اینها چیزاییه که دارم بهش فکر میکنم. هنوز به عمل نیاوردمشون.

باید خودتو محکم بگیری فاطمه, و خودتو هل بدی. باید هدفت رو بسیار مقدس بدونی. هیچی رو بالاتر از اون قرار ندی.

من متوجه شدم بعد از اینهمه چیزهایی که توی زندگیم تجربه کردم, این شخصیت و وضعیتی که الان دارم خیلی هم طبیعیه. من هیچ ادم خاصی نبودم. هیچی! و هیچی از شرایط من خاص نبوده. دقیقا مثل همه ی دخترای این فرهنگ و خطه بزرگ شدم. همه ش ترسیدن از هرکاری که بخوان بکنن. مدام کنترل شدن. فقط بهشون گفتن که درسشونو بخونن و دختر خوبی باشن, با ایمان باشن و حجاب رو رعایت کنن و به پسرا نزدیک نشن. تازه به منم گفته بودن که به فیلم و سریال و حتی رمان نزدیک نشم. حتی به پسرا نگاه نکنم یا سلام نکنم با یه لبخند, به مثلا فروشنده ی فروشگاه.

واقعیت اینه که من در اون برهه از زمان کلاس دهمم, خیلی overwhelmشده بودم. احساس میکردم خونواده خیلی داره کنترلم میکنه و به دست و پام میپیچه] اما بطور ناخودآگاه چنین احساسی داشتم. و خب مثال عینی و بارزش هم درس خوندن بود. از اونموقع دیگه من نتونستم درست و حسابی هم درس بخونم. و هیچکاری نکردم, و همه ش هم احساس تروماتایز شدگی داشتم از اینکه نکنه کاری رو انجام بدم که تهش دوستش نداشته باشم؟

اما دیگه کافیه. هر اتفاقی هم بیفته و شرایط هرجور هم که باشه, من میخوام اون جنگنده هه باشم.

میدونی؟ مفهومی هست به اسم انعطاف پذیری. ادما وقتی با تغییرات روبرو میشن, به ناچار خودشونو تغییر میدن تا با شرایط سازگار بشن و بتونن ادامه بدن. وقتی من توی خونواده م تغییر کردم, در بقیه هم تغییرات ایجاد شد و جریان عوض شد. به نحوی تعادل همه به هم ریخت و بار دیگه همه متعادل شدن. ادما از تغییر خوششون نمیاد. نه من از تغییر کردن خوشم میاد نه بقیه. چون این یه درد ناشانا, با نتیجه ی نااشناست. اما وقتی دودوتا چهارتا میشه, در اکثر مواقع تغییر چیز خوبی از اب درمیاد.

وقتی اتفاقی میفته, ادما اول سعی میکنن انکارش کنن و ندید بگیرنش, و دوم سعی میکنن هی پرس و جو بکنن, به جنگ با اون اتفاقه برخیزن, سعی کنن اون اتفاق رو تغییرش بدن. اما اتفاق اتفاقه. تغییر نمیکنه. مرحله ی سوم سوگ و پذیرشه. و چهارمی انطباق خود با اون موضوعه.

جنگ اصلی تو میدونی چیه؟ اینه که خودت رو تغییر بدی. و از لفظ تغییر منظورم واقعا یه تغییر بزرگه. و از بزرگ منظورم ثابت و پایاست. اگه تو یجوری تغییر کنی که اون تغییره جزئی از وجود و شخصیت و منشت بشه, بقیه مجبور میشن باهاش کنار بیان. راه دیگه ای نیست واسشون. یا کنار میان یا حذف میشن از دایره. به همین خاطر, همیشه, کلا جنگ تو اینه که خودت رو تغییر بدی. تا شرایط هم پابه پای تو بیاد. روی خودت, توانایی هات و قدرتت و مهارتهات تمرکز کنی. و با اونها یکی بشی.

و از بلا, به نفع خودت استفاده کن. تو ادمی هستی که استعداد انفعال رو به وضوح داره, استعداد خودداری و تذهیب و خودنگهداری و اینا, از اینا درجهت منافعت استفاده کن.

حالا وقت تمرینه. هرچی بلدی و هرچی یادمیگیری توی زمین ازش استفاده کن. مانترا کن و هی تکرارش کن.