اینو برای زمانی مینویسم که تو از پزشکی ناامید و منصرف و بهش شک کردی.
ببین، من نمیتونم بگم میفهممت، یا میدونم، چون من نسخه ی قیلی تو هستم که تا نصفه شب فیلم ترکی دیده،پس نمیدونم و نمیفهمم. اما من بیرون ماجرای تو نشستم، و با خیال و فراغی اسوره و راحت میتونم تصمیم بگیرم. توی داخل ماجرایی!
میدونم که سخته، و میدونم که تو از دانش متنفر نیستی. و میدونم که تو قریحه و استعداد دنبال کردن کنجکاوی هات و اگاه شدن توی وجودته. از وجود اینا در تو مطمئنم. و من میدونم که تو ادم باهوشی هستی.
میخوام بهت یاداوری کنم که از قصد انداختمت توی پزشکی، و درکنارش بیزینس. من از قصد تورو توی این شرایط انداختم، تا با دردت ارتباط برقرار کنی، خودتو با شرایط جدیدی سازگار کنی، از قصد دقیقا توی همین جهنم انداختمت تا با واقعیت زندگی، بطرز harsh ای روبرو بشی ,و figure out your way around it
خاطرنشان میکنم، جایی که قبلا وایساده بودی، بسیار امن، بدون فشار، و حتی همیشه پلی به سوی بازگشت وجود داشت. اما من تصمیمم رو گرفته بودم، خیلی وقت یود تصمیمم رو گرفته بودم، من دیگه نمیخوام به اینجایی که الان هستم و دارم نامه رو برات مینویسم برگردم. [اینجایی که الان هستم: مردها تصمیم میگیرن و قطعیش میکنن، توی خونه هستم و زیر سلطه ی پدرو مادر، یه شغل معمولی دارم و با یسری خنگ سروکله میزنم، جایی که زندگی میکنم هیچوقت حق بامن نبوده، همیشه محکوم و سرزنش شدم، بهم خیانت شده، بهم تعرض شده، مرزهام رعایت نشده، و نتونستم به ادمایی که حقشونه، بگم. Go fuck yourself.]
الان وقتش بود که پل های پشت سرمو خراب کنم. بهت توصیه میکنم صبر کنی، حتی اگه کافی نیودی، حتی اگه فکر کردی اقتضاحی, اینم یکی از درسهای من بوده، که با این احساساتت روبرو بشی و find your way out, or in🤷♀️ صبر کنی، حوصله ی کافی نبودن رو بیاری، انعطاف پذیر باشی دربرابر اینکه گاهی اوقات قدرت در کنترل تو نیست، و این خیلی نرماله، دنیا میچرخه. و no one cares
اگه ادمای بدی هم راهت شدن، به هرحال باید بدونی تو ذاتا هیچوقت رابطه خوبی با ادما نداشتی که، اماfigure your way around them too. یا اینکه تمرین کن گوشت کر باشه نسبت به اونها، و محیطت انگار نه انگار که وجود داره و اصلا تاثیری روی تو نداره
یادت باشه من این مسیر رو انتخاب کردم تا یه ادم خونسرد و منطقی و آروم، و دورنگر از خودم بسازم,که احساساتش رو بغل میکنه، امانمیذاره اونا بغلش کنن.مهم نیست شرایط چی باشه.
خلاصه که من این مسیرو انتخای کزدم، تا از هرچی میترسیدم باهاش روبرو بشم. انقدر بهش زل بزنم و،باهاش یکی بشم که دیگه فرار نکنم،ازش. که یادبگیرم جاندارهایی جز انسان رو دوست داشته باشم. تا با مرگ روبرو بشم. تا درد بکشم و حین درد لبخند بزنم و به روی خودم نیارم. این فلسفه ی منه. و این سختگیری من نسبت به توعه.
من این مسیرو انتخاب کردم، تا تورو تنهای تنها بذارم, واقعیتی که باید دیر یا زود توی زندگی باهاش روبرو بشی، تا خودت پول دربیاری و به فکر جیب پدرت نباشی. و figure your way around چندبرابر کردن پولت.
انتخاب کردم تا توی شهر غریب زندگیکنی و زندگی کردن رو یادبگیری. ارتباط برقرار کردن رو یادبگیری. ادمای متفاوتی رو ببسنی انعطاف پذیرتر بشی و ذهنت باز تر بشه. قدرت انتخاب ازادت بره بالاتر.
من به همه ی اینها فکر کردم. در یک کلام، میخوام stoicism رو تمرین کنی. دربرابر هراتفاق بدی که افتاد. بله ممکنه مواردی یاشه که بهش فکر نکردم، اما هر تصمیم گیری ای هیمنجوره. تو از اول که همه ی سختی های راه رو نمیدونی ، اما بهترین تلاشت رو میکنی. و راه حلی پیدا میکنی.
