اوکی, سو!
باید صحبت کنم. باید فوری صحبت کنم و افکارمو یکم سازماندهی کنمشون. تا به یه تعادلی برسم. حالا یا با فکر کردن, یا با کتاب خوندن!
یا هرچی.یسری مسائلی وجود داره که باید تیتر وار بگم
شخصیت خودمو دوست دارم. واقعا دوستش دارم. اون حمایتگره. اما ابراز نمیکنه. خب من این درجه از خودداریو میپسندم. اما مثلا خودداریش یجوریه که هیچکی بهش نزدیک نمیشه. بازم اینو دوست دارم. .خب نه زیاد دوست ندارم.ولی آدم ها با من رفتار معقولی دارند. من اوایل دوست داشتم ماشین میداشتم تا با دوستام میرفتم بیرون. اونا خودشون رفته بودن بیرون. و به منم گفتن البته. ولی خب نمیتونستم برم.بابا بهم غر میزد و اگه هم نمیزد, من واقعا دوست ندارم بهخاطر یه کافه رفتن برم زیر منت بابا. من آرزو هایی دارم. ولی وقتی بهشون میرسم انگگار که هیچی نیستن, یعنی میدونی دیگه به کاریم نمیان.مثلا همین که ماشین سوار میشم.اره یه زمانی به کارم میومد. وقتی میخواستم برم مدرسه و هی هرروز نمیخواستم بابا رو تا اینسر شهر بکشونم.یا میخواستم برم کلاس جبرانی. یا نمیخواشتم صبح های جمعه از خواب بیدارش کنم تا ببرتم آژمون. همون آژمونهای کمی که دادم. آره همه ی اینا یه زمانی به کارم میومد. وقتی یخ میزدم تا برم زبان.ی سر ظهر میخواستم برم.یا میخواستم از تیزهوشان برگردم و باید با ماشین بابای سارا میومدم.یا وقتایی که دلم میگرفت و میخواستم برم بیرون.حال و هوام عوض بشه.
الان میتونم بیرون از خونه باشم حتی. مشکلی نیست. اصلا مشکلی نیست. حتی برای یه زمان طولانی.میتونم دانشگاه رو حتی بهونه کنم.من تو تیزهوشان حالم خوب نبود و نمیخواستم خونه باشم. الان حتی میتونم دوشب خوابگاه بخوابم.ولی دوران دبیرستان یه ظهر تا س6 کتابخونه بودم و دیگه بعد از اون جایی نرفتم. الان چی؟ الان انقدر رشته و دانشگاهم خوبه که هرروز دلم وا میشه. انقدر که زود صاف .میخوام بیام خونه سریع و استراحت کنم دیگه دنبال پیچوندن نیستم. حتی اگه هم باشم, حوصله شو ندارم. واقعا ندارم. تبدیل شدم به یه آدم عبوس و خشک/..که دیگه حوصله ی هیچچیو نداره اگه هم داشته باشه و برا ادما وقت بذاره و باهاشون همنشینی کنه, هیچچی نداره که بگه. واقعا فقط میتونه بشینه و نگاهشون کنه و به شوخی هاشون بخنده. مغزش در آن واحد نمیتونه انقدر پراسس کنه که یه چیی بپرونه یا سنتر جمع باشه.اونجور که میخواد حداثل. ئو دقیقا, وقتی برای دوستام وقت گذاشتم تا بهشون نزدیک بشم و رفتم و دیدم که اینجوری ام, بیشتر دقیقا احساس کردم که دارم ازشون دور میشم.
