میخوای یه نقدی بهت بکنم؟ نقدم خیلی بجاست.

نقدم اینه که، تو، خودتو شبیه دخترای توی قصه ها میبینی. که خیلی خسته ن, خیلی زحمت کشیدن، خیلی باید استراحت کنن. خیلی بدی سرشون اومده، خیلی حق به جانبن.

والا ماکه ندیدیم همچین چیزایی رو. بنظرم اگه غمی چیزی هم داشتی به اندازه ی کافی بهش ساخته و پرداخته و فکر شده. و linger on شده روش.

تو ادمی هستی که خیلی باهوشی، از هوشت در جهت نادرست استفاده میکنی. هوشت داره تورو گول میزنه تا همینجور هی ول معطل دور خودت بچرخی و هی به همه چیز شک کنی و داستان های جدید از هیچ و پوچ بسازی.

هی ناله میکنی از اینکه تنهایی و دوست داشته نمیشی؟ چی باعث این وضعیت شده بنظرت؟ چون تو همه ی عمرت همینجور بودی، و اونروزا که خودت رو گره زده بودی به یه هدف، اصلا اینجور فکر نمیکردی، حتی فکر میکردی که خودتم توی این زندگی زیادی و سر و صدا داری. اصلا فکرشم نکن این موضوع رو گردن ادما بندازی که اونموقعم همه ی دوستات دوست پسر داشتن.

یچیزیو بهت بگم. فقط همین کنکور تورو ادم میکنه، بهش دل بده.

و اینکه، تو تکلیفت رو مشخص کن، میخوای یه دختر محکم قوی باشی که خستگی ناپذیره و اصلا پثتیک نیست و ادم حسابیا ازش خوششون میاد، یا اینکه همین موجود حق به جانبِ خوب حرف بزنِ الانت باشی که پی تحت تاثیر قرار دادن ادمای دیگه است.

کلا، من به این پی بردم، ادمیزاد موجود کثیف و اشغالیه، حق با فروید بود، باید انقدر خودشو تا ته تحت فشار قرار بده و بزنه که نای ناله کردن نداشته باشه، حداقل من اینجورم، باید با ادمای دیگه و موقعیتا خودمو مجبور کنم وگرنه اصلا هیچی به هیچی. و همه همینجورنا! سخت ترین نیرو برای راه افتادن، همون اولشه که میخوای راه بیفتی، چون اجسام تمایل به حفظ همین حالت الانشون دارن.

همیشه باید در تلاش برای بهتر شدن باشی، ادم بهتری شدن، اگه خودتو ول کنی به درجه ی حیوانی نزول پیدا میکنی، و روانشناسی برای ادماییه که روحشون زخمیه، و مداوای اون، نه که خودشونو گم کنن، خودشونم سرش هزارتا داستان بسازن.

همیشه یا باید در تلاش برای یه تجربه ی بهتر باشی، سا سرجات بشینی تا نهادت، این hayalleri شو با narrative های مختلف و خیالپردازی کردن ارضا کنه، بجای تجربه ی واقعی اونها.