به اوزاک شهیر عزیزم.
من ازت ممنونم. تو بهم یاددادی سرعتم توی مکالمات رو بیارم پایین. با چشمهام و صورتم احساساتم رو منتقل کنم, و اشکالی نداره اگه یکم میمیک هام طول کشید یا برای فهم مطلب کامل توی چشمهای فرد مقابل نگاه کردم. تماشای تو یکی از لذتهای زندگیم بود. تو اصلا روی مخم نبودی. اره یکی دوقسمتی که الیا رو زورکردی ازواج کنه و اذیتش کردی بودی, ولی بغیر از اون اوکی بودی. من عاشق بازیگرات بودم. و اون شبی که امتحجان ناصح داشتم رو هرگز یادم نمیره. که یه شب تا صبح نشستم و همه ش تورو دیدم. تو علایق من رو ارضا کردی, و درسهای زیادی هم بهم دادی. عاشق وقتی بودم که جیهان و الیا یواش یواش دارن به هم نزدیک میشن و طبق شناخت میرن جلو. عاشق این بودم که جیهان ادم منطقی و با درک و فهم و حمایتگریه. و خب, یکم حسودیش زیادی بود ولی چون حق داشت حرفی دراون باره نمیزنم. عاشق گفتگو های یکم یکم پیشرونده ی الیا و جیهان, که عمیق بود, درهرقسمت بودم. عاشق این بودم که بازیگرا داشتن نقشهارو بازی نمیکردن, زندگی میکردن. و عاشق این بودم که روابطشون باهم respectful و با boundariesهست. عاشق کمدی خیلی کم در پس صحنه هاش بودم. و عاشق این اسکیپ کردن صحنه های شخصیت های فرعی بودم.
اوزاک شهیر عزیزم. تو دقیقا امیال منو توی خیالهام ارضا کردی.
عاشق این بودم که احساسات داره از طریق چشمها منتقل میشه, و سکوت داره خیلی بیشتر از حرفهاشون حرف میزنه.
و من با دیدن دوباره و دوباره ی تو, توی زبان ترکی راه افتادم. تونستم جمله و اینا بنویسم. تونستم بعضی احساساتمو به ترکی بیان کنم.
اوزاک شهیر عزیزم من عاشقت بودم. نمیخوام جمله رو به زمان حال بگم, چون دیگه بریدم. تو منو خیلی معطل کردی. عمرم و زندگیم رو ازم گرفتی, و در ازای این درسهایی که بهم دادی, قیمت گرونی رو گرفتی. تمرکزم, مغزم, انرژیم, علایقم, اثرات به شخصیتم, اهدافم. من ازاینکه توی یه رابطه ی یکطرفه با تو باشم زیادی خسته شدم. و بنظرم درس دیگه ای نداری که بهم بدی, اکه داشتی توی این چندقسمت میدادی. ازاینجا به بعد رابطه مون دیگه مفید نیست. دیگه جذابیتی نداره. و داره گروه تموم میشه. گفتن اینها برای من سخته. چون میدونم درپسش پدرم باید دربیاد تا بالاخره ترکت کرده باشم, ama olsun , شاید این اخرین درسه, برای اینکه هیچوقت هیچکی رو به خودم ترجیح ندم. از وقتی کس دیگه رو به خودم ترجیح بدم, به گا هستم. اخرین درسه, برای اینکه بدونم, هر عادت ریزه میزه ی لذت بخشی, اول با یه کار کوچیک شروع میشه. مغز قابلیت پیشرفت توش داره, و یه سریال که اولش فکر میکنی چیز خاصی نیست توی زندگیت, ممکنه مغزت بهش گیرکنه و معتادش بشه و همه ی زندگیت رو تا سالها به هم بریزه. همه چی از یک leak کوچیک شروع میشه قشنگم. همیشه قبل از اینکه توی چاه بیفتی به این فکر کن که ایا بعدش مسئولیت بیرون اومدن ازش رو, مسئولیت خارج شدنش از بدنت رو به عهده میگیری یانه؟
این درس باید یادم بمونه.
در ازای این درسهایی که بهم یاددادی, احساس غرور و افتخارم نسبت به خودم, حس خوبم نسبت به خودم, علاقیاتم نسبه به کارو تحصیلم از بین رفت. شدم یه مغز پوک. کنترلم از دست خودم خارج شد و به دست کسایی افتاد که حتی نمیشناسمشون. تونستن از من پول بیشتری به جیب بزنن. به قیمت بیشتر زیر یوغ بودن خودم.
