احساس میکنم پخته تر شدم، اگر هم پخته نشدم، تجربه ی دانشگاه بهم نشون داده که، از اون خبرا که من فکر میکردم نیست، شایدم اینجا زیاد نیست. من واقعا میتونم با پسرا راحت باشم، باهاشون نایس باشم، و مقل دخترا باشم، ولی، اونا جنبه ندارن، واقعا ندارن، چون من یجاهایی بوی لاس رو حس میکنم، وات ده هل ایز اکیپ دختر پسری واقعا؟ اینجور روابط احساس میکنم انرژی من رو با چیزهای سطحی خالی میکنن، که هیچ ارزشی نداره، ولی برای ما جذابیت داره، چون هیچوقت از کنار پسرا رد نشدیم، مثل یه اسباب بازی جدیدن برامون، و ماهم برای اونا. ولی، از روابط قبلیم این نتیجه رو گرفتم که، من بیشتر انرژیم خالی میشه سر این چیزای بیخود، و پلاس، تو دانشگاه هیچکی هیچ کاریو بیخود انجام نمیده و یه سودی براش داره، پلاس تر اینکه، تو تبدیل به همنشینت میشی و من دوست ندارم با کسایی که از راه میرسن همنشین بشم، خب البته با چندتاشون شدم، ولی به هرحال.چون کسایی که از راه میرسن عموما دوستای خوبی نیستن. و من به این نتیجه رسیدم که اوکی، من ذنبال دوست و ارتباطات خوب میگردم، ولی وقتی کسی به من نمیخوره و من بهزور میخوام در حد ضعیفم نه، درحد متوسط باهاش ارتباط برقرار کنم، این چیزی از مسئله ی تنهایی منو حل نمیکنه، من بازهم احساس تنهایی میکنم و تنهایی خفه م میکنه، و تو باید با این اتفاق کنار بیای که، تنهایی، و آدم خوب کم پیدا میشه.به هرحال،

و آره، الان این نشونه ی روشنفکر بودنشونه؟ یا خوشگذرونیشون؟ درهرصورت من انقدر کارای نهمی دارم که اصلا به این چیزا نمیرسم، میخواستم کانون تئاترم برم، ولی نمیرسم دیگه😑

با هرکسم نایس و مهربون باشی یا راحت باشی، میخواد سوارت شه. من میخوام خودم باشم، واقعا میخوام خودم باشم، نمیخوام لبخندهای الکی بزنم، نمیدونم چرا میزنم، درصورتی که هیچ حسی ندارم، من کانستنتلی اخیرا در این حال هستم که، میخوام بیشتر با محیط اطرافم راحت باشم، بیشتر با بیگانه ها راحت باشم، و میدونی این نیازمند پذیرش خودت تا درصد بسیار بسیار بالاییه. که تو اول به خودت شک نداشته باشی .

میدونی بهنطرم اگه اینجوری رفتار کنی، که به خودت شک نداشته باشی، به دیگران هم اینجوری القا میکنی، که به من اعتماد کنین!