زندگی جالبی نیست. نمیدونم. من دارم فکر میکنم، با سرعت دارم به همه چیز فکر یمکنم و ذهنم درگیره. میدونی. مهرسا گفت رفته تیزهوشان. بابا بهم گفت برو تیزهوشان اوجا همه خکبن. من خیلی نابالغ بودم. خیلی ترسو و مضطرب بودم. من یچیزیم بود. من که تورو باور دارم، اینا نشونه ی هوش زیاده، کی میدونه، شایدم احمقیت. همه ی ادمایی ک موفق شدن توی تیزهوشان بودن؟ من فقط میتونم به کتارا پناه ببرم برای باهوش شدن. کالچری ک توش زندگی میکردم به من اجازه ی فراتر رفتن رو نمیده. ذهنم وابعا مشکا داشته ک نتونستم جامعه ی تیزهوشانی رو بپدیرم. باید هرچه بیشتر از ادمای این جامعه دورب کنی. نتوورکینگ چی میشه. فکر داشتن یه سیستمی که درحال کاره و جواب میده استرسهامو در موجهه با جامعه ی جدید میخوابونه. ایا میتونم مهرسا رو شکست بدم؟ حس میکنم یچیزی از دست و پام داره میره بالا. مهرسا گفت اضطراب اجتماعی داشته. گفتم بیشتر درموردش حرف بزنه. تنها کسایی که میتونم خودمو باهاشون بیشتر اشنا کنم و بیشتر باهاشون حس همزاد پنداری کنم و جامعه ی خوبی میشن برام، فعلا فقط کتابا هستن. تا اطلاع ثانوی فقط کتابا هستن. مورنینگ روتینت خبلی درازه. ولی چاره ای نیس، واقعا چاره ای نیس. مگه اینکه اخر هفته ها بشینی فیلم ببینی با هفتاد تا استیتمنت ک روزای هفته رو سیو کنی. اونم فقط واسه یکی دوهفته. انی ویز.

چقدر ادما جلوتر از منن. خیلی جلو تر از منن.با اضطراب دوست شو و به عنوان منبع انرژی یا اکسایتیشن بهش نگاه کن.

و اینکه مطمئن باش با اپدیت کردن خودت، با ملاقات کردن ادمهای جدید، و با حفظ کردن عادتهای خوبت قطعا میتونی بهش برسی‌با کانستنتلی سعی در بالا بردن کیفیت کردنت.

با تسلیم سلفت نشدن، به خودت سخت گرفتن، ادوم اروم، تا یکپارچگیت حفظ بشه. و زمان بگذره و ادامه بده، و ادامه بده و زمان بگذره و خودتو کم کم کنترل کن و به ادمای جدید راه بده.

من مطمئنم یروز همه چیز بهتر میشه.