شاید یکی از درسهای دیگه ای که ازت گرفتم اینبود که احساساتم, فقط یه موجن, من نباید کنترلمو از دست بدم و اونها کنترلمو به دست بگیرن, باید بهشون نگاه کنم و بفهمم که اونا من نیستن. باید بغلشون کنم, نذارم اونا بغلم کنن.
یکی از درسهای دیگه از ترک کردن تو، این بود که، با احساساتم هرچقدر سخت و غیرقابل تحمل باشن، سکوت کنم و دم نزنم و لبخند بزنم و سعی کنم خودمو سازگار کنم. هیچ راهی توی دنیا برای دور زدن درد وجود نداره. اون درد میگرده و میگرده و میاد دوباره تورو پیدا میکنه، و تا وقتی نتونی ازش عبور کنی، نمیذاره به مرحله ی بعدی زندگی بری. هیچ راه در رویی برای درد، جز همون سکوت و تلاش و سازگاری میدا کردن وجود نداره. هرچیزی جز مقابله کردن باهاش، از زیرش دررفتنه.
و اینکه درد به من قدرتمو یاداوری میکنه. اینکه چقدر میتونم قدرتمند باشم.
اوزاک شهیر عزیزم, من مسئولیت همه چیزرو میپذیرم, چیزی تقصیر تو نیست, من یه الگوی بد دارم توی زندگیم از اینکه همیشه با ادمایی توی رابطه باشم که رابطه مون یکطرفه است. من توجه و محبتی دریافت نمیکنم, ولی عوضش اونا همه ی زندگی و فکر و حواسم رو occupyکردن.
من خسته ام از انتظار, برای ادمها, تا دوستم داشته باشن. من دنبال قدرت و بهتر کردن خودم میرم. they go fuck themselves.
نمیدونم توی چندسال آینده ببینمت, اما اینطوری که روند فیلمت پیشمیره, و حالا توی قسمت بیستم تازه یه بغل کردن همو, احتمالا تا دوسه سال اینده همو نبینیم, هرچند من امیدوارم که هرگز همو نبینیم.
امیدوارم بشدت موفق بشی و بترکونی عزیزم.
و برای خودم, امیدوارم هرگز از یادت نبرم, تا یاد و خاطره ی تو, همیشه مانعی بشه برای اینکه دیگه سراغ فیلم چه ترکیش چه هرجاییش با هر بهونه ای نرم.امیدوارم ترسی که بهم دادی, همیشه جلوی چشمام بمونه. این مهمترین درسیه که ازت گرفتم. که باید تجربی امتحانش رو پس بدم, اینکه اگه به عواقب کارهات فکرنکنی, و خودت غافلانه و جاهلانه بندازی توی یسری لذتهایی که فکر میکنی کوچک اند, بعدش باید تاوانش رو پس بدی, پس قبل از اینکارا, از خودت بپرس ایا میتونی مسئولیت بیرون کشیدن خودت ازش رو به عهده بگیری یانه؟ چون نگاه کردن از بیرون گود و قضاوت کسایی که یه لذتی رو چشیدن, هخیلی عاقلانه تر, و خیلی راحت تر از اینه که پای خودت در همین حین توی گود باشه. بعلاوه, تاثیر یسری چیزها توی مغز هرگز از بین نمیره
تو تداعیگر فرهنگی بودی که توش زندگی میکردم. و پرکننده ی خلاهایی بودی که توی اون فرهنگه بود.باید همیشه تورو یادم باشه, تا یادم باشه که من با تو, درد رنج آشنا رو, به رنج نا اشنا ترجیح دادم. چون ما ادما از ابهام میترسیم. با اینکه دقیقا همه ی دلیلم برای موفق شدن جداشدن از این فرهنگ و زورگویی ها و غیرتها و کنترلگری های مردهاست.
تا یادم باشه که چاه های روانیم چیا بودن و روشون کارکنم. حل و فصلشون کنم. راه حل براشون پیداکنم, وگرنه خیلی راحته که یه predatorاز راه برسه و از همه ی اونا برعلیه خودم استفاده کنه, چون من ازشون آگاه نیستم.
حرف زدن اسونه. دل کندن از تو سخت خواهد بود. مغزم به دنبال بهانه هایی برای برگشتن به تو خواهد بود. اما من مریضم. عفونت تو, دوسه ماهی هست که درونم نفوذ کرده. باید صبرکنم. ادامه بدم, و انرژیم رو جای دیگه ریستور کنم. خیلی امیدوارم که موفق باشی, و به خدا میسپرمت.
خدانگهدار bebeyim