+آؤوم فاطمه. آروم! داری فاجعه سازی میکنی. ببین, من درکت میکنم تو خواستی ذ انقدر این وصوف درونگرا و ضد اجتماعی و از آدما خوشم نمیاد و اینا رو به خودت نچسبونی. درنتیجهسعی کردی سازگار تر بشی. تا اینجاش اوکیه. به هرحال, همه ی ما ادما تو زندگی امروزه, باید همینطور باشیم نباید به خودمون بگیم خبنه من همینم که هستم اره اینجور و فلانجور اینا, و اینا هیچکدوم کلاس ندارن! تو سعی کردی اوکیش کنی. و تا همینجاشم خیلی پیشرفت کردی. ولی به هرحال, هرآدمی یسری ویژگی های شخصیتی داره, یسری چیزا تو وراثتش هست. تو نمیتونی انتظار داشته باشی وقتی پدرت از یه خونواده ی 9 نفره و شلوغ, به همچین آدم ساکت و درونگرایی تبدیل شده که به زور حرف میزنه. ولی وقتی موضوع مورد علاقه ش اشه زیاد صحبت میکنه, یا به یسری چیزا که علاقه داره. و شوخ نیست. و مادرت هم از یه خونواده ی فوق فوق فوق العاده درونگرا اومده بیرون که یکیشون حتی برونگرا نیست , انتظار داشته باشی آدمی باشی مثل عقیل, یا مهرآفرین, یا الیاس. اوکی؟تو تا هرچ
قدر میتونی سازگار بشی, ولی میگم انقدر زیادم برای سازگاری به خودت فشار نیار. بقیه ش رو دیگه به عنوان تفاوتهای شخصیت بپذیر..با تفاوتهات سازگار شو, خب؟من دارم میبینم تو رو دیگه. وقتی تنهایی میگی آخیش دیگه آدمی دورم نیست که بخوام برای صمیمیت بیشتر باهاشهی به خودم فشار بیارم که حالا چه سوالی بپرسم یا چی بگم. از این حرفهای احمقانه ی بی معنی.یا اینکه هی بپرسم چیکار میکنی. کجا میری. داری چیکار میکنی. فلانی بهمانی. فیساری.
کاش این توانایی رو داشتم که هرگز با ادمها ارتباط برقرار نکن. اما متاسفانه, ندارم. دلم میخواد باهاشون_ ارتباط داشته باشم. از ارتباط داشتن با ادمها لذت میبرم. از اینکه تو دانشگاه با کسایی اشنا شدم که واقعا احتراممو دارن و واقعا پتانسیل صمیمی شدن باهامو حتی بیشتر از خودم دارن! جوری که هاج و واج میمونم. مثلا هفته ی پیش سه تایی داشتیم فیلم میدیدیم تو لپ تاپ زهرا, و بعد یلحظه گوشی من زنگ زدـ, فیلم رو بخاطر من پاوس کردن تا زنگم تموم بشه و بعد دوباره باهم ببینیم.این کارشون خیلی برام از احترام بالایی برخوردار بود.احساس کردم که ارزشمندم.و خوشحال شدم.اینکه مهری یا نازنین یا صالحی باهام خوب برخورد میکنه باعث میشه که احساس کنم ارزشمندم. اینکه انقدر میتونن باهام صمیمی باشن درصورتیکه من خودمو اگه ول کنی اصن نگاه نمیکنم دور و برم کیه و برام اهمیتی نداره.
+آها! پس تو داری احساس اهمیت داشتنو از اونا میگیری, و داری سعی میکنی که یجورایی اینو جبران کنی و داری فکر میکنی که این یه رمعامله ی پایاپایه, پس منم باید وقت بیشتری با اونا بگذرونم تا صمیمیتمو با اونها بیشتر کن. But then the thing is, its just a little bit toomuch for u. aint it?
_exactly!
چیکار کنم که احساس اهمیتمو از اونا نگیرم؟ مارک منسون میگفت بالاترین سطح اخلاقی اینه که تو به ادما احترامبذاری بدون هیچ چشمداشتی.صرفا بهخاطر اینکه اونا ادم هستن. و دارای روحن و هر روحی قابل احترامه. یا همچین چیزی.ولی خب من نمیتونم همچین جوری. اره درسته میتونم. تا زمانیکه خودم کاری نداشته باشم. یعنی نمیتونم یو یه خوبی خیلی بزرگی انجام بدم کلی از وقت خودمو تلف کنمچخبره که با دوستام وقت بگذرونم. خب اونموقع من میتونم کلی کار انجام بدم یا فوری برم خونه.یچیزی بخورم یکم استراحت کنم یا درس بخونم یا فیلم مورد علاقه مو ببینم.حالا فیلم بخوره تو سرم. ولی خب, زودتر برم خونه.بیکار که نیستم تو دانشگاه به این بزرگی که تهش میرسه به بیابون بردارم همینچجوری راه برم تا شب, مگه اینکه کار مهمی باشه. سرما میخورم نزدیک شبه. اصن واسه چی وایسم؟ آخه منبرای خیلی از اینکارا دلیلی پیدا نمیکنم. متعجبم از اینکه آدما میتونن انقدر بی هدف و بی معنی زندگی کنن.
