بچه هاشون تیزهوشانن، اینا به قدری منو ترسوند که من در روابطم مشکل داشتم، من سالها استاروینگ بودم از ارتباط با دیگران، بشدت ترسیده بودم.]

و بعد توی خوابم به این نتیجه رسیدم، هرچیزی که تو زمان من بهم اجازه نمیدن، تو زمان خواهرام بهشون اجازه خواهند داد، هرچیزی که برای منع کردن رو، با بهونه ی زمانش نبود و زمان تغییر کرده توجیحش میکنن و برای اونا اجازه میدن. پس تو هرکاری دلت میخواد اتجام بده، و برای اونم کار کن! براش کار کن، تا خودتو ساپورت کنی و هرکاری دلت میخواد انجام بده. برو سراغ آرایشگری و تمرینش کن و دیگه تو آرایشگاه کار کن. گیتار رو راه بنداز، و ماشین بابا رو هم برای رفتن به اونجا راه بنداز. سه تار رو بفروش و وسایلشم بخر هرچی که نیاز داری براب بلاگر موسیقی شدن. من هردوتا بلاگر رو میشم!

روی آرایشگری کار کن، بشدت کار کن، دیگه میخوام تا دوسه هفته دیگه برای عاطفه شاطریان کار کنم. اگه ماشین دستم باشه میتونم عصرها بعد دانشگاهم برم پیشش.

اگه ماشین دستم باشه میتونم این کار رو انجام بدم، شنبه که میتونم صبحش برم پیشش. یکشنبه دیگه واقعا ارزش نداره، عصرش میتونم پنج و نیم برم پیشش تا ۹.

دوشنبه هم همینطور، ۵ونیم تا ۹

سه شنبه هم، صبحش میتونم تقریبا ۱۰ برم پیشش تا ظهر، عصرشم میتونم ۵ونیم برم پیشش تا ۹

چارشنبه هم میتونم عصر کامل پیشش باشم، و پنج شنبه.

تا وقتی این ساعتای خوندنت زیاد نشده برو پیشش یکم کار کن، الان وقتشه.

خواب بدی دیدم، و دوستش داشتم. از اونجاییش یادم میاد که مائده ، کلا میز کامپیوتر رو برای خودش تغییر داده بود پوزیشنشو، که مثلا کسی توشو نبینه، و کلا یه اسکرین دیگه اورده بودن براش، اسکرین من سرجاش بود، و ققط همون کیس رو اورده بود به اینیکی وصل کرده بود. و داشت فیلم های کره ای میدید، عاشق چیزای کره ای بود، برنامه های ترنسفر از گوشی به موبایل و اینا نصب کرده بود کلی چیزای اینطوری. و تازه من باهاش جنگمم شده بود حالا، و بالا بود، نمیدونم سر چی جنگم شد باهاش، رفتم دیدم کلی از لواشارو انداخته تو سطل آشغال، که چی؟ حالش بد بوده. و حتی زیاد چیزی بهش نگفتن.ل هش گفتم خب دور انداختی چرا نذاشتی من بخورم اگه خودت نمیخواستی؟ چرا اینهمه پول هدر میدی؟ و هیچکی چیز خاصی بهش نگفت طبق معمول چون بابا سرش تو گوشیه، و کلا به هیچی گیر نمیده، و مامان هم کلا به هیچکی هیچی نمیگ‌ه احساس میکنم بابا ولش کنش فقط روی من اتصالی کرده.

و من قهر کردم رفتم پایین و بعد دیدم بله بساط کامپیوتر اینجوری به راهه، و شیون شدید کردم و گفتم چرا اینجوریش کردید و این چه وضعشه و فلان و فیسار، ولی هیچکی به حرفم گوش نداد، فقط رو ایوون وایساده بودن ببینن چی دارم میگم، بابا سریع رفت سر موبایلش بشینه و مامان و مائده همینجوری وایساده بودن. و مم با جیغ و داد و گریه، گفتم چرا اینکارو با میز کامپیوتر و خود کامپیوتر کردی، گفت خب مشکلت چیه؟ به مامان گفتم اره، حالا اگه من بودم، صد تا نغ و نوغ به کارم میاوردید و اصن من تو سن اون چی بودم؟ کسی که داشت دوره ی ۴ساله ی دوری از اینترنتش رو از سر میگذروند، در فکر دزدی از نت مدرسه بود، با هزار ترس و ولا، و با هزار ترس و ولا تر از اینکه بابا نفهمه که نت دیال آپ وصل کردم.

