فاطمه فکر کنم قسمت شاد و خوبه ی زندگی همینجاست! یعنی همینجایی که تو هستی.
چون وقتی برسی هم چی میشه؟ با مشتی ادم روبرو میشی که داستانهای فجیعی داشتن، که تو حتی توی فیلماتم از کنارشون رد میشی چون خیلی دل نازک هستی و دلت نمیاد. با مشتی درد و رنج روبرو میشی که باید باهاشون کنار اومد و زندگی کرد. با تعریف دقیق تجاوز روبرو میشی، یا قتل، یاخودکشی، با شرایط بد پدرومادر کسی.
حتی شغلتم خوشحالت نمیکنه.
حالا نه صرفا روانشناسیا، روانپزشکی، اصلا هرجور پزشکی ای. دیدی اون دختره که باردار بود و سکته کرده رو؟
اصلا پوست ادم چروک میشه اینهمه داستان منفی و کلمات منفی رو بهش بگن.
😂😂😂
والا بخدا. یعنی میگم حس میکنم نازک نارنجی تر از اون هستم که بتونم رویاهامو زندگی کنم. یا بتونم چیزایی که فکر میکنم دوست دارمو تجربه کنم.
تو از روانشناسی یا روانپزشکی چی میخوای؟
بنظرم روانکاوی های جذاب.
امم، یاددادنش. که خب کلی باید درمان کرد اولش تا یادگرفت.
کارکردن برای سازمانهای جاسوسی توی شناخت و تشخیص مجرما و اینا. حالا سازمان های جاسوسی ام نه، ولی مثلا پلیس.
تور رفتن و کارگاه برگزار کردن. خیلی دوست داشتم بازیگر بشم اما با شرایط الانم ممکن نیست.
اینکه پادکست روانشناختی داشته باشم، درباره ی منتال هلث صحبت کنیم.اینکه رواندرمانگر هارو اموزش بدم و کلینیک داشته باشم
اصلا واقعا ادم انرژی منفی میگیره از لینکه اینهمه پای درد و رنج مردم بشینه. مثلا ببین، من خب انرژی منفی سطحی میدادم به م، خدایی. درگیری فلسفی طور بود چیز خاصی نبود.
شما همینکارایی که میخوای بکنی رو، میبخشیندا, همین الانشم میتونی بکنی. راه اندازی پادکست، چمیدونم اینستا و یوتیوب و اینا.
دیگه درکنارش درسم بخون. حالا میخوای باکلاس باشه درست پزشکی بخون.
دیگه باید یادبگیری منضبط باشی و منضبط رفتار کنی. من شخصیت تورو میخوام بسازم.
یادبگیر از همین الانت خوشحال باشی. شاید چون توی اینده هم چیزی نداشته باشی که تورو خوشحال کنه