نامه ی خداحافظی, از خودم.
من دیگه نمیتونم ادامه بدم توی این کثافت. که ظاهرش شبیه ازادیه و حتی حسش شبیه در بند بودنه. من ترجیح میدم در بند دیسیپلین باشم, تا در بند تعهد تموم کردن یه سریال. من نمیتونم تو کثافت ادمهای معمولی غرق بشم. اینجا جای من نیست. به اینجا تعلق ندارم.
راه های صبی ای که الان فعال هستند باید غیر فعال بشن و هیچی از این سخت تر نیست. اما در میانه ی تغییر به این فکر کن که جهنم خدا رو به اینکه الان اینجا و اینطوری هستم ترجیح میدم. منظورم از اینجوری, هدردادن روزهای زندگیم بدون هیچ هنریه. بهتر نکردن خودمه. این پوچیه. سعی کردن در بهبود ارتباط با ادماییه که نمیتونن اونجوری که میخوام دوستم داشته باشن. و اون بخوره توی سرم, ادمایی که من تنهایی ترجیح میدم ارتباطمو باهاشون خوب کنم. در رابطه م باهاشون درمان پیدا کنم. ولی تنهام. این تلاش یکطرفه ست. چرا دارم جمع میبندم؟ بابام. حتی مامانم بهتر از بابامه.
من عشق پدرمو میخواستم. ولی نشد. عیبی نداره.
این محیط ظرفیتش پر شده. ازین پس ماجرا اینه که توی محیطی که مریض شدی بهتر نمیشی؛ باید بری جاهای جدید و روابط جدید رو تجربه کنی. اما هم هی دلیلم هم این نیست.
من از اینکه یه ادم بی چاره ی بی کس باشم که دختر فلانی هست خسته شدم. من میخوام برای خودم جایگاهی توی جامعه داشته باشم.پول داشته باشم. مستقل بشم. میدونم راه پول دراوردن پزشکی خوندن نیست. اما همینجوری توخونه ترسو ترسو نشستن هم نیست.
مسئله ی من یانجا پزشکی نیست. من از تو خسته شدم. من از اینکه اویزون ادما باشم خسته شدم. از اینکه careکنم برای ادما و درجوابش چیزی دریافت نکنم, از این people pleaserبودن خسته شدم. از صبور نبودنم, ایمان نداشتنم, اینکه هیچ هدفی توی زندگی ندارم که باهاش یکی شده باشم خسته م. از انیکه تو به خواسته های من گوش نمیدی و اسیر هوا و هوس و غریزه ت میشی واقعا روحم خسته شده. پیر شده. احساس میکنم صد سالمه.
میخوام خودمو شرایط زندگیمو عوض کنم.
نامه ی خداحافظی خوبی نشد. و این تغییر با درد زیادی همراه خواهد بود, طبیعتا وقتی در و در هی فیلم میبینی و عفونت وارد زندگیت میکنی, بعدا دراوردن راحت نمیشه.
اما من واقعا خسته م . ازا ینکه دنبال چیزای فرعی, و درامای زندگی دیگران باشم. یه ادم بی حد و مرز باشم که پای فضولی هرشخصی رو توی زندگیش باز کرده