[همیشه فکر میکردم اون باعث شد عشقم از بین بره، ولی نه! الان که دارم فکر میکنم مثل گذشته فکر نمیکنم. با قطع کردن اینترنت عشق من از بین نرفت. واقعا از بین نرفت، فقط اون هدف داشتنه باعث شد کمرنگ بشه، و اون دینه، آه! اون دین لعنتی، من ازش متنفرم. آره، اون دینه باعث شد سرکوب بشه. من با سرکوب از هر حیث مخالفم. هرجوری هست در سطح خودآگاه حل کن، چرا در سطح ناخوداگاه میفرستیش؟

من حتی روانی تر شده بودم از عشقش]

و حالا مائده، داره فیلم میبینه، اسکرینو هرجور دلش بخواد میچرخونه و شما هم همکاری میکنین، فقط مشکل تون با من بود، نه میدونی بهخاطر چیه؟ بخاطر اینه که مائده بهتون نمیگه، داره از تجربه های من استفاده میکنه. [من چقدر بچه ساده و دلپاکی بودم که از احساساتم باشما حرف میزدم. نباید دیگه حرف بزنم. هرگز نیاید. اون تجربیات باعث شد در حرف زدن از هرچیزی با خونواده م تا مدتها گارد بگیرم. تا مدتهای خیلی خیلی زیاد، نمیدونم ۶سال؟ یا ۷سال؟من خیلی بهشون اعتماد داشتم هه!من از این پیچیدگی روابط انسانی متنفرم، همزمان به تایید اونها برای کارهام هم احتیاج دارم. از هر نیرویی که باعث میشه برای تایید کارهام بهشون احتیاج داشته باشم متنفرم. واقعا متنفرم.]

نمیدونم هودی میپوشه و از اون انگشر ها میخواد، ولی به من که رسیده بود، [هی تو باید منطقی رفتار کنی و درگیر این هیجانات تین ایجیری نشی و نمیدونم همه ش اونا رو مسخره میکرد اونایی که شاید من دلم میخواستشون. و من تبدبل شدم به یه ادم بشدت درونگرا که اصلا با دیگران حرف نمیزد، چرا؟ چون کلی باید و نباید روش بود. شاید خودشون هم متوجه اون نشده بودن، ولی انگار من همیشه به تایید اونها نیاز داشتم و همه ی حرفشون برام اهمیت داشت، حرفهایی که برای خودشون اهمیت نداشت.اینا، این قضاوتها اینکه تو باهوش نیستی، الان میری پیش کلی کولی میشینی. اونا همه بچه هاشون تیزهوشانن، اینا به قدری منو ترسوند که من در روابطم مشکل داشتم، من سالها استاروینگ بودم از ارتباط با دیگران، بشدت ترسیده بودم.

الان دارم فکر میکنم کلا به این نتیجه رسیدم که تغییرات یهویی رو دوست ندارم. آدم خودش نمیفهمه چیکار میکنه. بادیبکشه تا بدن بهش عادت کنه. با آرامش و طمانینه برو جلو

میدونی؟ دارم سعی میکنم راحت تر باشم با ادمای اطرافم و دانشگاه, قدم مهمی در اجتماعی ترشدن من برداشته بهنظرم. یمدت با ادمایی که میخواستم معاشرت کردم. یکم راحت تر شدم. مثل همون رانندگی. دیگه کمتر پیش میاد مغزم تو موقعیت فریز کنه و همه چیز رو یادشبره. بهنظرم یه موضوع دیگه ای هم که در رابطه با بحث عادت وجود داره اینه که تا وقتی ادم خودش نخواد, مغزش اون عادت رو به محیط و شرایط و اینا نمیکنه.این انجام ندادن کار رو توجیه نمیکنه اما ها! اشکالی نداره اگه نوشته هامو متوجه نمیشی. مغزم داره انقدر تند کار میکنه که نمیرسم نیمی از پراگرشس رو توی تایپ بیارم. از هرجاش رسید میارم. و دارم سعی میکنم اوپن تر باشم نسبت به آدمهای زندگیم. بیشتر گشت و گذار برم . اوپن تر باشم نسبت به آدمها! کمتر به خودم شک داشته باشم, یا حس بد داشته باشم. چون شاید پذیرفته شدم, هوم؟

