بذار اگاهت کنم. این اگاهی های نصفه نیمه ی ناهوشیارت رو ردشو بگیرو و هوشیارشون کن. حرفشو بزن پیش خودت. تو کاملا هوشیار بودی. خوابت رو برای بابا تعریف کردی چون میدونستی سر به سرت میذاره و کمی باهات حرف میزنه و تو محبتش رو میخواستی. میخواستی خودتو یکم براش لوس کنی.
هیچوقت کسی بهم محبت نکرده, فقط برای اینکه بخواد بهم محبت کنه. همیشه خودم یه تقلبی رسوندم.
+داری در حق مائده بی انصافی میکنی. و مهدیه ی عزیزم
و البته, دوستای عزیزم, که اونا بنظرم سطحی بودن, یا اگه عمیف بودن خب, دیگه از دستشون دادم...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 9:36 توسط
|