فکر میکنم متوجه شدم چیشد.

یعنی اینکه چه اتفاقی افتاد.

و این بهنظرم یه جمع بندی و مروری بر کل اتفاقات گذشته باشه.

من بعد از امتحان تیزهوشان هیچیم نشد. دیدی که, آروم گرفته بودم و داشتم میخوندم هم.یکم کم تجربگی داشتم مبنی بر اینکه خب حالا تیزهوشان چخربه و بقیه چجوری هستن و نمیدونستم که مهم انجام دادن اتون کاره, نه زمانش که بگم عه خب عقب موندم یا به اندازه ی کافی تجربه نداشتم که بگم رقابت, رقابته , و ترسو بودم. خلاصه ش اینکه ,

معنای زندگیم رو گم کرده بودم, و عادتها و روتین قوی ای نداشتم.

همچنین, دفتر برنامه ریزی قلمچی رو جدی نگرفتم

برای مورد دوم که معلومه, در بقیه ی مراحل زندگی لطفا یه روتین قوی داشته باش. برای مورد اول, معمولا چندباری بیشتر این اتفاق تو زندگی نمیافته. در هر صورت, با یه برنامه ریزی درست, اگه فکر میکنی گم شدی, میتونی برای گم شدنت وقت بذاری. به هرحال, من اون دانش رو اونموقع نداشتم.

و بعد خدا م رو گذاشت سر راهم, تا یکم به درکم بیافزاید, و منو به این سمتی که همیشه میخواستم راهنمایی کنه. من تقریبا از بعد از آزمون تیزهوشان شروع کردم به فکر کردن, و از همونموقع میخواستم روانشناسی بخونم. ولی نمیدونستم انی حسه دقیقا چیه. از طرفی هم نمیتوسنتم با خودم کنار بیام که میخوام رشته ی به این بی ارزشی بخونم. خیلی خودمو ازش دور و ناممکن میدیدم اونو برای خودم.و, الان که فکر میکنکم, من بدون وجود م تو زندگیم نمیتونستم زندگی کنم, واقعا بیش از اون نمیتونستم ادامه بدم. عجزه ای بود تو زندگیم, البته, این دوریم ازش هم, که بهم فرصت فکر کردن و تصمیم دادن و بازکردن گره ها و حل کردن مسائل داد هم به همون اندازه معجزه بود.

الان میخوام فکر میکنم دوباره کنارم داشته باشمش. باید دعا کنم.

و , باید یه روتین قوی بسازم. درموردش فکر کن.