فهمیدم دیشب چی میخواستم بگم. میخواستم بگم, من کم کم شاید دارم یخورده احساس استقلال میکنم. دیگه با من به عنوان بچه ای رفتار نمیکنن به بخوان کنترلش کنن یا هرچی. و اگه بخوان هم, خب نمیتونن!این احساس استقلال و خودمختاری بهنظرم خیلی مهمه, خیلی مهمه, خیلی خیلی مهمه. این چیزی بود که باعث میشد تا سالها احساس ناامنی کنم و حس نکنم به جایی تعلق دارم. الان, کم کم , آروم آروم, شاید احساس امنیت پیدا کردم و نمه نمه دارم یهچیزایی ک شاید تعلق باشه رو حس میکنم, لوی خب, نه تعلق نه, من به هیچ جا خودمو متعلق نمیدونم.اصلا. هرگز. شادی بشه اسمشو احساس راحتی و آزادی گذاشت.

+خلاصه که , بی اپن تو انی ثینگ. میدونی؟گارد نداشته باش, نسبت به دوری از هرچیزی. کاری که میدونی درسته رو فقط خودت انجام بده. تو مسئول حرف و رفتارهای دیگران نیستی.

اینجور که معلومه ایده ی فیلتر گذاری برای من خیلی خوب کار کرده انگار!

روی دوستات, روی کارایی که میکنی فیلتر بذار

اه یادم نمیاد چی میخواستم بگممممم

آدمها به همون چیزهایی گیو عه فاک میدن، که همنشینشون بهش فاک میده.

احساس میکنم پخته تر شدم، اگر هم پخته نشدم، تجربه ی دانشگاه بهم نشون داده که، از اون خبرا که من فکر میکردم نیست، شایدم اینجا زیاد نیست. من واقعا میتونم با پسرا راحت باشم، باهاشون نایس باشم، و مقل دخترا باشم، ولی، اونا جنبه ندارن، واقعا ندارن، چون من یجاهایی بوی لاس رو حس میکنم، وات ده هل ایز اکیپ دختر پسری واقعا؟ اینجور روابط احساس میکنم انرژی من رو با چیزهای سطحی خالی میکنن، که هیچ ارزشی نداره، ولی برای ما جذابیت داره، چون هیچوقت از کنار پسرا رد نشدیم، مثل یه اسباب بازی جدیدن برامون، و ماهم برای اونا. ولی، از روابط قبلیم این نتیجه رو گرفتم که، من بیشتر انرژیم خالی میشه سر این چیزای بیخود، و پلاس، تو دانشگاه هیچکی هیچ کاریو بیخود انجام نمیده و یه سودی براش داره، پلاس تر اینکه، تو تبدیل به همنشینت میشی و من دوست ندارم با کسایی که از راه میرسن همنشین بشم، خب البته با چندتاشون شدم، ولی به هرحال.چون کسایی که از راه میرسن عموما دوستای خوبی نیستن. و من به این نتیجه رسیدم که اوکی، من ذنبال دوست و ارتباطات خوب میگردم، ولی وقتی کسی به من نمیخوره و من بهزور میخوام در حد ضعیفم نه، درحد متوسط باهاش ارتباط برقرار کنم، این چیزی از مسئله ی تنهایی منو حل نمیکنه، من بازهم احساس تنهایی میکنم و تنهایی خفه م میکنه، و تو باید با این اتفاق کنار بیای که، تنهایی، و آدم خوب کم پیدا میشه.به هرحال،

و آره، الان این نشونه ی روشنفکر بودنشونه؟ یا خوشگذرونیشون؟ درهرصورت من انقدر کارای نهمی دارم که اصلا به این چیزا نمیرسم، میخواستم کانون تئاترم برم، ولی نمیرسم دیگه😑

با هرکسم نایس و مهربون باشی یا راحت باشی، میخواد سوارت شه. من میخوام خودم باشم، واقعا میخوام خودم باشم، نمیخوام لبخندهای الکی بزنم، نمیدونم چرا میزنم، درصورتی که هیچ حسی ندارم، من کانستنتلی اخیرا در این حال هستم که، میخوام بیشتر با محیط اطرافم راحت باشم، بیشتر با بیگانه ها راحت باشم، و میدونی این نیازمند پذیرش خودت تا درصد بسیار بسیار بالاییه. که تو اول به خودت شک نداشته باشی .

