گوشه ی اتاقم نشستم. با موهای ژولیده. و هنوز جای خوابم رو جمع نکردم. میخوام فقط سکوت کنم. حتی نمیخوام فیلم ببینم. باهاشاحساس پوچی میکنم وقتی هی افکارم سر اونا بهم حمله میکنه. چایی زنجبیل دارچینم کنارمه و منتظرم سرد بشه. و حیرانم, که باید کدوم گوشه ی این زندگی رو بگیرم. دارم فکر میکنم اگه توی این زندگی هیچی نشد چی؟ اگه فقط یه ادم معمولی شدم چی؟ یه ادم, و یه شاگرد معمولی, که همکلاسی هایی داشته که بهترینا شدن. یه ادم غیرقابل پیشبینی که توی هر فازی از زندگیش با یه بادی پیش رفته. و هیچوقت طبق انتظار هیچکی پیش نرفته. ادما همیشه بهتر از اون چیزی که اون هست درموردش فکر میکردن و اون همیشه ناامیدشون کرده. هیچوقت خودشو باور نداشته.
اره من هیچوقت خودمو باور نداشتم چون اون باوره ازم گرفته شد.
فاطمه, بسه. بسه من دیگه نمیخوام هیچ حرفی از گذشته بشنوم. من الان ادم گذشته نیستم. با امکاناتی کهداشتم, با شرایطی که داشتم, با چیزایی که بهم گذشته بود, بنظرم پرفورمنس خوبی داشتم, نمیگم پرفورمنس عالی ای داشتم, ولی خوب بوده, نمیگم ناراضی ام.
ولی ازت ممنونم خود گذشته ی من, امیدوارم ورژن های پیشرفته تر و more persevereترت رو ببینم
ولی الان؟ من حالم خوبه! جدی میگم. واقعا خوبم. روی خودت تمرکز کن, و اگرچه که امروز فکر میکنی حس فیلم نیست, بازم ببین ولی دیگه برنامه ت رو هم سر ساعتش شروع کن. هرروز یکی دوقدم بهتر شو. همین. کمن چیز دیگه ای نمیخوام ازت
برو ماچ و موچ بقیه رو ببین و براشون خوشحال شو