من خیلی ادم کثافتی هستم، اعتراف میکنم. از دروغگویی استفاده میکنم تا با جلب ترحم دیگران نسبت به خودم، از احساساتشون سوء استفاده کنم تا به خواسته های خودم برسم. منتها انقدر خوب و بهموقع اینکارو انجام میدم که تو واقعا فکر میکنی به کمکت نیاز دارم یا نیاز عاطفی ای دارم. در قسمت عاطفی مغزم خلائی احساس میکنم. و فکر میکنم چقدر عجیبه که انقدر زود دفتر مامانبزرگ رو توی ذهنم بستم، و دیگه ناراحت نشدم، حتی از اونطرف، به زندگی عادیم ادامه دادم و هیچیم نبود، و هیچ دلسوزی ای احساس نکردم.

فکر میکنم یه سایکوپاتم. ادم بی اخلاقی هستم. نمیدونم، شایدم هنوز کمی تا حدی نسبت به عارفه عذاب وجدان دارم، نمیدونم. نه بابا اصلا موضوع اون نیست.

از اینکه دیگران رو تحت کنترلم داشته باشم گیلتی پلژر دارم.

خدا منو ببخشه بابت این بیشرافتی و دورویی