میدونی بهنطرم اگه اینجوری رفتار کنی، که به خودت شک نداشته باشی، به دیگران هم اینجوری القا میکنی، که به من اعتماد کنین!

درسته که جردن گفت من همینم که هستم نگید، چون باید بهتر شید، ولی خب دقت کرده، همه همونین که هستن؟ یعنی منظورم اینه که، هدکسی یه جوری و یه استایلیه، که نمیتونه جور دیگه ای باشه، یعنی میتونه، ولی مدل و استایلهای خاص خودشو داره، که البته اونم انعطاف پذیره، ولی میدونی؟ منظورم اینه که هیچکی دیگری نمیشه!

عمیقا هم دوست نداره بشه! اگه فکر میکنه که میخواد بشه هم اشتباه فکر میکنه!

اینو فارغ از موفقیت ها و دارایی ها و همه چیز ادما درنظر بگیرا!

من واقعا به وجد میام، از اینکه انقدر ارتباطم با آدمها خوبه. از اینهمه تغییر به وجد میام. مارک منسون راست میکفت، من واقعا ترسیده بودم، و بشدت ترسیده بودم، ۶سال، ترسیده بودم، و مغزم فریز و قفل بود و همه چیز رو داشتم assessمیکردم، من نیاز داشتم اول خودم خودمو بپذیرم. و برای اون، یکی نیاز داشت بهم اینو یادبده. م بهم یادداد فکر کنم، فکر میکنم اون اولین آدمی بود که منو پذیرفت همونگونه که بودم، همونقدر عجیب غریب و همونقدر فریز شده، و همونقدر بیگانه و مسکوت.

خدایا، متشکرم❤

I feel guilty, because of that.

انگار که همه یکیو دیدیم قتل میکنه، ولی هیچکی هیچی نمیگه

Do u actually care?

No u dont.

And i dont fucking care too.

هولی شت،

خبر به دستمان رسیده که کاندوم خاردار بوده:)):/:|:))))

یه خاطره ی جذاب دارک که باید ثبتش کنم.

سر نهار بودیمم هدیه یه بسته ی کوچیک اورد گفت بابا این چیه؟ یه ماده زرد میاد بیرون ازش. بعد من روی بسته رو نگاه کردم و نوشته بود کاندوم، بعد خیلی عادی به غذاخوردنم ادامه دادم، و بابا اونو ازش گرفت و گفت بعدا بهت میگم، گوش نمیکنی به حرفم، عه نمیدم بهت، اصن نمیخوام بدم بهت😂😂بعد منم میخواستم واکنش بابا رو بسنجم، و گفتم، عه خب چیه؟ چرا نمیدی بهش؟ بیار من خودم ببینم چیه🤣😂😂جمع درسکوت داری فرو رفت و بابا مشتش رو باز نمیکرد😂😂

حالا تا اینجاش که زیاد دارک نبود، قسمت دارکش اینه که، مامان اینهفته پریود بود، نمیدونم البته شاید یهروزه خوب باشه، باید بپرسم ازش😂

ولی، 😐.

شایدم... 😐

اوه، نو!

قلبم برای امیر محمد یزدانی به درد اومد،

و شکسته شد!

Respect, respect, respect,

Well u need close relaþionships, but not the one's who u lost yourself in!

U need respect more. U literally need it more.

