آدم عجیبی هستم. فکر میکنم احتمالا یچیزیم باشه. اونی که خودم میخوام نیستم. همه میخوان اونی باشن که خودشون میخوان. و دقیقا هم همه یه چیزو میخوان. چیزی که میخوان از بیرون قشنگه از داخل ریده.
دارم افکارم رو جمع میکنم تا ببینم چطور باید بیانشون کنم. نیم ساعته به دیوار زل زدم و هی یه چیزی یادم میاد. اما نمیدونم چطور باید به هم وصلشون کنم. اوکی.
ما باید انتخاب کنیم, بین اینکه وجهه ی ظاهریمون برامون اهمیت داره, یا وجهه ی باطنیمون. باطنی که رنج بکشه, که رنج اصالت رو بکشه, پاک و تمیز و شفافه. ممکنه گاهی باعث ناراحتی من بشه. مشکلی نیست. درواقع باعث ناراحتی ایگوی من شده.
حتی اگعه بخوای اصالت رو به داخل زندگیت تزریق کنی, باید آروم آروم اینکارو انجام بدی تا سنکوب نکنی, به همین دلیله که ما باید برنامه هامون رو از خیلی خیلی خیلی قبل ترش بچینیم, چون هرچیزی زمان میبره. و خیلی هم زمان میبره.
من باورم نمیشه. تو واقعا اونی نیستی که درموردت فکر میکردم. میدونی مغز تمایل عجیلبی داره که به انسان نشون بده اوکی من خوبم فلانم بهمانم. قبلا ها من بیشتر طرف مقابل ایگوم رو میگرفتم, الان فکر میکنم بیشر طرف ایگو ام هستم. خب باید تعادلی برقرار بشه ِه تعادل 95 به 5 یا 90 به 10.
قبلا ها وقتی درمورد یه چیزی اظهار نظر میکردم, یقه مو میگرفتی میگفتی بر چه اساس همچین چیزیو میگی. و الان فهمیدم باید بر چه اساس بگم. براساس عملکردم, نه صرفا براساس احساساتم. باید قبلش, عملکرد و آمارهارو بیارم جلوی چسمات, بعدا قبراساس اونها اظهار احساسات کنی. تا احساساتت متعادل بشه. اونجوری فقط احساساتت تورو گول میزنن, برای یه عملکرد کوچیک احساسات و هیجانات بزرگی بهت دست میده, و برای یه ایده ی کوچکی که هنوز هیچ اثری ازش درواقعیت پیدا نشده انقدر انرژی و هیجان میگیری که , خب بیهوده ست. اینا باعث میشن واقعیتی که داری توش زندگی میکنی رو نبینی.
آدم عجیبی هستی. قطعا یه چیزیت شده. دوروزه نستم هیچ غذایی نخوردم و فقط فیلم دیدم. فکل کردم, شاید نمیتونم هم در لحظه زندگی کنم, و هم به هدفم برسم. حما باید همون رفتار سرسختانه رو با خودم داشته باشم. اما خودت هم مثل هر آدم دیگه ای, به مراقبت احتیاج داره. نیازداره احساس کنه که کسی دوستش داره و نیازهای روانیش برطرف بشه, و این مسئولیت توعه. اما من هیچی از نیازهای روانی نمیدونم و همین مشکله. و انقدر ناپایدار و بی ثباتم که حتی کتابیو نمیتونم به اتمام برسونم, حتی کتابایی که دوستشون دارم. من نباید اینو بگم. نباید همچین چیزیو به تو القا کنم, اما , نمیدونم چرا نمیتونم آدما رو تحمل کنم. واقعا نمیتونم. دلم میخواد همینجوری تنهای تنها باشم, میتونم ساعتها, یا روزها توی اتاقم بمونم و دلم برای هیچکی تنگ نشه. بشینم فیلممو ببینم. من هرگز اهل فیلم دیدن نبودم, نمیدونم چم شده, قبلا ها فقط وقتی اینجور رفتارها رو از خودم نشون میدادم که بشدت مضطرب بودم.دارم به خودم میگم چرا نمیتونی انتخاب هاتو کنترل کنی؟ چرا تضمیم میگیری کار اشتباه رو تکرار کنی؟ و چرا تضمیم های اشتباه میگیری؟ و میدونی حتی پدر و مادرم رو نمیبینم و هیچیم نمیشه. اونا بهم میگن دلمون بات تنگ میشه. tabi ki بابام نه, اما مامانم و خواهرام. ولی بابام هم هی میپرسه فاطمه کجاست چیکار میکنه نهار خورده یانه. (بخاطر اینکه برم سالاد درست کنم براش) انی یوز.فاطمه, اینکه بدونی صفر یا یکی رفتار کنی اتفاقا خیلی راحته. اما بهنظرم, اینکه بدونی چطور 80 به بیست بازی کنی یخلی سخت تذره. و اینم باید بدونی که یهو نمیشه صبح پاشد 80 به بیست رفتار کرد, به دلیل اینکه اراده ی آدمی هم یسری محدودیت هایی داره, بدنش یسری محدودیتهایی داره. باید آروم آروم این تعادل رو تزریق کنی. بدین معنا که حتی شاید از 90 به 10 عه اونوری استفاده کنی. باید یادبگیری تمایلات و غرایزت رو کنترل کنی, برای اهدافی که داری. اوکی؟
الرایت.
