خسته م . دلم میخواد درباره ی تروماهام حرف بزنم, ولی ترجیح میدم سکوت کنم بیشتر این روزها.

امروز سه چهار ساعت داتشگاه بودم. کلی بدو بدو و توی سف سلف وایستادن و توی جلسه با تمنا هم که احساس میکنم ریدم, ولی این ریدن به خودم مربوطه, و noo one gives a shit, no one actually remember what i said in that, and if they do, i dont give a shit

honestly i'm more focused on myself these days to give a shit about these things.

i may made some mistakes but i accept them. its sth that just happens in day to day life.

من خیلی خواستم این روابط رو نجات بدم و مشکل رو بگم. من خیلی خواستم رو راست باشم و خودمو بقبولونم به پدرو مادرم, که شاید اونا تغییر کنن. ولی نشد. فکر میکردم باید خیلی ادم خاصی براشون باشم که بخاطر من بتونن از تعصباتشون و عقایدشون بگذرن یا کمی کوتاه بیان.

اشتباه میکردم. فکر میکردم اگه دروغ نگم دختر خوبی ام. اگه پنهون کاری نکنم دختر خوبی ام, ولی راسیتش رو بخوای, من با پنهون کار و دروغ به وفور بهترین خاطره هارو ساختم .همون چیزهایی که در شان خودم بوده. مطابق با خودم بوده

و دیگه حتی اسمشونو پنهان کاری و دروغ نمیذارم, چون خودشون لیاقتشون نیست که راستشو بشنون.

من درباره ی تروماهای کودکیم با خود کسایی که اونا رو انجام دادن دارم توی این خنه صحبت میکنم و تنها واکنشی که میگیرم حتی سکوت هم نیست, بی توجهی و بی اهمیتیه.

و بر طبق فلسفه ی استویسیزم, ناراحت چیزی نباش,و تمرکزت رو بهش اختصاص نده که در کنترل تو نیست و کاری براش از دستت برنمیاد. بنابراین, نمیدونم انگار حسم بهش یچیزی شبیه اینه که اینا توی بچگیم اتفاق افتاده, و الان فاقد هیچ اهمیتیه. حرف زدن درموردش فایده نداره. باید قدرت مند بشی و کاری کنی که ادما بهت توجه کنن. که ادما توی مشتت باشن.

الان مثلا این یه مکانیسم دفاعیه؟ برای جبران؟ برای اینکه غمت قابل تحمل تر بشه با این امید؟

نمیخوامش! هیچگونه تحریف از واقعیت رو نمیخوام. غمت رو بپذیر. هرچقدر دارک. هرچقدر down. پوچیش و دوست داشته نشدنت رو احساس کتن. فقط این غم رو احساس کن. فارغ از هرچیزی. فارغ از این دروغی که شرطی سازیت کرده, اگه فلان چیز و فلان چیز رو بدست بیارم پس دوست داشتنی خواهم بود.

انقدر توی این غم بمون تا دیگه اهمیتی ندی. تا دیگه بی اهمیت بشه واست.

و خب حالا دریگه درکنارش برای اهدافت هم تلاش کن.

من نمیگم منفی گرایانه به ماجرا نگاه کن. ولی میگم واقعگرایانه بهش نگاه کن. واقعگرایانه ش اینکه که تو یه خونواده ای داشتی که بهت بی اهمیت بودن. دوستت نداشتن. حی کلمه ی محبت آمیزی بهت نگفتن, تا وقتی که بزرگ شدی. همین ادما همه ش بهت میگفتن ادمای غریبه ی بیرون ترسناکن و فاجعه ن, ولی درحقیقت ادمای اون بیرون خیلی بیشتر بهم کمک کردن با این فاجعه ای که توی خونواده م بود کنار بیام. و به قول علیزاده, من با ادمایی کنار اومدم سالها که خیلی عادی باهام برخورد کردن و دوستم نداشتن یا بی اهمیت بودن نسبت بهم, هر بدی ای از غریبه بهم برسه که دیگه هیچی نیست در این نسبت. چیزی حس نمیکنم دیگه درمقابل اونا.

پس لازم نیست بترسم