البته شایدم از نظر من اینجوری میادا!شاید اونا بالانس خودشونو دارن موقعهای تفریح منو صدا میزنن منم که یبس و خشک. شاید اینفقط منم که خنگ میزنم.و هرچقدر جدی ام و دقتمیکنم چیزی متوجه نمیشم و بعدش باید جون بکنم تا متوجه شم.اونا یخلی باهوشن. میدونی چجوری میتونن هم هواسشون توکلاس به همدیگه باشه و شوخی کنن و بخندن و هم انقدر خوب درسو بلد باشن؟ این الیاس واقعا یه سری به کارش داره, حالا با مرتضوی اینا کار ندارم.ولی الیاس واقعا باهوشه.اما غبطه نمیخورم بهش. دوست ندارم اونجوری هی سبک بازی دربیارم. یا دیوونه بازی. نه اینکه دوست نداشته باشماتایپ من نیست. هست ولی خب, انی ویز
_میدونی؟ اخساس میکنم در مقایسه با اونا ادم دو رو و متظاهری بهنظر میام. چون مجازی و واقعیم شبیه هم نیست. تو مجاز یه غول برونگرام و توی فضای حقیقی یه یه غول درونگرا, که به زور حرف یمزنه. من از آدما خوشم میاد, ولی نمیتونم بهشون نزدیک بشم! و هی هم سعی میکنم تو دنیای واقعی زیاد خوب صحبت نکنم چون میترسم فکر کنن که دارم عشوه میام با صدام. یا هی فکر کنن که میخواد صداشو بکنه تو چشم ما.تا خش دار ترین و عادی ترین صدای ممکن که هی نفسم میره و میاد صحبت میکنم.یا اخرای نفسمه یا اولاشه. و زشت حرف میزنم. واقعا زشت حرف میزنم.
و اسپیکینگ آف ویژگی های ظاهری, بذار دهنمو باز نکنم. واقعا جو دیگه توانایی کشش اون بحث رو نداره.اه اه اه اه اه اه اههههه از این زشت حرف زدن-____________________________-
+احساس میکنم تو دچار وقفه ی هویتی شدی! همون علائم رو داری!
-حالم بهم میخوره از اینکه تو آینه به خودم نگاه میکنم.
+میگم جو دیگه ظرفیت کشش اون بحث رو نداره. چندبار میخوای منو به گریه بندازی؟
++اوکی. ادامه بده.
_و,از این عصبانی شدم که , من خیلی با مهری صمیمی بودم. ولی بعدش بهخاطر اینکه راهمون جور نبود و اون خوابگاهی بود و اینحرفا, و نتونستیم اول سال زیاد باهم وقت بگذرونیم, اون الان با الیاس خیلی صمیمی تر از منه. و حتی تو کلاس یجوری چسبیده بودن به هم که من گفتم عاقا اینا رلن دیگه خب معلومه. و این مهری همونی بود که هی زیر گوش من میخوند زیاد به الیاس رو نده و این میخواد زا ما سوئ استفاده کنه و فلانم و اینحرفا و چقدر ازش خوشمون نمیاد و اینحرفا.منم حالا تحت تثاثیر جو بودم و از یه طرف هم بابام و از اه طرف هم اینو و از یه طرف دیگه شنیده بودم ترم بالایی ها زیر دست و پای ترم اولیا میگردن که اونا رو عاشق کنن و از درس و اینا بندازنشون یا کلا درگیر این حواشیشون کنن تا اونا جدیدا. الیاس بیچاره هم اومد پگیویم و نمیدونم شوخی کرده نکرده هرچی, میگفت من برای گروه سه نفره ی مهریو منو شیدا میفرستادم و. غافل از اینکه شیدا و مهری رفیق جینگای خود آقا بودن.شایدم نبودن, بیا مثبت اندیش باشیم که اونام مثل من بودن اول کاری.
