به پدرومادرم گفتم حس میکنم حالم خوب نیست و گفتن ظرفای اشپزخونه رو بشوری خوب میشی، از بس خوابیدی سرجات

و اینکه،

چرا بابا انقدر جدی و محکم حرف زد سر یه سرماخوردگی؟ بهش گفتم اوکی، سرماخوردگی شو میکشم، گفت اینهمه ادمو اسیر خودت میکنی. و من متوجه نشدم کدوم ادمو. اونا سر سرماخوردگیم جوش میخورن و همینم نمیخوان. نه که نخوان، خب درک میکنم هیچکی نمیخواد بچه ش مریض بشه، ولی من بیشتر از این رفتار اینجوری برداشت میکنم که احساساتم اصلا پذیرش ندارن توی این خونه. اصلا. اصلا. و بیشتر یه سربارم. که هرکاری باید بکنم تا سربار نشم. که مجبور بشن تحملم کنن یا توی زحمت بیفتن. چرا یهو همه چیز انقدر messy شد؟ کار درستی کردم رفتم پیش مشاور؟ ایا زمان درستی بود که همه ی اشغالارو از زیر فرش بکشم بیرون؟ دست و پام داره از حال میره.

ببین، هیجاناتت از کارت جداست. تو باید قوی باشی، هیچکی پشتت نیست. واقعا هیچکی دقیقا پشتت نیست که وجود تو، احساسات تو براش مهم باشهگ اونی هم که بود که دیدی چیکارش کردی. باید قوی باشی فاطمه، باید با قدرت کار کنی. نباید خودت رو از دست بدی، پوینت همه ی این عاداتی که ایجاد کردم چی بود؟ اون painای که دارم. دلم میخواد این اخرین تیکه از دوست داشتن رو از خودم بکشم و فاصله م رو حفظ کنم. بهنظرم اینجوری رابطه م خیلی بهتر میشه.