تو از من میپرسی هدف من چیه؟ هدف من همین موضوع این وبلاگه. آزادی و استقلال. و به کسی تعلق نداشتن. حداقلش اینه که, آژادی و استقلال داشته باشم و حتی به پدرو مادرمم کمک کنم و از زیر یوقشون دربیام دیگه.و چیزهایی باشم که فرهنگم بهم اجازه نداده. با ادمایی باشم که فرهنگم اجازه نداده. روابطی رو تجربه کنم که فرهنگم اجازه نداده. مکانهایی رو برم و تجربه کنم که هرگز شاید قرار نبوده برم. من میخوام بطور کامل خودم باشم. و درسته. این به این معنیه که خیلی از روابط رو نداشته باشم, یا حداقل , من نمیگم حذفشون کن, میگم براشون برنامه ریزی کن, و بای ده وی, الان همه ی روابطم خوبه, فقط محدود به کلاساست.

من میخوام تورو بسازم, هدفم اینه فاطمه خانم.

چشمم روی فراینده. چون تو حالا بیا و برای کنکور بخون, مسئله یا مشکلت حل میشه؟

گندزدی توی بهترین سالهای زندگیت. توی بهترین 5سال زندگیت گند زدی. احساس میکنم توی یه چهاردیواری گیرافتادم که دست و پام بسته شده. ترسهام دست و پامو بسته ن و نمیتونم کاری بکنم. انگار فقط پدرو مادرم برنامه ریزیم کردن که از طریق درس به یه جایی برسم, و من میخوام خارج از اون رفتار کنم, من میخوام دست به کارهای دیگه هم بزنم, اما نیروهای ناخودآگاه نمیذارن. فاطمه, تا میتونی اطلاعاتت رو بیشتر کن, گور بابای بقیه, تو باید به خودت کمک کنی. تو باید ناهشیار خودت رو هشیار کنی.و, خب درس خوندن چیزیه که من بخوبی میتونم انجامش بدم, .ولی این بسته شده به همه ی خاطرات بد بچگیم, و یجورایی میخوام سر باز بزنم, ولی سرباز زدنم فقط منجر میشه به فیلم دیدن, جرئت هیچکاریو ندارم. میترسم از اشتباه کردن, از به باد دادن پولایی که با جون کندن به دست آوردم. من رفتم کار کردم, تو فکر میکردی همه ی مشکل با کارکردن حل میشه, پس چیشد؟ چرا نشد؟

من دقیقا سر همون مسئله ای هستم که 4سال پیش حلش نکردم. این واقعیته فاطمه, هرجا مشکلیو حل نکنی, یا ریفیوز کنی از روبریویی با واقعیت, اون مشکله همینجوری باهات استاک میمونه تا حلش کنی, ببین مثلا دیگه اون مسئله ی ترسیدن و ترس اجتماعی و اینا رو نداری. و این چقدر باعث شده بود تو اونجوری که میخوای خودتو نتونی نشون بدی. الان, بعد از یک سال و نیم, من میتونم بالاخره مثل رویاهام توی کلاسام عمل کنم و به همون آسونی زبان درس بدم, تفاقا تا سطح یخلی خوبی از زبان رو هم میتونم تدریس کنم.

باید یکی کیی ترسهاتو پیدا کنیو بری دنبالشون.

مثلا یکی از کارایی که هرگز نتونستم انجامش بدم این بوده که مدت طولانی روی خودم تمرکز کنم و هفته ای 100 ساعت کار کنم, تا بتونم خودمو ابراز کنم.

بسم الله فاطمه, کار زیاد هست. اول با کمن شروع میکنمی, بعد تمرکزمون رو برای مدت مدیدی میذاریم روی 100 ساعت در هفته. بعدش دیگه میذاریم روی اهداف. ولی همچنان تمرکز روی سیستم و فرایند باشه.هدفم اینه که خودمو آدم کنم. و آدم وارانه رفتار کنم و برای خودم حداقل قابل اعتماد باشم.

الان ادمم. ولی نمیدونم چه اتفاقی میفته که یهو کنترلمو از دست میدم و میرم بینج واچینگ میکنم یه سریال مسخره ای که شاید هزاربار دیدم. شایدم واقعا باور ندارم, یا دقیبا نمیخام که اونکارا رو انجام بدم. یه متن باید برای خودم بنویسم, از چرا هام, و هروقت خواستم وسوسه بشم با چیزهای دیگه, بلند بلند برای خودم بخونم و بعد سریع صاف برم سراغ کارهام. از همه چیز بنویس فاطمه. از ظلم هایی که در حقت شده, از اینکه از این زندگی اینجا خسته ای.از اینکه میخوای یه زندیگ با استقلال و آژادی داشته باشی, خونه ی خودت, حتی شهری که داری توش زندگی میکنی رو خودت انتخاب کرده باشی. دانشگاهی که داری توش درس مخیونی رو. آدمایی که باهاشون در ارتباطی و حتی فرهنگی که داری رو. مهارتهایی که دوست داری یادشون بگیری. و کلینیک هایی که اداره شون میکنی. کار کردن توی حوزه ی سلامت روان رو. بازیگرو خواننده بودن رو. یک پیج داشتن برای ابراز خودم رو. یک بیزینس داشتن رو.