و حالا بعد از اینها، دلایل دیگه م برای ورود به پزشکی ای بود که تنها راه چاره مه. من که به هرحال میخواستم درس بخونم و درشامم سنگین بود و میخواستم برم شهر دیگه با روانشناسیه، i might as well go through the end of it and study med. حالا که رنجیه که باید کشید، میدونی؟
تنها راهه برای اینکه من طبقه ی اجتماعی فرهنگیم رو عوض کنم و ازش ییام بیرون. و واقعا تنها اپشن جنگیدن و انعطاف پذیربودنه. حالا تو هرراهی برخواس بری، چه بیزینس راه بندازی، چه بازیگری کنی، چه هرکار great و فوق العاده ای انجام بدی، واقعا فکر میکنی زحمتش کمتر از پزشکیه؟ منتها من زحمت و ریسک های درس خوندن و مسیرش رو ترجیح دادم، چون جالب تر یودش برام.نتیجه ش که نجات دادن جون انسان و تغییر زندگی ها هست رو هم ترجیح دادم.
تو قرار بود دنیا رو عوض کنی درسته؟ ادمایی که الگوی منن حدودا ۲۰ سال روزی ۱۵الی ۱۸ ساعت کارکردن. تو الان میبخشیندا، انگشت کوچیکه شونم نمیشی.
میخوام بگم که هیچ راه دررویی برای موفقیت وجود نداره. هرکی ادم بزرگی شده، پوستش کنده شده و تونسته از اونطرف جهنم،ییاد بیرون. من موفقیت های معنادار رو میگم. ممکنه بعضیا یهو به موفقیت برسن ,اما چون دردشو نکشیدن،و پوستشون کنده نشده نتونن sustainاش کنن. اما درهر صورت میدونم که زندگی عادلانه نسست و جنگها و دردهای هرکسی فرق داره. نقطه ی شروع ها متفاوته، اما من به دردهای اینتنس و شدید ایمان دارم. ذاتا، این خود نورو ساینسه. You have to be extreme in order to change
پس خودتو از دست نده، اگه میبینی فشار زیاد شده، این به این مفنیه که دیگه داری خود های گذشته ت رو از دست میدی، هویت جدیدی پیدا میکنی، ادم دیگه ای میشی. هیچی از کنترلت خارج نشده، خودم این تصمیم رو گرفتم.
اگه بازهم مخالفت میکنی و میگی ولی این فشار له کننده ست و دارم زیرش میزام بجای اینکه رشد کنم، باید بهت بگم، این تصمیم توعه، که به درد نشون بدی چطور میخوای تورو تغییر بده! به چیزهایی که به درد نشون میدی دقت کن! رایطه ی خوبی باهاش بساز من میخوام اینو به تو یادبدم.
اگه ببازی چی؟ توی همین ابتدای راه قبولیش؟ یادبگیر به خودت اعتماد کنی که زندگی پس از باخت،هم وجود داره. قیمت،باختت چیه؟ حقیقتش من بخوام واقعگرایانه نگاه کنم اونقدرا هم بد نمیشه. اگه واقعا تلاشت رو بکنی با جون و دل. ولس از اونجا که باید به هزینه های احتمالی هم فکر کرد، به هزحال باید بعد از افتادن بلند بشی، درسته؟ یسری کارهای جانبی میکنیم که جبرانش کنه. و این زندگیه. نگران هدررفت یا باختن سالهای زندگیت نباش، نگران این باش که هیچ تلاشی براشون نکنی و راکد از دستشون بدی.
و اینکه پزشکی رو انتخاب کردم چون هم تصمیمش اعتبار بیشتری داره. هم میتونم توی جاهای دیگه ی دنیا، حداقل اطراف کشور خودمون، کار کنم براحتی. میتونم اگه خواستم وارد اژانس های جاسوسی بشم. میتونم برم توی دایره ی جرم و جنایت و اینا. یکمم هیجانات و ماجراجوییم رو دنبال کنم. میتونم تور بگیرم و روانشناس طور تور بذارم. میتونم دراما هارو پیگیری کنم یعنی اپشن های روانشناسیم اصلا محدود که هیچی، تازه یسری قفلاش بازهم میشه.
و دیگه از پولش هم نگم برات.
Hatirlatirim, نه فقط پزشکی,حتی همین یوتیوبه. و کارایی که میخوای باهاش بکنی. و اینستاگرامه رو هم همین طرز انعطاف پذیری رو بهشون اضافه کن
و، هرچیزی که تو در اطرافت داری یک بلسینگه، به منافعش فکر کن. مثلا اگه این امتحانا نبودن، تو هیچوقت حاضر نمیشدی برای مرحله ی بعدی از پیشرفتت. و هیچوقت نمیفهمیدی همیشه لازم نیست امادگی کامل داشته باشیم و این حقیقت زندگیه. پس امتحانا چیزای روی مخی نیستن. پله ی پرتابن
اینکه من فقط روی یک هدف تمرکز کنم و از اون به بعد سعی کنم فقط اونو ببینم، بخاطر این نیست که اون تموم بصه، یا تا اونلحظه صبر کنم، یا۷،۸ ماه فقط برای اونلحظه زندگی کنم، نه، این یه جلوه ی objectiveهست از اینکه منو از دیسترکشن های توی راه حفظ کنه. و باعث بشه مدت زمان طولانی ای ثبات و استمرار داشته باشم تا بتونم مثل اشعه ی افتاب که متمرکز میشه و میسوزونه اتفاقی رو رقم بزنم. و درسته من هی اسمشو، اون جلوه ی بیرونیش رو باخودم تکرار میکنم به عنوان هدف، اما تمرکزت باید روی بدون اون هدف باشه،یعنی مثلا بودن یک دانشجوی لیسانس به پزشکی، بودن یک تیزهوشانی، میدونی؟ شدنش درواقع!