اخبار اینهفته:

چندروز احسای تنگی قفسه ی سینه، یا حتی کمبود نفس میکردم. و بلند بلند نفس میکشیدم. هیچ تحرکی نمیکردم و حتی ورزش نمیکردم اما احساسمیکردم حتی وقتی خوابیدم انگار بعد از ورزش کردنمه. قلبم تند تند میزد و نمیذاشت اروم بگیرم

حتی فکر ادما هم حالم رو بد میکنه. یه هفته نرفتم دانشکاه و انگار حالم جا اومده نمیدونم چرا اینطورم. الان مثلا برای روبرو شدن بردا با ادمها انرژی و حال حوصله دارم. ولی گاهی اصلا ندارم. این دوگانگی خودمو اطرافیانمو دچار تضاد کرده.

حسم به ننه اقا. الان بعد از ۶۰ روز داره دلم براش تنگ میشه و تک تک، اروم اروم خاطراتش یادم میاد. گاهی دلم میگیره. و این، عجیب نیست لهنطرتون؟

واقعا ادپ فاکد اپ و احمقی هستم نه؟

گاهی اوقات ذهنم خیلی آدیتم میکنه، با تجزیه و تحلیل و جزئی نگری بیش از حد. با اوورثینک کررن راجع به هرچیز و هرکس و زندگیو برام زهر میکنه. درصورتی که هروقت اینجوری بودم که حالا فردا مال فرداست یجوری هندلش میکنیم اوکی میشه، و اره بابا تو میتونی و عرضه م به اینا میرسه، همه چیز اوکیه حتی خیلی خوب هم پرفورم میکنم.

ازش بپرس دیدگاهت راجع به من چیه؟

اینکه با بابا درباره ی عشقم و عزیزم حرف زدیم و بهش گفتم بهت نمیگم عزیزم

به پدرومادرم گفتم حس میکنم حالم خوب نیست و گفتن ظرفای اشپزخونه رو بشوری خوب میشی، از بس خوابیدی سرجات

و اینکه،

چرا بابا انقدر جدی و محکم حرف زد سر یه سرماخوردگی؟ بهش گفتم اوکی، سرماخوردگی شو میکشم، گفت اینهمه ادمو اسیر خودت میکنی. و من متوجه نشدم کدوم ادمو. اونا سر سرماخوردگیم جوش میخورن و همینم نمیخوان. نه که نخوان، خب درک میکنم هیچکی نمیخواد بچه ش مریض بشه، ولی من بیشتر از این رفتار اینجوری برداشت میکنم که احساساتم اصلا پذیرش ندارن توی این خونه. اصلا. اصلا. و بیشتر یه سربارم. که هرکاری باید بکنم تا سربار نشم. که مجبور بشن تحملم کنن یا توی زحمت بیفتن. چرا یهو همه چیز انقدر messy شد؟ کار درستی کردم رفتم پیش مشاور؟ ایا زمان درستی بود که همه ی اشغالارو از زیر فرش بکشم بیرون؟ دست و پام داره از حال میره.

ببین، هیجاناتت از کارت جداست. تو باید قوی باشی، هیچکی پشتت نیست. واقعا هیچکی دقیقا پشتت نیست که وجود تو، احساسات تو براش مهم باشهگ اونی هم که بود که دیدی چیکارش کردی. باید قوی باشی فاطمه، باید با قدرت کار کنی. نباید خودت رو از دست بدی، پوینت همه ی این عاداتی که ایجاد کردم چی بود؟ اون painای که دارم. دلم میخواد این اخرین تیکه از دوست داشتن رو از خودم بکشم و فاصله م رو حفظ کنم. بهنظرم اینجوری رابطه م خیلی بهتر میشه.

احساس میکنم از لحاظ توانایی فلج شدم. نمیدونم سرم درد میکنه یا گیج میره. اشتهایی ندارم و حتی وقتی چیزی میخورم هم همچنان فشارم پایینه. چشمام درد میکنه. سرم درد میکنه. با اینکه هیچ کار خاصی نکردم. احساس میکنم اط لحاظ توانایی فلج شدم و دارم روانی میشم. روتینم دوباره بهم خورد

هرچی بیشتر از چیزایی که خیلی دوستشون داری درست بکشی، برات راحت تر میشه دفعه های بعد. و سخت تر میشه که اصلا چیزیو دوست داشته باشی، و همیشه اماده ای که چیزایی که دوست داریو رها کنی، بدون اینکع خودتو از دست بدی.

و دیگه برات فرقی نمیکنه