چطوری؟ مغز احساس کننده؟ هوم؟

نمیدونم. یک درجه پایین تر از نرمالم. از اون مود گرفته هایی که ارومه و دوستش دارم. و یک انرژی زیاد نهفته درخودم رو هم آحساس میکنم، اما نمیتونم بروزش بدم، حسی مثل اینکه یکم نوراپی نفرین هام از حالت نرمال زده بالا و باعث فرسودگی شده.

الان حوصله ی ادمها و حرف زدن باهاشون رو ندارم، حقیقتش احساس میکنم چشمهام خیلی برق زدن و درخشیدن و خسته شدم. راستی، از چشات خوشم اومد:)))))))))

غیبتی که خواستم بکنم این بودش که، واقعا دوست ندارم توی کلاس پیش دوستام بشینم، انقدر زیادن که مجبور مسشم میز اخر بشینم و یکوچولو هم که حرف بزنیم یه بخشی از جزوه میپره و حالا بیا و درستش کن. احساس میکنم دارم این صمیمیته رو از دست میدم، و نمیدونم، یجورایی بیتفاوت رفتار میکنم نسبت به اینکه بین دوستام چیزی باشه که بهم نگن. برام اهمیتی ندارن، و همه ی زندگی همینجور بوده. درحقیقت من یکیو میخوام که مثل خودم باشه.همینقدر اروم، و همینقدر عمیق، یکوچولو بیشتر عمیق ولی.

اره، انقدرا افتضاح نیستم، ولی دوست دارم گاهی حرف بزنم و خودمو خالی کنم.

ولی از حرف نزدن و تل انبار هم به همون اندازه خوشم میاد

چشمام

ایا چیزی وجود داره که مغز احساسیم واقعا ازش لذت ببره؟

گرفتار روزمرگی شدم، باید هرروز برنامه ی تازه ای بچینم.

اوکی، خب مغز احساسی من واقعا از کتاب خوندن لذت میبره. چیکار کنم که شبیه کارای توعه؟