خیلی دیره.
انگار کلنگ خورده توس سرم، انقدر که امروز سرما بهم خورده، و هیجانزده شدم سر جشن خصوصا. چقدر خوب که دیگه حداقل توی تلگرام انلاین نشدم دامن زده بشه به هیجاناتم.
احتیاج دالم یکم اول خودمو اروم کنم. ولی نمیدونم چقوری. همه ش دارم توی اینستاگرام میچرخم و فیلم میبینم. حتی ای اس ام ار هم نمیتونه ارومم کنه
ناخدا زندگی نامه ش رو نوشته بود. چقدررر سختی کشیده این پسر از یه شهرستان خیلی کوچیک با فقر و نداری. همه ش از ایده و کارای خودش بوده. همه ش خودش آستقلال داشته. و تلاش کرده و هیچوقت نایستاده.. به همینش حسودیم میشه.
معمولا چنین ادمایی رو قصد دارم به عنوان پارتنر انتخاب کنم. چون میدونی؟ درسته که خیلی بهتره ادمیو پیدا کنی که بافتش کلا گرونقیمت و پولداری و مدلش پولداری باشه، ولی اینجور ادمآ هم خاکو تبدیل به طلا میکنن.
خودتم باید همینجوری باشی فاطمه جان، من حداقل توی این مورد میتونم به تو اعتماد کنم که you never run out of ideas.
The thing with you, is you lack the courage to،you fear so much, and unless you try it, youll never know if your fears are right, and you know what? Ots not even abt proving them wrong or sth, its about experiencing them for me. Cuz, in most cases, i could takeover them.