مگه بدهکاری به کسی؟؟ با تو ام؟ مگه بدهکاری به کسی که درمقابلشون احساس شرمندگی کنی؟ یا حس کنی حتما باید رضایت اونها رو جلب کنی؟ یا اینکه برای دوستانه تر بنظر رسیدن حد و مرزهای خودت رو زیر پا بگذاری؟؟؟؟

مگه بدهکاری به کسی؟ که احساس شرمندگی کنی بابت انتخابی که اون تو زندگیش داشته و تو نداشتی؟؟؟؟؟؟

اتفاقا بنظرم خیلی انتخاب خوبی کردم که روانشناسی رو انتخاب کردم. این تقصیر من نیست و بخاطرش نباید شرم داشته باشم که توی کانتکستی هستم که هرکی دستش اومده روانشناسی خونده چون فقط قابل دستیابی بوده، من روانشناسی میشم که قابل دستیابی نباشه خب. از هرلحاظ روانشناسی رو بیشتر دوست دارم. میتونم توش غرق بشم. میتونم به ادمها یاد بدم، به رشد و گسترش خودم و ادمها کمک کنم. پای دوربین برم و صحبت کنم. تئاتر راه بندازم. اصن همه ی چیزهایی که توی بچگی ارزوشو داشتم توش هست. میتونم رمان نویس بشم، و چیزای روانشناختی طور بنویسم, که بتونه درمان کنه. محتوا های روانشناختی تولید کنم. زبان رو دوست دارم. به زبان انگلیسی درمان کردن. وای.

+کانسپت من درباره ی خودم داره عوض میشه، یکی از ایده هایی که توی این کانسپت جدید میخوام اساسی و پایه ایش کنم، پذیرفتن تجربیات جدید، کشف کردن ورژنهای دیگری از من در بطن تجربیات جدید، و یافتن فرصتها، و شناخت و تمرین با ادمهاست. به عبارت دیگر، توانایی adapt، و پذیرش و سازگاری با هرچیزی.

اره خب، من به بابا بدهکار بودم. هنوزم هستم. امید دارم به روزی که فرار میکنم ،به روزی که میرم، و به روزی که بدهیامو صاف میکنم