++فاطمه الان اتفاقات یکسال پیش انقدر اهمیت داره؟ واقعا؟ت و شرایط الانت انقدر اهمیت داره؟
+گفتم بهش, این هویت یابی نکرده. هنوز داره چیزای مختلف رو امتحان میکنه هنوز با خودش درگیره واردچه رابطه ای بشه و وارد چی نشه و از چی بیاد بیرون. وهنوز داره بررسی میکنه که ایا اصلا دوستی چیز خوبی است یا خیر!
__که درسته, من به این نتیجه رسیدم که یچز خوبیه چون به هرحال یوقتایی ادم کارش گیرمیفته و خوبه که با ادما اشنا باشه و اینا. و اینکه انسان موجودی اجتماعی است و به روابط نیاز دارد. اوکی؟
+چیزی که برای من عجیبه و هرگز تاحالا رخ نداده بود اینه که تو خیلی نگرانی از اینکه دوستات رو از دست بدی. وقتی یخلی باهاشون وقت نمیگذرونی, یا وقتی اونا خیلی باهم میگردن و شوخی وخنده میکنن و کنار هم میشینن و جفت میشن تو خیلی نگرانی که اونا رو از دست بدی. یخلی آبزسد هستی به اینکه اوکی الان آب خوردم رتبه ی صمیمیتم پیش دوستام جابجا شد یا خیر.از دستش دادم؟
_و من نمیتونم نگران این از دست دادن نباشم, هیچجوره. چون میترسم دوباره به اون دوران خوفناک مدرسه برگردم که انقدر تنها بودم. اون دوران خوفناک مدرسه و دبیرستان. که همه با کینه بهم نگاه میکردن. شایدم نمیکردنو نگاه من کینه توزانه بوده. ولی نه, نگاه من اصلا کینه توزانه نبود.اتفاقا یخلی هم مهرانانه بود. نه من آدم مهربونی نیستم. ولی عادی بودم.اما اونا خیلی بچه های بیشعوری بودن
+میدونی؟ فکر میکنم پدرت به بهونه ی مراقبت از تو, با واهمه از اون چیزهایی که از کیسهاش شنیده و تجربه هاییکه داشته, برای اینکه به قول خودش از تو مراقبت کنه, سعی کرده به جای اینکه روشهای سازگاری و مقابله و کارکرد با آدمها رو بهت یادبده تا بتونی حدل مسئله کنی, کلا صورت مسئله رو برات پاک کرده,و خب ارتباط با ادمها یچیز
inevitable
ای هست و برای همین, تو الان مثل خر تو گل گیر کردی. و توصیه ی من به تو اینه که کتاب بخونی!درمورد همه ی این چیزها.
و اون حتی با اینپاک کردن صورت مسئله ش, باعث شده تو خیلی از چیزها برای تو تصمیم بگیره. مثل اینکه اصلا دوست پسر نداشته باشی..احساس میکنم این بیشتر پیامد, و کلا از ترجیحات بابا بوده تا خودت, هوم؟
....
عاح. اخیش. چقدر گشنه م بودددد . ننههههه. یا ابلفض. یکم یچیزی خوردم اروم گرفتم. خب کجا بودیم؟
آهان.
ولش حوصله ی غصه خوردن ندارم.
+ولی بعدش تلنبار میشه دوباره فردا که رفتی دانشگاه هی فکر میکنی, هی مضطرب میشی , هی بی قرار میشی , و نمیتونی خودتو کنترل کنی.
_اصن یادم نمیاد کجا بودم.
+از هرجا دوست داشتی ادامه بده.
++ولی بهنظر من, از قبل از اینکه بیایم دانشگاه یه خبرایی بوده.شاید من در جریان نبودم. که در اینصورت, خب تلاشهای تو بیفایده ست. رفتنی میره, و خدانگهدار.
من نمیتونم خودمو از دست بدم برای نگه داشتن دیگری. من تا همینجا میتونم.تا همین حد میتونم.
__فاطمه ,بچه شدی! واقعا بچه شدی! کام آن. اینا چیزهای بچگی بودن.
_من اصلا نمیتونم راحت با اجتماع و آدمهای توش کنار بیام.