https://youtube.com/shorts/QhwYVbNl2So?feature=share

اُلرایت، خب، کجا بودم؟ اها، اینجایی که دوست نداشتم با کسی دوست بشم. ارتباط برقرار کردن یکی از نیازهای ذاتی انسانه، من اینو خوب میفهمم، یکی از همون انتخابهای طبیعی، ولی به راستی مردم به چه درد میخورن؟ تا وقتی کتابها هست؟ دوستها به چه درد میخورن، و ارتباطات به چه درد میخورن؟ تا وقتی کتابها و فیلمها هستن؟ یک دوست پیدا کردم، البته، پیدا کرده بودم، حدود یک سال پیش، وجوه مشترک بسیار زیادی داشتیم، داریم هم، و کاملا راحتم وقتی از خانواده م بهش میگم، چون اونم همینجور خونواده ای داره، و حتی اگه جایی باهم اختلاف نظر داریم راحت بیان میکنیم، چون هردومون به این بلوغ رسیدیم که هرکسی انتخابای خودشو داره، و به کس دیگه مربوط نیست، یا رودروایسی و اینا نداریم. خلاصه، دارم احساس میکنم زیاد داریم به هم نزدیک میشیم. و، یکجورهایی دارم احساس شک میکنم. دارم به راه های درهم ریختن این رابطه فکر میکنم، و آنستلی، هیچی دستگیرم نمیشه، که چجوری، و یا چطوری و.. . هیچ نقطه ی کوری. خود عاقلم میگه، خب رابطه ت باهاش مجازی بوده، تو فقط حرف زدی، تو فقط هی از خودت گفتی. معلومه، تو تو خودت نقطه ی کوری پیدا نمیکنی. میدونی؟ من همیشه وقتی به این نقطه با ادما میرسم یکم شک میکنم، و خراب میکنم رابطه رو، البته، تابحال اینگونه بوده. ولی دوباره خود عاقلم میگه، دیگه فایده ای هم داره؟ اونا خیلی زیاد تر از تو نسبت بهت میدونن. میدونی من خیلی ادم caringای هستم، من دوست دارم به ادما کمک کنم، من روی آدما حساسم، حتی غریبه ای که از کنارم رد میشه. البته، ممکنه گاهی یکی یا دوتاشون از دستم دربره، اما در اکثر مواقع، وقتی میبینی کمکی نکردم یا اهمیتی ندادم بهت، بدون قطعا از قصد بوده.

و احساس میکنم این یک ویژگی مادرانه ست.

میخوام فیلتر بذارم روی دوستام، یعنی دوستانی رو انتخاب کنم که منو بالاتر بکشن، نه پایین تر. و اینجور فیلتر گذاشتن سخته، نیست؟ چون من باهمه گرم گرفتم! انی ویز.تنهایی از همه ی اینها بهتر نیست؟

احساس میکنم اینکه همه چیو به همه میگی دیگه چیزی براخودم باقی نمیمونه.چیزی که به من ، حس هویت بده.

به رشد باید عادت کنی. بی پروا باش، چیو میخوای حفظ کنی؟

همین برنامه ای که من بهت میگم رو تو فقط حفظ کن خب؟ همین!

۲۵روز:۶ساعت

۱۵روز:۷ساعت

۱۵روز: ۸ ساعت

۱۵روز:۹ساعت

۱۵روز:۱۰ساعت

۱۵روز:۱۱ساعت

۳۰روز:۱۲ساعت

۱۵روز:۱۳ساعت

۱۵روز: ۱۴

۳۰روز:۱۵ساعت

۱۵روز: ۱۶ساعت

۳۰روز:۱۷ ساعت

کلاساهم باهاش حساب میشن، یه تایمر معکوس بذار.

ساعت بیداری هم از ۳.ساعت خواب هم ۱۰.

همیشه اول: دوره ی روزهای قبل بهطور کامل. هدف اینه لایتنر بهخوبی پیشبره.

بعد: مطالعه یا شرکت درکلاسها، و همین فقط.

عادتهایی که باید بهش اضافه بشه:

شکرگزاری و دعاکردن, هرشب قبل از خواب.

زبان انگلیسی خوندن

ورزش کردن, روزهای تعطیل

فرانسه خوندن

ترکی خوندن

آلمانی خوندن

من آدمی ام که نمیتونم روی بیش از یک موضوع تمرکز کنم، پس بذار اولویتهارو مشخص کنم،

تا اخر ترم ۳

۱. همه ی اون فایلهارو گوش میدی و جزوه شون رو میخونی، و تو لایتنر میذاریشون. میخوای کتابای مرتبط رو بخون، نمیخوای نخون، اولویت من با تموم کردن اون فایلها و جزوه هاشونه.

فایلهای: آسیب، فیزیو، هیجان، امار، رشد، شخصیت،نوروسایکولوژی، نظریه های رواندرمانی، هیلگارد. مقاله یابی، زبان.

