فهمیدم دیشب چی میخواستم بگم. میخواستم بگم, من کم کم شاید دارم یخورده احساس استقلال میکنم. دیگه با من به عنوان بچه ای رفتار نمیکنن به بخوان کنترلش کنن یا هرچی. و اگه بخوان هم, خب نمیتونن!این احساس استقلال و خودمختاری بهنظرم خیلی مهمه, خیلی مهمه, خیلی خیلی مهمه. این چیزی بود که باعث میشد تا سالها احساس ناامنی کنم و حس نکنم به جایی تعلق دارم. الان, کم کم , آروم آروم, شاید احساس امنیت پیدا کردم و نمه نمه دارم یهچیزایی ک شاید تعلق باشه رو حس میکنم, لوی خب, نه تعلق نه, من به هیچ جا خودمو متعلق نمیدونم.اصلا. هرگز. شادی بشه اسمشو احساس راحتی و آزادی گذاشت.

+خلاصه که , بی اپن تو انی ثینگ. میدونی؟گارد نداشته باش, نسبت به دوری از هرچیزی. کاری که میدونی درسته رو فقط خودت انجام بده. تو مسئول حرف و رفتارهای دیگران نیستی.