ده بار بهت گفتم کتاب بخون. چرا کتاب نمیخونی؟ واقعا متعجبم.
من دلم نمیواد هیچکیو ببینم. حقیقتش به یان جنبه ی روانشناسی نگاه نکرده بودم, فقط به اینش نگاه کرده بودم که علمشو دوست دارم و دوست دارم به بقیه کمک کنم اما از این جنبه ش نگاه نکرده بودم که خب باید با بقیه چشم تو چش باشم و هرروز باهاشون صحبت کن. شایدم من فقط تو زندگیم آدمی کم بوده که منو بفمه, منو حس نه, منو درک کنه...و حتی وقتی هم که یکی اینطوری پیداش شد, من خودم پسش زدم, بخاطر یانکه نمیدونستم چطور باید با آدمها ارتباط برقرار کنم بخاطر اینکه خیلی مضطرب بودم و بخاطر اینکه خیلی نگران اون ایمیجی بودم که از من در نظرشون دارن. ولی الان بهنظرم, فقط باید اون رفتاریو از خود نشون بدم که خودم دوتسش دارم و تایپ مه, nediyurson sen, ha?
و حقیقش موقعیت انقدر عجیبه که , سال کنکور میگفتم درس دارم و از اتاق نمیومدم بیرون, بعدش همیشه خودمو زیر یه بهونه ای قایم میکردم, بعدش خودو تو آرایشگاه قایم میکردم. بعد تو کتابخونه... بعد, ... خب الان تعطیلات بین ترمه. و هیچ بهونه ای ندارم و هی میان میگن چرا نمیای ببینیمت, اون تو چیکار میکنی, بلاه بلاه بلاه, حقیقت اینیکم دیگه داره آزاردهنده میشه. این پرسیدناشون. این اذیت ها و مزاحمتها. چی باعث میشه آدم منزوی بشه؟ bilmem ki. خیلی زبون پذیرم. عاشق کلمات و زبانها و فرهنگهای مختلفم. این چه بیماری روانی ایه؟ همه ی علایقم حول چیزای اجتماعی میچرخه, اما نمیخوام آدمهارو ببینم.دلم میخواد بمیرم. خیلی باحاله, بیشتر از هروقت دیگه ای دارم ترکی حرف میزنم. میدونی یادگرفتن یه زبون جدید برای من خیلی باحاله.فرهنگ ترکها هم بد نیست بنظرم, متعادله واقعا.اینکه میتونم همینجوری با زیرویس یادبگیرم خیلی دیگه باحال تره. کاش زبون فرانسوی ای چیزی به زبون خودمون نزدیک بود:))))))))))
دقیقا احساس میکنم تو لاک سرسخت خودم پناه گرفتم. با این وضع نمیتونم تدریس انجام بدم خواهش میکنم زیا بیرون و انقدر به خودت تلقین نکن.
و میدونی احساسات زیادی دارم که حل نشده باقی مونده ن . فقط دارن فراموش میشن. پشتشون عصبانیته. من این عصبانیت رو میتونم با ورزش خالی کنم, و خوب هم خالی میکنم, مشکل اینجاست که احساس میکنم تراپی و سخت کارکردن بهتر میتونه حلشون کنه تا ورزش کردن. ورزش کردن یه فعالیت فرعیه برای اینکار.
آیا آدمها میتونن تغییر کنن؟
قطعا!
اخیش بابام رفت از خونه. خب.البته, کار خاصیش هم نداشتم, شیمده,
متوجه شدم باید چه کاری انجام بدم.