همینجوریش،کتابای سلف هلپ بخون که به خودت کمک کنی و یکم منتالیتی خودت رو ایمپروو کنی.

۲. تمام تمرکزت رو بذار روی بالاکشیدن اینستاگرامت، و بالابردن علمت دراون حوزه تا با بقیه به اشتراک بذاریشون. و روی کتابها برنامه ریزی که که مثلا روزی nصفحه شونو به لایتنر اضافه کنی، تا زمان کنکور ارشد، دیگه قبلش هم اگه تو المپیاد روانشناسی شرکت کردی که خیلی هم خوبه.ولی سعی کن به المپیاد برسی، چون خیلیا توش شرکت نمیکنن شانس بردنت میره بالا.

کتابهایی که باید براشون برنامه ریزی کنی:

کتاب فیزیولوژی کارلسون و کالات، کتاب انگیزش و هیجان، dsm5,کاپلان و سادوک، هیلگارد، لورابرک، شخصیت شناسی۲تا، نظریه های رواندرمانی،

با اولویتهای:

فیزیولوژی کارلسون،

لورابرک،

Dsm

بعدش:

شخصیت،

روان درمانی،

بالینی

انگیزش و هیجان،

نورو سایکولوژی

و اینارو همه رو باکتاباشون، با مثالات بخون، که به رشد اینستاگرامت هم کمک کرده باشی.

نترس که خودتو از دست بدی. انقدر تمرین کن , انقدر تمرین کن, که بارها خودتو از دست بدی

ولی, اگه انقدر این درد و رنجه قویه, و من باید یجورایی ناخودآگاه خودمو براش ساکت کنم, هوشیارمو براش ساکت کنم, پس, این دنیا, خیلی غمگین تر زا اونیه که فکر میکردم, پس چیزای کوچیک خیلی اهمیت پیدا میکنن. انگار که ما انسانها, توی یه زندان رنج و عذاب به زندگی اودیم, و چیزی جز این نیست. هروقت دلمون برای شادی تنگ شد میتونیم باهم خوشمونو بگذرونیم. و فقط از اون چیزای یز ریز لذت ببریم. ولی, انگار که ما, هوشیارهای کوچکی هستیم, که توی یه دنیای پر رنج و عذاب به دنیا اومدیم, و فقط باید نجات پیدا کنیم. و بعد هم میمیریم. و این رنجه, اتفاقا یجورایی خوبه, ولی ساک میکنه. این رنجه درواقع یجورایی گروثه, ولی ساک میکنه, ولی جالبه و جذابه! و این رنجه جالبه! نمیدونم , دنیا یجوریه.

اون چیزی که تو ازش فرار میکردی, که گفتی میترسم روانی و دیوونه بشم ازش, همینه! اینکه خودتو از دست بدی. ولی این نشونه ی خوبیه. فاک یور فیلینگز, این یعنی داری به اون خودت نزدیک تر میشی, شبیه تر میشی.

به حرف هیچ دوستی اعتماد نکن, به رف هیچ کسی اعتماد نکن, مگه اینکه بشناسیش, یکی مثل آرمان.

به حرف هیچ دوستی نمیشه اعتماد کرد, مگر کتابها, کتابها قابل اعتماد ترین دوستای من هستند

life sucks. as Mark said. it literally and truely sucks! the scary part is, u gonna lose yourself during this sucking, and u know it gonna get u from u, and u know, mabey it was the whole thing i was scared of.

میدونی انگار که یه نیروی ناخودآگاهی وجود داره, که جلوگیری میکنه, از گرفتن خودت از خودت. بهنظرم وقتی هرروز رنج بکشی, و به معنای واقعیش رنج بکشی, یک رنج تحمیل شده, اونوقت از بند همه چیز و همه کس رها میشی.از بند همه چیز. بهنظرم زندگی کردن تو این دنیا, میدونی این دنیا یه زندانه.انگار که تو باید تاوان هرلحظه زندگی کردن توش رو , با خارج کردن درد و ضعف از بدنت بهش بدی.این آزاد شدن درده, این رنج کشیدنه , تورو آزاد میکنه انگار, انگار که میتونی نفس راحت بکشی, حین اینکه داری درد میکشی. نفس راحت بکشی از زندگی کردن تو این دنیا. من از اون جمله هه خوشم اومد :تو اون آهنگه: i'm the problem!

