من فهمید مشکل تو چیه. تو نمیتونی خودت رو,ـ و چیزی که هستی رو بپذیری. تو فقط وقتی خود تو میپذیری که هیچ خطا و اشتباهی نداشته باشی. وقتی یه تصمیمی میگیری که از این به بعد من فقط باید اینجوری باشم, فقط باید فلانجور رفتار کنم, فقط باید بیسار باشم, هیچ جای خطایی باقی نمیذاری. جای خطا نه به خاطر اینکه به خوی غریزی و حیوانیت اجازه ی بروز بدی, زیر سایه ی اجازه ی خطا. بخاطر اینکه مثلا تو یه فیلم رو خواستی ترک کنی. 10 روز فیلمه رو ندیدی, روز یازدهم بخاطر انیکه اون فیلمه رو دیدی دیگه تا 60 روز خودت رو نبخشیدی و به خودت نمیتونستی اجازه بدی که دوباره پروسه رو از اول شروع کنی. از اول که نه, ولی ادامه بدی, باز تمرینش کنی کنار گذاشتن رو. مدام خودت رو سرزنش کردی, مدام رومینیت کردی. مدام به خودت گفتی ادم شعیف و احمق و ناتوانی هستی که نتونستی این کارو انجام بدی. که میتونستی اما انجامش ندادی. ولی باید بدونی فاطمه, اراده هم تا یه بخشی ادمو همراهی میکنه. تو سوپر من نیستی. نمیشه عادتی که یه ادم توی طول زمان به دست اورده رو, جوری باهاش رفتار کنی انگار دلبستگی ای بهش نداری یهو. انگار که هیچ ضعفی بهش نداری یهو. نمیشه بخوابی و از خواب پاشی ببینی دیگه اون ادم نیستی. زمان میخواد. زمان طولانی.

همیشه باید معیارت این باشه. چطوری روی معیارم , روی خطم, روی حد و حدودم و ارزشهام بمونم. فقط همین. نه هیچ حرف اضافه یا کمتری درمورد خودت. باید بدونی که پراگرس کردن, یه فرایند چرخه ایه. هی اشتباه میکنی هی برمیگردی روی خط درست هی اشتباه میکنی, هی برمیگردی روی خط درست, هی اشتباه میکنی, هی برمیگردی روی خط درست, یبار 10تا اشتباه میکنی, بار بعدی 8تا, بار بعدی 11تا, بار بعدی 8تا, انقدر میلنگی و بالا پایین میشی تا میرسه به اینکه یبار سه تا اشتباه میکنی یبار یکی. اون میانگینه که مهمه. که ثبات بیشتری داره. خلاصه ش این میشه که, don't give up on yourself.

دوباره, اینم مثل همون هدفی داشتنه ست. مصلا تو تعیین میکنی که ارزشهات در اولویت هستن برات. نمیتونی خودتو خفه کنی با اینجوری بودن. درسته, هدفش فلان طور بودنه. ولی اینکه تو تعیین کردی که فقط اینطوری باشی و هیچ راه افتادنی نیست, اشتباهه, یکم انعطاف پذیری روانشناختیت رو ببر بالا, و بپذیر که, تو هم ادمی و ممکنه اشتباه کنی, و خودت رو ببخش. وقتی من چنین چیزی تعیین میکنم, ازت میخوام هر اتفاقی هم که بیفته, تو در راه اون هدفه باشی, ختی اگه بدترین اتفاق, یعنی اشتباه کردن و خطا کردن از اون خط قرمزه بیفته. بازم تو خودتو جمع و جور کنی و روی همون خط نگه داری.

مورد دومیکه درموردت فهمیدم, اینه که, تو وقتی توی بطن ماجرا باشی, و درگیر اتفاقات و کارهات باشی, خیلی بهتر, راحت تر, موثرتر, و سریع تر مسائل و مشکلات رو حل میکنی, یعنی در پسزمینه ی ذهنت باشه, بداهه طور خیلی بهتر و راه حل های بهتری میاد سراغت و مشکل ررو حل میکنی, تا اینکهن بخوای یه مدت فاصله بگیری و روی موضوع فکر کنی تا روشن بشه. تو درجریان موضوع شناخت بهتری ازش پیدا میکنی. و تصمیمات بهتری میگیری. تا اینکه وقت داشته باشی لینگر ان کنی روش