احساس میکنم تیو رابطه م با مهرافرین دارم شکهایی که به م بردم رو به اونم میبرم. و نمیتونم بهطور کامل بهش اعتماد کنم

+از اونجایی که بشدت ادم درونگرای برونگرایی هستی، میدونم عزیزم میدونم وقتی به یکی اعتماد کنی یعنی هرچیزی که درموردت هست رو میخوای اون بدونه.

_نه هرچیز یکه درموردم هست، خب گاهی بحث یسری چیزا پیش میاد، گاهی ادم دلش میخواد درباره ی چیزی که ذهنش باهاش درگیر شده با یکی حرف بزنه. منکه از همون اول نرفتم با مهرافرین اشنا شم همه ی پته م رو بریزم روی اب، الان ۱۰ ،۱۱ ماهه که بهصورت قوی باهم در ارتباط بودیم.

اگه اینجوریه، پس تو نمیتونی به هیچکس اعتماد کنی. اگه تو مرحله ای که تازه داری بهشون اعتماد میکنی، یهو همه ش هی شک کنی که نکنه طرف برگرده، نمیتونی تو عمرت به هیچکس اعتماد کنی. جردن پترسون میگه من میدونم تو ممکنه بهم اسیب بزنی، ممکنه اعصاب و روانمو به هم بریزی، اما ممکن هم هست بهترین رو از درون من بیرون بکشی، برای همین بهت اعتماد میکنم.

+من نمیگم اعتماد نکن، من میگم جوانب احتیاط و شرط عقل رو رعایت کن. اینجور ادما که تو باهاشون دوست میسی، مجازی ان، و دیسپایت رابطه ی قوی ای که باهاشون داری، و اشتراکات زیادی که باهاشون پیدا میکنی، و شاید احساسات قوی ای که ترنسفر میشه، از درک کردم و فهمیدن، تو ندیدیشون، چطور میتونی بهشون اعتماد کنی؟ چیزهایی که مهری از تو میدونه بیشتره یا چیزهایی که تو از مهری میدونی؟ به همون مثابه، چیزهایی که م از تو میدونه بیشتره یا چیزهایی که تو از م میدونی؟ تو داری با یه تصاویری از ادما، که بیشتر گفتگوهاش رو خودت تشکیل دادی خام و خر میشی، این صدای منطقه. هرچقند حسشون خوب باشه. کی بدش میاد یکی هی باهاش صحبت کنه؟ وقتی میتونه باهنونا تا اخر عمرش تهدیدش کنه؟

_من چیزی نمیگم که کسی بتونه باهاش تهدیدم کنه،

البته درمورد م یادم نیست چی گفتم

_...

من تنهام. وقتی میخواستم خیلی به م اعتماد کنم، رهاش کردم، چون دلم تنهایی خودمو میخواست. اعصاب نداشتم.

به هرحال،

با دانشی که نمیدونی میخوای باهاش چیکار کنی چیکار داری؟