و من میخوام که مشکل باشم! من میخوام خود مشکل باشم. برای اینکار, نیازدارم به 6ماه تمرین بی وقفه.

انگار وقتی رنج ببرم, راحت تر میتونم بهم خوش بگذره, راحتتر پذیرای دیگران هستم. انگار که من خیلی ضعف و درد از این دنیا درون خودم جمع آوری میکنم. من باید رنچ بکشم, صرفا بریا رنج کشیدن. و این یه چیز شوخی نیست. که ت وفقط در حد حرف زدن جدیش بگیری. این خودتو از خودت میگیره. تو از خودنت کنده میشی. مثل یک جراحی روانی. شاید تو اینکه بگم بین جراحی فیزیکی و روانی کدوم سخت تره, بگم جراحی روانی, چون درحالت هوشیار روی تو انجام میشه. تو دچار فوران احساسات میشی.تو داری هدایت میشی. توسط خودت. خودی که الان نیستی, ولی باید بهش تبدیل بشی. اینکهداری هدایت میشی, خودش یه انگیزه ی خیلی بالاست, چون تو درواقع میدونی که یه چیزی اونور رنج کشیدن وجود داره. این دستورات اون, و وجودش, به رنج های تو معنی میدهوجود اون باید یه اینسپیریشن باشه برای تو.

https://youtube.com/shorts/ZlTBVeA9utw?feature=share

وقتی شجاعانه با مشکلت روبرو میشی، اون گم میشه و میره و میره دنبال کار خودش و به قول جردن پترسون، تو هوا میچرخه و خودش حل میشه!

دلم میخواد با خدا حرف بزنم، و ازش تشکر کنم، بهخاطر همه چیز. بهخاطر نجات دادن زندگیم. بهخاطر همه چیز. من هرچیو دعا کردم و شکرگزاری کردم بهش رسیدم. احساس میکنم یه نیروی خیلی خوبی اطرافمه که از من حفاظت میکنه. حداقل تا اینجارو که خیلی شانس اوردم، و این یعنی، خدایا متشکلم، تو خیلی حواست به من بوده، خیلی خیلی، خیلی بیشتر از خیلی. همیشه همه جا حتی وقتی من حواسم نبوده.

شاید مامان داره به من القا میکنه من ادم بدی هستم و بهخاطر همین توی رابطه م با خدا تاثیر گذاشته. فقط بهخاطر اینکه چادر نمیپوشم. احساس گناه میکنم، بشدت، احساس گناه میکنم، شاید، که الان مردها دارن همه جامو میبینن. میدونی اینسکیور ام، ولی الان که به خدا و به کارهایی که انجام دادم فکر میکنم میبینم کار زیاد خاصی هم نکردم، همین خلافم فقط چادری نبودن و راحت بودن بوده، خب من حجاب دارم هنوز🤷‍♀️

مستربیت رو فقط باید کنار بذارمش، که ااونم تا حدودیه. همینه خلافام یه دوسه تا دروغ ریز و درشت هم گفتم که اونم حل میشه.

همین. اها، اخلاقمم خیلب گنده با بقیه. یعنی واقعا سادیسم دارم.

ولی غیر از اینا، اوکیه، نیست؟

و خدایا، من میخوام ازت شکر کنم، بابت همه ی اینها خدایا من خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ازت متشکرم،

من به شکرگزاری هام شک داشتم، اما یک سال گذشت و همه شون جواب دادن، الان سوار ماشین میشم، میتونم جاهای بیشتری برم هرروز، بابا کمتر گیر میده، و دم پول دراوردنم. دوستای خوب دارم. از وانشناسی خوشم مساد، و بهنظرم بهترین جایی بو که میتونستم قرار بگیرم، نمیدونم هنوز روانشناس نبودم، اما از پروسه ش که بشدت خوشم میاد.

و خدایا، متشکرم، بهخاطر همه چیز. بهخاطر همه ی چیزایی که بهم هدیه دادی.

زندگی یک سره ای اتفاقات سخت و رنج و سختیه کلا. که تو باید ازشون بیرون بیای چون مثل اینکه همه تونستن ازش بیرون بیان. تعریف من از تو، و از شخصیتت و از کسی که هستی همینه‌ همین سختی، همین رنج، همین رشدی که از پسش برمیاد، همین احساس، تعریف من از تو، همینه، اونموقعی که احساس میکنم تو خودم هستی، واقعا همون موقع.

