اخبار اینهفته:
چندروز احسای تنگی قفسه ی سینه، یا حتی کمبود نفس میکردم. و بلند بلند نفس میکشیدم. هیچ تحرکی نمیکردم و حتی ورزش نمیکردم اما احساسمیکردم حتی وقتی خوابیدم انگار بعد از ورزش کردنمه. قلبم تند تند میزد و نمیذاشت اروم بگیرم
حتی فکر ادما هم حالم رو بد میکنه. یه هفته نرفتم دانشکاه و انگار حالم جا اومده نمیدونم چرا اینطورم. الان مثلا برای روبرو شدن بردا با ادمها انرژی و حال حوصله دارم. ولی گاهی اصلا ندارم. این دوگانگی خودمو اطرافیانمو دچار تضاد کرده.
حسم به ننه اقا. الان بعد از ۶۰ روز داره دلم براش تنگ میشه و تک تک، اروم اروم خاطراتش یادم میاد. گاهی دلم میگیره. و این، عجیب نیست لهنطرتون؟
واقعا ادپ فاکد اپ و احمقی هستم نه؟
گاهی اوقات ذهنم خیلی آدیتم میکنه، با تجزیه و تحلیل و جزئی نگری بیش از حد. با اوورثینک کررن راجع به هرچیز و هرکس و زندگیو برام زهر میکنه. درصورتی که هروقت اینجوری بودم که حالا فردا مال فرداست یجوری هندلش میکنیم اوکی میشه، و اره بابا تو میتونی و عرضه م به اینا میرسه، همه چیز اوکیه حتی خیلی خوب هم پرفورم میکنم.
ازش بپرس دیدگاهت راجع به من چیه؟
اینکه با بابا درباره ی عشقم و عزیزم حرف زدیم و بهش گفتم بهت نمیگم عزیزم