ومیدونی؟ دلم میخاد با پسرا دوست باشم. منتها چندحالت بیشتر نداره میدونی؟ اولا که برا رل اعصاب خودمم ندارم ولی خب اگه کیس مناسبی پیدا کنم که طرفو بشناسمو از ادراک و شعورش آگاهی پیدا کنم از دستش نمیدم. یا اینکه حالت رفاقتی داره و خب اونم وقت گذرونی میخاد که من خیلی کنم با دخترا بسازم.و تو دختراشم موندم حقیقتش. با پسرا دیگه خیلی سخته.
یاکه زشته طرف, که خب برای مبحث رل این موضوع اهمیتداره. و من احساس میکنم همه ی خوشگلای دانشگاه دوست دختر دارن
و همین.
و آره. من پنیک میکنم. از اینکه به شرایط فاکی گذشته م برگردم. از اینکه خودمو خفه کرده باشم تو خودمو هیچ ارتباط اجتماعی ای نداشته باشم.ومیدونی از چی حرصم میگیره؟ اینکه اونموقع سالمی با تیغه ی تراش برداشت خودکشی کنی, ولی خراش مینداخت رو قسمت رگش, منم پنیک کرده بودم. رفتم به مامانم گفتم. و حتی شب نمیتونستم از فکرش بیام بیرون و به گریه افتاده بودم و اوه,ـ اقعا اصلا یه وضعیتی, فلج شده بودم. هیچکاری نمیتونستم انجام بدم. خون دیده بودم.. وای باورم نمیشه .انقدر گریه کرده بودم که انگار با چن نفر دعوا کردم و مشت خورده پای چشام. و مامانم رفت به مدیرشون گفت.و خب, اونا تا یک سال و نیم دیگه هیچکدومشون بهم نگاه نکردن., نگته نکردنشون پیشکش, همه باهام کینه توزانه برخورد میکردن.و اونوقت, ما همه هماهنگ کردیم نریم, برای اعتصاب, و یه بسیجی رفت تو کلاس نشت, علارقم اینکه چتامونو خونده بود هماهنگی هامونو خونده بود, باهاش صحبت کردیم نرو تو کلایس , رو دررو, با تلفن, و بعد رفت نشست تو کلاس و بعدش استاد رید بهش وگفت کنسله اکثریت نیستن و بعد اومد تو گروه پیام گذاشت من در جریان هیچی نبودم رفتم تو کلاس. یعنی دروغ به این وضوحی گفت. بچه ها هم دعوا
کردن باهاش. یعنی باهاش صحبت کردن درباره ی این موضوع. ولی الان یکهفته شده و همه انقدر ادمای عاقل و بالغی هستن که بفهمن دعوا و حرفزدن واسه یکبار بوده و هیچی نگفتن بهش و الانم باهم دوستن همه و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.سلام و علیک و فلان و فیسار. و میدونی؟میخوام بگم حتی اون ردیفی که من میشینم همیشه خالیه, ولی اون کنار یه عده میشینه.هربار. فرقی نداره کدوم عده.و متوجهی من چقدر مجردگرام؟ در این حد که تو ردیفم کسی نمیشینه, نه که کنارم نشینه.
و من , بخاطر اخلاقای بچگونه ی یه عده انقدر عذاب کشیدم تو کل راهنماییم. و دبیرستانم.ونکته ی اخلاقی اونموضوع برای من این بود که احساساتمو حتی تو خونه, و حتی به مامانم بروز ندم.کاش میشد فریاد بزنم انقدر مراقب من نباشید. خواهش میکنم انقدر مراقب من نباشید. من پژمرده شدم. نذارید بیش از این دیگه بشم.بذارید خودم از خودم مراقبت کنم. خواهش میکنم.
از اینهمه قدرت نداشتن برای محافظت از خودم خسته م
باید بجنگی فاطمه. ایندفع برای نجات دادن خودن. برای نجات پیدا کردن. برای حفظ خودت. فاطمه باید بجنگی. برای مستقل شدن. اهدافت چیزای عجیب غریبی نیستن. باید بجنگی. تا بتونی نفس بکشی. تا انتخابهات محدود نشن. بایذد وقت کمی با خونواده بگذرونی. حتی دیگه نمیخوام هیچ اثری از تربیت اونها در من باشه.به اندازه ی کافی کشیده ام.
و اگه نشد؟
من از خداوند میخوام و دعا میکنم که حمایتم کنه. فقط باید قوی باشم.
فعلا.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر ۱۴۰۱ ساعت 19:1 توسط
|