و این تعریف، همخوانی داره با چیزی که مارک منسن تعریف کرد، همونکه گفت، زندگی ، یک سره ای از مشکلاتیه که باید حل بشن. هرکسی هم اومد توی زندگی من، من از الان دارم بهت میگم، باید با من بسازه و هم ساز و هم آوا باشه، غیر از این، خداحافظ شما. حالا چه دختر و چه پسرش.حتی اگه شده تنها باشم، چون میدونم این یه چیز اثبات شده ست، و هقچ شکی درش نیست، چون حتی وقتی بهش اعتقاد نداشتم هم خودش رو اثبات کرد و بهم چشوند. مخلص کلوم اینکه، این رنجه، اما رنج نسست، رشده درواقع، اما میگم رنج، بهخاطر اینکه ذهنت بفهمه، اینکار زحمت داره، الرایت؟ و انتظار چیز آسون نداشته باشه، در هر صورت، زندگی آسون نیست، و شجاعت و جرئت میخواد.

من متوجه شدم که آدم جزئی نگری هستم، به متن بالا ربط نداره ولی من اینجا از هرچی بخوام صحبت میکنم.بشدت ادم جزئی نگری هستم و وقتی این کمباین میشه با دیستراستی به خودم دیگه غوقا میکنه. همه ی چیزهای خیلی کوچیک دنیا، و مسائل خیلی کوچک دنیا ازنظرم هزار برابر میشه و هضم و قورت دادن و درک کردنشون برای من دشوار میشه. واقعا زندگی کردن تو دنیا سخت میشه.

میخوام به خودم اعتماد کنم، نمیخوام دیگه بترسم، درحد خودم میخوام به خودم اعتماد کنم. تو انجام هرکاری که باشه. دیگه نمیخوام مضطرب شم. من اعتقادات منفی و بد رو تشخصی میدم، لازم نیست هرلحظه بهشون شک کنی، اگه چیزی مشکل ساز باشه من متوجه میشم، و سوفار، همه ی اینا درسته.

و میدونی، هیچ چیز خارج از تو نمیتونه اون جوی رو بهت بده، مگر چیزی که مغزت رو درگیر کنه، میدونی، مغز چیز پیچیده ایه، تو فکر میکنی داری تو به دنیا زندگی میکنی ،و با یه دنیای ببرونی درارتباطی، درحالیکه همه ش ادراکات مغزته. اونچه که میبینی، میشنوی، و همه چیزش.

و ما فقط داریم مشکلات رو حل میکنیم چون هدف زندگی همینه:

الرایت سو، لیست مشکلات به ترتیب اهمیت شون:

۱.اتمام کلاسها و خوندن جزوه شون با لایتنر. کلاسهای فیزیولوژی، آسیب، و رشد و آمار.

۲. گذروندن دوره های شخصیت و نوروسایکولوژی، و رواندرمانی، و روانشناسی بالینی.

۳.خوندن کتابهای این دوره ها با لایتنر.

۴.

زبان و ورزش و کار هم هرروز جزء عادتهات باشه.

میدونی خوشحالی چیزی نیست که بتونی خارج از خودت پیدا کنی، به هرحال تو یک مغزی، چیزی که به غایت میتونه تورو خوشحال کنه درون خودت وجود داره. هیچ خونه ای، با ساختمون خارج از خودتی نمیتونه تورو تا مدت زیادی خوشحال کنه، یک خوشحالی لتنگ لستینگ، ولی تو میتونی از ادمی که هستی تا اخر عمرت خوشحال باشی. از جرنی ت، و از کارایی که داری انجام میدی. من آدم رقابت جویی هستم. ولی الان یادگرفتم که رقابت جو بودن همیشه به معنای بهتر بودن از بقیه نیست. من صرفا چالش رو دوست دارم. زندگی گذشته بسیاری از صفات خوب منو داغون کرد، و من الان سعی دارم احیاءش کنم، نو انتایتلمنت!

بیا، پیام دادم به م،

حالا خوب شد؟ نه حالا خوب شد؟

آره! احساس میکنم انقدری که مثل قبل برام اهمیت داشت و خجالتزده میشدم، الان نیستم،

معمولیه