فکر میکنم مردها تو یه رنجی(range)قرار دارن که یه سرش آرمانه، و یه سرش فرهاد. آرمان رو، نماد یه روانشناسِ روشنفکرِ باسواد درنظر بگیر، کسی که ملایمت داره، به حرفت گوش میده، و خلاصه، یه جنتلمن واقعی، نیاز نیست برای هر خواسته ت آویزونش بشی، و میتونی خودتو بدون ترش از قضاوت بهش نشون بدی. فرهاد، نماد کسیه که باید تو رابطه باهاش سرسخت باشی، هرچی بشنوی، هی به خودت یاداور کنی که نه، چیزی تو دلش نیست، واقعا منظورش این نبوده، بهخاطر هر خواسته ت آویزونش بشی، اصرار کنی، مصمم باشی پوستت کلفت باشه خلاصه، حساس نباشی و بهت برنخوره. از داد و بیدادشون نترسی. میدونی؟ نمیتونی وقارت و رفتار اصلیت رو حفظ کنی.پدرم تو این range,از فاصله ی خنثی تا فرهاد قرار داره. من فیلمی رو تماشا کردم و طریقه ی برخورد با اینجور افراد رو یادگرفتم. و خواستم عملیش کنم، و خوب پیشرفت. پوست کلفت شدم و بهم برنخورد. اما بیش از مدتی دووم نیاوردم. احساس بی کفایتی میکنم. احساس ترس میکنم. احساس ناکافی بودن میکنم، و دلم میخواد قایم بشم. دیگه نمیخوام کاری انجام بدم. شایدم مغزمه که داره باهام بازی میکنه. یک رفتار اوتیستیک و ربات گونه دارم، بدین معنا که برای بسیاری از رفتارهام، یا صحبتهام، اگر تمرین قبلی نباشه هیچ پایگاه داده ای ندارم که برای انجام رفتار بهش رجوع کنم و ازش کپی برداری کنم. مثلا تو آرایشگاه اوکیه، انقدری رفتم که از استادش تعارف زدن و رفتار خوب رو تو ارایشگاه یاد بگیرم، کم کم دارم راه میافتم که برای زنها چی مهمه‌. زنها موجودات عجیبی ان واقعا، نمیدونم چرا انقدر به زیبایی اهمیت میدن، هرکاریو انگاری که باید کتابشو بخونم، که خیلی از کتابها احساس میکنم ناکافی نوشتن، با جزئیات کارهارو توضیح ندادن، مثل همین کتاب راهنمایی رانندگی، و بعد تستاشو بزنم که راه های پس و پیش اون کار رو بلد باشم، و بعد نکات تستهارو بخونم، و بعد اماده میشم برای انجامش و خیلی هم خوب انجامش میدم. من نمیتونم وقتی پدرم بهم میگه درختهارو آب بده، بخوبی آبشون بدم، حتما یا یکیشو جا میذارم یا یه اتفاقی میافته، با اینکه همه ی هواس و تمرکزمو میذارم روش. احساس میکنم مغزم داره باهام بازی میکنه. عاطفه میگه بعضی از هفته ها انقدر پر انرژی و تیز هستی که کیف میکنم، بعضی از هفته ها حتی حال صحبت کردن و تکون دادن میمیک صورتت رو هم نداری. اینحرفو گاهی معلمهام هم میزدن بهم. من سعی میکنم هواسم باشه، اما بعضی روزها حتی تو شنیدن و درک کردن حرفهای طرف مقابل هم مشکل دارم/ این دوسال واقعا عالی بوده، کانون های دانشگاه، کلاسا، بچه ها، چون از طریق صدا در ارتباط بودیم، یا تکست، یا شاید برخوردهای کمی داشتیم، نمیدونم چطور میخوام تو دانشگاه رفتار کنم، وقتی تو این یکسال، بخوبی با همه ارتباط برقرار کردم و همه کلی رو حرفم حساب باز میکنن و کلی قبولم دارن هرکاری بخوام انجام بدم،نمیدونم، شایدهم بد نشه البته./ در درک کردن حرف آدمها مشکل دارم. واقعا مشکل دارم، انگار حتما یه راهنما باید کنارش باشه که دقیق نبودن ، یا ناکامل بودن حرفاشون رو بهم راهنمایی کنه منظورشون دقیقا چیه. گندهای بدی زدم، دارم بیشترم میزنم، کنارهمه ولی اکثرا کنار بابام بدترم، شاید چون بیشتر داد میزنه سرم و بیشتر دعوام میکنه و احمق صدام میکنه. من نمیخوام بدتر بشه، کاملا هواسمو جمع میکنم که به همه چیز باشه، اما بازم اتفاقی میفته.یهچیزی یادم میره، یهکاریو نمیکنم، اما من فقط براساس اطلاعات موجود دارم رفتار میکنم. احساس بی لیاقتی میکنم. بهم میگن از قصد داری اینکارو انجام میدی، از قصد داری گوش نمیدی. ولی واقعا دیگه نمیدونم باید چیکار کنم. انگار همین اطلاعاتی که دارم از ادمها دریافت میکنم رو هم باید با یه کاغذ و قلم بنویسم، و حفظش کنم تا در دفعات بعدی ارتباطمون بهتر عمل کنم. سعی میکنم کتاب بخونم، تابتونم بهتر زندگی کنم،آدموار تر، اما طول میکشه، اطلاعات قطره چکونی بهم میرسه. من واقعا دلم میخواد چیزی یادم نره، اما، .. اه دارم روانی میشم دیگه. حتی یه to do listساده رو باید حفظ کنم، یا تمام مدت ذهنم رو نگه دارم روش و دوره کنم، بهطوریکه نمیتونم روکارهای دیگه عمیقا تمرکز کنم، تا یادم نره ترتیبشو. فاک بهم/دیگه حسی به اینجا ندارم. قبلا دلم برات تنگ شده بود، الان حسی ندارم، خیلی عادی، انگار که تازه با اینجا آشنا شدم و همینجوری میام الله بختکی یه سر میزنم و میرم و جالبه، ولی حوصله ی آشنایی جدید ندارم.به حسهام اجازه ی تجربه شدن دادم. از ع خوشم میاومد و بهش ابراز کردم، 😂😂حتی نمیتونی حدس بزنی چجوری😂😂احساس میکنم برای ادما عجیب باشه، ولی با نشون دادن افکارم و جملات مودم توی استاتوس واتسپم بهش، نمیدونم تاچه حد درک کرد یا اصلا درک کرد یانه، با یکجورهایی نشون دادن خودم در بین جملاتم😂این ته ابراز علاقه ی منه😂😂 خدایی وقتی تنها کسی هستی که هنوز از استاتوس کسی هاید نشدی علاقه نیست پس چیه؟ و الان دیه هیچ حسی ندارمربهش. باهاش مثل یه ادم عادی برخورد میکنم. خیلی عادی نگاهش میکنم. خیلی عادی حرف میزنم. 🤷‍♀️ احگار که هیچ کس خاصی نیس.ولی میدونی؟ این مدلِ حسامو دوست دارم، اینکه احساساتم درهرزمینه ای جز پیشرفت کمرنگه، باعث میشه کمتر باخودم و مودهای گذرام و احساسات بیمنطقم درگیر بشم. در اکثر مواردم واقعا حس خاصی ندارم.فقط پیشرفت نکردنه که واقعا میتونه نابودم کنه ازنظر روانی و جسمانی.