ساعت ۱:۳۷بامداد.
۲۹تیر ۱۴۰۱
حقیقت و ترو ریلیتی اینه که میانگین مطالعه م ۵ دقیقه ست. سه روزه هیچ کاری نکردم و هیچی نخوندم، با ادمای وحشتناکی دارم زندگی میکنم و دور و برم هستن، خانواده م رو نمیگم. احساس میکنم افکار و ایده هام واقعا فقط توی سرم هستن و یه ادم بدبخت و بیچاره مثل همه ی ادمای اطرافمم. احساس میکنم چیزی ک نمیخواسنتم داره سرم میاد و روزهامو همینطوری دارم از دست میدم، با انتظارات زیاد. احساس میکنم دارم زیادی احساساتی میشم و واقعا یکیو دلم میخواد که دوستم داشته باشه. و جای خالیش حس میشه. کم کم دارم اعتماد به نفس پیدا میکنم، شاید کله خالی به ادم اعتماد به نفس میده. کارنتلی گیرکردم توی تله ی افکارم و مغزم و حتی نمیتونم یه سینگل moveبخورم. مثل ادمهای اطرافم شده اتیتیودم، and i feel like im stulk, and what if i stay the same day after day and then it becomes such strong that i cant even change it huh??
Its so sad. It literally is.
Its not me, but i'd never been myself. I dont know myself but it doesnt feel right either. Kinda miss sth i'd never have
i'd never see..
...............
تاریخ بعدی:
۳۱مرداد.