someone has to just stop me. i cant do it. idk wtf am i doing. and im going absolutely crazy.

اعترافش برام سخته. ولی دارم هیچ کاری ,هیچ فاکینگ کاری انجام نمیدم. خالی شدم. تهی شدم از هرگونه معنا و هدف و حتی نمیدونم زندگیم رو به چی گره بزنم یا معنا و هدفش چی باشه. من نمیتونم حتی با خودم زندگی کنم و حالا که دانشگاهم منو ول کرده گم شدم. من خودم خودمو گم کردم. هرچند دانشگاه منو ول نکرده, ولی میدونی حسم شبیه چیه؟

شبیه اینکه من تو رو دوست ندارم, دوست ندارم به اهدافت برسی, برای همینم هیچکاری نمیکنم واست. و از قصد نمیخوام به آزمون ارشد برسی.

و نمیدونم این عدم انگیزه از کجا میاد

+ شاید از خود کارهات میاد عزیزم. یادت رفته انگیزه چیه؟ از نظر دکتر اسمیث؟

من کلا خودمو از دست دادم. داغون داغونم. پایین ترین وضعیت خودمم. باید اعتراف کنمـ, من بدون درد نمیتونم زندگی کنم. اسم درد گول زننده ست. زشته, ولی خب, دوست داشتنیه. من یه نفرو میخوام منو مجبور کنه کارهامو به هر وجهی که شده انجام بدم و اون ادم هیچکی به جز خودم نخواهد تونست باشه. اینجوریک ه داره میگذره من بشدت دارم احساس میکنم که ادم پوچی هستم که توی لذت های دنیا غرق شده و این من نیست این اصلا با اون خودپنداره ای که خودم از خودم داشتم نمیخونه. همه ی دنیا همینطوریه. میدونی چرا دکتر ها انقدر پول درمیارن؟ سالها بدون هیچ درامدی, حدود ده سال درس میخونن فقط. تو چطور اینشو نمیبینی؟ تو چطور فکر میکنی اون یه قمار نیست؟

من کارهایی که دوست دارم رو هدفمندانه میکنم فاطمه خانم. تو رو مجبور میکنم که انجام بدی و حتی اگه دوستشون نداشته باشی, به هرحال کار درست رو انجام بدی و خودت باشی. حتی اگه نخوای خودت باشی,] این درست بودنه باید تورو هدایت کنه, چون من همینم که هستم, من نمیتونم اروم و قرار بگیرم. خودتو سفت کن و یه راه حلی پیدا کن. خدا باتوعه. چرا انقدر دست کمش میگیری؟ زندگیت رو به زمانی که داری گره بزن. من خیلی پتانسیل ها توی تو میبینم, و به خودت اجازه نمیدم اونها رو از بین ببری, با هر بهونه ای. من به این نگاه میکنم فقط که اون کار در زمان درستش در اون روز انجام شده یانه, نه به اشک و اهت نگاه میکنم نه به بهونه های مسخره ت. نه به داستان سرایی های مغزت, نه به احساساتی که هی ابغوره شونو میپگیری الکی.

و تایم لذت بردنت و چیزی که ازش لذت میبری رو من برات مشخص میکنم. من میخوام تو اصالت داشته باشی. نه که یه ادم دوهزاری باشی. درسته, دانشگاه و اینا مهمه, اما قبل از اون من خودم میخوام پدرت رو دربیارم. بدرت رو دربیارم که نه, صالا ولش کن. من دیگه حرف نمیزنم باهات. سعی میکنم بیشتر مغزم رو ساکت کنم و فقط به انجام دادن کار سر موعد مشخصش تمرکز کنم.

و درضمن, دیگه ای اس ام ار گوش نده, یا فقط درصورتی گوش بده که همه ی کارهای اونروزت رو انجام داده باشی. استراحت و لذت بردن رو برای چی انجام میدن؟ برای اینکه اونرزو خیلی کار کردی و خسته شدی و الان به یه چیز ارامش بخش نیاز داری. من بهت نمیگم همه ش درحال بدو بدو و اینور اونور رفتن باش من فقط میگم به وقتش کار کن, و لذت ببر. همه چیز به زمانش.